اغلب ما خاقانی را شاعری می شناسیم مدیحه گستر و بی خبر از عوالم معنوی و عرفانی. طنطنه کلام او که شباهتی به سخن روان و ساده اهل خانقاه و متون متداول عرفانی ندارد, هیچ شبهه ای در ذهن ما باقی نمی گذارد که خاقانی هر چه بوده , اهل دل و معرفت نبوده و خارخار حقیقت هرگز گریبان جان او را نگرفته است. بسیاری از اهل تحقیق این روزگار مضامین عرفانی این شاعر بزرگ قرن ششم و دیگر روزگاران را برخاسته از تصوفی مقلدانه و غیر اصیل می پندارند و او را در این عرصه شاعری متوسط , بلکه در رتبه ای پایین تر از آن می شناسند. برخی از گذشتگان نیز گاه به تعریض از خاقانی و قصیده منطق الطیر اویاد کرده اند که می تواند در بر دارنده نوعی داوری منفی در باب عمق و محتوای شعر او باشد:
منطق الطیر آن خاقانی صداست
منطق الطیر سلیمانی کجاست؟!
اما با این همه, مضامین عارفانه و زاهدانه در سروده های خاقانی کم نیست و او خود را ادامه دهنده راه سنائی و قصاید زاهدانه او می شمرده و "بدیل سنائی" می دانسته است. لقب"حقایقی" نیز – بخلاف نظر عده ای - همواره در کنار عنوان "حسان العجم" بر خاقانی اطلاق می شده و بیانگر بعد عرفانی شعر او و گرایش وی به معرفت و حقیقت و عرفان بوده است.
بدون شک داوری در مورد عرفان خاقانی و میزان اصالت و ارزش تصوف او – بویژه در این مختصر- کاری است ناممکن , چرا که تا امروز هیچ ترازویی برای سنجش میزان عرفان و زهد و حقیقت طلبی انسانها , بویژه کسانی که قرنها پیش از دنیا رفته اند , ساخته یا اختراع نشده , پس در این باب" هر کس حکایتی به تصور چرا کنند!؟" اما بد نیست داوری عارفی بزرگ و شگفت, یعنی شمس تبریزی را برایتان نقل کنیم که در آن دو بیت از خاقانی را به واسطه اشتمال بر بوی" فقر " و عرفان از همه دیوان بزرگترین شاعر عارف زبان فارسی- تا پیش از مولوی- یعنی سنائی غزنوی و کتاب فخری نامه او - یعنی همان کتاب مهم و مشهور حدیقه الحقیقه - و حتی از شخص سنائی – با آن عظمت- برتر و بالاتر شمرده است:
آن دو بیت خاقانی می ارزد جمله دیوان سنائی و فخری نامه اش و او را , که از آن بوی فقر می آید! [مقالات شمس تبریزی, دفتر اول , ص 372]
آن دو بیت خاقانی که این گونه نظر شمس را گرفته کدام ابیات دیوان خاقانی اند؟ نمی دانیم , اما می دانیم که با توجه به سیطره بلامنازع سنائی بر ادبیات عرفانی آن روزگار سخن شمس نمی توانسته از سر گزافه گفته شده باشد. در این میان آدمی حیران می ماند که سخن برخی محققان معاصر را باور کند که خاقانی را بی خبر از عوالم عرفان می پندارند یا سخن شمس تبریزی را که خود پیر این وادی بوده است!؟
خاقانی از بـزرگ ترین شاعران و قصیـده پردازان زبان فارسی در قرن ششم هجری است.برخی نام او را "بدیل" و برخی "ابراهیم" نوشته اند ، امام رافعی قزوینی (557-623 ق)، از معاصران او، در کتاب خود از وی با نام« الافضل (= مخفّف افضل الدّین) بـدیل الحقایقی المعروف بالخاقانی» یادکرده است (ج 1 ، ص404). نام پـدرش علی و نام جـدّش، به اعتبار نام عمـویش،«کافی الـدّین عمر بن عثمان» (خاقانی شروانی، تحفه العراقین، ص 217)، عثمان بوده است. .خاقانی در حـدود 520 ق (فروزانفر، ص 63) در شـروان به دنیا آمد و در دارالادب شماخـی، کرسی شروان، پرورش یافت (خاقانی شروانی، دیوان، ص۳۲۳)، پـدرش نجّار و مادرش، که در اصـل کنیزکی نسطـوری بوده، گویا پیشۀ طبّاخی(همو، ختم الغرائب، ص 207) یا بافنـدگی (دیوان، ص887) داشته اسـت. پـدرش، او را درکـودکی، ظاهراً به علـّت فقـر، به بـرادرش کافی الدّین سپرد و او سرپرستی برادر زاده را بر عهده گرفت. کافی الدّین پزشک و فیلسـوف و منجّمی تـوانا و ادیبی مبرّز بود. او را بایـد نخستیـن استاد خاقانی دانست. برخی، ابوالعلاء گنجـوی را نیز، به استناد ابیاتی از او، استاد و پـدرزن خاقانی دانسته اند (نک: سجّادی، «مقـدّمه» ص سیزده –چهارده). امّا ، رقابتهای موجـود در دربار و محیط ادبی شروان رابطۀ آنها را تیره کرد و آنها را به هجو گویی یکدیگر کشاند.
