![]() |
|
|
|
دهلی خراسان است در چشمم... گلاب از گل، گل از گلشن پس افکند است در چشمم که را کشمر بود در خانه از مرو آگهی دارد چو در ری پوپک هندو به شارستان بطِ بحری بخارا در میان رودان کمِ ِ بغداد شد گاهی هراسان صعب و آسان بر مدار بلخِ ِ بامی ها چو اسپست استران را پست ِ خوانم مفت ِ کرکسها *** فلک محراب زاهد کرد بعد از من کنشتم را به شکّر پسته شیرین کن که طوطی قدر ِ خوان داند شکر بسیار و قند افزون نهانی وام کن زاهد! تو آن هاروت و ماروتی که گیتی را فسون کردی سکندروار بر سینه تنیده مار بر زروان پر از هیچ اند و کم از هیچ ، ناچیزند سوداها *** در آفاقی که نیلوفر به بال رنگ می پیچد من آن لالم که شب خواب مشوش دیده سودایم من آن لال زبان دانم که ِصرف کال می لافم مرا از پتشخواران گر به زیدر راند آغازم شب از یال بلندِ گنبدان دژ برپرید از من طلسم رای ری شامان صد دروازه برچیدم من از ثغرِ خراسان ، شهر صد دروازه می آیم *** دریغا پور آناهید و شهر و دودمان ما دریغا دور وخشوران و عهد داوران در ری *** شراب شعر خاقانی ست ظرف گبرداری ها دو گام آن سوی شروان اوبهّ ترکی ست لاچینی من و یاری ز عیاران ، سبق بردیم از یاران هوا تر ، می به ساغر بود، ساقی گبر آتش وش *** مرا آن یار با من گفت بی من ایمنی ایمن گهی بی من ، گهی ایمن، تو با من یا منی اینجا مرا آن یار با من گفت : بی من بی دلی ، دانم به آیین گفت : آیینه ست هر آیینه آیینه به حیرت کوش در آیین اگر آیینه واری شد تو خواه آیینه زارش گوی و خواهی حیرت آبادش به ما زین گونه باری با من و یاری که با من من به ما زین گونه باری با من و یاری که ماهی شد *** به تیمار قضا مرگ خور آسان است در چشمم به هنجاری که مرگ و میر بیغار است مردم را نسیمی آشیان آشوب روح مرگ خواهد شد مرا زآن یار با من بوی ترک الله می آمد امیر و شهریار آنجا همه فّرّ هما جویان *** همایی وار مشتاق ِ هر آن تلخ سپاهانی امیر شعر را گفتم چه ماندی از پی طرزی به طرزی هند ایران است و ایران است هندستان جهان زین پایه می پوید به فتح آسمان آنک جهان زین پایه می پاید که شدّ عهد بربندد جهان باید که مسحور سلام آریان باشد نه دریای محیط غرب تا شرق ای مهان ما را *** نژاد آریان آغاز و اسلام آخرین مکتب چه هند و چین و ماچین و چه روم شرقی و اران حضور مشرق بشکوه ، عالمگیر خواهد شد پیمبر زی زمین فرمود از بالای، پروین را *** شغادی این طرف فی الجمله کمتر از یهودا نی اگر در شهر چین بینی بتان نازنین بینی *** به ناف آن آهوی کوهی که صحرای ختن دارد نسیم زلف و کاکلها ، زهی بوی قرنفل ها! چه گفت آن ترک تازیگو سواد ِ کش ملستانش سلام ای کشّی تازی که ذوق فهلوی داری به پوری گفت پروردم نظام اولیا این را زهی ای آن که لطف تو به خشک این جمله کشتی را فتوحی خواجه بواسحاق را از جمله چشتی ها نداده نوح را چون خواجه این میراث ملاحی به چندین پشت تا گنج شکر ، کنز هدایت را *** ز بیغار قضا مرگ خور آسان است در چشمم جهان فاراب و بلخ و طوس و نیشابور را ماند زمین تشنه ست و خوی دشنه طبعان تیز خواهد شد همان سلطان غیاث الدین چه می داند عدویش را *** امیرا سوی دهلی شو ، نظام دین و دولت شد امیرا چهره نیلی کن که اینک حاکم و صاحب تو رسم سوختن دانی که شمعت گفت پروانه دلی داری که سوگندان به سوز او ثمر دارد امیرا طرز نو اینک به اسم بیدل آوردم نوایی لاغر و فربی ، یکی بد نیّ و دیگر به زهی شکّر زهی شیرین ، زهی خسرو به خوان ایدر *** مرا در حضرت دهلی بحل فرما ز نااهلی گرت عرق عراقستی به لطف این شیوه بربستی اگر بیدل رضا باشد ، خداوند ِ رگا باشد تو در نغمه ز ابدالی ، مقاماتی ست بس عالی امیرا میر ایوان تو ، پناه از نحس کیوان تو امیرا میهمانت من، به طرز تازه ، لیک الکن چو طفل این دبستانم ، شفای تربیت دانم *** به کیش مصطفی ماناچو تو کافی چو من کانا من و یاری که ماهی شد ، سبکروحی که راهی شد شبی تبدار و بارانی ، رمیده لنگ در باران سبک روحانه باد اما کنارش بود در برزن شکسته پشت و پیوسته خمیده باد می بردش *** به کیش مصطفی مانا چو او کافی چو من کانا همان یار سبک روحی که همچون مهر مانا شد |
||
|
|
دوشنبه 16 مرداد1385 محمدرضا ترکی
|
|
|