تبليغاتX
فصل فاصله
 

در مجال گسترده تری باید به نقد آثاری که در شرح متون نظم ونثر فارسی نوشته شده یا می شود بپردازیم. اجمال قضیه آن است که برخی از این آثار – بویژه آنها که به سبک و شیوه شروح سنتی و در شرح مشکلات متون نوشته می شوند - نوعا از مشکلاتی رنج می برند , از جمله این مشکلات تکراری بودن مطالب و خالی بودن از روح اجتهاد. است . برخی از این شروح با توضیح واژه های آسان عملا کار عمده ای جز انتقال محتوای کتابهای لغت به کتابهایی که از فرط تکرار حجمی گسترده یافته اند انجام نمی دهند. کافی است در بیتی نامی از جمشید یا سلیمان یا خضر و اسکندر آمده باشد تا این شارحان محترم همه دانسته های خود را  در باب این اسامی و اعلام که از کتابهای دم دستی فراهم آورده اند در ذیل آن بیت ذکر کنند .

این کتابها  بخصوص علاقه وافری به تشریح انواع اضافه استعاری و تشبیهی و اضافه بنوت و برخی نکات دستوری و بلاغی دارند و کاری هم ندارند که طرح کلیشه ای و مکانیکی این مباحث چه گرهی از متن باز می کند و تا چه اندازه در نشان دادن زیبایی و لطافت آن نقش دارد!! نهایت ذوق و سلیقه این شارحان محترم احیانا در توضیح برخی صنایع سبک و سنگین ادبی , بویژه دم دستی ترین این به اصطلاح "آرایه "ها بروز می کند و نهایتا جز وازدگی و خستگی ذهنی چیزی عاید دانشجویان و خوانندگان این آثار نمی شود.

خواننده حرفه ای این قبیل شرحها به سختی می تواند از پس خواندن چند ده صفحه به نکته اجتهادی و بدیع و دندان گیری دست بیابد و  ابهامات متن را از طریق این قبیل شروح بگشاید !

با این مقدمه به ادامه مباحث پیشین در توضیح برخی نکات دیوان خاقانی شروانی می پردازیم و پیشاپیش از برخی دوستان خواننده به خاطر فنی بودن بعضی مباحث پوزش می خواهیم.

۱۵. مرا شهنشه وحدت ز داغگاه خرد
به شیب مقرعه دعوت همی کند که بیا
(ص 7 )

شارحان در توضیح این بیت به مطالب نامنسجمی بسنده کرده اند که در مواردی تقریبا رونویسی از روی یکدیگر است! برای فهم درست بیت به این نکات توجه باید کرد :

پادشاهان در مواقعی از سال در "داغگاه" حاضر می شدند. در این مکان اسبهایی را که به عنوان پیشکش یا مالیات به آنها داده می شد ، طی مراسمی داغ سلطانی می نهادند. در این مراسم احیانا شاعران و افراد دیگر نیز حضور می یافتند و از بخششهای شاهانه که شامل همان اسبها می شد بهره می بردند. یک نمونه بسیار مشهور این رسم درباری را در قصیده معروف داغگاه از فرخی سیستانی خوانده ایم. اما بخششهای شاهانه در بسیاری از مواقع تنها با اشاره تعلیمی یا تازیانه پادشاه - و بدون کلام - انجام می شد. در این بیت معروف حافظ نیز به چنین بخششهایی  که بیانگر کمترین توجه بوده اشاره رفته است :

سمند دولت اگر چند سرکشیده رود
ز همرهان به سر  ِ تازیانه یاد آرید

مفهوم بیت حافظ آن است که ای سواران سرمست غرور و اقبال ، همراهان خویش را به اندک اشاره و بخششی مورد تفقد قرار بدهید.[ یکی از استادان معروف آواز این بیت را با حذف کسره در " سر ِ تازیانه " خوانده و ترکیب عجیب " همرهان به سر تازیانه "  - ظاهرا به معنی همرهان تحت ستم ! _ را به وجود آورده که نشان می دهد  تصور روشنی از  مفهوم بیت در ذهن ایشان وجود نداشته است !]