آوازۀ خاقانی در سالهای جـوانی او از مـرزهای شروان درگـذشت (خاقانی شروانی، دیـوان، ص181) و رفته رفته در خراسان و عراق شاعری زبان آور شناخته شدو در دربار شروان، علاوه بر شاعری، به دبیری نیز اشتغال یافت و از آن مایه عزّت برخوردار شد که شاه گاه او را بالای دست وزیر خود می نشانده است (همان، ص814).خاقانی ، در میان شاعران به سنایی غزنوی* ارادتی خاصّ داشت و خود را بدیل او می خواند:
بـدل مـن آمـدم انـدر جهـان سنـایی را
بدین دلیل پدر نام من بدیل نهاد
(همان، ص850). او در سرودن قصاید عارفانه از شیوۀ سنایی پیروی می کرد .
بقیه در ادامه مطلب:
خاقانیا اگرچه سخن نیک دانیا
یک نکته گویمت بشنو رایگانیا
هجو کسی مکن که ز تو مِه بوَد به سن
شاید تو را پدر بود و تو ندانیا!
این دو بیت که به ابوالعلاء گنجوی (متوفی ۵۵۴ ه ق) منسوب است ، از مشهورترین و بامزه ترین هجویه های زبان فارسی است. گویا استادی پیر و دلشکسته از سبک سریهای شاگرد مغرور خویش ، به عنوان آخرین تیر ترکش ، زبان به هجو او گشوده و با ابیاتی که ظاهرا هیچ لفظ رکیکی در آن دیده نمی شود ، بلکه مصرع اول آن در ستایش سخن دانی شاگرد است ، زشت ترین و تلخ ترین دشنام را نثار او کرده است!
ماجرای درگیریهای کلامی خاقانی و ابوالعلاء که گویا در دوره ای استاد او بوده و شاید در معرفی خاقانی جوان به دربار شروان شاهان نقشی هم داشته ، و برخی او را پدر زن خاقانی دانسته اند در تذکره های مختلف نقل شده و طبق معمول از افسانه سازی و قصه پردازی خالی نیست. متاسفانه این قصه ها همچنان در آثار به اصطلاح تحقیقی روزگار ما تکرار می شوند و ملاک داوری در مورد زندگی شاعران و نگارش تاریخ ادبیات قرار می گیرند! به نظر می رسد ماجرای این دو بیت منسوب به ابوالعلاء هم از همین قبیل است.
در واقع ابیات منسوب به ابوالعلاء گنجوی ، ترجمه ماهرانه ای است از دو بیت مشهور از شاعری به نام "عبدان اصفهانی" که در هجو ابوالعلاء اسدی سروده شده اند. اصل عربی و ترجمه ابیات عبدان از این قرار است:
قابِل هُدیتَ اباالعلاء نصیحتی
بقبولها و بواجب الشکر ِ
لا تهجونّ اسنّ منک ، فربّما
تهجو اباک و انتَ لاتدری!
[ای ابوالعلاء- خدا هدایتت کند- نصیحت مرا همراه با سپاس واجب پذیرا باش و هرگز کسی را که از تو از لحاظ سنی بزرگتر است هجو نکن ، زیرا چه بسا که نادانسته زبان به هجو پدر خویش گشوده باشی!]
شرح حال مختصر عبدان - این شاعر زرنگ و طناز اصفهانی- و نیز دو بیت مشهور او در هجو ابوالعلاء اسدی ،در یتیمة الدهر ثعالبی(متوفی ۴۲۹ه ق) و برخی دیگر از آثار او و در کتابهای دیگران آمده است و خیلی بعید می نماید که شاعری مثل ابوالعلاء گنجوی در روز روشن مضمون سخن عبدان را سرقت کرده و علیه خاقانی به کار ببرد و هیچ کس ، حتی خاقانی که دست روزگار را در این عرصه از پشت بسته بوده است ، متوجه این دستبرد ناسره نشود! لذا به احتمال قوی ، آدم خوش ذوقی بعدا این ابیات را زیرکانه به فارسی ترجمه کرده و آن را به ابوالعلاء نسبت داده است. اهل فن می دانند که از این بامزّگیها در تاریخ ادبیات فارسی کم اتفاق نیفتاده است!
