ز گریه چون نرود چشم اشکبار از دست؟!
من هنوز واژه ای مناسب و گویا برای تسلیت و نیز واژه ای درخور برای سپاس از الطاف دوستان و عزیزان نیافته ام، بویژه آن همه شور عاشقانه و صمیمانه بچه های خوب دانشکده ادبیات که نشان دادند این آخرین درس استاد خویش - قیصر عزیز - را چه زیبا فراگرفته اند ، مرا الکن تر از همیشه به حیرت فروبرده است...در این یکی دو روزه ابیاتی از جناب سید ابوالقاسم حسینی(ژرفا) بیشتر تسلی بخش خاطرم بود که آنها را با کسب اجازه از ایشان به شما تقدیم می کنم:
مهيب بود خبر: پر کشيد قيصر هم
شکست قلب گل و قامت صنوبر هم
از آن همه نشکستم چنين که سخت اين بار
ـ رسيده بود خبرهاي تلخ ديگر هم ـ
به تابناکي يک قطره اشک او نرسد
هزار آينه در آينه برابر هم
ز ياد ناب شهيدان غزل غزل نوشيد
ز نوش بادة او بي قرار، ساغر هم
زبان دل که به دستور عشق گفت و نوشت
چه عاشقانه سروده است بيت آخر هم
کجا ز خاطر اروند ميرود يادش
و نامش از قلم نخلهاي بيسر هم؟
چنان وجود لطيفش ز درد صيقل ديد
که روح پاک و مجرّد نديد و گوهر هم
به سوي "سيّد" و "سلمان" سحر گشود آغوش
مبارک است سفر ... رفت اين برادر هم
دکتر سید محمد دامادی , از محققان و مصححان و مترجمان این روزگار و از استادان پیشکسوت زبان و ادبیات فارسی , دوشنبه گذشته در یک سانحه رانندگی در جاده تهران- اصفهان درگذشت. مرحوم دامادی , علاوه بر درس استاد علامه سید جلال الدین همایی , محضر شمار دیگری از استادان بنام این عرصه را درک کرده بود.از تالیفات ایشان از جمله به این آثار می توان اشاره کرد:
مضامین مشترک درادب فارسی و عربی
ابوسعید نامه(زندگی نامه ابوسعید ابوالخیر)
تصحیح تحفـه الاخوان فی خصایص الفتیان
تصحیح و ترجمه تهذیب الاخلاق
شرح بر مقامات اربعین
تنوع مضمون در سبک هندی
جرعه ای از زلال
شرح بر ترکیب بند جمال الدین محمد بن عبدالرزاق در ستایش رسول اکرم(ص)
فارسی عمومی
ترجمه برگزیده آثار در قلمرو نقد ادبی از تی اس الیوت
و....
و دهها مقاله در زمینه زبان و ادب فارسی
مرحوم دامادی در سالهای اخیر در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی به تدریس اشتغال داشت. حافظه تحسین برانگیز و سرشار از لطائف ادب فارسی و نکته سنجی ها و ظرافتها و بذله گویی هایی که ویژه مردم خوش ذوق اصفهانی است به جلسات درس سید استاد دامادی حلاوت و جلوه خاص می بخشید. دریغا که مرگ این مرد بزرگ که سراسر عمر خود را بی هیچ چشمداشت در خدمت به فرهنگ این سرزمین گذراند, تا کنون(۱۱/۶/۱۳۸۶) با سکوت رسانه های گروهی و محافل فرهنگی و ادبی و دانشگاهی مواجه شده و دست کم نویسنده این سطرها بازتاب درگذشت این سید جلیل را در هیچ رسانه نوشتاری و دیداری و ....مشاهده نکرده است!
