ظلمت

ظلمتی بیهوده می‌تابد از این فانوس‌ها
بندانگشتی‌ست اینجا عمق اقیانوس‌ها

گوش عالم کر شده، بی‌نکتۀ سنجیده‌ای
زین خروش سنج‌ها و این غریو کوس‌ها

کِرم‌های پیله‌اند این کاسبان فلسفه
سودی از آنان نمی‌بینی مگر افسوس‌ها

مدعیّ فلسفه، لیک از غرور و از سفه
منکران راز «یاسبّوح» و «یاقدّوس‌ها»

همگنانِ غار افلاطون و چون اصحاب کهف
خفته امّا در شب آشفتۀ کابوس‌ها

نکته‌های تازۀ این فیلسوفان کهنه‌تر 
از حدیث کاهنان در عهد دقیانوس‌ها

طوطیانی چندحرف از این و آن آموخته
زاغکانی خویشتن‌آراتر از طاووس‌ها

نیست درمان و دوایی درد اینان را که نیست
چارۀ درد جهالت نزد جالینوس‌ها

تازگی‌ها دل‌خوشند از اینکه ویروسی غریب
شعله‌ها شاید زند در خرمن ققنوس‌ها

تا حقیقت را مگر چون فکرشان باطل کند
دل به یک ویروس بستند این کم از ویروس‌ها

نکبت است این حکمت نابالغ این کودکان
همچنان چون هیئتِ منحوس بطلمیوس‌ها

به نام پدر

تو را چون تک‌درختی زیر بار زندگانی بارور دیدم
تو را یک‌عمر همچون گردبادی بی‌پناه و  دربه‌در دیدم

اگرچه خُلق تو، مانند دستت، گاه‌گاهی، تنگ هم می‌شد
ولی همواره بعد از اخم‌هایت خنده‌ات را چون شِکر دیدم

برایم قصّه‌های خنده‌داری گاه گفتی تا بیارامم
ولی من زیرچشمی چشم‌هایت را، شبیه ابر، تر دیدم

برایم کوه بودی، پرشکوه و ریشه‌دار و ساکت و نستوه
تو را بگذار تا ساده، صمیمی، مختصر گویم: «پدر» دیدم

نمی‌دانم چه شد، آیینه‌ای گویا به من دادند از اوهام
در آن آیینه تصویر تو را آشفته و زیروزبر دیدم

در آن کابوس وحشتناک تصویر تو را همچون هیولاها،
به یک دست تو داس مرگ و در دستی دگر گویا ‌تبر دیدم

پدر! بر من ببخشا گر تو را در این مَجازآباد پرنیرنگ
شبیه قاتلی بالفطره با چشمانی از خون شعله‌ور دیدم

اگر در شاهنامه بر زمین افتاد سهراب جوان، اینجا
به دست این «اُدیپانِ» مجازی خون رستم را هدَر دیدم


مجازآباد ما گویا به‌غیر از صفحۀ سرخ حوادث نیست
که در هر سطر آن خونی روان از دختری خونین‌جگر دیدم

در این شهنامه رستم می‌درد هرشب گلوی دخترانش را
. که از سهراب‌ هم او را  به خون دخترانش تشنه‌تر دیدم

تورا در قاب این آیینه‌های کوچک و کودن نباید دید
پدر! من فهم این آیینه‌ها را از تو منگ و مختصر دیدم