نقدی بر کتاب
گزارش دشواريهاي ديوان خاقاني
نوشته دکتر میر جلال الدین کزازی
در اين بخش نخست بخش هايي از سخن استاد را كه محل تأمل و اشكال مي نمايد ، به همراه بيت مربوط به آن ذكر مي كنيم ، آن گاه ديدگاه خود را شرح مي دهيم و سرانجام داوري را به عهدة انصاف خوانندة صاحب نظر وا مي گذاريم . البته بايد به خواننده سفارش بكنيم كه در صورت داشتن فرصت ، حتماً به اصل اثر نيز مراجعه كند تا هم سخن مؤلّف را با دقت بيشتري درك كند و هم موضع اشكال را .در این بخش تنها به قسمتی از موارد جدی تر پرداخته ایم و از موارد زیادی اختصارا درگذشته ایم.
آمد پيِ متابعتش كوه در روش / رفت از پيِ مشايعتش سنگ بر هوا
نوشته اند : « در اين بيت ، خاقاني از كارهاي شگرف پيامبر و معجزه هاي وي سخن گفته است ؛ اما در شمار اين شگرفي ها از پوية كوه و فرا رفتن ريگ سخني نرفته است ... مي توان اين بيت را در بافت معنايي ، دنبالة بيت پيشين دانست و برآمده از پندار شاعرانة خاقاني . »
نقد: انتساب اين معجره به پيامبر ( ص ) برآمده از پندار شاعرانة خاقاني نيست . در زمرة وقايع شگفت انگيز معراج واقعاً به چنين واقعه اي اشاره شده است ؛ « ... و گويند ، شب معراج ، رسول ( ص ) اول به قبة صخره نماز كرد و دست بر صخره نهاد و چون بيرون مي آمد ، صخره براي جلالت او برخاست و رسول( ص ) دست بر صخره نهاد تا باز به جاي خود شد و قرار گرفت . » ] [ناصر خسرو ، ص 53 [
علاوه بر سفرنامه در آثاری چون نزهه القلوب حمدالله مستوفی[مقاله سوم ،ص ۱۷،چاپ دنیای کتاب ،تهران ، ۱۳۶۲] و بستان السیاحه حاج زین العابدین شیروانی،[ ص ۱۷۲چاپ کتابخانه سنائی ،۱۳۱۵ ه قّ] نیز به همین معجزه اشاره رفته است
تحفة بزم اوست مريم وار / هر چه طوبي به نوبر افشانده ست
نوشته اند : « چشمزدي به داستان مريم و خرمابن در بيت آورده شده است . »
نقد: اشارة بيت بي ترديد به داستان حاضر شدن ميوه هاي بهشتي براي مريم ( ع ) است نه به ماجراي مريم ( ع ) و خرمابن .
« و زكريا وي را تعهد مي كرد . هر گه كه در صومعة او شدي ، ميوه يافتي نه چون ميوه هاي دنيا ، در زمستان ميوه هاي تابستان . گفت : از كجا مي آرند تو را اين ؟ گفت : از نزد خدا از بهشت »
( 4 )
] ابوبكر عتيق نيشابوري ، ص
226[
ص 161 :
سرو آزاده را جهانِ دو رنگ / رنگ مدهامتان نخواهد داد
نوشته اند : « مدهامتان : دو برگ سبز » و سپس اين دو معنا را از غياث اللّغات براي اين واژه ذكــر كرده اند : « ..... باغ سبز و سيراب كه از غايت سبزي به سياهي زند ؛ و بعضي به معني دو برگ سبز نوشته اند »
نقد: هر دو معنايي كه از غياث اللّغات نقل شده نادرست است .معني اول دقيق نيست چون مدهامتان تثنيه است و بايد گفته شود : دو باغ سبز ؛ اما معني دوم گويا مورد قبول غياث اللّغات نيز نبوده چون آن را با صيغة تمريضّيه نقل كرده و آن را به « بعضي » نسبت داده است . شيوة فضلا، چنان كه مي دانيم ، آن است كه سخنان سست را به قائلان ناشناخته نسبت مي دهند يا در نقل آن از صيغة مجهول استفاده مي كنند .
مدهامتان واژه اي قرآني است : ] الرحمن : 64 [ و به معناي دو باغ سرسبز است كه از سبزي به سياهي مي زنند ( يا به ترجمة ميبدي در ذيل همين آيه : « دو بهشت سخت ژرف رنگ و سيراب رنگ » . جاي شگفتي است كه مؤلّف محترم در سراسر كتاب مدهامتان را « دو برگ سبز » معنا كرده اند يا به همين صفحه ارجاع داده اند .
ص 218 :
عيد ايشان كعبه ، وزترتيب پنج اركان حج / ركن پنجم ، هفت طوفِ چاراركان ديده اند
نوشته اند : « چاراركان كناية ايماست از چهار آخشيجان »
نقد: ارتباط چاراركان با عناصر اربعه در اين بيت بسيار دور از ذهن است . بهتر است چاراركان را با توجه به تناسبات موجود در بيت ، عبارت از چهار ركن كعبه بدانيم ، يعني اركان حجازي ، يماني ، شامي و عراقي . چنان كه مي دانيم طوافِ اركان چارگانة كعبه از واجبات حج است و در مذهب شافعي ركن پنجم اين عبادت محسوب مي شود .
