تبليغاتX
فصل فاصله
 

پرسه در عرصه کلمات

 

 

 

 

 

آنچه در پی می آید، معرفی نقدگونه و مختصر و مفیدی است در باب کتاب این بنده با نام پرسه در عرصه کلمات که سال گذشته به همت انتشارات سخن منتشر شد. فاضل گرامی جناب آقای میلاد عظیمی در این نوشته که البته از نظر پاک و خطاپوش ایشان خالی نیست، نکاتی را در مورد این کتاب متذکر شده اند. از آقای عظیمی اخیرا کتابهای پادشاه فتح، نقد تحلیلی و گزیده اشعار نیما یوشیج و شط شیرین پر شوکت که منتخب ارزشمندی از مقالات استاد زنده یاد عباس زریاب خویی است منتشر شده است.ضمنا بخش "آویزه ها" از قسمتهای خواندنی و مفید مجله بخارا است که به قلم ایشان در هر شماره نوشته می شود.با آرزوی توفیق برای این محقق گرامی، نوشته ایشان را از شماره اخیر مجله بخارا (شماره ۷۲ و ۷۳ . مهر- دی ۱۳۸۸) عینا نقل می کنیم:

دکتر محمدرضا ترکی -شاعر و استاد دانشگاه تهران - وبلاگی دارد به نام "فصل فاصله" که در آن شعرها و یادداشتهای ادبی و فرهنگی اش را منتشر می کند."فصل فاصله" وبلاگ وزین و آبرومندی است و تفرج در آن آموزنده و وقت خوش کن."پرسه در عرصه کلمات" (سخن ،۱۳۸۷، تهران ،۲۲۲صفحه) مجموعه ای است از برخی از یادداشتهایی که در آن وبلاگ انتشار یافته بود. با آنکه بیشتر یادداشتها را پیش از این در "فصل فاصله" خوانده بودم، مرور مجدد آن برایم لذت بخش بود. به مقتضای حال و مقام، این یادداشتها البته زبان موجز، ساده و صمیمی و روشنی دارد و بی پیرایه فضل فروشی، محتوای خود را به خواننده انتقال می دهد.

برخی از این یادداشتها طراوت و تازگی خاصی دارند و می توانند موضوعی برای تحقیقات دامنه دارتر باشند.(مانند مروزی و رازی ص ۱۴۹، عاشورا در چند نگاه ص ۱۷۳، جلوه زار حسن،ص ۲۳ و...اصطلاحات عاشقان قدیم ص ۳۵).

در برخی از آنها نکات علمی مهمی مطرح شده است: مانند :"ز شیر شتر خوردن ...از آن کیست؟(ص۱۷) و چیدن درد (ص۲۱) که این یادداشت اخیر اگر با شواهد علمی مدلل گردد مقاله مهمی خواهد شد.

در برخی از این یادداشتها به نقد کتاب پرداخته شده است که بعضی از این نقدها بسیار عالمانه است(در حاشیه غلط ننویسیم ص ۵۱) و برخی دیگر کوبنده و بجا(برگی از حافظ شناسی معاصر )

به گمان من یاداشت "فروغ فرخزاد و نقد مدرنیسم"(ص۷۳) از مهمترین مطالبی است که در باب فروغ نوشته شده و جای آن دارد که آقای ترکی با همین بی نظری و از چشم اندازی کلان به آن بپردازد. برخی از مقالات به نوعی آسیب شناسی دانشکده های ادبیات فارسی است که چون آقای ترکی خود در بطن ماجرا حضور دارد، خواندنی و موثر است.

همچنین باید یاد کنیم از یادداشت مهم و دلپذیر "شاهنامه و قوم یهود"(ص۱۰۴) که پاسخی کوتاه و گویا به یکی از جنجالی نویسان محترم معاصر است.