سید استاد دامادی را در سالهای دوره کارشناسی ارشد از نزدیک شناختم و اکنون جز تعلق خاطر استاد و شاگردی , خاطره دعایی که روزی در قبال خدمتی ناچیز بدرقه راه این شاگرد کوچک خویش کرد , اندوه مرا در مرگ او افزون می سازد. گویی از پس گذشت سالها هنوز صدای او را می شنوم که دیگر بار عباراتی از تاریخ بیهقی را بر ما می خواند:
و این جهان گذرنده راخلود نیست و همه بر کاروانگاهیم و پس یکدیگر می رویم و هیچ کس را اینجا مقام نخواهد بود, چنان باید زیست که پس از مرگ دعای نیک کنند....
پخش دادگاه خسرو گلسرخی- شاعر و روزنامه نگار انقلابی - از شبکه ۳ که در چهارشنبه شب شاهد آن بودیم ، اتفاق جالب توجهی بود که بسیاری از ما را به یاد بهمن ۱۳۵۲ انداخت. گلسرخی در دفاعیات خودش از امام علی و امام حسین(ع) سخن می گفت و بر استعمار ستیزی اسلام و شخصیتهایی از روحانیت تاکید می ورزید و در عین حال از مارکسیسم و تئوریهای آن دفاع می کرد و با شهامت و صراحت تمام بر رفرم اصلاحات ارضی شاه می تاخت.
***
برای من که آن سالها حدود یازده سال بیشتر نداشتم و چیزهای مبهمی از دنیای سیاست و ادبیات به گوشم خورده بود ، و بسیاری دیگر ، گلسرخی یک معما و یک پدیده بی مانند بود. دلیریش ، صراحت سروده ها و نوشته هایش ، ارادت توامانش به اسلام و مارکسیسم ، پخش دفاعیاتش از تلویزیون شاه که در آن سالها و سالهای بعد از آن یک اتفاق بی نظیر و استثنائی بود ، سخنان مردم که بسیاری از آنان او را قهرمانی بزرگ می دانستند و ..برایم از همان سالها عجیب بود . نحوه برخورد به اصطلاح روشنفکران آن روزگار با گلسرخی نکته دیگری بود که بعدها توجه مرا به خود جلب کرد.

بعدها ، وقتی دانستم که گلسرخی سالهای کودکی و اوایل جوانی خود را در قم و در سایه پدر بزرگ مادریش که اهل علمی وارسته و مبارز بوده گذرانده است ، راز دلبستگی او به مفاهیم اسلامی ، در عین سرسپردگی به مارکسیم برایم آشکار شد. در میان به اصطلاح چپهای آن روزگار کم نبودند ، حتی آدمهای نماز خوان که به آن اندیشه تنها به عنوان روشی برای مبارزه نگاه می کردند و کاری به جنبه های فلسفی مارکسیسم نداشتند.
اما راز پخش و انتشار دفاعیات گلسرخی از تلویزیون و مطبوعات آن روزگار که سخت عجیب می نمود ، به نظر من ، این بود که رژیم می خواست همه مبارزان مذهبی را به عنوان "مارکسیسم اسلامی" معرفی بکند. این اصطلاح تعبیری بود که تبلیغات گران حکومت برساخته بودند تا مخالفان مذهبی خودشان را وابسته به شوروی نشان بدهند و آنها را ملحدانی جلوه دهند که چهره خودشان را در پس نقاب اسلام مخفی کرده اند. سخنان صادقانه گلسرخی در دادگاه در حمایت از اسلام و مارکسیسم از این لحاظ می توانست برای حکومت جالب باشد!
***
صراحت شعرها و نوشته های گلسرخی و دستگیری و محاکمه او و بویژه انتشار تلویزیونی شگفت انگیز این واقعه برای روشنفکران آن روزگار که هنوز در رخوت سالهای پس از کودتای ۲۸ مرداد به سر می بردند ، اعجاب انگیز و حتی مشکوک جلوه می کرد و برخی کل ماجرا را بازی سیاسی و توطئه ساواک می پنداشتند!!
