تبليغاتX
فصل فاصله
 

طالب آملی (متوفی ۱۰۳۶ ه ق) از نازک خیال ترین و شیوا سخن ترین سرایندگان سبک هندی است. دیوان او را مرحوم طاهری شهاب چاپ کرده است.ابیاتی از او :

ُِمُردم ز رشک چند ببینم که جام می
لب بر لبت گذارد و قالب تهی کند !

سوی چمن چو آب  روان شو که غنچه ها
چون ماهیان تشنه دهان باز کرده اند

دل عاشق به پیغامی بسازد
به یاد نامه یا نامی بسازد

مرا کیفیت چشم تو کافی ست
ریاضت کش به بادامی بسازد

جان به لب دارم و تلخ است دهان ، پنداری
حرف شیرینی جان هم غلط مشهور است

از آن طرف که تویی راه آرزو بسته ست
وز این طرف که منم پای جستجو بسته ست

تا مژه بستیم قیامت رسید
مرگ چه خواب سبکی بوده است!

با چنین چهره که امروز تو آراسته ای
هر که آیینه به دست تو دهد دشمن توست!

طبعم کدورت از می بی غش گرفته است
پیراهنم ز بوی گل آتش گرفته است!

چنان ز روی تو در نور خورده غوطه شبم
که صبح گر بدمد گویم این سیاهی کیست؟!

نسیمی در گذار است ای هواجویان کنعانی
ببوییدش مبادا دزد بوی پیرهن باشد!

برای عزت مکتوب او به دست آرید
فرشته ای که به مرغان نامه بر ماند!

خانه شرع خراب است که ارباب صلاح
در عمارتگری گنبد دستار خودند!

به کویش هر که را در خاک و خون افتاده می بینم
ز راه پیش بینی گریه ام بر خویش می آید!

نامه بنویسم و خود از پی قاصد بروم
آن قدر صبر ندارم که خبر گردد باز

هر کس به باغ دهر گلی یافت چیدنی
من چیدنی تر از گل حسرت نیافتم!

در دل هیچ کس ندارم جای
آرزوی هلاک را مانم!

دیده سازند خلایق به تماشای تو باز
من حیرت زده از شوق دهان باز کنم!

 سه شنبه 9 تیر1388    محمدرضا ترکی  | 

این  چکامه استاد گرامی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی را نظر به ارزش و اهمیت خاص آن ، به نقل از وبلاگ دوست شاعرم محدثی خراسانی در اینجا می آورم تا تاکیدی باشد بر خروش راستین این استاد فرزانه و دریغ او بر سخن فارسی که سخت گرفتار روزمرگی ها و ابتذالهاست:

ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند
کاندر تو کس نظر نکند جز به ریشخند

ای خفته خوار بر ورق روزنامه ها
زار و زبون، ذلیل و زمینگیر و مستمند

نه شورو حال و عاطفه ، نه جادوی کلام
نی رمزی از زمانه و نی پاره ای ز پند

نه رقص واژه ها ، نه سماع  خوش حروف
نه پیچ و تاب معنی، بر لفظ چون سمند

 یا رب کجا شد آن فر و فرمانروایی ات
از ناف نیل تا لبهّ رود هیرمند

یا رب چه بود آنکه دل شرق می تپید
با هر سرود دلکشت، از دجله تا زرند

فردوسی ات به صخرهّ ستوار واژه ها
معمار باستانی آن کاخ سربلند

ملاح چین، سرودهّ سعدی، ترانه داشت
آواز برکشیده برآن نیلگون پرند

روزی که پایکوبان رومی فکنده بود
صید ستارگان را در کهکشان کمند

از شوق هر سرودهّ حافظ به ملک فارس
نبض زمانه می زد ، از روم تا خجند

فرسنگ های فاصله، از مصر تا به چین
کوته شدی به معجز یک مصرع بلند

اکنون میان شاعر و فرزند و همسرش
پیوند بر قرار نیاری به چون و چند

زیبد کزین ترقی معکوس در زمان
از بهر چشم زخم ، بر آتش نهی سپند!