سفرنامۀ رنج

ما را خدا در این شب ظلمت رها نکرد
در کوچه‌های بستۀ حیرت رها نکرد

در لحظه‌های تلخ و نفس‌گیر گم‌شدن
سرگشته را بدون هدایت رها نکرد

راند از بهشت آدم و گندم بهانه بود 
او را در آن سراچۀ غفلت رها نکرد

نوحی هزارسال فراخواند خلق را
وی را در آن نواحی غربت رها نکرد

او را کشاند در دل طوفان و لحظه‌ای
در موج‌خیز لُجّۀ وحشت رها نکرد

حتّی کشید در دل آتش خلیل را
امّا در آن شرار شرارت رها نکرد

یعقوب را به کلبۀ احزان اگر نشاند 
او را در آن سرای مصیبت رها نکرد

موسای درمحاصره را تا به نیل برد
امّا میان نیل هلاکت رها نکرد

برد آبروی مریم معصومه را، ولی
در تنگنای آن‌همه تهمت رها نکرد

عیسای پاک را به سر جُلجُتا کشاند
امّا بدون لطف و عنایت رها نکرد

آن شب رسول بود و بسی تیغ آخته
او را میان موج عداوت رها نکرد

او را کشاند در دل یک غار هولناک
امّا به دام اهل شقاوت رها نکرد

جز ‌تار عنکبوت نشد یار غار او
او را بدون پردۀ عصمت رها نکرد

از جمع دوستان دل‌آگاه خویشتن
کس را به خواب رخوت و راحت رها نکرد

گندیدن است آفت ماندن در این جهان
ما را رماند و در دل آفت رها نکرد

یاریّ او که می‌رسد از راه، ناگزیر
مظلوم را بدون حمایت رها نکرد

دستی که خاضعانه به سویش دراز شد
آن دست را بدون اجابت رها نکرد

گفتند فسانه ای و در خواب شدند

آنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند!

مضمون کلّی این رباعی منسوب به خیّام آشکار است  ؛ حتّی عالمان و فیلسوفان بزرگ نیز از شب تاریک این جهان راه نجاتی نیافتند و سرانجام آنان نیز در خواب شدند و مرگ را به‌ناگزیر پذیرفتند و تنها افسانه‌ای از آنان برجای ماند!
امّا رباعی را می‌توان مقداری دقیقتر معنی کرد و  گفت: حتّی آنان که بر همۀ آداب و علوم احاطه یافتند یا محیط [= اقیانوس ] فضل و ادب شدند، راز و حقیقت این جهان را، چنانکه باید،  درک نکردند و سخنانی که در بارۀ این شب تاریک گفتند، تنها مشتی افسانه بود؛ افسانه‌هایی که به کار خواباندن کودکان می‌آمد و شگفت‌انگیز اینکه  این افسانه‌ها خودِ آن  فاضلان و ادیبان را به خواب فروبرد؛ چراکه گویا آنان افسانۀ خود را باور کرده بودند! این تفسیر، رباعی را علاوه بر مفهوم فلسفی، با تعریض به کودکانه‌بودن رفتار فیلسوفان، با نوعی طنز تلخ و گزنده نیز همراه می‌کند.

#محمّدرضا_ترکی
#محمد_رضا_ترکی 
#فصل_فاصله

سرّ سخنان نغز خاقانی (بخش اوّل) منتشر شد

 

سرّ سخنان نغز خاقانی نامی است که از اشعار خاقانی برای این کتاب انتخاب شده است. نویسنده در این اثر تلاش دارد به نگاهی مستند و علمی در زمینه زندگانی و شخصیّت و شعر خاقانی دست یابد و فارغ از مشهورات رایج، این شاعر بزرگ قرن ششم را بشناساند. بسیاری از نکات در این کتاب برای نخستین بار مطرح می‌شود یا اگر پیش از این در جایی بیان شده، به صورت مستدل و مستند نبوده است. آنچه در چهار مجلّد فعلی این اثر آمده تنها بخش قصاید دیوان خاقانی را در برمی‌گیرد.
📚سرّ سخنان نغز خاقانی: ناگفته‌هایی درباره زندگی، شخصیت و شعر خاقانی شروانی (قصاید ۱-۳۳)

🔽کتاب حاضر برای دانشجویان رشته زبان و ادبیات فارسی به عنوان منبع مبنایی برای دروس متون نظم 3 (خاقانی و نظامی) مقطع کارشناسی ارشد، تحقیق در متون نظم فارسی مقطع دکتری هر کدام به ارزش 2 واحد تدوین شده است.