البته احتمالا به مقتضای وبلاگ، برخی مطالب چندان پخته طرح نشده است، مثلا "چند نمونه از مضامین مشابه میان شعر امروز و دیروز"(۸۳) و یا "خردگرایی ناصر خسرو؟!"(ص۱۴۶) که موضوعی است حساس و باید با دقت و جامعیت بیشتری مورد بیشتری مورد ارزیابی قرار گیرد و یا "یک ضرب المثل کهن فارسی"(ص۱۸۴) که شیوه بحث دکتر ترکی و تصحیحاتی که اعمال می کنند، جسورانه است و اگر به مقالاتی مشابه این یادداشت که توسط دانشمندان برجسته این فن نوشته شده، مراجعه کنیم می بینیم که چقدر محتاط بوده اند.

به هر روی، سایتها و وبلاگهای ادبی روز به روز گسترده تر می شوند و برخی از آنها بسیار مفید و ارزشمند هستند.بررسی جامع و معرفی توصیفی آنها موضوعی است که چند دانشجوی دقیق و مشتاق باید عهده دار گردند.شاید بتوان حوزه جستجو را گسترده تر گرفت و به بررسی و معرفی سایتها و وبلاگهایی که در حوزه "ایران شناسی" فعالند پرداخت.آسیب شناسی این حوزه نیز کاری بایسته است. یکی از این آسیبها، شیوه نوشتن "نثر" فارسی است که در برخی از سایتها و وبلاگهای ادبی بسیار آشفته و نابه سامان است.

تا آنجا که من اطلاع دارم، "فصل فاصله" البته در زمره بهترین وبلاگهای ادبی است و نمی تواند نمونه ای از وبلاگ نویسی ادبی روزگار ما باشد، اما می تواند الگوی مناسبی برای این کار به شمار رود.

 پنجشنبه 15 بهمن1388    محمدرضا ترکی  | 

خبر تلخ درگذشت استاد میرخسرو فرشیدورد که اولین بار از طریق همین وبلاگ اعلام شد و منابعدکتر فرشیدورد داخلی و خارجی به نقل از همین وبلاگ محقر - و گاه بدون ذکر منبع- آن را منتشر کردند، از تلخ ترین خاطرات این سالهای من است. هنوز من و بسیاری از دوستان و شاگردان مرحوم دکتر فرشیدورد از التهاب ذهنی این خبر فارغ نشده ایم.هرگز هیچ یک از ما تصور نمی کرد که استاد بزرگ و باهیبت و مشهوری چون فرشیدورد ، روزی در گوشه خانه سالمندان در تنهایی و مظلومیتی بی نظیر که یادآور مظلومیت اجداد طاهرینش بود، از این جهان رخت سفر بربندد و هیچ مراسم تشییع و ترحیم و بزرگداشتی- حتی- برای او برگزار نشود و همه خدمات طاقت فرسای او برای فرهنگ و ادبیات این سرزمین و زبان فارسی نادیده گرفته شود.در کجا با گمنام ترین و فرو دست ترین  مردمانشان چنین می کنند؟!

 متاسفانه تا این لحظه که این سطرها نوشته می شود  و با گذشت نزدیک به چهل روز از درگذشت آن استاد فرزانه هنوز هیچ مجلس بزرگداشت و یادبودی برای این مرد بزرگ برگزار نشده و سکوت خبری کمابیش در جریان است و تنها قرار است مراسمی در آینده نزدیک از طرف دانشکده ادبیات دانشگاه تهران برگزار شود. 

چرا باید در سرزمینی که  ظاهرا(!) همه افتخارش به زبان و ادبیات و فرهنگ است و مسئولان مملکتی و رجال سیاسی آن در تظاهر به ارادت به اهل فرهنگ از یکدیگر سبقت می گیرند و لابد قصد قربت هم دارند(!)  با این سکوت جان فرسا رو به رو باشیم!؟ آیا این رفتار نشانه یک آسیب جدی فرهنگی و نوعی انحطاط اخلاقی نیست!؟ آیا این سکوت و بی اعتنایی تلخ پرده از پوچ بودن بسیاری از ادعاها و گزافه گوییها برنمی دارد؟!