بنابر این معنی بیت خاقانی این است : شاهنشاه عرفان و توحید از داغگاه خرد مرا با اشاره "مقرعه " [= تازیانه] به سوی خود فرا می خواند تا مرا مشمول بخشش و تفقد خود قرار دهد.
نظیر این تعبیر را خاقانی علاوه بر منشآت در دیوان خویش نیز آورده است:

دل مرا که دو اسبه ز غم گریخته بود
هوای تو به سرتازیانه باز آورد

۱۶. بکوفت موکب اقبال موکب اجرام
ببست قبه زربفت قبه مینا
(ص 13 )

"موکب کوفتن " در این بیت از مسعود سعد نیز آمده که نشان می دهد باید به معنی نواختن طبل موکبیان باشد :

بر دامن کوه کوفته موکب
گوش فلک ِ سپهر کر کرده

۱۷. چرخ در این کوی چیست ؟ حلقه درگاه راز
عقل در این خطه کیست ؟ شحنه راه فنا
(ص 35 )

تعبیر " شحنه " در مورد عقل نشان می دهد که مقصود خاقانی از عقل "عقل عملی" است نه "عقل نظری" , چرا که آنچه در وجود آدمی به شحنگی و بیان باید و نباید و " بکن و نکن " می پردازد , ساحتی از خرد اوست که حکما آن را عقل عملی نام نهاده اند. حافظ نیز از تعبیر شحنه در باب عقل بهره برده که نشان می دهد مقصود او نیز از عقل همان عقل عملی است :

ما را  ز منع عقل مترسان و می بیار
کاین شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست!

به طور کلی و علی رغم دیدگاه مشهوری که عرفا و اهل تصوف را مخالف عقل و خرد ستیز می پندارد , باید دانست که اهل عرفان مخالف عقل به معنی عقل نظری آن نیستند , چرا که مخالفت با عقل نظری چیزی جز سفسطه نیست و حاصلی جز در غلتیدن در وادی سوفسطایی گری در پی ندارد , عرفا تنها مخالف عقل مصلحت اندیشی هستند که شحنه وار در ولایت وجود انسان جولان می دهد و فتواهای او اغلب با فتوای عشق در تعارض است.

۱۸. سِحر دم او شکست رونق گویندگان
چون دم مرغان صبح نیروی شیران غاب
(ص 49 )

خاقانی شاعران و گویندگان رقیب خود را اگر چه شیر بیشه باشند در برابر خود ناتوان می بیند و خود را  همچون مرغ صبح [ همان خروس خودمان !] می داند که صدایش پای شیران را سست می کند و توان آنها را می گیرد. پیشینیان عقیده داشتند شیرهایی که به قصد شکار به روستاها نزدیک می شوند تاب شنیدن صدای خروس را ندارند و با برخاستن آوای مرغ سحر از حوالی ده می گریزند. در شرح معموری – از شروح قدیمی خاقانی به این نکته اشاره شده و خاقانی نیز در بیتی دیگر آورده است :

عقل گریزان ز همه کز خروس
نیک گریزد دل شیر ژیان

۱۹. آمده تا نخله محمود و در راه از نشاط
حنظل مخروط را نارنج گیلان دیده اند
( ص 93 )

شارحان محترم در مورد "حنظل مخروط" نکته مفیدی را متذکر نشده اند. اگر به نسخه اعتماد کنیم ظاهرا می توانیم کلمه مخروط را به معنی "خرط شده" یعنی  حنظل خرد شده و تراشیده بگیریم  و حنظل نیز چنان که معلوم است گیاهی است تلخ و بدمزه. بدین ترتیب خاقانی تکه های  گیاه حنظل را که در صحرای حجاز و بر سر راه حاجیان روییده - به واسطه ارزش معنوی این سفر - با نارنج گیلان مقایسه کرده است, اما گویا نسخه چندان معتبر نیست , چرا که در شرح شادی آبادی این تعبیر به صورت " حنظل محروق" آمده و این شارح قدیمی آن را "حنظل سوخته که تلخ تر از حنظل معمولی است" معنی کرده است , اما فارغ از این دیدگاه می توان احتمال داد که مراد از محروق در اینجا – به قرینه گیلان – یک عنوان جغرافیایی و نام کوه مشهوری در  راه مکه است . خاقانی در بیت دیگری که مثل بیت مورد بحث در مورد سفر کعبه است به کوه مورد نظر اشاره کرده است :

کوه محروق آنک و چون زر به شفشاهنگ در
دیو را زو در شکنجه ی حبس خذلان دیده اند

۲۰. ماه نو دیدی , لبت بین , رشته جانم نگر
کاین سه را از بس که باریک اند همبر ساختند !
( ص 112)

شاعر باریکی و نازکی هلال و لب یار و رشته جان خویش را با یکدیگر مقایسه کرده است! نکته تقریبا انحرافی ! در بیت این است که مردم قرن ششم و معاصران خاقانی در چهره معشوق کشته و مرده لبی بوده اند که به غایت کوچک و نازک – چون هلال و رشته در حال گسست جان عاشق – باشد. این سلیقه و نظر مردم آن روزگار بوده است , اما اینکه مردم روزگار ما در این مورد چه دیدگاهی دارند به خودشان مربوط است و ما سر رشته ای در این زمینه نداریم!