 

💳قیمت: ۶۱۰٬۰۰۰ ریال🍃

🌐سایت سمت: www.samt.ac.ir

🛍خرید از: https://bit.ly/39QlpVK

نشانی مرکز فروش در تهران:
روبه‌روی دانشگاه تهران، حدّ فاصل خیابان‌های فخر رازی و دانشگاه، مجتمع تجاری ـ اداری پارسا 

تلفن نمایشگاه و فروشگاه:
 66408120 و 66408145 و 66417857


#سازمان_مطالعه_و_تدوین #سمت #انتشارات #زبان_و_ادبیات_فارسی #دکتر_محمدرضا_ترکی #خاقانی #شعرخاقانی #شعر_خاقانی #سخنان_نغز_خاقانی #زندگی_خاقانی #ادبیات_فارسی #نظامی #متون_نظم #نظم_فارسی #شعر #اشعار #کتاب #دانشگاه #دانشجو

سنگ قبر

 

آدمی راه چون به دوران یافت

خویش را ذرّه‌ای شتابان یافت

شد به وهمی غریب آغشته

وهم او زود رنگ طغیان یافت

تسمه از گُردۀ زمانه کشید

چون بر این خاک تیره جولان یافت

آسمان را تنور آزونیاز

ماه را قرص کوچک نان یافت

صاحبِ خانه خویش را پنداشت

هرکه را غیر خویش مهمان یافت

شیرۀ خاک را مکید و گیاه

دست چون بر گیاه و حیوان یافت

چون‌ به شر کرد این بشر عادت

خوی حیوان و خُلق شیطان یافت

آخت شمشیری از مدرنیته

قدرت و شوکتی فراوان یافت

تاخت بر اسب سرکش تکنیک

سرعت رعد و برق و طوفان یافت

تازیانه نواخت بر تن رود

موج را زین  هراس لرزان یافت

چون دل ذرّه را شکافت در آن

دوزخی سهمگین و سوزان یافت

تا خدایی کند به روی زمین

هیبت و شوکت خدایان یافت

برد از یاد مهربانی را

آدمی قصّه‌ای پریشان یافت

به زمانه قسم، بنی‌آدم

در قمار زمانه خسران یافت

بر سر سنگ قبر او بنویس:

بشر اسطوره‌ای که پایان یافت!

سفر به ناکجا

هزاران جاده پیش گام‌های خستة من بود
هدف تنهای تنها رفتن و... همواره رفتن بود

سرابی در سرابی بود اگر سرمنزلی دیدم
تمنّای مُحالی بود اگر شوق رسیدن بود

جنینی بود شادی نطفه‌اش از مرگ آبستن
که زهدان جهان از زادن شادی سترون بود

دلم پوسید در زنجیرة این دور بی‌پایان
نهاد این جهان جز با فراق و درد دشمن بود

نه تدبیریّ و نه رایی، نه اوج نیروانایی
تناسخ نیز در این چرخه اوهام برهمن بود

جهالت‌ها و غفلت‌ها بهای شادمانی‌هاست
کجا این نعمت این‌جا قسمت جان و تن من بود

دل از یاران بریدم چون به‌رغم قصّه‌ها دیدم
تهمتن هم اسیر چاه بی‌فریاد بیژن بود


به آرامش رسیدم وقتی از آسودگی رستم
که سرِّ جُستن آرامش از آرام رَستن بود!

دفع بلا/ دفع وبا

 

گر می‌فروش حاجت رندان رواکند
ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند

نسخه‌های کهن حافظ به جای "دفع بلا" که ضبط غنی، قزوینی است، "دفع وبا" دارند که همین درست است. گویا کسانی که نکتۀ این ضبط را درنیافته‌اند، آن را به دفع بلا تبدیل کرده‌اند. 
امّا آنان که ضبط دفع وبا را پذیرفته‌اند نیز در توجیه آن با مشکلاتی روبه‌رو شده‌اند؛ مثلاً خانلری نوشته است:
آنچه این معنی را تأیید می‌کند، این است که در طبّ قدیم نوشیدن شراب را در دوران شیوع وبا از وسایل پیشگیری و عدم ابتلای به مرض می‌شمردند.
امّا این معنی این اشکال بزرگ را دارد که دفع وبا در بیت به "ایزد" نسبت داده شده، نه باده! 
شاید برای دفع همین اشکال است که حمیدیان وبا را در این‌جا در معنای بلای عام و یا دارای ایهام به مرض خاص و بلای عام گرفته است تا بی‌ربطی وبا و گناه را توجیه کرده باشد. ایشان شواهدی هم از خاقانی و مولوی آورده‌اند که نشان دهند وبا در متون دیگر هم به معنی بلا آمده است. البتّه دلالت برخی از شواهدی که آورده‌اند، بر معنای مورد نظر محلّ نظر و اشکال است.
به نظر می‌رسد که برای درک بهتر بیت و حلّ اشکال آن توجّه به دو نکته لازم است:
یک) وبا در گذشته نام عامّی بوده است برای بیماری‌های واگیردارکه معمولاً به سبب عفونت هوا و آلودگی محیط پدید می‌آمده و گروه‌گروه مردم را به کام مرگ می‌کشیده است؛
دو) درکنار باور پیشین، این باور نیز درمیان مردم وجود داشته که وبا معلول خشم خداست و هنگامی که گناهانی درمیان جامعه رواج می‌یابد ایزد مردم را به وبا مبتلا می‌کند تا آنان به خود بیایند و ترک گناه کنند.
مولوی در مثنوی درهمین حال‌وهوا سروده است:

ابر برنآید پی دفع زکات
وز زنا افتد وبا اندر جهات

یعنی اگر مردم زکات نپردازند خشک‌سالی می‌شود و بر اثر زشت‌کاری وبا شیوع می‌یابد.
بنابرآنچه گذشت معنی بیت به‌روشنی و بدون هیچ تکلّفی این است:
اگر می‌فروش برای کار خیر حاجت رندان را روا کند، خدا نیز از کَرَم خویش گناهان خلق را که باعث شیوع وبا شده خواهد بخشید و وبا را از آنان دور خواهد کرد.

غایت ابداع منتشر شد

 

غایت ابداع (منشآت عربی خاقانی) را می توانید از کتابفروشی توس تهیه کنید.

تهران. اوّل خیابان دانشگاه. پلاک 178

سفارش تلفنی: 66461007

خرید اینترنتی: toosbook.ir/bshop

در اندرون من خسته دل....

در اندرون من خسته‌دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست؟

از رندی‌های حافظ این است که جواب پرسش‌هایی را که مطرح می‌کند در سخن خود می‌گنجاند تا زیرکان و معنی‌سنجان آن را دریابند و با کشف آن به التذاذ هنری برسند.

مثلاً در این بیت:

دوش از مسجد سوی می‌خانه آمد پیر ما
چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما؟

پاسخ سوال آن است که ما نیز باید به آیین طریقت همان کاری را بکنیم که پیر ما انجام داده است؛ یعنی از مسجد به می‌خانه برویم!

در این‌جا هم پاسخ سوال «در اندرون ن خسته‌دل ندانم کیست...؟» در خود بیت به‌صراحت آمده است.

درست حدس زدید: دل!

چیزی که در اندرون حافظ، با وجود سکوت ظاهری او به فغان و غوغا برخاسته دل خسته یعنی مجروح اوست. بدین‌ترتیب دلیل این فغان و غوغا نیز که جراحت دل است معلوم می‌شود.

دلیل ناشناخته‌بودن دل که از تعبیر «ندانم کیست» دانسته می‌شود این است که دل حقیقتی ماورای ادراک و آن‌جهانی است که در وجود آدمی به ودیعت نهاده شده است.

به راحت نَفَسی، رنج پایدار مجوی
شب شراب نیرزد به بامداد خمار

مضمون مصراع دوم این بیت سعدی که به صورت ضرب‌المثل هم درآمده، از مضامین کهن شعر فارسی است.
در شعر ابوالمثل بخارایی، از شاعران نیمۀ دوم قرن سوم و نیمۀ اوّل قرن چهارم هجری، آمده است:
شراب شب و نشأۀ آن نیرزد
به فاژیدن بامداد خمارش
(فاژیدن: خمیازه کشیدن)
تکرار کلمات «شب» و «شراب» و «نیرزد» و «بامداد خمار» در بیت سعدی نشان می‌دهد که یقیناً او به بیت شاعر کهن نظر داشته است. اینکه سعدی صرفاً از باب توارد و تصادف بیتی مثل ابوالمثل سروده باشد، تصوّری است که عقلش، به‌سادگی، نمی‌کند تصدیق!

بیا پایین منتشر شد

 

 

بیا پایین

مجموعۀ طنزسروده های محمّدرضا ترکی/ 174ص

غرفۀ انتشارات کتاب قاف در نمایشگاه کتاب تهران

آنک ماه و پروین!