بی تردید پس از روانشاد دکتر محمد معین ، دانشگاههای ما هیچ استادی را به زبردستی و وسعت اطلاعات و تحقیقات دکتر فرشیدورد در حوزه زبان شناسی و دستور زبان فارسی به خود ندیده است. به راستی زمانه ای که استاد  فرشیدورد را با آن حق بزرگی که بر زبان و ادبیات معاصر دارد این گونه نادیده می گیرد با ما و دیگران که ناخن انگشت او هم نیستیم چه خواهد کرد؟! واقعیت آن است که فرشیدورد و امثال او  برای آفرین و تحسین دیگران عمر خود را نسوزاندند، که نیازی بدان نداشتند ، اما آیا ما نیز به قدرشناسی از بزرگانمان نیازی نداریم؟!

[متاسفانه این برخوردها به صورت یک اپیدمی درآمده است. چندی پیش اولین سالگرد درگذشت استاد علامه دکتر سید جعفر شهیدی بر ما گذشت. خوب است همه متولیان و مدعیان فرهنگ از رادیو و تلویزیون گرفته تا مراکز مختلف فرهنگی و دانشگاهی با آن تشکیلات عریض و طویل و بودجه های کذایی تا مطبوعات و مراکز خبری و..حتی این وبلاگ نویس حقیر که روزگاری را با حضور در کلاسهای درس آن بزرگ سپری کرده است ، توضیح بدهند و توضیح بدهیم که جز خاموشی و فراموشی و غرق شدن در روزمرگی چه کردیم و چگونه از عهده حق او برآمدیم؟!]

استاد فرشیدورد عمیقا یک عنصر فرهنگی و علمی بود و این ویژگی شاید در یک جامعه سیاست زده جرم اندکی نیست! در جامعه ای که هر چیزی تنها وقتی در راستای منافع این جناح  آن جناح و این حزب و آن گروه قرار بگیرد ارزش خبری و رسانه ای پیدا می کند و در روزگاری که فرهنگ و فضیلت - و حتی منافع ملی - را در مسلخ سیاست قربانی می کنند و می کنیم آیا جز این انتظاری می توان داشت؟!

علت دیگر غربت فرشیدورد نا آشنایی بسیاری از اصحاب رسانه با بزرگان و مفاخر فرهنگی و بیگانگی نسبی آنها با مقوله های جدی ادبیات و فرهنگ است. همین روزها  یکی دو نفر از خبرنگاران عزیز از رسانه های مختلف به من زنگ زدند و خواستار مصاحبه در مورد مرحوم فرشیدورد بودند. این عزیزان در تلفظ نام ایشان مشکل داشتند(فرشیدوَرد را فرشیدوُورد تلفظ می کردند!) و معلوم بود هرگز نه این نام به گوششان خورده و نه هرگز کتابهای او را ورق زده اند و نه تصوری از شخصیت او دارند.

البته سکوت برخی از اصحاب رسانه و روشنفکران در مورد درگذشت فرشیدورد سکوتی از سر بی خبری نبود. آنها به خوبی او را می شناختند و آگاهانه به همان بایکوتی که در روزگار حیاتش در مورد او اعمال می کردند ، ادامه دادند! به هر حال فرشیدورد دیدگاههای خاصی در باب نقد ادبی و نگارش فارسی داشت که به مذاق بسیاری خوش نمی آمد و در بیان حرفهایش نیز بی ملاحظه بود و تلخ!

آخرین اتفاقی که امروز در فضای رسانه ای رخ داد و بهانه ای شد برای نگارش این درد دلها،نکته ای بود که سایت محترم "تابناک" بر کار رسانه ای و نحوه خبرنویسی سایت "خبر آنلاین" در مورد انعکاس خبر درگذشت استاد فرشیدورد  گرفته است. این نکته و انتقاد به نظر من می تواند سازنده و حرکتی در جهت حرفه ای تر شدن فضای رسانه ای ما تلقی بشود ، اما تا جایی که به این وبلاگ مربوط می شود،باید عرض کنم همین که خبرآنلاین به این موضوع پرداخته است و مثل بسیاری دیگر سکوت نکرده است جای تقدیر و تشکر دارد. به قول معروف یادش به خیر هر که زما یاد می کند!