۲۱. ذات جسمانی او کز دم روحانی زاد
نه ز صلصال , ز مشک هنر آمیخته اند
(ص 119)

 خاقانی ممدوح خود را نه سرشته از خاک که آغشته و آمیخته با مشک هنر می داند. اما نکته قابل بحث در بیت تعبیر " مشک هنر " است.استاد گرامی دکتر محمد استعلامی در نقد و شرح قصاید خاقانی مرقوم فرموده اند : " مشک هنر معنای روشنی ندارد!" سایر شارحان نیز از کنار این تعبیر به سادگی درگذشته و آن را شایسته شرح ندانسته اند.

به نظر می رسد که مشک هنر یکی از جلوه های  شعبده کلمات در سخن خاقانی است. همه ما با "آهو" آشناییم و رایحه خوش مُشک آن را که در فضای ادبیات فارسی پیچیده می شناسیم , حال اگر این نکته را هم به یاد بیاوریم که "آهو" در لغت فارسی، علاوه بر نام این جانور مشهور، به معنی "عیب" و نقص (متضاد با هنر و فضیلت و کمال ) نیز هست ، معمای سخن خاقانی بر ما گشوده می شود.

 خاقانی با توجه به معنای دوم و ایهامی آهو  - که در اینجا مد نظر نیست - دست به نوعی تشبیه تفضیل لطیف زده و ذات ممدوح خود را نه سرشته از مشک آهو  که آغشته به مشک هنر شمرده و او را به طور ضمنی از شائبه هر گونه آهو و عیب مبری و آراسته به هنر و فضیلت دانسته است! خاقانی در این بیت هم به ایهام تضاد آهو و هنر نظر دارد :

دیدی آن جانور که زاید مشک
نامش "آهو" و او همه هنر است؟!

 یکشنبه 21 تیر1388    محمدرضا ترکی  | 

در ادامه مباحث پیشین در این بخش نیز به نکاتی می پردازیم که ممکن است جزئی و ساده باشند ، اما از نظر شارحان دیروز و امروز خاقانی به دور مانده  اند یا احیانا خاقانی پژوهان در بیان آن به لغزشهایی دچار آمده اند. 

11. هر سو از جوی جوی رقعه شطرنج بود
بیدق زرین نمود غنچه ز روی تراب
(ص 42)

"بیدق" به معنی پیاده با "رقعه" و "شطرنج" تناسب دارد و این نکته ای بدیهی است , اما نکته قابل توضیح رابطه بیدق [= پیاده ] با غنچه است. در گیاه شناسی قدیم گلهایی را که دارای ساقه بودند "گل پیاده" و گلهایی را که بر شاخه درخت می روییدند "گل سوار" می نامیدند. معنی بیت این است : جدولها و جویبارها باغ را به صورت رقعه و صفحه شطرنج آراسته بودند و غنچه گل پیاده از روی خاک بر آن رقعه مانند پیاده شطرنج رخ می نمود. ذهن سیال شاعر از گل پیاده به یاد بیدق شطرنج افتاده و به کمک آن تصویر سازی کرده است.

12. چو خاتمم به دروغی به دست چپ مفکن
که دست مال توام , پایبند مال و نصاب
(ص 52)

"به دست چپ افکندن" کنایه از خوار کردن است.شاعر از ممدوح خویش می خواهد او را  پس از آنکه همواره مورد توجه و نوازش بوده ، به دروغی که دشمنان در حق او می گویند خوار نکند و همچون انگشتری از دست راست که نماد عزت و اقتدار است به دست چپ نیفکند. خاقانی در موضعی دیگر از دیوان خود نظیر همین اصطلاح را آورده است :

بیشی هر دو عالم بر دست چپ نهد
و آنگه به دست راست بر آن بیش , کم زند

این اصطلاح "به دست چپ افکندن " را نباید با اصطلاح مشابه آن یعنی : " به دست چپ شمردن " که اصطلاحی است در حساب عقد انامل یکی دانست. اما آنچه در اینجا در پی بیان آن بودیم این نکته است که خاقانی مضمون بیت خود را گویا از این سخن ابن میّاده (متوفی 149 ه ق) گرفته است:

الم تک فی یمنی یدیک جعلتنی
فلا تجعلن بعدها فی شمالکا

[مگر مرا در دست راست خویش قرار نداده بودی و به من عظمت نبخشیده بودی؟ مرا  پس از آن توجه و عنایت در دست چپ خویش قرار مده و خوار مساز ! ]

