![]() |
|
|
|
در یکی از روزنامه ها نکته ای در مورد زندگی خصوصی مرحوم استاد مهرداد اوستا ذکر شده که در برخی پایگاههای خبری هم منعکس شده است. قبل از هر ابراز نظری عین خبر را می آوریم: داستان مهرداد اوستا و زنی که همسرشاه شد
روزنامه خبر نوشت:
مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج میگذارند.دختر جوان به دلیل رفتوآمدهایی که به دربار شاه داشته، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج میدهد.دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر میشوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی میکنند عقیده او را در ادامه ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمیشود .تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیهای از اوستا بوده، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار میبیند...مهرداد اوستا ماهها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کمحرف میشود. سالها بعد از پیروزی انقلاب، وقتی شاه از دنیا میرود، زنهای شاه از ترس فرح، هر کدام به کشوری میروند و نامزد اوستا به فرانسه. در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان میشود و در نامهای از مهرداد اوستا میخواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه او تنها این شعر را میسراید. وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم کی ام ؟ شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل ز دست شکوه گرفتم، به دوش ناله کشیدم جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم وفا نکردی و کردم، به سر نبردی و بردم ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟ در مورد این نکته و شان نزولی که در باره این غزل زیبا و مشهور مرحوم اوستا ذکر شده ، نکاتی به اختصار قابل ذکر است:
پرداختن به زندگی خصوصی بزرگان ادب معاصر فی نفسه کار ناپسندی نیست ، اما این کار باید همراه با دقت علمی و تاریخی و حفظ شان آن بزرگان باشد. هر گونه بی دقتی در این باب به رواج شایعات و مطالب واهی منجر خواهد شد.
زندگی عاشقانه مرحوم اوستا موضوعی نیست که از نظر صاحبان اطلاع دور باشد و در برخی آثار خود او نیز با ظرافت مورد اشاره قرار گرفته است. یقینا همان سوز و گدازها در فضای عشق مجازی بود که طبع بلند اوستا را لطافتی خاص بخشید و او را به استادی بی نظیر در سخن فارسی بدل کرد. شاعران جوان بعد از انقلاب شاید بیش از هر کس دیگر وامدار ذوق و سخن سنجی مهرداد اوستا و لطافت روحی بودند که در کوران عشقی سوزان به کمال رسیده بود.
یکی از دوستان شاعر که از سالها قبل از انقلاب او را می شناخت نقل می کرد که اوستا تا سالهای سال به آن ماجرای عاشقانه حساس بود و با شنیدن نام "فروغ " امید خویش دگرگون می شد.
اما آنچه در قصه روزنامه خبر ، بدون ذکر هیچ ماخذ و مستندی آمده ، بیشتر به یک فیلم هندی شبیه است و نمی تواند درست باشد. به این دلیل خیلی ساده و واضح که این غزل زیبا ، بخلاف آنچه در خبر روزنامه خبر آمده ، از آثار قدیمی استاد است نه از آثار پس از انقلاب ایشان! دوستان علاقه مند می توانند غزل یاد شده را در صفحه ۵۰ از مجموعه شعر استاد به نام شراب خانگی ترس محتسب خورده که در خرداد سال ۱۳۵۲ توسط انتشارات زوار منتشر شده ببینند.
توضیح این نکته بهانه ای به دست من داد که در اینجا یادی از مرحوم اوستا بکنم و بر روان مینوی آن انسان پاک و والا و فرزانه درود بفرستم! |
||
|
|
سه شنبه 12 آبان1388 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
استاد گرامی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی چندی پیش با نوشتن این نامه تصمیم خود را به انجام یک سفر علمی و پژوهشی به مرکز مطالعات عالی دانشگاه پرینستون ، به همکارانشان در گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران اعلام کردند.پس از سفر حضرت استاد، دوستان زیادی از جمع استادان و دانشجویان گرامی در مورد انگیزه و چگونگی سفر ایشان و مدت آن از بنده پرسش کردند. امیدواریم نشر این نامه در اینجا از نگرانی دوستان بکاهد و غیبت استاد همان گونه که خودشان تصریح فرموده اند بیش از یک سال به طول نکشد و کرسی افاضه ایشان در دانشکده ادبیات خالی نماند.