این هم لینک تابناک:  گاف «خبر آنلاين» در انتشار خبر فوت يك استاد

 چهارشنبه 14 بهمن1388    محمدرضا ترکی  | 

عمری ست تا به کار گِل و دل معطلیم
در کار خویش، عاقل و جاهل، معطلیم

چون قایقی شکسته که بر گل نشسته است
دیری عبث به دامن ساحل معطلیم

گر زنده ایم، مردهّ این عمر نیستیم
در انتظار خنجر قاتل معطلیم

هر جور چیده ایم به پاسخ نمی رسد
در قطعه های مبهم پازل معطلیم

از واجبات حاصلمان جز ریا نشد
بیهوده در ثواب نوافل معطلیم

کو آن دلی که تا بسپاریم یا بَریم
وقتی دلی نمانده، به باطل معطلیم

بودیم در گمان که به مقصد رسیده ایم
دیدیم باز ای دل غافل! معطلیم

بی راهه می رویم که جایی نمی رسیم
انصاف می دهی همگی ول معطلیم!

 یکشنبه 11 بهمن1388    محمدرضا ترکی  | 

در آغاز خدا بود
و تنها خدا بود
و خدا تنها بود...

و خدا آسمان را
و زمین را آفرید
و شب را
و روز را آفرید
و ستاره ها را به شب
و خورشید را به روز
و درخت را به پرنده
و پرنده را به آسمان بخشید
و تنهاییش را به من...

و تنهایی خدا بزرگ بود
و من کوچک بودم
خدا تو را آفرید
تا تنهایی ام را با تو قسمت کنم

و اینک خداست
و تنها خداست
و خدا همچنان تنهای تنهاست.

 چهارشنبه 7 بهمن1388    محمدرضا ترکی  | 

 

 

 

 

 

 

ای گنده تر از رستم و آرنولد و شِرک
پولدارتر از سهام داران اُپک

این بار هم انگار تو شانس آوردی
ما خوشهّ سه شدیم و تو خوشهّ یک!

طرح: حسین صافی

 سه شنبه 6 بهمن1388    محمدرضا ترکی  | 

از آن زمان که پای به گیتی نهاده ام
همچون شرر به نفی خودم ایستاده ام

کس همچو من به دشمنی خود کمر نبست
در وادی عداوت خود فوق العاده ام

حاجت به هجو همچو منی نیست ، زانکه خود
داد سخن به منقصت خویش داده ام

من مانده ام که دشمنیت با من از چه روست
کی پا به دمب حضرت عالی نهاده ام؟!

من هم یکی شبیه تو بر جهل خود سوار
همچون تو در طریق فضیلت پیاده ام!

در حُمق، من اگر چه به گردت نمی رسم
در جهل از هر آنچه بگویی زیاده ام

آخر بگو گناه من و جرم من کجاست
اهل کدام سوء و کدام استفاده ام؟!

هرگز نکرده خواهرتان را جسارتی
[ ...]

هرچند قافیه به خطا می رود ولی
[...]