13. چرخ آمده کعبتین بی نقش
کس نقش وفا از آن ندیده ست
(ص 69)

مرحوم سجادی کعبتین بی نقش را " کعبتین تهی از نقش و بی تاثیر در بازی یا نقش مخالف میل شخص در بازی " معنی کرده است , اما گویا بی نقش بودن کعبتین و تاس فلک به باور قدما در مورد فلک اشاره دارد که آن را بسیط و به اصطلاح " غیر قابل خرق و التیام " می دانستند.حافظ نیز به ساده و بسیط بودن گنبد آسمان در عین پرنقشی آن اشارت دارد :

چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

14. مصطفی حاضر و حسّان عجم مدح سرای
پیش سیمرغ خمش طوطی گویا بینند
(ص 99)

"سیمرغ خمش" چنان که شارحان خاقانی گفته اند پیامبر اکرم(ص) است که در مرقد خویش خموشی گزیده است و "طوطی گویا" خاقانی که در محضر او انشای قصیده می کند. مرحوم زرین کوب در کتاب دیدار با کعبه جان که از نوشته های ایشان در مورد شعر و شخصیت خاقانی فراهم آمده  , در قرائت و تفسیر این بیت دچار مشکل شده و مرقوم داشته اند:

" خودستایی مضحک. در حالی که بر مرقد مصطفی شعر می سراید , خود را حسّان العجم می خواند از اینکه حسّان , شاعر پیامبر در خاک خفته است و خاموش , ادعای برتری برای خود دارد و می گوید : آنجا که سیمرغ (خاقانی) سخن می گوید , طوطی ناچار باید خاموشی گزیند. نظیر این دعاوی بی پایه در کلام خاقانی باز هم هست."

متاسفانه نظیر این داوریها و کم لطفی ها در کلام استاد زرین کوب و شماری از همروزگاران ما در مورد خاقانی باز هم هست!

 پنجشنبه 3 اردیبهشت1388    محمدرضا ترکی  | 

خاقانی در ادبیات فارسی به اعتباری یک "شاعر کلیدی" است. فهم دشواریهای دیوان او سبب می شود که گره بسیاری از عبارات و اشعار در دیوانهای شاعران گذشته گشوده شود.در ادامه مبحث قبل توجه شما را نکات ذیل جلب می کنیم :

7. من و ناجرمکی و دیر ِ مخران
در بقراطیانم جا و ملجا
(ص 25)

در دیرهای مسیحیان قدیم با دیری به نام "دیر مخران" برخورد نکردیم., اما یاقوت حموی دیری به نام "دیر مخراق" را  معرفی کرده است. در اینجا می توان احتمال داد که مخران تصحیف شده کلمه مخراق باشد.البته شارحان قدیم و مینورسکی احتمالات دیگری را مطرح کرده اند.

8. باجگه دیدم و طیار و ز آراستگی
عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا (ص 39)

"باچگه" را شارحان محترم محل اخذ عوارض و باج و "طیار " را در مصرع اول "ترازو" و قپان موجود در باجگاههای قدیم و طیار در مصرع دوم را به معنی "زبانه ترازو " گرفته اند , بی آنکه توضیح بدهند دیدن عوارضی و محل اخذ مالیات و قپان چه لطفی دارد و چگونه می تواند باعث شادی خاقانی شده باشد؟!به نظر می رسد که خاقانی با تعبیر "باجگه" به یکی از نقاط تفریحی بغداد اشاره دارد که البته می توانسته در روزگارانی محل اخذ باج هم بوده باشد. خاقانی در ابیات دیگری به نشانی این نقطه تفریحی در ساحل دجله و نیز "بتان حرمی" آنجا اشاره کرده است. این ناحیه گویا - مخصوصا در تفرجهای شبانه – برای خاقانی جذاب بوده است  :

دی شبانگه به غلط سوی لب دجله شدم
باجگه دیدم و نظاره بتان حرمی...

نازنینان عرب دیدم و رندان عجم
تشنه دل ز آرزو و غرقه تن از محتشمی

اما "طیار" در مصرع نخست با توجه به قراین موجود به معنی نوعی زورق است که در روزگار عباسیان و دورانی که خاقانی بغداد را دیده , رواج داشته و بر آب دجله آن را می رانده اند. در برخی از متون تاریخی این روزگار به این نوع قایق گویا تفریحی اشاره رفته است.