کاین گونه ناتوان شدی اندر لباس نثر
بی قرب تر ز پشگل گاوان و گوسپند

جیغ بنفش آمد و گوش زمانه را
آکند از مزخرف و آزرد زین گزند

جای بهار و ایرج وپروین جاودان
جای فروغ و سهراب و امید ارجمند ،

بگرفت یافه های گروهی گزافه گوی
کلپتره های جمعی درجهل خود به بند

آبشخور تو بود ، هماره ضمیر خلق
از روزگار گاهان وز روزگار زند

واکنون سخنورانت یک سطر خویش را
در یاد خود ندارند از زهر تا به قند

در حیرتم ز خاتمهّ شومت ای عزیز
ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند؟!

 چهارشنبه 3 تیر1388    محمدرضا ترکی  | 

هر که در خویشتن سفر دارد
وسعتی سبز زیر پر دارد

چشم بگشوده بر نهان ، چه نیاز
به تماشای بحر و بر دارد

وسعت ذهن را نهایت نیست
رهگذر هر چه توشه بردارد

جنگل و کوه و جلگه و دریاش
وسعت از هر چه بیشتر دارد

گاه باغی ست بی نهایت سبز
که ز اسطوره برگ و بر دارد

گاه بحری ست لاجوردی و ژرف
در صدف گوهر از هنر دارد

همه شیرینی است این عالم
حنظلش طعم نیشکر دارد...

***

باغ احساس شاعرانه من
گونه گون میوه های تر دارد

هر کجا می پرد پرنده دل
چتر رنگین کمان به سر دارد

و خصوصا که یاد شیرینت
هر دم از خاطرم گذر دارد

عالمی با خیال تو دارم
چه کس از عالمم خبر دارد...

 یکشنبه 31 خرداد1388    محمدرضا ترکی  | 

خبر :

بر اساس گفته یک قاصدک
رهگذرها لاله ای را چیده اند

سبزه های تشنه پایین باغ
کم کمک پژمرده یا خشکیده اند

قارچهای هرزه ای آن سوی تر
در کنار سایه ها روییده اند

ملاحظه :

احتمالا ساقه های عاطفه
مثل چندی پیش آفت دیده اند

نظریه :

باز باید باغبانی پیشه کرد
از هجوم سایه ها اندیشه کرد !

                             شهریور ۷۰

 سه شنبه 26 خرداد1388    محمدرضا ترکی  | 

کوی دانشگاه برای بسیاری کسان کوی خاطره ها و صمیمیتهاست. فضای جوانی کردنهای معصومانه است. جایی است که مهربانیها  در محیط ساده و پاک آن شکل می گیرد و هویت روحی ساکنان آن را شکل می دهد...

همین مقدمه کوتاه و ملولانه کافی است تا بغض این قلم بر ستمی که این روزها و شبها بر ساکنان این کوی رفته است بترکد...ماجراجویانی که با خشن ترین شیوه ها با بچه های بی گناه کوی بدرفتاری کرده اند چه کسانی هستند و اهداف آنها  از این بحران آفرینی ها چیست  و چرا با وجود تجربیات تلخ و هشدار دهنده گذشته َ، در این شبها و روزها که ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد تدبیر لازم برای امنیت دانشجویانی  که سرمایه های گرانبهای کشور ما هستند اندیشیده نشد؟!

هیچ وقت نوشتن برای صاحب این قلم به اندازه این لحظه دشوار نبوده است!

 دوشنبه 25 خرداد1388    محمدرضا ترکی  | 

آرام و صبور و بی صدا ماهیها
دلتنگ حصار تُنگها ماهیها

با خاطره مبهم دریا دلخوش
در جاری اشک خود رها ماهیها !

 پنجشنبه 21 خرداد1388    محمدرضا ترکی  | 

دوباره گشت فصل التهابات
که مردم زجر بینند و مکافات

ز هر سو می رسد صدها پیامک
پر از اخبار کذب و اتهامات

بیا از پشت پرده ، کارگردان !
به این بازیگران لطفا بده کات !

و گرنه مردم از این وضع قاطی
حسابی می زنند این روزها قاط !

خدا داند که چه نانی برآید
سرانجام از تنور انتخابات

خدایا حفظ کن این ملک و ملت
به لطف خویش از هرگونه آفات !