با من هماره بر سر جنگ است روزگار
آزاده ای ، اگرچه ز پا اوفتاده ام

در چشم این خلایق چون دیو و راه راه
دیوانه می نمایم، از بس که ساده ام

اهل کدام حزب و گروهم در این دیار؟
نه این وری تبار و نه آن سونژاده ام

تنها به عشق خاک وطن دل سپرده ام
تنها زبان به مدحت ایران گشاده ام

حب علی و آل علی در دلم بس است 
دل بستهّ ولایت آن خانواده ام

 پنجشنبه 1 بهمن1388    محمدرضا ترکی  | 

این آرزوی کیست که بر باد می رود
چون روزهای گمشده از یاد می رود

شاید که سالهاست، نه...انگار قرنهاست
از روزهای شرجی میعاد می رود

در چنگ دردها دل اگر از میان نرفت
در جنگ نابرابر اضداد می رود

در وصل و هجر حاصل اگر رنج بود و درد
ای عشق از تواین همه بیداد می رود

از آن زمان که ما به زمین پا نهاده ایم
بر آسمان ز دست تو فریاد می رود

صید نحیف و خسته و از دام رسته ای
با پای خویش در پی صیاد می رود...

این آرزوی کیست چنین محو می شود
این خاطرات کیست که بر باد می رود...

 دوشنبه 28 دی1388    محمدرضا ترکی  | 

وانهادند تورا؛
مثل اسکیموها
که کهنسالان را
تا تن خسته اشان
                        طعمهّ گرگ شود...

مرگ در چشم تو زل زد، خاموش
و تو
- مانند همیشه مغرور -
         تلخ، در چشمانش خیره شدی...

ناگهان
زانوانت لرزید
برف ِ یکدست سپید
                            ارغوانی گردید!

 یکشنبه 20 دی1388    محمدرضا ترکی  | 

 دکتر خسرو فرشیدورد

در نهایت تاسف ، با خبر شدیم که استاد بزرگ زبان و ادبیات فارسی و یکی از مفاخر فرهنگی این روزگار ، یعنی  دکتر خسرو فرشیدورد ، ده روز قبل در گوشه تنهایی و بیماری در "سرای سالمندان نیکان" به دیار باقی شتافته اند. متاسفانه تا زمان نگارش این پست ، هیچ خبری در مورد درگذشت این استاد بی بدیل  منتشر نشده است!

دکتر میر خسرو فرشیدورد از استادان پیشکسوت گروه زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تهران و دارای شهرت  علمی جهانی وتحقیقات گسترده ودیدگاههای ویژه در عرصهّ دستور زبان بود.مقالات و کتابهای  فراوان و بسیار ارجمندی در حوزه دستور زبان فارسی و زبان شناسی و نقد و تحقیقات ادبی از آن استاد درگذشته برجای مانده است.

دکتر فرشید ورد به زبان و شعر فارسی عشق و غیرت فراوان داشت. این شعر قدیمی که از مشهورترین سروده های استاد نیز هست به خوبی محبت خالصانه او را به ایران و فرهنگ این سرزمین نشان می دهد:

این خانه قشنگ است ولی خانهّ من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

آن کشور نو، آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی ست که در کلگری و نیس و پکن نیست

در دامن بحر خزر و ساحل گیلان  
موجی ست که در ساحل دریای عدن نیست

در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری ست که در نافهّ آهوی ختن نیست

آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانهّ من نیست

آوارگی وخانه به دوشی چه بلایی ست
دردی ست که همتاش در این دیر کهن نیست

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

هر چند که سرسبز بوَد دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست

این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
این خانه قشنگ است ولی خانهّ من نیست

درگذشت این استاد استادان زبان و ادبیات فارسی را تسلیت عرض می کنیم.

 شنبه 19 دی1388    محمدرضا ترکی  | 

دوست گرامی و استاد ارجمند جناب دکتر کاووس حسن لی از افاضل روزگاراست و دانشگاه شیراز به وجود ایشان مزین و مفتخر.حضرت ایشان از شمار آن استادان ادبیات است که پرداختن به تحقیقات ادبی که ایشان دستی تمام در آن دارند ، ذوق ادبی ایشان را تباه نکرده و در سرودن قدمی راسخ واستادی تمام دارند. از سالها پیش آثار دلنشین و غزلیات نغز از ایشان فراوان شنیده ایم و آنچه در اینجا به عنوان نمونه تقدیم حضور می کنیم ، سروده ای است طنزآلود در باب گرفتاریهای حاشیه ای یک استاد ادبیات.البته آنچه دکتر حسن لی  با زیبایی و شیرینی تمام بیان کرده اند ، تنها بخشی از این دردسرها و اضافه کاریهاست!    