ص 220:
هان غل و غل حلقِ خامان را كه با خيرالعمل / غلغلِ حلق صُراحي را برابر ساختند
نوشته اند : « خيرالعمل ؛ بهترين كار ، كناية ايماست از نماز ، اين كنايه از حي علي خيرالعمل برآمده است كه در گلبانگ دين ( = اذان ) خوانده مي شود . »
نقد: اين سخن هنگامي درست خواهد بود كه خاقاني را شيعه بدانيم ؛ چون ذكر « حي علي خيرالعمل » بخشي از اذان شيعيان است و اهل سنّت آن را جزو اذان نمي شمارند . « بر پاية منابع شيعي اين عبارت از زمان پيامبر ( ص ) و در خلافت ابوبكر و اوايل خلافت عمر جزئي از اذان بود و عمر با اين پندار كه اين جمله مردم را در رفتن به جهاد سست مي سازد ، دستور حذف آن را داد . »
] دايره المعارف بزرگ اسلامي ، ج 7 ذيل اذان [
ص 248 :
عرشيان بانگ « ولله علَي النّاس » زنند / پاسخ از خلق « سمعنا » و « اطعنا »شنوند
نوشته اند : و لله علي النّاس بخشي از آيه اي است در نُبي ... « و لله علي النّاس حجِ البيت من استطاع اليهِِ سبيلا ...» سمعنا : شنيديم ؛ اطعنا : فرمان برديم .
نقد: « سمعنا و اطعنا » بخشي از اين آيه است: « ... و قــالوا سمعنا و اطعنا غفرانك ربنا و اليك المصيرِ » ( بقره : 286 )
( 5 )
ص 249 :
نُه صحيفه ست فلك ، هفت ده آيت ز برش / عاشقان اين همه از سورت سودا شنوند
نوشته اند : « هفت ده آيت استعارة آشكار از خورشيد مي تواند بود كه زيباترين و برجسته ترين پديده و نشانه در سپهر است . »
نقد: « هفت ده آيت » هفت كوكب رخشـــان در فلك اند . براي روشن شدن مقصود بــايد نخست ، « ده آيت » يا «عشر » را معنا كرد . هنوز در حاشية برخي قرآنهاي قديمي مي توان نشانه هاي مدور و شمسه واري را ديد كه در كنار هر « ده آيه » نهاده شده است ، در قديم گاه اين شمسه ها را با شنگرف يا آب طلا و نقره نيز تزئين مي كردند . به نظر خاقاني ، فلك ، صحيفه اي است كه هفت شمسة زيبا يا « ده آيت » آن را آراسته اند . گفتني است كه تزئين آسمان به زينت كواكب يك باور قرآني است
( صافّات : 6 ؛ فصّلت : 12 )
خاقاني در جاي ديگر گفته است :
صحف مينا را « ده آيت » ها گزارش كرده شب
از شفق شنگــرف و از مــــه ليقه دان انگيختـــه
]خاقاني، ص394[
مؤلّف محترم « هفت ده آيت » رابه معني « آيتِ هفت ده » گرفته و «هفت ده» را به شيوة برخي فرهنگ ها به معني« آراسته و بزيور » معني فرموده اند و در نتيجه احتمال داده اند كه استعاره از « خورشيد » باشد.
در بيت بين « صحيفه» ، « ده آيت» ،« سورت» و« بر » ( از بر كردن ) مراعات النظير ديده مي شود .
ص 256:
آنجا %
تیر قدی کمان کشی، زهره رخی و مهوشی
جانت فدا که بس خَوشی ، جان و جهان کیستی
"جان و جهان" کنایه از معشوق است. این تعبیر در دیوان خاقانی و بسیاری از متون دیگر به همین معنی به کار رفته است.مولوی سروده است:
جان و جهان دوش کجا بوده ای
نی غلطم ، در دل ما بوده ای
در متون کهن، دو کلمه جان و جهان اغلب با "واو" به هم عطف شده اند و اگر در جایی "جان جهان" -بدون عطف - آمده باشد ، به این خاطر است که کاتبان قدیم نیازی به کتابت واو عطف که صدای ضمه دارد نمی دیده اند[رک: تعلیقات نزهه المجالس]
***
در صبوح آن راح ریحانی بخواه
دانهّ مرغان روحانی بخواه
مرغان روحانی فرشتگان اند که غذای آنان "راح ریحانی"[=شراب عطرآگین] دانسته شده. بر اساس یک باور کهن خوراک فرشتگان بوی خوش [ و غذای پریان استخوان ]است. خاقانی سروده است:
بل[=مخفّف بهل] تا پری ز خوان بشر خواهد استخوان
تو چون فرشته بوی شنو ، استخوان مخواه
***
زان نرگس جادو نسب ، درد مرا بگشاده تب
خواب مرا هم نیم شب بسته ، به آب انداخته
"تب گشودن" ضدّ "تب بستن" است و تب بستن جادویی است که به کمک ریسمان انجام می شده و هدف آن تسکین تب بوده است. خاقانی گفته است:
آه کامروز تبم تیز و زبان کُند شده ست
تب ببندید و زبانم بگشایید همه
به همین قیاس "خواب بستن" نیز جادوی دیگری بوده که با آن شخص سحر شده را از خواب محروم می ساخته اند.این جادو به کمک دو تکه پارچه صورت می گرفته است. از خاقانی است:
سِحر چرخ از دو قواره ی مَه و خَور خوابم بست
بند این ساحر هاروت سِیَر بگشایید
شاعر از چشمان جادوگر یار گله دارد که باعث شده دچار تب و بی خوابی شود!