 جمعه 15 خرداد1388    محمدرضا ترکی  | 

روزی افتاد فتنه در کشور
هرکس از گوشه ای فرارفتند

عده ای با شعار رنگارنگ
به خیابان و کوچه ها رفتند

آمدند و به یکدگر چون خصم
چون که دادند ناسزا ، رفتند

یک نفر گفت: پول خواهم داد
همه را گر  به راه ما رفتند

می نشانم به پای سفره نفت
مردمی را که بی نوا رفتند

دیگری گفت: هرچه دولت بود
غیر من جانب خطا رفتند

پسران فلان کسَک همه عمر
در پی سود و ارتشا رفتند

آن یکی گفت : مردم ایران
در زمان تو کله پا رفتند

آبروی تمام کشور رفت
بس که دنبال ماجرا رفتند

به هدر حق شهروندی شد
شهروندان به روستا رفتند

خاک لبنان به ما چه ربطی داشت؟!
به فلان مملکت چرا رفتند!؟...

این یکی گفت : مدرک زن تو....
در جدل بین که تا کجا رفتند !

هیچ کس از دلیل حرف نزد
همه دنبال ادعا رفتند

چون ندیدند ره به سوی صفا
لاجرم جانب جفا رفتند

خلق بی چاره پای تلویزیون
از تعجب تمام وارفتند!!

 پنجشنبه 14 خرداد1388    محمدرضا ترکی  | 

دیرگاهی ست
که در حسرت یک شعر سپید
شاعران
             قافیه را باخته اند !
 یکشنبه 10 خرداد1388    محمدرضا ترکی  | 

"معاصر" یا به قول بعضی از سره گویان : "هم روزگار" از تعابیری است که در محافل ادبی و رسانه ها و... در بسیاری مواقع با هاله ای  مبهم از احترام و عظمت به کار می رود. گویا بسیاری از مردم عادی یا حتی خواص , فارغ از هم روزگاری , چیزی از ستایش و بزرگداشت از آن فهم می کنند.فراوان می بینیم و می شنویم که در برنامه های رادیو و تلویزیون می گویند :" در خدمت یکی از شاعران و نویسندگان معاصر هستیم و از این شاعر و نویسنده گرامی و معاصر خواهش می کنیم..." و بعد آن شاعر و نویسنده معاصر بادی به غبغب می اندازد و ...!

یکی از دوستان اهل ادب می گفت همسایه ای داریم که از طبقات متوسط جامعه است و علی القاعده باید اهل مطالعه و فرهنگ باشد , این همسایه گرامی یکی از این روزها وقتی مرا دید با حالتی که نوعی اعجاب و شگفتی در آن موج می زد, جلو آمد و گفت : " تبریک میگم که شما از شاعران و نویسندگان معاصر هستید...نمی دانید خانم من از روزی که فهمیده یکی از همسایه های ما از شاعران و نویسندگان معاصر هستند  چقدر خوشحال است...ما پیش فامیل خیلی پز شما رو میدیم...ما میدونستیم که شما شاعر و نویسنده اید , اما خبر نداشتیم که از شاعران و نویسندگان معاصر هم هستید.."

دوست من می گوید , با تعجب و شیطنت پرسیدم:" حالا شما از کجا فهمیدید که من معاصرم و هم عصر رودکی و منوچهری نیستم؟!"

همسایه ما با همان اعجاب و احترام زاید الوصف جواب داد :" اون شب توی برنامه تلویزیون دیدیم که به شما شاعر و نویسنده معاصر می گویند!" 

راستی "معاصر بودن" چیست؟چگونه می توان فیلسوف یا نویسنده یا شاعری معاصر بود و از مزایای[!] این عنوان بهره مند شد؟ آیا زیستن در یک دوره زمانی خاص که به جبر و تقدیر مربوط است و ما در انتخاب آن دستی نداریم , می تواند در ایجاد این ویژگی نقشی داشته باشد؟ فیلسوفان و نویسندگان شاعرانی از اهل روزگار را می شناسیم که در قرن بیست و یکم  هنوز در کوچه های غبارگرفته – مثلا - قرن نهم و دهم هجری یا در فضای مه گرفته قرن نوزدهم و اوایل سده بیستم نفس می کشند.