اول صبح شنبه از منزل
با امید و انرژی کامل

ظاهرم را کمی صفا دادم 
ساعت هفت راه افتادم

چشمم اول در آن سحرگه شاد
 به نگهبان پارکینگ افتاد

بر خلاف همیشه با خنده                                 
 زود آمد به محضر بنده

که: "خدا لطف­ها به ما کرده                             
که مرا خادم شما کرده

نظرش باز بر من افتاده                                    
دختر خوشگلی به من داده

اسم او را بگو چه بگذارم                                  
البته چار تا دیگه دارم

اسم او جور باشه با هممون                             
با من و بچه­ها و با ننمون"

دست او تا رها شد از دستم                            
 اسم­­ها را گرفتم و جستم

با شتاب آمدم به دفتر کار                                 
دیدم آن­جا کسی به حال نزار

تمام شعر را در ادامه مطلب بخوانید...


ادامه مطلب
 دوشنبه 14 دی1388    محمدرضا ترکی  | 

بوق سازی است که انواع و اقسامی دارد و انواع آن که در بزم  و رزم استفاده می شود. "سورنا " نایی است که در سور و جشن نواخته می شده و "کرنا" نایی بوده که در "کار" یعنی کارزار به کار می رفته است. بوق و کرنا را معمولا در زمان آماده باش سپاه و حمله می نواختند تا هم در دل دشمن ترس بیندازند و هم بر شجاعت سپاه خودی بیفزایند.تصویر کاربرد این ساز در میدان نبرد در این بیت فردوسی جالب توجه است:

ز نالیدن بوق و بانگ سپاه
تو گفتی که خورشید گم کرد راه

طبعا در شرایط عقب نشینی و شکست زمینه ای برای نواختن بوق وجود ندارد و از همین جاست که مفهوم کنایی و طنزآلود "بوق در هزیمت زدن" به معنی کار غیرمتعارف کردن از قدیم در متون فارسی بروز یافته است.به عنوان مثال , در قابوس نامه رفتار جوانانه و جاهلانه افراد مسن  به بوق در هزیمت زدن مانند شده است:

" پیر که جوانی کند , در هزیمت بوق زدن باشد!"

مولف کتاب سپس برای تاکید موضوع به بیتی از خود استناد می کند :

چون بوق زدن باشد در وقت هزیمت
مردی که جوانی کند اندر گه پیری!

اما گویا همواره کسانی از جوان و پیر وجود دارند که در گاه هزیمت هم نمی خواهند خودشان را از تک و تا بیندازند و خروجشان از میدان معرکه , مثل ورودشان با هیاهو و اشتلم همراه است. ناصر خسرو در نکوهش کار نابخردانه اینان سروده است:

در هزیمت چون زنی بوق ار به جای استت خرد
ور نه ای مجنون چرا می پای کوبی در سَرب؟!

و  نظامی نیز در خسرو و شیرین این عمل را به رفتار کسی مانند می کند که در اعماق چاه قصد دارد خیمه بر اوج آسمان و کوکب عیوق بزند :

تو نیز اندر هزیمت بوق می زن
ز چاهی خیمه بر عیوق می زن!

به نظر می رسد که وقتی پای حق و حقیقتی در کار نیست که پایداری و مقاومت را در بدترین احوال هم ضروری می کند , پذیرش شکست و تسلیم شدن در برابر واقعیت , با همه تلخی آن بهتر از بوق در هزیمت زدن و خود را مضحکه مردم کردن است. اساسا تسلیم در برابر واقعیت عاقلانه تر و آبرومندتر از لجبازی و دمیدن در شیپور مواضع غیرمنطقی است و هزینه کمتری برای مردم و خود شخص به بار می آورد , لذا از قدیم و  ندیم و باز هم به طنز گفته اند: "الفرار ممالایطاق من سنن المرسلین!"