اما اعدام گلسرخی که آن هم در حد خود عجیب بود ، به همه این ذهنیتها خاتمه داد و همانها که تا دیروز به چشم دیگری به این انسان مبارز نگاه می کردند ، یکباره تغییر موضع دادند و ....چه سروده ها که در ستایش گلسرخی و حماسه بزرگ او سروده نشد و کار به جایی رسید که هر شعری که تعبیر "گل سرخ" در آن دیده می شد ، مشمول سانسور قرار گرفت! شگفتی اعدام گلسرخی در این بود که آدمهایی با پرونده های قطور تر و سبیلهای ضخیم تر بودند که مشمول مراحم ملوکانه قرار می گرفتند و به حبس محکوم می شدند!
با طلوع انقلاب و گسترش جو سیاسی در سالهای پس از آن بر میزان محبوبیت و اهمیت گلسرخی افزوده شد و جریانهای سیاسی مختلف برای کسب وجهه از نام این شاعر مبارز چه بهره ها که نبردند!
***
از بهترین سروده هایی که در مورد گلسرخی منتشر شده به آثاری از اکابر شاعران معاصر می توان اشاره کرد. شاملو در مورد او گفت:
آه از که سخن می گویم؟/ ما بی چرا زندگانیم/ آنان به چرا مرگ خود آگاهانند.
و براهنی سرود:
جهان ما/ به دو چیز زنده است / اولی شاعر/ و دومی شاعر/ و شما / هر دو را کشته اید / اول: خسرو گلسرخی را/ دوم: خسرو گلسرخی را!
***
قانون زمانه اما گویا خاموشی و فراموشی است...شگفتا بسیاری از آنها که به زبان ستایش و مبالغه در باره این "شاعر خلق" سخن می گفتند ، وقتی آبها از آسیاب افتاد ، رفته رفته در شاعری و ارجمندی او تردید کردند. یکی از این جماعت ، در کتابی که درباره تاریخ شعر نو نوشته در باره گلسرخی می گوید:
" او نه شاعری توانمند ، نه روزنامه نگاری زیرک و نه محققی عالم بود. او انقلابی پیگیر ، صمیمی و پر شوری بود که با دفاع معصومانه از مردم محروم در دادگاه شاه که به طور بسیار استثنائی از تلویزیون سراسری ایران پخش شد ، جانش را بر سر آرمانش گذاشت."
همین !! شاید این داوری یا بخشی از آن با واقعیت منطبق باشد ، اما بعد از آن همه تجلیل و تکریمهای دو آتشه عجیب می نماید.این داوریها را هم باید بر فهرست غرائب زندگی و مرگ خسرو گلسرخی افزود!
خدایش رحمت کناد.
غزل پیشین که تفننی بود در وزن قصیده ، خاطره انسان بزرگواری را در من زنده کرد که چند سالی است تا رخ در نقاب خاک نهفته است. مرحوم مهرداد اوستا(۱۳۰۸-۱۳۷۰) از فاضل ترین و دوست داشتنی ترین و متواضع ترین استادان و سخنوران ادب فارسی در روزگار ما بود.او در عین حال که قصاید شکوهمندش پهلو به پهلوی چکامه های درجه اول زبان فارسی می زد ، خداوندگار نثری دلاویز و متفاوت بود که باید آن را به نام وی شیوه و "نثر اوستایی" بنامیم. سالها پیش، برخی از آثار این استاد بزرگ ، مثل حماسه آرش و از امروز تا هرگز و پالیزبان و کتاب خواندنی تیرانای او با ویرایش این حقیر منتشر شده است.با تقدیم قصیده ای از مرحوم مهرداد اوستا به روان مینوی وی درود می فرستیم:
چون برآرم ز دل سوخته آوا من
زار نالم که دریغا ، که دریغا من
خود ندانم که مرا وایه بود یا نی
کس نپرسید که دارم چه تمنا من
گاه ز آوارگی و درد همی گردم
گردبادی یله در دامن صحرا من
گه فرو می برم از اندُه و نومیدی
سر به زیر پر اندیشه چو عنقا من