 از مصادیق چنین کسانی می توان به اندیشه ورزانی اشاره کرد که هنوز با گذشت سالها از سقوط نظریه مارکسیسم و فروپاشی شوروی با نگاه طبقاتی و عینک مارکسیستی دنیا و اقتصاد و فرهنگ و ادبیات را تحلیل می کنند و هیچ یادمان نمی رود یکی از اجله شاعران معاصر را که همین چند سال پیش , با همان ادبیات مارکسیستی دهه های چهل و پنجاه و پیش از آن , فردوسی را به خاطر خیانت به "رنجبران" و دشمنی با ضحاک ماردوش که از نظر این شاعر معاصر یک شخصیت مردمی بوده و "فئودالیسم حاکم" از او چهره ای منفور ساخته به باد دشنام گرفته بود!! البته کسانی هم هستند که گویا زیادی معاصر و امروزی هستند و با سلیقه روز زندگی می کنند و نفس می کشند!

آیا صاحبان ذهنهایی را که در دوره خاصی از تفکر بشر متوقف شده  می توان معاصر دانست یا کسانی را که هر روز به مقتضای مد زمانه سخنی می گویند و به رنگ زمانه در می آیند  ، یا معاصر بودن تعریفی دیگر دارد؟

تاریخچه تفکر ما در سالهای پس از مشروطه , متاسفانه , جلوه گاه هیاهوی روشنفکران و فرهنگ مدارانی است که عمدتا جزو یکی از دو فرقه یادشده هستند : یا در گذشته سیر می کنند و هر چه جز دیروز را نفی می کنند ، یا با تغییر مد زمانه   "هر روز به شکلی بت عیار در آمد / دل برد و نهان شد " توصیف گویایی از حال و روز آنهاست! 

 آدمهایی که یک روز مستبد بودند و روزی مشروطه چی ! روزی کشکول و منتشای درویشی به دست داشتند و یک روز دنیاگرا و دهری و هرهری مذهب گشتند! روزی علم "صلیب شکسته" هیتلر را هوا کردند و روزی پرچم "داس و چکش" به دوش کشیدند ! روزی  سبیلهای پرپشت مارکسیت لنینیستی گذاشتند و جوانهای مردم را در دفاع از کمونیسم به جلو گلوله فرستادند و روزی همه گذشته را – انگار هرگز اتفاق نیفتاده – به فراموشی و انکار سپردند و از سقوط ایدئولوژیها و سکولاریسم سخن گفتند! دیروز طرفدار "دیکتاتوری پرولتاریا" بودند و امروز هوادار دموکراسی اند!  روزی به مقتضای مد زمانه از اگزیستانسیالیسم  و بسی ایسم دیگر دم زدند.  روزی ناسیونالیست دو آتشه و یا سلطنت طلب شدند و روزی غرب ستیز و ...یا با تغییر مسیر بادها و بی آنکه چیزی از مدرنیسم دستگیرشان شده باشد یکباره با شعبده ای شگرف ادعای پست مدرن بودن کردند و...!!  

به بیان دیگر , از مشروطه به این سو ، دو گروه از اصحاب فرهنگ در جامعه ما حضوری پر سر و صدا داشته اند . یک دسته کسانی هستند که چون عقب ماندگان ذهنی در گذشته متوقف شده اند و سخن و اندیشه آنان هیچ ربطی به زمانه ندارد ، تا جایی که کسانی چون حافظ و مولوی و خیام  را ، با آن اندیشه های عمیق انسانی ، معاصرتر از این به اصطلاح معاصران می توان دانست ، چرا که مردم این زمانه با شعر حافظ و خیام و مولوی بهتر رابطه برقرار می کنند تا اندیشه و آثار اینان !

و در سوی دیگر جماعتی هستند پر شمارتر که ترجیح می دهند نان اندیشه خود را به نرخ روز- و ترجیجا دلار ! - بخورند. برخی از اینها اگر صداقتی دارند از آن جمله متفکرانی هستند که "با صدای بلند فکر می کنند " و آنچه را از اینجا و آنجا به گوششان می رسد – نسنجیده و ناپحته – بر زبان می آورند و هر روز چون کشتی بی لنگر "کج و مژ" می شوند و ذهنیت جامعه را با خود به سوی گردابها و بحرانهای فکری می برند , و  در این غوغا چه اندک و مظلومند متفکران اصیلی که فارغ از هیاهوی این دو گروه ، جسارت و توان اندیشیدن درست و شیوه مند دارند!