رخ تُرُش داری که من خوبم ، شکر شیرین کنی
چون تُرُش باشی به تو شیرین روان خواهم فشاند
نکته قابل توضیح ، تعبیر "شکر شیرین کردن" است که باید آن را "بازار گرمی کردن" و "خود شیرینی کردن" معنا کرد.سعدی می گوید:
هنر بیار و زبان آوری مکن سعدی!
چه حاجت است که گوید شکر که شیرینم!
این رباعی از نزهه المجالس نیز همین تعبیر قدیمی را در بر دارد:
ناچیده گلی زان دو رخ نسرینی
دامن ز وصال ما چرا می چینی؟!
تو خود شکری ز فرق سر تا به قدم
از بهر چه می کنی شکر شیرینی؟!
***
خاقانی ام نه واللَّه سیمرغ نیست هستم
پس نیست هست گیتی یکسان چرا ندارم؟
"نیست هست"به معنی "امر موهوم و پیدای ناپیدا" چندین بار در دیوان خاقانی به کار رفته است. به عنوان مثال:
ای دو لبت نیست هست ، هستِ مرا کرده نیست
هرچه ز جان هست بیش با لبت از نیست کم
***
چون صبح ، خوش بخندید آن نیست هست مرجان
من هستِ نیست گشته چون سایه در جمالش
نظیر این تعبیر را در شعر مولانا نیز می توان نشان داد:
می رسید از دور مانند هلال
نیست بود و هست مانند خیال
***
در غیب هست عودی کاین عشق از اوست دودی
یک هست نیست رنگی ، کز اوست هر وجودی
خاقانی از شاعرانی است که تحول روزگار و تغییرات وسیع فرهنگی ، شعر و اندیشه آنان را از دسترس فهم ما دور کرده و بیش از پیش حکم شاعر خواص ، آن هم طبقه خاصی از نخبگان را پیدا کرده است. این ویژگی، ارزش سنجی کار شارحان خاقانی را دشوار ساخته است. اینکه شارح محترمی با همه علم و فضل و کمال ، در فهم ابیاتی از این شاعرِ ِ تا هنوز "دیر آشنا" دچار لغزش گردد کاملا طبیعی است.بنابر این تعجب نکنید اگر بگوییم برای داوری درباره آثار شارحان خاقانی نباید یکسره به خطاها و لغزشها چشم دوخت ، بلکه باید کامیابیهای آنان را در شرح مشکلات نیز منظور داشت و در ارزیابی حاصل کوشش آنان دخالت داد.
با این توضیح به سراغ برخی از نکات تامل برانگیز و قابل بحث در مورد برخی از ابیات خاقانی می رویم که شارحان گرامی احیانا در توضیح آن دچار بی دقتی شده اند. همه این بیتها از غزلیات این شاعر قرن ششم انتخاب شده اند.
تا کی جگرم سوزی و در زلف به کار آری
نه مشک خَلِق گردد چون با جگر آمیزی؟
بدون فهم رابطه زلف ، مشک و جگرسوخته معنی بیت روشن نمی شود.این بیت به نوعی تقلب در عطرسازی قدیم اشاره دارد. از کارهای کولیان قدیم این بوده که مشک را با جگر سوخته مخلوط می کردند و ماده به دست آمده را به جای مشک خالص قالب می کردند! به این کار "ناک دهی"می گفته اند. در رباعی لطیفی که در نزهه المجالس آمده و سروده یکی از معاصران خاقانی است به همین تقلب اشاره و به کمک آن مضمون پردازی شده است:
با من دل تو به مهر آموخته نیست
یک شمع وفا در دلت افروخته نیست
گفتی که سر زلف سیاهم مشک است
مشک است ولی بی جگر سوخته نیست!
خاقانی در تخیلی شاعرانه جگر ِ سوخته خود را موجب تباهی - خَلِق شدن- زلف مشکین یار دانسته و او را از سوزاندن جگر خود پرهیز داده است!
ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما...