یا به کردار یکی نالهّ سرگردان
می سپارم ره این گمشده بیدا من
باز واپس نگرم خسته و فرسوده
سایه ای بینم ، همراه شده با من
تا ز جان من فرسوده چه می خواهد
این به خون برده ، بدین خیرگی ام دامن!؟
زی کجا پویی و آهنگِ که را داری
ها من -ای سایهّ سرگشتهّ من- ها من!؟
کیستم ؟ خسته نگاهی همه نومیدی
باز نایافته اسرار جهان را من
بر لبی پرسشی آسیمه سرم، و آن گاه
بازنشنیده بجز پاسخ بی جا من
باز با شهپر اندیشه برافرازم
بال بر کنگرهّ گنبد مینا من
باز با کشّی و تابندگی آویزم
همچو ناهید به دامان ثریا من
مه برآورده سپهرانه یکی خرگه
شب فرو هِشته پَرندینه یکی دامن
همه آسوده ز طوفان بلا ، و آن گاه
چنگ در دامن طوفان زده تنها من
هر نفس همچو یکی نای برون آرم
از دل خستهّ سودا زده آوا من
***
بقیه را در ادامه مطلب بخوانید:
۲۱ تیرماه در غفلت دیرینه ام گذشت و من تازه امروز ، وقتی داشتم مطلب دیگری را برای شما تایپ می کردم ،ناگهان به یاد آوردم که هفت سال پیش درسحرگاه ۲۱ تیر کسی را از دست داده ام .... نام مرحوم علی صفایی حائری و کتابهایش که با امضای عین صاد منتشر می شد ، برای هم نسلان من آشناست. ..
من او را تنها یک بار دیده بودم ، شبی با یکی دو دوست به منزلشان رفتیم و با او صحبت کردیم. در نگاهش هشیاری عجیبی موج می زد و با همه وجودش نشان می داد که سرنوشت ما و حل مشکلات فکری ما برایش خیلی مهم است و واقعا مهم بود...تنها چیزی که در اطراف او نگرانم می کرد ، ارادت عجیبی بود که اطرافیانش نسبت به او نشان می دادند ....
آقای صفایی شخصا اهل مریدسازی و مریدبازی نبود ، اما توجهش به دیگران و نیازهای روحی و عاطفیشان باعث می شد که به او گره بخورند و شاید بعضی از همین مریدها در مشکلاتی که برای او پیش آمد ، بی تقصیر نبودند. در شخصیت صفایی ، علاوه بر آنچه گفتم ویژگیهای جالبی بود که در آن سالها در هم لباسان او به ندرت دیده می شد. او واقعا اهل ادبیات و شعر و رمان بود و با نگاه خاصی آثار ادبیات روز را درک و نقد می کرد. عین صاد نثر ویژه و زیبا و موثری هم داشت که خواننده را به دو باره خواندن کتابهایش دعوت می کرد.
صفایی در برخورد با آدمها خیلی دقیق و فهیم بود . او دین را ، بخلاف دیگران از فلسفه و کلام و فقه و تفسیر آغاز نمی کرد ، و با آنکه در همه این مباحث صاحب نظر بود ، به درستی عقیده داشت که مسائل دیگری هست که پیش از این مسائل مهم باید در وجود آدمها پاسخ بگیرد و موانع درک دین را از جلو پای ذهن آنها بردارد. او از خودشناسی و تربیت شروع می کرد و جواب دادن به نیازهای روحی و عاطفی را مقدم می شمرد...و همین بود راز توجه فوق العاده ای که به جوانها نشان می داد . او در هنگام پاسخ دادن به سئوالها و شبهه ها ، قبل از آنکه در مباحث پیچیده کلامی غرق شود ، می کوشید گره های ذهنی طرف مقابل را بفهمد و انگیزه هایی را که باعث شده تا این پرسشهای عجیب و غریب و آن بهانه جوییها شکل بگیرند تحلیل کند...
نمونه ای از سروده ها و آثار او را می توانید در وب سایت او که در پیوندهای وبلاگ هم قابل دسترسی است بخوانید. خدایش بیامرزاد!