 

گلستان سعدی یک خودآموز سیاست و مدیریّت است. او در باب اوّل این کتاب شریف این حکایت را آورده است:

وزرای نوشیروان در مهمّی از مصالح مملکت اندیشه همی‌کردند و هر یک رایی همی‌زدند و مَلِک همچنین تدبیری اندیشه همی‌کرد. بزرجمهر را رای مَلِک اختیار آمد.
وزیران در خُفیه پرسیدند که رای مَلِک [ را ] جه مزیّت دیدی بر فکر چندین حکیم؟
گفت: به موجب آنکه [انجامِ ] کار معلوم نیست و رای همگنان در مشیّت است که صواب آید یا خطا؛ پس موافقت رای مَلِک اولی‌تر است تا اگر خلافِ صواب آید، به علتِ متابعت او از مُعاتبت ایمن باشم!

خلاف رای سلطان رای جستن
به خون خویش باشد دست شستن
اگر خود روز را گوید شب است این
بباید گفتن آنک ماه و پروین!

برخی ممکن است تصوّر کنند که سعدی در حکایت بالا درس تملّق و فرصت‌طلبی به مقامات و مسئولان مملکتی داده و آنان را به تأیید رطب و یابس سخنان مافوق رهنمون شده است.
اگر دقّت بفرمایید فرض حکایت سعدی در جایی است که تصمیم‌گیری دشوار است و هر کس، از جمله پادشاه رأی و نظری را ابراز می‌کند و هیچ‌یک از این نظریّات هم ظاهراً بر دیگری برتری ندارد.
طبعاً اگر یکی از این نظریّات از همه روشن‌تر و عقلانی‌تر بود، سعدی ما را به پیروی از همان رای توصیه می‌کرد، همچنین اگر رأی پادشاه به وضوح باطل بود، باز هم سعدی از زبان بزرگ‌مهر آن را تأیید نمی‌کرد.
به نظر می‌رسد حکایت سعدی مبتنی بر این اصل مدیریّتی است که مدیران زیردست نباید بی‌دلیل با نظر مقام بالاتر مخالفت کنند و تصمیمی که مورد تأیید عالی‌ترین مقام اداری است از ضمانت اجرایی بالاتری برخوردار است. درسی که سیاست‌مداران ما از این سخن سعدی می‌توانند بگیرند یکی می‌تواند این باشد که عرصۀ مدیریّت جای تنازع و اعمال اختلاف سلیقه نیست و در شرایط مساوی و هنگامی که آرای مختلفی وجود دارد، در هنگام تصمیم‌گیری حمایت از نظر مقام بالاتر عاقلانه‌تر است و دست کم این است که اگر آن رأی و نظر ناصواب درآمد، همان مقام بالاتر مسئول خواهد بود و دیگران از مواخذه در امان هستند!
سعدی در دوبیت آخر همین نکتۀ مدیریّتی را تأکید می‌کند که تعارض و ستیزۀ بی‌دلیل رده‌های پایین با مدیریّت عالی یک سازمان که از آن با تعبیر «خلاف رای سلطان رای جستن» یاد شده کار خطرناکی است و عمدتاً به حذف مدیریّت میانی منجر می‌شود. بیت آخر نیز با طنزی که دارد فضای حکایت را تلطیف و میزان تأثیرگذاری آن را افزایش داده است.

سر که نه در پای عزیزان رود...

همه سروها را بباید خمید
که در پای آن سروبالا روند

سعدی درعین اینکه زبانی سهلِ ممتنع دارد، سخنش خالی از دقّت‌هایی نیست.
مثلاً «خمید» را در بیت بالا که بیتی است از یک غزل دل‌نشین او، هم می‌توان به معنی متعدّی، یعنی به معنی «خماند» گرفت و هم به معنی لازم که در صورت اوّل باید معنی کرد: همۀ سروها را باید در برابر قامت معشوق خماند و دوتا کرد و به کرنش واداشت، امّا اگر آن را در معنی دوم بگیریم معنی می‌شود: همۀ سروها باید در برابر قامت او خم شوند و کرنش کنند. «را» در این فرض علامت مبتدا خواهد بود که معمولاً پس از نهاد می‌آید و طبعاً علامت مفعول نیست.
امّا درپای کسی رفتن را چه باید معنی کرد؟
برخی آن را معنی کرده‌اند: ...تا در پیش او قد نیفرازند (خطیب رهبر) و همۀ سروها باید خود را درپای سروِ قامت یار ما بیفکنند و در برابر او جلوه‌گری نکنند (برگ‌نیسی)
به نظر می‌رسد هیچ‌کدام از معانی گفته‌شده، دقیق نیستند. چون «در پای کسی رفتن» در سخن سعدی به معنی خود را قربانی او کردن است:
سر که نه در پای عزیزان رود
بار گران است کشیدن به دوش

یعنی سری که درپای عزیزان قربانی نشود...

