![]() |
|
|
|
از جملهّ رفتگان این راه دراز پس بر سر این دوراههّ آز و نیاز دوستی در باره این رباعی معروف خیام پرسش می کرد که سالهاست آن را از بر دارم .از دوران کودکی آن را زمزمه می کنم و از آن لذت می برم ، اما امروز ، وقتی دقت می کنم می بینم آن را نمی فهمم و مقصود آن را در نمی یابم. یعنی چه که «تا هیچ نمانی که نمی آیی باز» ؟ خیام همیشه از غنیمت شمردن دم و لذت بردن از زندگی سخن می گوید ، اما اینجا می گوید در این دوراهه آز و نیاز ـ یا بعضی نسخه ها : سراچه آز و نیاز ـ که دنیا باشد نمان ، اینجا را رها کن و برو چون دیگر بازگشتی نیست و "چو رفتی رفتی"! چه ربطی بین این مقدمه و نتیجه وجود دارد؟ اگر فرصتی برای بازگشت نیست - که نیست - باید بگوید بمان و تا می توانی از فرصتهایت بهره ببر ، نه اینکه نمان و هیچ نمان! او می گفت: یعنی من یک عمر با شعری حال کرده ام که معنیش را نمی فهمیده ام و از سخنی لذت برده ام که چیزی جز یک تناقض نیست؟! واقعیت آن است که لذت بردن از یک شعر همیشه موقوف فهمیدن معنای آن - یعنی درک آنچه در ذهن شاعر می گذشته - نیست. ما بسیاری مواقع ، بی آنکه مقصود شاعر را دقیقا فهمیده باشیم ، از عواملی مثل موسیقی سحرآمیز کلمات لذت می بریم و گاه خاطره ای که از آن شعر در ذهن ما نقش بسته و لذت نوستالژی نیز ، در کنار حس طربناک موسیقی شعر ، به یاری ذهن ما می شتابد. در این گونه مواقع ، ما معنایی را از شعر در ذهن خودمان "توهم" می کنیم یا در ذهنمان "می سازیم" و در هنگام زمزمه بیت و ترنم آن بدان دل خوش می داریم! برای دوستم توضیح دادم که در این بیت « ماندن » به معنی " درنگ و اقامت کردن " نیست ، بلکه به معنی "گذاردن و باقی گذاشتن " است! شاعر می خواهد بگوید: پس از مرگ امکان بازگشت به این دنیا نیست ، پس بکوش تا چیزی از خود به میراث نگذاری و در ایام حیات از آنچه داری کام بگیری. در متون قدیم "ماندن" به معنی " گذاشتن" فراوان به کار رفته است. مثل این بیت فردوسی: گرش یک زمان اندر آرم به دام شاید برای روشن تر شدن معنی رباعی است که بعدا در بعضی نسخه ها مصراع پایانی را به این شکل تغییرداده اند :« چیزی نگذاری که نمی آیی باز»! دوست من تشکر کرد و رفت...اما نمی دانم حالا که معنی درست رباعی خیام را فهمیده ، به اندازه گذشته از خواندن آن لذت می برد و به قول خودش با آن حال می کند یا نه؟! |
||
|
|
یکشنبه 13 خرداد1386 محمدرضا ترکی
|
|
|