و فردوسی حکیم نیز برآن است :

هزیمت بهنگام بهتر که جنگ
چو تنها شدی نیست جای درنگ!

و این سخنی است مورد وفاق سعدی که استاد مصلحت بین روزگار است:

چو بینی که یاران نباشند یار
هزیمت ز میدان غنیمت شمار!
 

 جمعه 11 دی1388    محمدرضا ترکی  | 

...‎ چنگيز، متوجه بخارا شد و در اوايل محرم سنه سبع عشره و ستمائه، به دروازه قلعه نزول فرمود.‎... و لشكرها بر عدد مور و ملخ فزون بود و از حصر و احصا بيرون، فوج فوج، هر يك چون درياي ِ در موج مي رسيدند و برگرد شهر نزول مي كردند.‎.. و روز ديگر را، كه صحرا از عكس خورشيد، تشتي نمود پر از خون، دروازه بگشادند و در ِ نفار و مكاوحت بر بستند.‎... و معارف شهر بخارا، به نزديك چنگيزخان رفتند و چنگيزخان به مطالعه حصار و شهر در اندرون آمد، و در مسجد جامع راند و در پيش مقصوره بايستاد و پسر او تولي پياده شده و بر بالاي منبر برآمد. چنگيزخان پرسيد كه «سراي سلطان است ؟» گفتند: «خانه يزدان است.» او نيز از اسب فرو آمد و بردو سه پايه منبر برآمد و فرمود كه صحرا از علف خالي است؛ اسبان را شكم پر كنند. انبارها كه در شهر بود گشاده كردند و غله مي كشيدند و صناديق مصاحف به ميان صحن مسجد مي آوردند و مصاحف را در دست و پاي مي انداخت و صندوق ها را آخور اسبان مي ساخت و كاسات نبيذ پياپي كرده و مغنيات شهري را حاضر آورده تا سماع و رقص مي كردند و مغولان، بر اصول غناي خويش، آوازها بركشيده.و ائمه و مشایخ و سادات و مجتهدان عصر بر طویله آخورسالاران به محافظت ستوران قیام نموده و امتثال حکم آن قوم را التزام کرده. بعد از یک دو ساعت چنگیزخان بر عزیمت مراجعت با بارگاه برخاست و جماعتی که آنجا بودند روان می شدند و اوراق قرآن در میان قاذورات لگدکوب اقدام و قوایم گشته‎ ، در اين حالت، اميرامام جلال الدين علي بن الحسن الرندي، كه مقدم و مقتداي سادات ماوراءالنهر بود و در زهد و ورع مشاراليه، روي به امام ركن الدين امام زاده، كه از افاضل علماي عالم بود، طيب الله مرقدهما، آورد و گفت: «مولانا، چه حالت است، اينكه مي بينم، به بيداري است يارب يا به خواب؟! » مولانا امام زاده گفت: «خاموش باش، باد بي نيازي خداوند است كه مي وزد. سامان سخن گفتن نيست!»
چون چنگيزخان از شهر بيرون آمد، به مصلاي عيد رفت و به منبر بر آمد و عامه شهر را حاضر كرده بودند. خطبه سخن، بعد از تقرير... در آن آغاز نهاد كه «اي قوم بدانيد كه شما گناه هاي بزرگ كرده ايد و اين گناه هاي بزرگ، بزرگان شما كرده اند از من بپرسيد كه اين سخن، به چه دليل مي گويم. سبب آنكه من عذاب خدايم، اگر شما گناه هاي بزرگ نكردتي، خداي، چون من عذاب را به سر شما نفرستادي..
[تاریخ جهان گشای جوینی ، ج ۱ ، ص ۸۰-۸۱]

 سه شنبه 8 دی1388    محمدرضا ترکی  | 

مرد فریاد برآورد :"مرا یاری نیست ؟"*
کوفیان هلهله کردند :"...هلا...آری نیست"

شمر تکبیر برآورد که در لشکر تو
پرچمی نیست به پا ، دست علمداری نیست!