سفر علمی استاد شفیعی کدکنی که البته زمزمه آن از مدتها پیش شنیده می شد ، دومین اتفاقی است که در ایام اخیر اسباب دلتنگی و نگرانی استادان و دانشجویان زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تهران را فراهم کرده است. اتفاق ناخوشایند دیگر که چندی پیش بی سر و صدا رخ داد ، بازنشستگی استاد فرزانه دکتر مظفر بختیار بود. دکتر بختیار از فحول و اعاظم این رشته است که وسعت اطلاعات ایشان هر صاحب نظری را مبهوت می کند. متاسفانه شان و قدر عظیم این استاد گرانمایه به واسطه بدمهری زمانه و تواضع استاد و دوری ایشان از شهرت طلبی های رایج ، چنان که باید شناخته نشده است.به راستی مظفر بختیار " جهانی ست بنشسته در گوشه ای "! من هر گاه این ابیات لسان الغیب شیرازی را می خوانم، به قرینه تبادر ذوقی ، نام درخشان استاد مظفر بختیار بر ذهن و دلم می گذرد :
نظر بر قرعه توفیق و یمن دولت شاه است شهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دین منصور دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق ای دل
به شیوه سخن حافظ ، دوام عمر و ملک این دو نام آور عرصه ادب و اندیشه را به دعا از خدا می طلبیم و آرزو می کنیم سایه منیعشان همواره و از دور و نزدیک بر سر شاگردان آنان و همه علاقه مندان به فرهنگ در این دیار گسترده و پایدار بماند! |
||
|
|
دوشنبه 9 شهریور1388 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
در آستانه ۱۷ اردیبهشت که سالروز درگذشت استاد مهرداد اوستا ست ، یادی می کنم از او و کتاب تیرانایش که به سال 1381 گزیده ای از آن , به انتخاب و ویرایش من منتشر شد. شاید این نوشته بهانه ای باشد برای اینکه این صفحه از نام و یاد گرامی او خالی نباشد. روان مینویش شادمان !
در سال 1370 , پس از درگذشت مرحوم اوستا ویرایش برخی از آثار او را به عهده من نهادند. پس از مدتی کتابهای پالیزبان و از امروز تا هرگز و حماسه آرش او ویرایش و منتشر شد .در میان آثار برجای مانده از آثار استاد ، کتابی بود با نام غریب تیرانا . تیرانا کتابی ضخیم بود با نثری شکوهمند و خواندنی. در نسخه ای از این کتاب که در اختیارم بود ، مولف با خط خویش تغییراتی داده بود ، گاه عبارتی را حذف یا در گوشه کتاب افزوده بود.این قراین نشان می داد که نویسنده قصد داشته که چاپ بعدی کتاب را با ویرایشی متفاوت عرضه کند.
ویرایش و آماده سازی کتاب چند ماهی زمان برد و انتظار می رفت که مانند آثار پیشین , به زودی منتشر شود , اما به دلایلی که بر من آشکار نیست , تا سالها بعد طلسم فراموشی تیرانا همچنان ناگشوده ماند و نه سال پس از آن بود که گزیده ای از این کتاب منتشر شد! تیرانا نخستین بار در سالهاىنخست دهه پنجاه منتشر شده بود تا مقدمهاى بر مجموعه شعر استاد با نام شراب خانگى ترس محتسب خورده باشد. تیرانا نثر شاعرانه ای است که به شعر منثور پهلو می زند . نام و نثر این کتاب، بی آنکه قصد مقایسه ای در بین باشد ، از جهتی یادآور رکسانای احمد شاملوست و گویا اوستا با نوشتن آن می خواسته تسلط خود را بر نثر شاعرانه و شعر منثور به رخ مدعیان بکشد! این اثر محصول طوفانهای ذهنی نویسندهای است با تخیلی شگفت! مولف بی آن که آداب و ترتیبی جسته باشد، اندیشهها و احساسات خود را در زمینههای مختلف، از فلسفه و ادبیات گرفته تا مسائل اجتماعی و... بر کاغذ آورده است. نثر تیرانا غالبا تحت تاثیر متون کهن فارسی بویژه تاریخ بیهقی است. تیرانا به یک معنی، حسب حال مهرداد اوستا و شرح اندیشهها، دغدغهها و دلمشغولیهای اوست. بخشهایی از کتاب که به شرح سوانح زندگانی مولف میپردازد، بسیار خواندنی است. در لابه لای این صفحات میبینیم که فقر و تنگدستی در کنار عشق و شوری بی پایان به دانستن و بیشتر دانستن، چگونه کودکی به نام "محمدرضا رحمانی" را از کوران حوادثی عجیب و خواندنی می گذراند ، جان او را صیقل میدهد و او را سرانجام به "مهرداد اوستا" تبدیل میکند. زندگینامه اوستا، حدیث نفس او به تنهایی