دشوارگویی خاقانی و اینکه درک سخنان او نیازمند اطلاعات قابل توجه ادبی است ، باعث شده که مدعیان و ماجراجویان کمتر به سراغ او بروند و کمتر از سروده های او به نفع اغراض سیاسی و حزبی سوء استفاده کنند! شاید اگر سخن خاقانی به اندازه ظاهر کلمات حافظ و مولوی و ...قابل درک بود ، هفتاد و دو فرقه متخالف بر مائده سخن او گرد می آمدند و هر یک می کوشیدند در تایید اندیشه های حق و باطل خود از این نمد کلاهی دست و پا کنند و خاقانی را نیز ، چون حافظ و مولوی و ....همفکر و همعقیده خود جلوه دهند!!
در این میان سادگی نسبی قصیده "ایوان مدائن" موجب شده که عده ای از سر بی خبری و گروهی نیز به واسطه رندی و طراری در باب این قصیده و مضامین آن سخنان بی حساب فراوان بگویند و از این قصیده که آیینه عبرت و آگاهی است ، آیینه ای برای تفاخرات نژادی بتراشند و خاقانی را - چون طالبوف و آخوندزاده و دیگر روشنفکران پس از مشروطه - سوگوار و دلخسته از ورود اسلام به ایران قلمداد کنند!
از جمله یکی از این جماعت که به شهادت نوشته هایش، و به رغم داشتن مدرک دکتری ، از خواندن درست ابیات و فهم معانی دیوان خاقانی ناتوان است ، اخیرا کتاب جالبی را منتشر کرده است. او در این کتاب کوشیده است ، برگزیده ای به اصطلاح خودش "ایرانی" از دیوان خاقانی ارائه کند! در این برگزیده تمام ابیاتی که به زعم نویسنده بوی مسلمانی می داده از دیوان خاقانی زدوده - و در واقع سانسور- شده اند و شاعری که همه افتخارش به "حسان العجم بودن" و ستایش کعبه و پیامبر بوده ، به عنوان شاعری ملحد معرفی شده است!
***
در مورد ایوان مدائن خاقانی و برداشتهایی که از آن شده نکات ذیل به اختصار قابل یادآوری است:
۱. خاقانی مثل دیگر شاعران این سرزمین پرورش یافته فرهنگ ایرانی- اسلامی است و به فرهنگ این سرزمین علاقه فراوان دارد ، اما باید توجه داشت که این علاقه از جنس رویکرد روشنفکران پس از مشروطه نیست. اساسا اندیشه ها و "ایسم ها"ی مدرن- از جمله تفکرات پس از مشروطه- محصول دنیای امروزند و بسیار عوامانه است که آنها را به شاعرانی که قرنها پیش از این می زیسته اند و روحشان هم از این مباحث بی خبر بوده نسبت بدهیم. غفلت از این نکته بدیهی بسیاری را به ورطه مغالطات و ادعاهای عجیب و غریب درغلتانده است.
۲.ایوان مدائن از قصاید زیبای خاقانی است ، اما در میان دیگر سروده های او از "متوسطات" به شمار می آید. شهرت فوق العاده این قصیده دقیقا به چند دهه اخیر برمی گردد که آن را در کتابهای درسی گنجانده بودند و شاعران زیادی به استقبال و اقتفای از آن پرداخته اند. پیش از این و در درازنای قرنها ، قصایدی چون "مرآة الصفا"ی خاقانی که دارای مضامین عرفانی است بیشترین شهرت و اهمیت را واجد بوده اند.
۳. کسانی که خاقانی را به استناد ایوان مدائن ناسیونالیستی دو آتشه و مخالف آیین آسمانی اسلام جلوه داده اند ، تنها به مفهوم ناقص برخی ابیات این قصیده نظر کرده اند و از کنار بیتهایی که در آنها به آیات قرآن اشاره رفته و از بزرگان اسلام- همچون حمزه سیدالشهدا و سلمان فارسی - و آموزه های دینی به عظمت یاد شده ، رندانه عبور کرده اند!
۴.مضمون مورد ادعای این جماعت در هیچ جای دیگر از دیوان حدود ۱۷۰۰۰بیتی خاقانی و تحفة العراقین و منشئات او تکرار نشده است و همین نکته قرینه ای است که بر بسیاری سخنان خط بطلان می کشد.
۵. ایستادن در مقابل ویرانه ها و شکوه سرکردن یک سنت قدیمی شاعرانه است. چنان که عادل شمردن انوشیروان و ستایش بارگاه عدل و داد او - فارغ از اعتبار تاریخی آن - نیز یک باور کلی در میان شاعران عرب و عجم بوده و اگر بنا باشد کسانی را که بر ویرانه ها گریسته اند یا چنین اندیشه ای را در شعرشان به کار برده اند طرفدار تمامیت سلسله ساسانی و مخالف مسلمانی بشماریم ، در همه دهر یک شاعر مسلمان باقی نمی ماند!
۶. در ایوان مدائن از جبارانی سخن می رود که این خاک آنها را فرو خورده است. معلوم نیست شاعری که این بیت را سروده چگونه می تواند سوگوار همان - به زعم خود - جباران باشد:
چندین تن جباران کاین خاک فروخورده ست
این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان!