بنابر آنچه گذشت , فارغ از آنکه معاصر بودن صفت افتخار باشد یا نه , نه آن گذشته گرایان رسوب کرده در فضای سنت را می توان معاصر دانست و نه این کسان را که عنان اندیشه به کف روزگار وانهاده اند و منتظرند تا چیزی در آن سوی عالم مطرح شود تا اینان روایت و قرائتی کمابیش سطحی و وطنی از آن بر زبان بیاورند و زیر علم آن سینه بزنند!

معاصران واقعی کسانی هستند که روح این زمانه و مقتضیات آن را شناخته و درک کرده باشند ,  و در عین حال ، نه در برابر آن عقب نشینی کنند و به فضای خلسه آور دیروزهای دور از دسترس پناه ببرند و نه آن چنان در برابر روزگار تسلیم باشند که هر بادی وزد پیشش روان باشند و به مقتضای مد زمانه هر روز پشتک و وارویی تازه بزنند!

 پنجشنبه 7 خرداد1388    محمدرضا ترکی  | 

پوچ است تمنای عنایت از هیچ
هیچ است حکایت و روایت از هیچ

از هیچ کسان هیچ ندارم گله ای
من با چه زبان کنم شکایت از هیچ ؟!

 چهارشنبه 6 خرداد1388    محمدرضا ترکی  | 

شعر و سخن منظوم از نظر گذشتگان ما برتر از نثر و نوشته های منثور بوده است. نظامی گنجه ای صراحتا سخن منظوم را  از نثر که آن را " نسخته سخن سرسری" [!] می خواند برتر می شمارد:

چون که نَسَخته سخن سرسری
هست بَر  ِ گوهریان گوهری

نکته نگه دار ببین چون بوَد
نکته که سنجیده و موزون بوَد!

امروزه بعد از گذر قرنها در کمابیش بر همان پاشنه می چرخد و سخن منظوم , حتی در روزگار رکود شعر و رواج بازار رمان و قصه و... برای ما مردم هنوز یک رسانه پرنفوذ و فراگیر سنتی است. نمونه ملموس فعال شدن این رسانه را این روزها در جریان انتخابات ریاست جمهوری و تبلیغات آن می توان مشاهده کرد.سیاست مداران با سطوح هوشی مختلفشان به این نکته به خوبی واقف شده اند که یک اس ام اس منظوم , چه بسا از دهها پوستر و عکس چند رنگ تاثیرش در اذهان مردم بیشتر است. همه شما این روزها احتمالا چندین و چند اس ام اس یا پیام کوتاه  این زمینه دریافت کرده اید. به نظر می رسد این نوشته ها و بویژه پیامهای منظوم انتخاباتی از جهات عدیده ای شایسته بررسی و امعان نظر هستند.

برخی از این سروده ها و منظومات انتخاباتی را شاعران شناخته شده , و برخی دیگر را مردم کوچه و بازار یا شاعران گمنامی آفریده اند که احتمالا به هیچ شب شعری دعوت نمی شوند و شعر آنها در هیچ نشریه  ای مجال انتشار نمی یابد و سرنوشت انتخابات به هر جا بینجامد عملا در این وضعیت آنها هیچ تغییری حاصل نخواهد شد!

این پیامکهای تبلیغاتی زبانی معمولا روشن و صریح نزدیک به زبان مردم کوچه و بازار دارند و طنز ویژگی اصلی آنهاست.

بسیاری از این پیامهای کوتاه در تایید نامزد مورد نظر و در مواردی نیز در تخریب حریف و حزب مقابل یا دست انداختن آنها صادر می شوند.

شاید قابل درنگ ترین نکته در این منظومات ، این موضوع باشد که این آثار چقدر از شعریت بهره مندند و آیا این نحوه از کاربرد منظومات توسط اصحاب سیاست ، اساسا نوعی استفاده صواب از سخن منظوم است یا آن را باید نوعی سوء استفاده فرهنگی به شمار آورد؟!