نیست ، بلکه سرگذشت سرگشتگیها، تکاپوها و افتادنها و برخاستنهای یک نسل از اهالی فرهنگ این سرزمین است؛ نسلی که از پس سالهای جنگ جهانی بالید و در کوران حوادث روزگار، از جمله کشمکشهای دوران ملی شدن نفت و پس از آن قد راست کرد. این نسل، نزاع تاریخی سنت و مدرنیته را با گوشت و پوست خویش لمس میکرد و میکوشید از رهگذر اندیشهها و مکتبهای گاه متناقض از مارکسیسم و ناسیونالیسم و ایسمهای دیگر گرفته تا عرفان و تصوف ، روش زندگی کردن در دنیای امروز را بیاموزد و به روشنایی فردا نقب بزند. اوستا خود برخی از این مکتبها و شیوه ها را در دورههای مختلف زندگانی خویش آزمود و سرانجام روح او در کرانههای ایمان و معنویت آرام گرفت. "تیرانا" در این کتاب، مخاطبی است آشنا که نویسنده سرگذشت دل مجروح خویش را با او بازمیگوید. او یک شخصیت مبهم و اثیری است که در سراسر کتاب، در چهرههای مختلف و گاه متضاد حضور مییابد و در جاهایی کسی نیست جز خود مولف یا گوشهای از سایه روشنهای روح دردمند او. هنگام مطالعه تیرانا، جادوی کلمات خیالانگیز و دانستههای فراوان نویسنده درباره ادبیات، فلسفه، تاریخ، اسطوره شناسی و... خواننده را به فضاهایی شگفت انگیز و متفاوت میبرد. جریان سیال تخیل و اندیشه اوستا، رودخانهای است که تلاطمهای آن، روح را به گردابهای ژرف احساسات متفاوت پرتاب میکند. اوستا در بخشهای مختلف کتاب، از بسیاری از نام آوران شعر و ادب و... از کسانی که با آنان به نحوی حشر و نشر داشته یاد می کند و این یادکرد معمولا با داوری هایی همراه است. کلام او درباره ادیبان و شاعران معاصرش ، به حکم بصیرتی که او در سخنوری و نقد ادبی داشت ، قابل تامل و اعتنا و در پاره ای موارد منحصر به فرد است. اوستا در تیرانا ستایشگر بزرگ طبیعت و زیباییهای آن است. او دل آزرده از دود و دم زندگانی امروز، آدمها را به بازگشت به طبیعت میخواند. او بهترین درودهایش را نثار فرزندان طبیعت میکند؛ همانان که همچون چادرنشینان، شبانان و ماهیگیران و... با زبان طبیعت آشنا هستند و آن را درمییابند. اوستا خود به زبان طبیعت سخن میگوید و از این روست که نظم و ترتیب متداول بر نوشتههای او حاکم نیست: پس اگر میبینی که مرا در بیان احساس هیچ نظمی نیست، مرا با تو به همان زبانی سخن است که نگاه تو را با من... بدان زبان که نژادهترین و زیباترین زبانهاست ، به زبان آفرینش، زبان برآمدن خورشید به شبگیر و فرونشستن آن در امواج اقیانوس، زبان خاموش و گویای همه فرزندان طبیعت... از نکات قابل توجه در نثر تیرانا , ترکیب سازیهای بدیعی است که محصول ذهن و زبان خلاق اوستا و چیره دستی او در حوزه کلمات است.گزیده تیرانا را می توان نوعی "تهذیب" و " تحریر" و "تلخیص" دانست که در ادبیات گذشته ما سابقه فراوان دارد. باید اقرار کنم که فراهم آوردن گزیده ای منسجم از کتابی که ذاتا , به دلیل ویژگی سبکی خود نظم و ترتیب خاصی را برنمی تابد , کار آسانی نبوده است. صاحب این قلم ضمن حفظ ارتباطات درون متنی , تلاش کرده است زیباترین و عمیق ترین بخشهای کتاب تیرانا را در متن برگزیده خود بیاورد و نمونه ای از نثر فاخر فارسی را فراروی خواننده قرار دهد. |
||
|
|
چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
استعفای دکتر حسن خجسته , از ریاست صدای جمهوری اسلامی ایران , اتفاق شگفت انگیزی است. این را همه می دانند که خجسته به یک معنی عاشق رادیو بود و دوستان و دشمنان منصف ، دوران مدیریت او را دورانی سازنده و پربار می دانند. امروز رادیو نسبت به گذشته از لحاظ تعداد شبکه ها و کیفیت برنامه سازی گسترش یافته و برو بچه های رادیو در مقایسه با گذشته خیلی حرفه ای تر و کارآزموده تر شده اند.رادیو در روزگار غوغای کور کننده رسانه های تصویری و حضور پر رنگ شبکه های مختلف داخلی و خارجی , در سالهای اخیر توانسته است سهم و نصیب قابل توجهی از مخاطبان را به خود جلب و جذب کند.