![]() |
|
|
|
خط ّ مُقََََََرمَط
شبستان ثمود ایوان عاد است سیاه است این سواد سایه اندود به شهر من سحر همپایهّ ماست بقای عمر گل ، خویشی به یک سوی بهارستان شادی مکتب ماست گل سوسن گل سوری صحیفه ست *** مرا اینجا از آن گلشن که آورد؟ غریب است این کبود آدمیخوار زمینش چون عقیق ِ آس کرده ست کلاه ابر دارد آفتابش جراحت برق و اخگر انجم اوست به گردون چون غزال ِ مانده در گل فرازش فتنه بار و فتنه بیز است نه باغ است این، نه راغ است این ، نه گلشن نه سر دارم از این سودا نه سامان بسامان کی شود کار من از شاه بپردازم از این اشباح خونخوار مگس وش عنکبوت کام و نام اند سراب است این، سرابُستان من نیست خوشا عهد وقوف و شهریاران *** بلاگردان آن چشم و چراغم شبستانم شبی روشن به مِی کرد یه سر آبم که از آتش به دستان نه زان رُستم نه زان دستان هژیرم، فکند از خیمهّ لیلا درخشی بدو وادید عریان چشم هوشم، بدو وادید جان دردمندم، بدو وادید شوق نیمه گبرم شکیبم جوش عصیان می زند باز شتاب آمُخته کن خنگ ِ نَفَس را بِهل با آرزو این پنجه کردن نداری برگِ زهد این شیمه بگذار از آن ماندی که چون سنگ آرمیدی هوس را وام باید ، وام را وقت دلا این توسنی بگذار و بگریز هلاک قطره بینم زین نمستان حبابی ، باد ِ این انبانه بنشان حقیقت را ، چه دیدی از حقیقت کم از کاووس ِ کور چاه دیوان! به ظلمت مانده از دیوان ره ، حیف! بدان دولت لت ِ هر روزه خوردن بدان حشمت چنین افتاده در بند سلیمی دست و پای اندر سلاسل جمی در چارمیخ ِ پور ِ مرداس به عرفان تهمتان ِ حیرت آیین به بَردابرد ِ خاکستر هیونان به کوته آستینانی که چیرند که از ایوان دارا همچو بیژن *** الا ای هدهد هادی کجایی که مُردم تشنه بر دریای اوهام |
||
|
|
پنجشنبه 24 آبان1386 محمدرضا ترکی
|
|
|