تفسیر سطحی و غلطی که "غُلات ناسیونالیست!" از ایوان مدائن ارائه کرده اند ، تنها یک نمونه از "مشهورات" بی اساسی است که در چند دهه اخیر به ضرب و زور تبلیغات ، حتی به ذهن برخی از خواص نیز راه یافته است....شاید باز هم در باره نمونه های دیگر این مشهورات سخن گفتیم.
![]()
گزارش دشواريهاي ديوان خاقاني
نوشته دکتر میر جلال الدین کزازی
ص 578 :
من چو مويي و زمن تا به اجل يك سر موي / به سرِ موي زمن دور چراييد همه ؟
نوشته اند : « خاقاني با تشبيه و رسا در نزاري به موي مانند شده است . »
q اين بيت از قصيده اي است كه خاقاني در رثاي فرزند خويش ، رشيد ، سروده است . شاعر در اين چكامة پر سوز از زبان فرزند نالان خويش سخن مي گويد و نزديكان و ياران را به همدلي و دلسوزي فرا مي خواند . بديهي است كه شاعر فرزند بيمار و نالان خود را در بستر مرگ به موي مانند كرده است ، نه خود را .از اين قبيل سهوالقلم ها نمونه هاي ديگري نيز در كتاب يافت مي شود . ما از باب نمونه به ذكر همين مورد بسنده كرديم .
همه شهر و ده گـــر براندازي ، الاّ / علف خانة چــــارپايي نيابي
نوشته اند : « هفت ده استعاره آشكار از هفت لايه زمين است ، هفت ده را در معني زيبا و آراسته نيز مي توانيم دانست . ..... علفخانه نيز استعاره اي است از همان گونه از آسمان كه در رنگ به علفخانه ماننده آمده است . خاقاني آسمان و زمين را خوار مي دارد و بر آن مي رود كه اگر هر دوان را از ميان براندازند ، جز علفخانه اي كه ستوران را به كار مي توان آمد برجاي نخواهد ماند . »
q چون در بيت سخن از روستا و آبادي به ميان آمده ،بهتر است كه « هفت ده » را « هفت اقليم زمين » بدانيم ، چون هفت طبقة زمين آباداني و آبادي نيستند . علفخانه نيز ظاهراً به معني انبار علوفه يا اصطبل است. خاقاني درابياتي ديگر گفته است :
كس نيست در ده ارچه علف خانه اي بجاست
كس برعلف چه نُــــزل مهيـــّـا بـــــرافكند؟
كيست در ده جــــــــز علف خــــــانه بدان
كز علف قـــــوت روان خواهم گــــــــزيد
] خاقاني ، ص 134 و 170[
( 18 )
بنابراين بهتر است « علفخانه » را كنايه از زمين و « چارپا » را گاو چرخ بدانيم كه به باور قدما زمين را روي شاخ خود نگاه داشت است .
« برانداز كردن » نيز ظاهرا به معني « از ميان برانداختن » و نابود كردن نيست و احتمالاً كنايه از « سنجيدن » و « انديشه كردن » است . در اقبالنامه آمده است :
برانداختي كردم از راي چست
كه اين مملكت بركه آيد درست
] نظامي ، ص 27 [
معني كلي بيت : اگر نيك بنگري زمين و هفت اقليم آن بيش از انبار علوفة گاو چرخ نيست و بهاي فراواني ندارد .
خاقاني در موارد متعددي از « هفت ده » به معني هفت اقليم و گيتي ياد كرده است .
بـــــــر در اين هفت ده قحــــط وفـــــاست
راه شهرستــــــان جـــان خـــواهم گــــزيد
كعبة جان ز آن سوي نُه شهر جوي و هفت ده
كاين دو جا را نفس امير و طمع دهقان ديده اند
] خاقاني ، ص 17 ـ 89 [
نوشته اند : « آري سدي كه زنان برآورند و بنياد نهند ، پايدار و استوار نمي تواند بود . »
q به نظر مي رسد كه بيت تلميحي دارد به داستان سد مأرب كه در سرزمين سبا قرار داشت و بلقيس ـ ملكة اين سرزمين ـ آن را تعمير كرده بود . اين سد در سيل مشهور « عِرم » درهم شكست و ويران شد .
ص 593 :
هر زمان از بيم نارالله زنرگسدان چشم / كوثري بر روي و موي چون سمن بگريستي
نوشته اند : « روي و موي با تشبيه ساده و مجمل ، به سمن مانند شده . مانندگي موي به سمن ماية شگفتي است ، مي تواند بود كه خاقاني روي را در نغزي و سپيدي به سمن مانند كرده باشد و موي را در رنگ ، به برگهاي سبز سمن بُن . بدين سان از سمن گل و برگ آن ، هر دو خواسته شده است . »
q به رغم نظر شارح محترم ، جاي شگفتي نيست ، چون خاقاني در اين بيت روي و موي عموي كهنسال خويش را در سپيدي به سمن تشبيه كرده است . خاقاني ابيات اين قصيده را در رثاي عموي فاضل خويش ، كافي الدين عمر سروده و سيماي عالمانه و روشن اين پير فرزانه را درنظر داشته است .