به نظر می رسد که خجسته یک بار دیگر با این استعفا همه را غافلگیر کرده و آنها که او را می شناسند می دانند که او در این عرصه استعداد خاصی دارد! خجسته از نوع مدیران تحول خواه و حتی اهل ریسک بود , نه چون بسیاری دیگر , اهل حفظ وضع موجود و تکیه زدن بر صندلی ریاستی باری به هر جهت ! البته این دل بزرگی او به این خاطر نبود که پشتش به "کوه" بود و نفسش از جای گرم بیرون می آمد ، او ذاتا اهل مماشات نبود. گاهی می گفت : "از اینجا هم بیرون بروم فوقش به آموزش و پرورش و معلمی برمی گردم!" خجسته اگر به تصمیمی می رسید روی حرفش می ایستاد و مثلا اگر می گفت : " گوینده رادیو نباید در تلویزیون شومنی بکند" , همه می فهمیدند که باید از بین رادیو و تلویزیون یکی را انتخاب کنند و یا زنگی زنگی بشوند یا رومی روم ! او از نزدیک در جریان امور جزئی شبکه های متعدد رادیو بود ، ولی در کار مدیرانش مداخله بی جا نمی کرد .من که سالها با او کار کرده ام هرگز احساس نکردم که از موضع بالا قصد تحمیل نظر و سلیقه خودش را دارد. این احساس استقلال و آزادی عمل ، کار کردن با خجسته را ، با همه مشکلات ، شیرین می کرد. از سالهای آغاز دهه هفتاد و از وقتی که به کمک جمعی از دوستان شاعر و نویسنده "تحریریه " رادیو را می گرداندم , گاه گداری خجسته را دیده بودم و مختصر سلام و علیکی بین ما رد و بدل می شد. حتی یک روز در سلف سرویس رادیو در میدان ارگ , خیلی تصادفی ، هم غذا شده بودیم. او از ضرورت توجه به زبان فارسی در رادیو و تدوین شیوه نامه ای در این زمینه می گفت و من که گوشم از این حرفها پر بود خندیده بودم و گستاخانه گفته بودم : ای بابا حالا واقعا قصد دارید کار جدی انجام بدهید یا مثل دیگران فقط شعارش را می دهید؟! (چیزی در همین مایه ها) بعد از آن تا مدتها خجسته را ندیدم.ارتباط کاری من – مثل حالا - با رادیو کاملا قطع شده بود و چند سالی بود که مشغول کارهای درسی ام بودم و مختصری کار مطبوعاتی...تا اینکه روز ی از روزهای تابستان ۷۷ خجسته که مدیر رادیو شده بود مرا برای ملاقاتی دعوت کرد. دیدار او برایم شگفت آور بود. آن روزها بچه های رادیو حتی شماره تلفن مرا نداشتند و او احتمالا شماره و نشانی مرا از طریق علی معلم یا دوستان دیگر پیدا کرده بود. خیلی سریع رفت سر اصل مطلب و گفت : می خواهیم تحولی در "شبکه 2 رادیو" ایجاد کنیم و شما باید کمک کنید.تصور کردم بناست مسئولیتی در آن شبکه که بعدا از لحاظ اسم و محتوا تغییر کرد و "رادیو فرهنگ" نامیده شد به من بدهند و تصور نمی کردم بحث مدیریت شبکه در بین باشد. گفتم من به درد کار اجرائی نمی خورم. شما در تصمیم خودتان تجدید نظر و تامل بیشتری بفرمایید.حرفها در همین حد نیمه تمام ماند و .... شاید دو هفته بعد عبدالجبار کاکایی زنگ زد و گفت :" تبریک می گویم شما هم رئیس شدید!" گفتم: "من بی خبرم.رئیس کجا؟ شاید تشابه اسمی باشد..."گفت: " خودت را به آن راه نزن.در رادیو میدان ارگ میگن حالا این کیه که آقای خجسته به عنوان مدیر رادیو 2 برایش حکم زده؟! " تازه شصتم خبردارشد که چه اتفاقی افتاده و خجسته با این انتصاب من و بقیه را غافلگیر کرده است! چهار , پنج سالی حضور من در رادیو فرهنگ به طول کشید. در آن سالها با حمایت و همدلی آقای خجسته اتفاقات زیادی افتاد. شبکه 24 ساعته شد. همه برنامه ها در راستای فرهنگی شدن ، تحول محتوایی پیدا کردند. قالب جدیدی به اسم "ام سی" در عرصه برنامه سازی تجربه شد. چالشی ترین مباحث با کمترین خط قرمز ممکن در برنامه های رادیو فرهنگ که همه به صورت مستقیم پخش می شدبه گوش مردم می رسید. برنامه صبحگاهی ما که عمدتا با حضور نمایندگان مجلس دوره اصلاحات و کارشناسان مختلف ارائه می شد , عرصه داغ ترین مباحث آن سالها بود و نمونه آشکار تغییر فضایی شمرده می شد که به کمک آقای خجسته در رادیو به وجود آمده بود.