تو از عشیرهّ اشکی ، من از قبیلهّ آهمتو از طوایف باران ، من از تبار گیاهم
تو آبشار بلوری ، تو آفتاب حضوریطلوع روشن نوری در آسمان پگاهم
به جستجوی نگاهت هزار دشت عطش راگذشته اند پریشان ، قبیله های نگاهم
قلندران تبسم نشسته اند چه غمگین کنار خیمهّ سبز نگاههای تو با هم
کدام وادی شب را در آرزوت گذشتمکه دستهات گلی را نکاشت بر سر راهم
مهر ۶۹
RSS