ص 606 :
گر بر شِعريِ يمن ، يُمن مثال تو رسد / مسخ شود سهيل وار ارنكند مسخّری
( 19 )
نوشته اند : « دگرديسي و مسخ سهيل شايد از آن است كه برپاية افسانه اي از آن تازيان ، سهيل با جبار به ستيزه برخاست ، در نبرد بر او چيره آمد و پشتش را بشكست . سپس به يمن گريخت . از دو شعري كه خواهران او بودند ، يكي در پي وي رفت و يماني شد و ديگري در شام بماند و شامي نام گرفت . بدين سان ، سهيل به ستاره ديگرگون شد. »
q مؤلّف محترم ، اين افسانه را از كتاب واژه هاي كيهاني در شعر فارسي نقل فرموده اند ، اما روايت ديگري در اين باب هست كه در مأخذ اصيل تري مثل لسان العرب آمده است : « سهيل در راه يمن عشّار و باجگيري ستمگر بود و خداوند او را به كيفر ستمكاريش ، به صورت ستاره اي مسخ كرد . »
] ياحقي ، ص 262 [
ص 633 :
به هفتاد آب و خاك ، آري ، ز هر ظلمت بشويم دل
كه هفتادش حُجب پيش است و هرهفتاد ظلمــاني
نوشته اند : « در بيت چشمزدي به سخن پيامبر آورده شده است :« ان لله سبعين الف حجابٍ من نورٍ و ظلمهٍ..»
q تلميح بيت به روايت مذكور خالي از غرابت نيست ، چرا كه در روايت پيامبر (ص) سخن از هفتاد هزار حجاب نوراني و ظلماني است و در بيت فقط از هفتاد حجاب ياد شده است ! گفتني است در روايات مختلف ، شمارة اين حجابهاي نوراني و ظلماني به صور مختلف بين هفتاد ، هفتاد و هفت ، هفتصد و هفتاد هزار و ... نقل شده كه ارزش عددي در هيچ يك لحاظ نشده و همگي به معني « عدد كثير » است . شايد نزديك ترين روايت به مضمون سخن خاقاني اين روايت باشد : « لله دون العرشِ سبعون حجاباً لو دنونا مِن احِدها لَاَحرقتنا سَبُحات وجه ربنا »
] فروزان فر، ص 50 [
ص 635 :
فلك هم مركبي تند است ، كژ جولان كه چون كشتي
عنـــان بــر پــاردم دارد ز روي تنگ ميـــداني
نوشته اند : « مي انگارم كه خواستِ خاقاني از يكسان شمردن عنان و پاردم در كشتي ، آن است كه در بسياري از كشتي ها ، دوسوي ، يكسان است و آن چنان است كه گويي عنان و پاردم بـــا هم يكي شده اند . »
q خاقاني ، گيتي را به مركوبي كژ رفتار مانند كرده كه چون كشتي عنان و پاردم وي يكسان است و چون عرصه اي فراخ ندارد ، به گرد خود مي چرخد . در بيتي ديگر نيز قريب به همين مضمون آمده است :
شد چو كشتي به كژي كار فلك
كه عنـــانش محل پــاردم است
]خاقاني ، ص 750 [
عنان از آنجا كه به دهانه و سر مركوب مرتبط است ، نماد ارزشمندي و عزّت است، اما پاردم در پشت حيوان جاي دارد و پستي و حقارت را مي رساند . خاقاني در بيتي به مقايسة خود و يكي از رقيبانش پرداخته و خود را بر مركب هنر ، در محل عنان و رقيب را از لحاظ پستي و كم بهائي درموضع پاردم دانسته است :
لاف از هنر ميار كه بر مركب هنر
جاي عنان منم ، محل پاردم تويي
( 20 )
] خاقاني ، ص 931 [
مركوب گيتي ، كج رفتار و وارونه كار است و شگفت نيست كه محل عنان و پاردم را جا به جا كرده و خسان را به جاي عزيزان و گراميان بنشاند ، اما خواست خاقاني از يكسان شمردن عنان و پاردم كشتي، علاوه بر آنچه مؤلّف محترم فرموده اند ، مي تواند اين نكته باشد كه عنان كشتي، يعني آنچه باعث هدايت و تغيير مسير كشتي مي شود ، باله اي است كه معمولاً در پشت اين وسيلة نقليه قرار دارد و در واقع كار عنان را مي كند. ناخدا به كمك سكّان ، اين باله را حركت مي دهد و با تغيير حالت آن در آب ، خطّ سير كشتي تنظيم مي گردد . به نظر مي رسد در كشتي هاي سادة بادباني كه در روزگار خاقاني وجود داشته ، همين شيوه معمول بوده است .
ص 703 :
شمع كه در عنان شب ، زرد