به همین شیوه بسیاری از نامها و صداها که به خاطر حساسیتهای بی جا در رادیو امکان طرح نداشت , از طریق امواج رادیو فرهنگ برای اهل ادبیات و فرهنگ پخش می شد. برنامه های موسیقایی رادیو فرهنگ –مثل برنامه "نیستان" – گنجینه ای از موسیقی ایرانی را که سالها از رادیو امکان پخش نداشت , هر روز به مدت 4 ساعت به گوش مردم می رساند و بعضی استادان دانشگاه از سر لطف , برنامه های ادبی و فرهنگی ما را نوعی دانشگاه رادیویی می دانستند که حتی برای آنها جذاب و شنیدنی است. آخرین لطف آقای خجسته به من پذیرش استعفای من بود. حس می کردم از لحاظ جسمی و اعصاب به شدت خسته و فرسوده شده ام. به راستی کار پرتنش رادیو برای آدم غیر اجرایی و شاعر مسلکی مثل من سخت و توانسوز بود. شبی که استعفای من پذیرفته شد و رادیو را ترک کردم , برای اولین بار موبایل را خاموش کردم و به خوابی رفتم که سالها بود به پلکهایم راه نیافته بود! در شش سال اخیر خیلی کم آقای خجسته را دیده ام. حتما موهایش سفید تر شده ، حتما چهره اش شکسته تر شده و احتمالا وقتی استعفایش پذیرفته شده , برای اولین بار موبایلش را دیر وقت خاموش کرده و به خواب رفته است! برای مدیران بعد از خجسته , کار اداره رادیو هم بسیار آسان است و هم بسیار سخت. آسان است چون خجسته بسیاری از ناهمواریهای راه را کوبیده و هموار کرده است , و هم دشوار و بسیار دشوار است , چون همواره عوامل و کارکنان رادیو آنها را با مدیر مردم دار و قَدَری مثل حسن خجسته مقایسه خواهند کرد! |
||
|
|
پنجشنبه 3 بهمن1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
ز گریه چون نرود چشم اشکبار از دست؟! |
||
|
|
یکشنبه 23 دی1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
من هنوز واژه ای مناسب و گویا برای تسلیت و نیز واژه ای درخور برای سپاس از الطاف دوستان و عزیزان نیافته ام، بویژه آن همه شور عاشقانه و صمیمانه بچه های خوب دانشکده ادبیات که نشان دادند این آخرین درس استاد خویش - قیصر عزیز - را چه زیبا فراگرفته اند ، مرا الکن تر از همیشه به حیرت فروبرده است...در این یکی دو روزه ابیاتی از جناب سید ابوالقاسم حسینی(ژرفا) بیشتر تسلی بخش خاطرم بود که آنها را با کسب اجازه از ایشان به شما تقدیم می کنم: مهيب بود خبر: پر کشيد قيصر هم |
||
|
|
چهارشنبه 9 آبان1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
مضامین مشترک درادب فارسی و عربی تصحیح تحفـه الاخوان فی خصایص الفتیان تصحیح و ترجمه تهذیب الاخلاق شرح بر مقامات اربعین تنوع مضمون در سبک هندی جرعه ای از زلال شرح بر ترکیب بند جمال الدین محمد بن عبدالرزاق در ستایش رسول اکرم(ص) فارسی عمومی ترجمه برگزیده آثار در قلمرو نقد ادبی از تی اس الیوت و.... و دهها مقاله در زمینه زبان و ادب فارسی
و این جهان گذرنده راخلود نیست و همه بر کاروانگاهیم و پس یکدیگر می رویم و هیچ کس را اینجا مقام نخواهد بود, چنان باید زیست که پس از مرگ دعای نیک کنند.... |
||
|
|
دوشنبه 12 شهریور1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
پخش دادگاه خسرو گلسرخی- شاعر و روزنامه نگار انقلابی - از شبکه ۳ که در چهارشنبه شب شاهد آن بودیم ، اتفاق جالب توجهی بود که بسیاری از ما را به یاد بهمن ۱۳۵۲ انداخت. گلسرخی در دفاعیات خودش از امام علی و امام حسین(ع) سخن می گفت و بر استعمار ستیزی اسلام و شخصیتهایی از روحانیت تاکید می ورزید و در عین حال از مارکسیسم و تئوریهای آن دفاع می کرد و با شهامت و صراحت تمام بر رفرم اصلاحات ارضی شاه می تاخت. *** برای من که آن سالها حدود یازده سال بیشتر نداشتم و چیزهای مبهمی از دنیای سیاست و ادبیات به گوشم خورده بود ، و بسیاری دیگر ، گلسرخی یک معما و یک پدیده بی مانند بود. دلیریش ، صراحت سروده ها و نوشته هایش ، ارادت توامانش به اسلام و مارکسیسم ، پخش دفاعیاتش از تلویزیون شاه که در آن سالها و سالهای بعد از آن یک اتفاق بی نظیر و استثنائی بود ، سخنان مردم که بسیاری از آنان او را قهرمانی بزرگ می دانستند و ..برایم از همان سالها عجیب بود . نحوه برخورد به اصطلاح روشنفکران آن روزگار با گلسرخی نکته دیگری بود که بعدها توجه مرا به خود جلب کرد.