در ادامه ، به عنوان نمونه ، بخشی از پیامهای کوتاهی را که این روزها دریافت کرده ام یا دوستان شاعر مرحمت فرموده اند- فارغ از گرایش سیاسی آنها - در اینجا می آورم و از عزیزان صاحب نظر تقاضا دارم در تکمیل این بحث از نظریات صائبشان ما را بی نصیب نفرمایند:

 

رهنورد نگاه خاتمی ام
موسوی حسن انتخاب من است

***

ما پشت به انتخاب مردم نکنیم
سر رشته خاطرات را گم نکنیم

هر چند که خاکی است محمود , ولی
جایی که بود آب [=موسوی] تیمم نکنیم

***

برای سفره هایی که خالیه
میرحسین موسوی عالیه

***

این کلبه سرای عدل و داد است بیا
اینجا سخن از " و ان یکاد " است بیا

در محفل ما حرف چپ و راست مزن
این خانه احمدی نژاد است بیا

***

دشمن ز حضور گرم ما مردود است
از کشور صاحب الزمان(عج) مطرود است

چون عزت دین و خلق و میهن خواهیم
در منطق و رای ما فقط محمود است

***

باید برویم اگر چه سختی دارد
این باغ امید سبزبختی دارد

دوران خوش سیب زمینی ها رفت
خرداد فقط سیب درختی دارد

***

پویایی ما عنایت موسوی است
سرسبزی باغ , رایت موسوی است

از رای من و تو بخت آینده ما
در دست پر از کفایت موسوی است

***

ای شیخ بزرگوار کروبی!
من شیخ ندیده ام به این خوبی

 شنبه 2 خرداد1388    محمدرضا ترکی  | 

دریا تویی و پیش تو نم آوردم
کشتی نه که یک پاره بلم آوردم

هرچند که گفتنش زیاد آسان نیست
من پیش تو و عشق تو کم آوردم !

 جمعه 1 خرداد1388    محمدرضا ترکی  | 

جهان با عرضها و طولهایش
و با آن قلّه ها و غولهایش

چه زندانی ست آن بی چاره ای را
که محبوس است در سلولهایش !

 یکشنبه 27 اردیبهشت1388    محمدرضا ترکی  | 

طنزی که در اینجا می آوریم در بخش کامنتهای ما و گویا چند وبلاگ دیگر نوشته شده و چنان که از وجنات آن پیداست باید کار شاعری باشد توانا  که هم ذوق دارد و هم دل و جگر سرودن و هم صاحب چیزهایی که داشتنشان برای یک شاعر طنزنویس در روزگار ما ضروری است! لذا با کسب اجازه از محضر ایشان و ضمن نهایت احترام و تواضع به خدمت "جناب حجت الاسلام و المسلمین کروبی" که در این سروده به مطایبه با ایشان سخن گفته شده ، عین سروده ایشان را با اندکی ویرایش در اینجا می آوریم.بدیهی است که مقصود ما  فقط بعد ادبی و طنزآمیز این سروده است و ما را عجالتا به ابعاد سیاسی موضوع کاری نیست. امیدواریم بخوانید و لذت ببرید.


در خیرخواهی و طلب انصراف در هنگامة انتخابات برای نجات شیخ مهدی کروبی ، حفظه الله  ، و تعریض به دیگر نامزدها و دیدن همه با یک چشم و نکردن حمایت از یکی و نکوبیدن شخص خاصی ، طبق قوانین اساسی ادبی ایران، مصوب شاهنامه و گلستان و مثنوی و قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران با حفظ دیدگاه و نداشتن تعلق خاطر به فراکسیون اقلیت و اکثریت و  چپ و راست و به جهت طراوت و شادابی قبل از انتخابات و زدن لبخند ملیح و بی صدای مومنین و مومنات گوید:


من به خوبی های تو ای شیخ دارم اعتراف
حیف باشد در جناح دوستان افتد شکاف
کم کمک از رای دادن می کنی ما را معاف
دور ایمیل است می باید حذر از تلگراف
                                                   شیخ اصلاحات جان مادرت الانصراف!

این همه شغل این همه مسند ، چه می خواهی دگر؟
می روی این روزها از خرج خود دائم سفر
گاه هم جای سیاهی لشکرت ما را ببر
حضرت شیخ اجل! بد نیست گاهی انعطاف
                                                     شیخ اصلاحات جان مادرت الانصراف!

ساز داری، سازه داری، مرحبا بر شیخنا
تو در و دروازه داری، مرحبا بر شیخنا
گر چه طرح تازه داری، مرحبا بر شیخنا
شد دهان این همه مستضعفان امروز صاف
                                                     شیخ اصلاحات جان مادرت الانصراف!