گر بانگ برآید که سری در قدمی رفت
بسیار مگویید که بسیار نباشد

یعنی اگر بانگ برآید که عاشقی فدای معشوقی شد...
معنی بیت مورد بحث، پس از این مقدّمات، این است: همۀ سروها را باید در برابر آن معشوق سروبالا خماند و دوتا کرد تا قربانی او شوند، یا همۀ سروها باید در برابر قامت آن معشوق سروبالا خمیده شوند و جان فدای او کنند!

استعدادیابی شاعران در قرن ششم

 

راوندی در راحة‌الصّدور روایتی از شمس‌الدّین احمدبن منوچهر شصت‌کله، شاعر قرن ششم، نقل می‌کند که از لحاظ شیوه‌های آموزش فنّ شعر و نقد ادبی در روزگاران قدیم قابل توجّه است. از این روایت درمی‌یابیم که
1. در آن روزگار برخی از استادان و شاعران شناخته‌شده، به مکتب‌خانه‌ها می‌رفتند و به دنبال کسانی می‌گشتند که صاحب ذوق و استعداد شاعری بوده‌اند؛
2. این استادان از دانش‌آموزان مکتب امتحان شعر می‌گرفتند تا به قوّت طبع آنان پی ببرند؛ به این‌گونه که مصراعی را برای هر یک از آن‌ها می خواندند و از آن‌ها می‌خواستند ارتجالاً چند بیت بر وزن آن بگویند و اگر کودکی را در مکتب در این کار توانا می‌دیدند او را تشویق می‌کردند؛
3. آن‌ها از دانش‌آموزان مستعد می‌خواستند که برای شروع کار از شاعران متأخّر آغاز کنند و به دل‌خواه خودشان از شعر آنان حدود 200 بیت انتخاب و آن را به‌خوبی یاد بگیرند؛
4. شعر و امثال عرب از دروسی بوده که آموختن آن به شاعران جوان و تازه‌کار توصیه می‌شده است؛
5. شاه‌نامه و ابیات حکمی آن بیش از متون دیگر مورد توجّه بوده و شاعران جوان به مطالعۀ پیوستۀ آن سفارش می‌شده‌اند؛
6. شاعران تازه‌کار از خواندن و حتّی شنیدن متون شعری دقیق و دارای نکات عرفانی و فلسفی قدما، از قبیل شعر سنایی و عنصری و معزّی و رودکی، نهی می‌شدند.
متن راوندی از این قرار است:

«امیرالشّعرا و سفیرالکُبَرا، شمس‌الدّین احمدبن منوچهر شصت‌کُله...حکایت کرد که سیّد اشرف به همذان رسیذ، در مکتب‌ها می‌گردیذ و می‌دیذ تا که را طبع شعر است. مصراعی به من داذ تا بر آن وزن دو سه بیت گفتم. به سمع رضا اصغا فرموذ و مرا بذان بستوذ و حثّ و تحریض واجب داشت و گفت:
از اشعار متأخّران چون عمادی و انوری و سیّد اشرف و بُلفَرج رونی و امثالِ عرب و اشعار تازی و حِکَم شاه‌نامه آنچه طبع تو بدان میل کنذ، قدر دویست بیت از هر جا اختیار کن و یادگیر و بر خواندن شاه‌نامه مواظبت نمای تا شعر به غایت رسذ و از شعر سنایی و عنصری و معزّی و روذکی اجتناب کن، هرگز نشنوی و نخوانی که آن طبع‌های بلند است طبع تو ببندذ و از مقصود باز دارذ.
شمس‌الدّین شصت‌کله گفت: من و چند کس این وصیّت را به جای آوردیم و به مقصود رسیذیم و غایتِ مطلوب بدیذیم.»