بعدها ، وقتی دانستم که گلسرخی سالهای کودکی و اوایل جوانی خود را در قم و در سایه پدر بزرگ مادریش که اهل علمی وارسته و مبارز بوده گذرانده است ، راز دلبستگی او به مفاهیم اسلامی ، در عین سرسپردگی به مارکسیم برایم آشکار شد. در میان به اصطلاح چپهای آن روزگار کم نبودند ، حتی آدمهای نماز خوان که به آن اندیشه تنها به عنوان روشی برای مبارزه نگاه می کردند و کاری به جنبه های فلسفی مارکسیسم نداشتند. *** صراحت شعرها و نوشته های گلسرخی و دستگیری و محاکمه او و بویژه انتشار تلویزیونی شگفت انگیز این واقعه برای روشنفکران آن روزگار که هنوز در رخوت سالهای پس از کودتای ۲۸ مرداد به سر می بردند ، اعجاب انگیز و حتی مشکوک جلوه می کرد و برخی کل ماجرا را بازی سیاسی و توطئه ساواک می پنداشتند!! *** از بهترین سروده هایی که در مورد گلسرخی منتشر شده به آثاری از اکابر شاعران معاصر می توان اشاره کرد. شاملو در مورد او گفت: آه از که سخن می گویم؟/ ما بی چرا زندگانیم/ آنان به چرا مرگ خود آگاهانند. و براهنی سرود: جهان ما/ به دو چیز زنده است / اولی شاعر/ و دومی شاعر/ و شما / هر دو را کشته اید / اول: خسرو گلسرخی را/ دوم: خسرو گلسرخی را! *** قانون زمانه اما گویا خاموشی و فراموشی است...شگفتا بسیاری از آنها که به زبان ستایش و مبالغه در باره این "شاعر خلق" سخن می گفتند ، وقتی آبها از آسیاب افتاد ، رفته رفته در شاعری و ارجمندی او تردید کردند. یکی از این جماعت ، در کتابی که درباره تاریخ شعر نو نوشته در باره گلسرخی می گوید: " او نه شاعری توانمند ، نه روزنامه نگاری زیرک و نه محققی عالم بود. او انقلابی پیگیر ، صمیمی و پر شوری بود که با دفاع معصومانه از مردم محروم در دادگاه شاه که به طور بسیار استثنائی از تلویزیون سراسری ایران پخش شد ، جانش را بر سر آرمانش گذاشت." همین !! شاید این داوری یا بخشی از آن با واقعیت منطبق باشد ، اما بعد از آن همه تجلیل و تکریمهای دو آتشه عجیب می نماید.این داوریها را هم باید بر فهرست غرائب زندگی و مرگ خسرو گلسرخی افزود! خدایش رحمت کناد. |
||
|
|
جمعه 20 بهمن1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
غزل پیشین که تفننی بود در وزن قصیده ، خاطره انسان بزرگواری را در من زنده کرد که چند سالی است تا رخ در نقاب خاک نهفته است. مرحوم مهرداد اوستا(۱۳۰۸-۱۳۷۰) از فاضل ترین و دوست داشتنی ترین و متواضع ترین استادان و سخنوران ادب فارسی در روزگار ما بود.او در عین حال که قصاید شکوهمندش پهلو به پهلوی چکامه های درجه اول زبان فارسی می زد ، خداوندگار نثری دلاویز و متفاوت بود که باید آن را به نام وی شیوه و "نثر اوستایی" بنامیم. سالها پیش، برخی از آثار این استاد بزرگ ، مثل حماسه آرش و از امروز تا هرگز و پالیزبان و کتاب خواندنی تیرانای او با ویرایش این حقیر منتشر شده است.با تقدیم قصیده ای از مرحوم مهرداد اوستا به روان مینوی وی درود می فرستیم: چون برآرم ز دل سوخته آوا من خود ندانم که مرا وایه بود یا نی گاه ز آوارگی و درد همی گردم گه فرو می برم از اندُه و نومیدی یا به کردار یکی نالهّ سرگردان باز واپس نگرم خسته و فرسوده تا ز جان من فرسوده چه می خواهد زی کجا پویی و آهنگِ که را داری کیستم ؟ خسته نگاهی همه نومیدی بر لبی پرسشی آسیمه سرم، و آن گاه باز با شهپر اندیشه برافرازم باز با کشّی و تابندگی آویزم مه برآورده سپهرانه یکی خرگه همه آسوده ز طوفان بلا ، و آن گاه هر نفس همچو یکی نای برون آرم *** ادامه مطلب |