فکر کن از فکر، یک باراک"اوباما" می شود
کار کن از کار کردن کار پیدا می شود
طرح پنجاهیت پس کی قسمت ما می شود؟
انتخابات است و جز یک تن همه باشند اضاف
                                                     شیخ اصلاحات جان مادرت الانصراف!

دور دور راستی ها و چپی ها شد رفیق!
دور هیپی ها و دوران رپی ها شد رفیق!
روز هاپوها و دوران هپی ها شد رفیق!
پیچ در پیچ است و سر در گم دریغا این کلاف
                                                     شیخ اصلاحات جان مادرت الانصراف!

پیش از این بودی رییس کل بنیاد شهید
مدتی هم سرمربی باش در تیم امید
می توانی بود در هر جا یکی فرد مفید
می توانی بود امیرالحاج در وقت طواف
                                                    شیخ اصلاحات جان مادرت الانصراف!

شیخ زیبارویی و بسیار والاییت هست
آن شنیدستم دل بسیار دریاییت هست
راستی یا شیخ ، اعجاز مسیحاییت هست
می روی تبریز و بیرون می شوی از شهر خاف
                                                    شیخ اصلاحات جان مادرت الانصراف!

طرح های تازه تر بنما که جان افشان شویم
خوان نعمت را گشا تا بر شما مهمان شویم
چون "مشایی" طرح نو در ده که چون کردان شویم
می توان با تور اصلاحات رفتن سوی قاف
                                                    شیخ اصلاحات جان مادرت الانصراف!

ما همه پشت و پناهت، پول ما را کن حساب
جای ما فردا تو خواهی داد در محشر جواب
کور باشم گر نبینم دولتت راتوی خواب
دشمنت گردد الهی غرق در آب مضاف
                                                    شیخ اصلاحات جان مادرت الانصراف!

پیش از این خوابیدی و بیدار گشتی در غروب
روز دیگر حد زدی بر خویش با هفتاد چوب
پهن کن سجاده ات را پیش ستارالعیوب
تا نخوابی هفت روز و هفت شب ، کن اعتکاف
                                                    شیخ اصلاحات جان مادرت الانصراف!

مرد میدان نیستی با عَمرُو ِ بن ِ عبدَوُد
بیست سالی او شتر خورده ست و تو آش نخود
جنگ احزاب است اینجا! کاش برگردی به خود
جان مولا تیغ اصلاحات را بنما غلاف
                                                    شیخ اصلاحات جان مادرت الانصراف!

این جماعت اسب شان را پیش از این زین کرده اند
باغ اگر گل داد اینان میوه گلچین کرده اند
خوب می دانی چه بازی ها که با دین کرده اند
گرچه تو ملایی و دعواست، دعوای لحاف
                                                   شیخ اصلاحات جان مادرت الانصراف!

اقتصادی درهم و برهم ، خدا کاری کند
کارها کیلویی و درهم ، خدا کاری کند
هست فردای همه مبهم ، خدا کاری کند
ذوق ابریشم نداری، بوریایت را بباف
                                                   شیخ اصلاحات جان مادرت الانصراف!

خواب دیدم پایتختت می شود مریخ و ماه
می کشی مانند نادر جانب زهره سپاه
خواب دیدم رفته ای در پادگان باغ شاه
کرده ای سرهنگ ها را مثل سربازان معاف
                                                   شیخ اصلاحات جان مادرت الانصراف!

کار کن تا کس نگوید که فلانی تنبل است
جای شیرینی و شکّر در ستادت حنظل است
ریش تو در بین دیگر نامزدها اول است
پس چرا شد ریش مردان ستادت صاف صاف؟!
                                                  شیخ اصلاحات جان مادرت الانصراف!

من خدا داند ز خیل خیرخواهان توام
فکر کن من هم یکی از جمع یاران توام
نیستم دلسوز نان، دلسوز ایمان توام
تو اگر خواهی طناب دار من را هم بباف
                                                 شیخ اصلاحات جان مادرت الانصراف
!

                                                              "شیخ عبدالحی ناسوتی"       

 جمعه 25 اردیبهشت1388    محمدرضا ترکی  |