[ شمر و تکبیر!؟ بلی بین حقیقت وَ دروغ
ای بسا، گرچه به ظاهر، ره بسیاری نیست ]

مرد غرید که تکبیر شما تزویراست
ور نه حاشا که شما را به خدا کاری نیست

گرم سودای خدایید به بازار سیاه
آه ، مکّاره تر از این سر بازاری نیست!

[ غیرتم کشت که چندی ست به بازار دروغ
می فروشند وطن را و خریداری نیست ! ]

مرد غرید : "مرا مرگ حیاتی تازه ست
زندگی کردن با خواری ، جز عاری نیست"

عُمَر سعد به ری - اما - می اندیشید
- "بهتر از گندم ری هیچ بر و باری نیست.."

مرد نالید : " تو را هرگز از گندم ری
یا که از مردم وی حاصل سرشاری نیست

آسیاها همه بر خون شما خواهد گشت
نان نفرین شدگان لقمهّ همواری نیست"

[ زندگی گرچه مصافی ست میان بد و خوب
کربلا حادثه قابل تکراری نیست * ،

غالبا شمر و یزیدند به جولان اینجا
حُر که سهل است ، در این معرکه مختاری نیست! ]

* هل من ناصر ینصرنی؟
* لایوم کیومک یا اباعبدالله!

 چهارشنبه 2 دی1388    محمدرضا ترکی  | 

این چهارصد و چندمین پست و مطلبی است که در طی این چهار سال در این وبلاگ نوشته می شود. اگر لطف دوستان و خوانندگان محترم این وبلاگ نبود، یقینا  هرگز بیشتر این مطالب نوشته نمی شد و بیشتر این کلمات که به صورت شعر درآمدند ، هرگز روی کاغذ نمی آمدند.دوستان زیادی در این چهار سال بر من منت نهادند و  با نظرها و نقدهایی که به صورت کامنت بر حاشیه مطالب نوشتند یا به صورت حضوری با من درمیان نهادند ، مرا نواختند. قدردان همه این عزیزان و بزرگواران هستم و اگر نثر شکسته و قلم خسته من گاه در بیان مباحث مختلف حق مطلب را ادا نکرده است ، از همه عذر می خواهم.

اما در برابر همه عزیزانی که  بارها به این وبلاگ و وبلاگ دیگر من سرکشی کرده اند و این کوچک ترین ، به واسطه ضیق وقت و گرفتاری نتوانسته است ، بازدید آنها را پاسخی درخور بدهد تنها می توان شرمسار بود.

اگر لطف خدا وعنایت شما باشد بازهم خواهیم نوشت واین چراغ افروخته در باد ،همچنان سوسو خواهد کرد...

 سه شنبه 1 دی1388    محمدرضا ترکی  | 

کسی در شط شب تا صبح پارو می زند اینجا
و باد این صوفی آشفته هوهو می زند اینجا

پریشان نغمه ای در پردهّ این باد پیچیده ست
زنی چنگی مگر بر تار گیسو می زند اینجا

به دنبال نشانی از تو و لبخندهای تو
کسی در خاطراتم سر به هر سو می زند اینجا

پریشان تر ز گیسوی تو و بخت خودم باشم
اگر گیسوی تو با بخت من مو می زند اینجا

در این شبهای دلتنگی ، ز صدها فرسخ سنگی
فراهم می شود اندوه و اردو می زند اینجا

شبیه موج گندم زار، این دل در تپشهایش
نمی یابد کناری هرچه پهلو می زند اینجا

نگاهی منتظر ، هر شب، کنار پنجره ، خاموش
چراغی همچنان در باد سوسو می زند اینجا...

 چهارشنبه 25 آذر1388    محمدرضا ترکی  |