||
|
|
پنجشنبه 21 دی1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
امروز که خبر درگذشت عمران صلاحی را شنیدم اولش چون ما در مملکت شایعه ها زندگی می کنیم ،فکر کردم که واقعیت ندارد ...همه این فکر را کرده بودند. به چند نفر زنگ زدم بدین امید که تکذیب آن را بشنوم. دست آخر صدای گرفته دوست و طنزپرداز ارزشمندمان ابوالفضل زرویی نصرآباد بود که ناقوس مرگ را در گوش من نواخت. به پاس لحظه های صمیمی و دلنشینی که همه ما با آثار خواندنی و زیبای مرحوم عمران صلاحی داشته ایم ، به روح او درود می فرستیم و رحمت حق را برایش مسالت می کنیم. آنچه در اینجا می آید گوشه هایی از حرفهایی است که او پس از درگذشت گل آقا بر زبان آورده است.روان هر دو مینوی باد!
تمام مصاحبه را در اینجا بخوانید: http://www.ehsanabedi.com/interview/?id=955335781 از زمان فوت صابري از هرگونه صحبتي درباره او پرهيز كردهايد. دليل اين سكوت چيست؟ دليل سكوتم اين است كه بيشتر مسافرت بودم و كسي به من دسترسي نداشت. من يزد بودم كه خبر فوت صابري را شنيدم. آنجا ميخواستند از من مخفي كنند اما خبر لو رفت. من در عرض يك هفته دو دوست عزيز را از دست دادم در آن هفته نحس من شنبه براي صابري و پنجشنبه براي حسين منزوي به بهشت زهرا رفتم. هر دو از دوستان قديم من بودند. با منزوي چهل سال سابقه دوستي داشتم و با صابري هم سي و هفت، هشت سال. درواقع 40 سال خاطره و دوستي را ما به خاك سپرديم. خيلي غمانگيز بود. درباره صابري هم من عقيده دارم كه پشت سر مرده نبايد حرف زد تا زنده هستند بايد درباره آنها صحبت كرد. پشت سر شاملو يا پرويز شاپور كه زياد صحبت كرديد. براي اينها هم اينقدر اين ور و آن ور كشاندنم كه نشد. هوشنگ حسامي ميگفت از يك جاهل كلاه مخملي پرسيدند، اكبرآقا شنيديم كارهاي خلاف ميكنيد. گفت كه والله از اصرار دوستان است. حالا ما هم همينطور هستيم. بعضي وقتها اصرار دوستان باعث ميشود پرحرفي كنم و بعضي وقتها هم سكوت. ولي در مجموع دوست ندارم پشت كسي كه رفته حرف بزنم. حالا از او تجليل كنم يا بدگويي. دوست دارم تا خودش زنده است اين كار را بكنم. حالا خوشحال هستم كه قبل از اينكه حسين منزوي از دنيا برود در مجله گوهران درباره او صحبت كردم. ياد لطيفهاي از ملانصرالدين افتادم. به ملانصرالدين خبر ميدهند كه آشنايي، پسرش فوت شده و مراسم ختمي براي او برپا كردهاند. ملانصرالدين راه ميافتد كه برود مسجد. ميان راه ميفهمد كه طرف، پسرش نمرده، خودش مرده. ملانصرالدين ديگر مسجد نميرود و از همانجا برميگردد. ميپرسند، چرا مسجد نميروي؟ ميگويد كه مسجد ميخواستم بروم تا طرف خودش ببيند آمدهام. وقتي نيست براي چه چيزي بروم. اين بهتر است تا آدم زنده است از او تعريف كنند كه لااقل خود او هم كيفي ببرد. حالا وقتي مرد و رفت تمام تعريف و تمجيدها چيزي نصيب او نميكند. از شوخي كه بگذريم، وقتي آدم خبر درگذشت عزيزان را ميشنود از دل و دماغ ميافتد. درباره صابري هم هر سؤالي باشد در حد اطلاعاتم جواب ميدهم. بقیه را در ادامه مطلب بخوانید: ادامه مطلب |
||
|
|
چهارشنبه 12 مهر1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
۲۱ تیرماه در غفلت دیرینه ام گذشت و من تازه امروز ، وقتی داشتم مطلب دیگری را برای شما تایپ می کردم ،ناگهان به یاد آوردم که هفت سال پیش درسحرگاه ۲۱ تیر کسی را از دست داده ام .... نام مرحوم علی صفایی حائری و کتابهایش که با امضای عین صاد منتشر می شد ، برای هم نسلان من آشناست. .. من او را تنها یک بار دیده بودم ، شبی با یکی دو دوست به منزلشان رفتیم و با او صحبت کردیم. در نگاهش هشیاری عجیبی موج می زد و با همه وجودش نشان می داد که سرنوشت ما و حل مشکلات فکری ما برایش خیلی مهم است و واقعا مهم بود...تنها چیزی که در اطراف او نگرانم می کرد ، ارادت عجیبی بود که اطرافیانش نسبت به او نشان می دادند .... آقای صفایی شخصا اهل مریدسازی و مریدبازی نبود ، اما توجهش به دیگران و نیازهای روحی و عاطفیشان باعث می شد که به او گره بخورند و شاید بعضی از همین مریدها در مشکلاتی که برای او پیش آمد ، بی تقصیر نبودند. در شخصیت صفایی ، علاوه بر آنچه گفتم ویژگیهای جالبی بود که در آن سالها در هم لباسان او به ندرت دیده می شد. او واقعا اهل ادبیات و شعر و رمان بود و با نگاه خاصی آثار ادبیات روز را درک و نقد می کرد. عین صاد نثر ویژه و زیبا و موثری هم داشت که خواننده را به دو باره خواندن کتابهایش دعوت می کرد. صفایی در برخورد با آدمها خیلی دقیق و فهیم بود . او دین را ، بخلاف دیگران از فلسفه و کلام و فقه و تفسیر آغاز نمی کرد ، و با آنکه در همه این مباحث صاحب نظر بود ، به درستی عقیده داشت که مسائل دیگری هست که پیش از این مسائل مهم باید در وجود آدمها پاسخ بگیرد و موانع درک دین را از جلو پای ذهن آنها بردارد. او از خودشناسی و تربیت شروع می کرد و جواب دادن به نیازهای روحی و عاطفی را مقدم می شمرد...و همین بود راز توجه فوق العاده ای که به جوانها نشان می داد . او در هنگام پاسخ دادن به سئوالها و شبهه ها ، قبل از آنکه در مباحث پیچیده کلامی غرق شود ، می کوشید گره های ذهنی طرف مقابل را بفهمد و انگیزه هایی را که باعث شده تا این پرسشهای عجیب و غریب و آن بهانه جوییها شکل بگیرند تحلیل کند... نمونه ای از سروده ها و آثار او را می توانید در وب سایت او که در پیوندهای وبلاگ هم قابل دسترسی است بخوانید. خدایش بیامرزاد! |
||
|
|
چهارشنبه 28 تیر1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
![]() بیش از یک سال از درگذشت محقق مشهور مصری دکتر شوقی ضیف می گذرد . ضیف در دهم مارس ۲۰۰۵م در نود و پنجمین سال از زندگانی خویش دنیا را در حالی وداع گفت که حدود پنجاه اثر جدی در حوزه های مختلف از تاریخ ادبیات گرفته تا مباحث گوناگون نقد ادبی و بلاغت و دستور زبان و تحقیق وتصحیح متون و فرهنگ عامه و... به نگارش در آورده بود. ضیف در مجامع علمی ما نیز شخصیت شناخته شده ای است و آثار متعددی از وی در ایران ترجمه و منتشر شده است. آخرین اثر تحقیقی این استاد مصری که به فارسی برگردان شده کتابی است به نام « تاریخ و تطور علوم بلاغت » این کتاب جدی ترین و گسترده ترین پژوهشی است که در حوزه پیشینه دانش بلاغت در دنیای اسلام صورت گرفته است. بخش عمده ای از کتاب به آثار و دیدگاههای بلاغت نگاران ایرانی و بزرگانی چون عبدالقاهر جرجانی اختصاص یافته که نظریات آنها در نزد منتقدان و نظریه پردازان روزگار ما نیز سخت محل اعتناست. انتشارات دانشگاهی « سمت » این کتاب را در اوایل سال ۱۳۸۴ با ترجمه نویسنده این یادداشت روانه بازار نشر کرد. |
||
|
|
یکشنبه 27 فروردین1385 محمدرضا ترکی
|
|
|