9. اندر آن شیوه که هستی تو تو را یار بسی ست
واندر این تو که منم نیست کسی یار مرا
(ص 40)

نسخه عبدالرسولی به جای "تو" در مصرع دوم "ره" آورده است , اما ضبط سجادی دقیق و خاقانی وارتر می نماید. واژه "تو"  به معنی شیوه در متون گذشته آمده است.  سنایی سروده است :

تا وطاها بازگستردند پیران سپهر
قمریان چون مقریان در توی قرایی شدند

این نکته را البته  من از استاد گرامی دکتر شفیعی کدکنی در خاطر دارم.

10. چند تهدید سر و تیغ دهی کاش بدی
دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا (ص 40)

"حُلی"  باید در اینجا به معنی تزیینات  شمشیر باشد. خاقانی در منشئات و دیوان مکرر حلی و تیغ را به صورت مراعات نظیر آورده است. مثل :

تهدید تیغ می دهی آوخ کجاست تیغ
تا چون حلیش دست به گردن درآورم
!

 پنجشنبه 17 بهمن1387    محمدرضا ترکی  | 

در این سلسله از مطالب می کوشیم به اختصار نکاتی از دیوان امام خاقانی را متذکر شویم که احیانا در شروح دیوان او به آن اشاره نشده است. مقصود ما در اینجا تنها توضیح همان نکات مغفول مانده است و خوانندگان گرامی برای شرح کاملتر ابیات می باید به شروح متداول , از آثار قدما و متاخران , رجوع فرمایند.

۱. از حلّهّ حدوث برون شو دو منزلی
تا گویدت قریشی وحدت که مرحبا
(ص ۳)

چرا خاقانی ترکیب "حله حدوث " را ساخته و چرا از میان منازل و اماکن موجود در مسیر حرم مکه به " حله " اشاره کرده است ؟ ظاهرا  به این خاطر که علاوه بر موسیقی ایجاد شده به واسطه تکرار "حاء " حله به صورت ایهامی یادآور اصطلاح " حِل " - در برابر "حرم "- نیز هست.

۲ . همت ز آستانه فقر است ملک جوی
آری هوا ز کیسه دریا بود سقا
  (ص 4)

 مقصود از "هوا" در این بیت ظاهرا " ابر " است. این واژه به همین معنی در شاهنامه نیز این چنین به کار رفته است:

 هوا پر خروش و زمین پر ز جوش
خنک آن که دل شاد دارد به نوش

 همین معنی در دیوان خاقانی از جمله بر این بیت نیز قابل انطباق است :

نافه آهو شده ست ناف زمین از صبا
عقد دو پیکر شده ست پیکر باغ از هوا

 ۳. مگر معامله لااله الا الله
درم خرید رسول اللهت کند به بها
( ص 9)

 "درم خریده" به معنی برده  است , اما در اینجا شماری از اصحاب رسول الله (ع) مد نظرند که نخست برده بودند و به دست پیامبر اسلام خریده و آزاد گشتند. این افراد  که به عنوان  " موالی رسول خدا (ع) از آنها نام برده می شود ، در مسلمانی مقامی والا یافتند , و  سلمان فارسی یکی از آنهاست.

 ۴. قنوت من به نماز نیاز در , این است:
که "عافنا و قنا شرّ ما قضیت لنا"
(ص 10)

 مصرع دوم گویا اشاره دارد به دعای منقول از رسول الله که در آثاری چون نسب القریش و نیز در التدوین رافعی قزوینی – از آثار معاصران خاقانی –  نیز آمده است : « اللهم اهدنا فیمن هدیت و عافنا فیمن عافیت ... و قنا شر ما قضیت.»

۵. گر مرا دشمن شدند این قوم معذورند از آنک
من سهیلم کامدم بر موت اولاد الزنا
(ص 18)

 در شرح این بیت ، شارحان محترم معمولا به این نکته اشاره کرده اند که طلوع ستاره سهیل موجب مرگ کرمهای شبتاب می شود. به نظر می رسد جتی در صورت صحت این باور , این نکته گرهی از کار بیت نمی گشاید , چون در آن از مرگ "اولاد زنا" سخن رفته است , نه کرمهای شبتاب ؛ مگر اینکه کرمهای بی چاره را از لحاظ صحت نسب مشکل دار تصور کنیم که حرف بی هوده ای است.ظاهرا خاقانی این مضمون را از این بیت متنبی گرفته است:

و تنکر موتهم و انا سهیل
طلعت بموت اولاد الزناء

ابوالعلاء معرّی در شرح این بیت به باوری در میان عرب اشاره می کند که اگر در هنگام نسل کشی از حیوانات نر – مثل اسب و ....- از صاحب آنها اجازه نگیرند , جنینی که از این طریق در شکم حیوان ماده حاصل می گردد , با طلوع ستاره سهیل سقط خواهد شد. در چارچوب همین باور است که باید بیت پیشین خاقانی را فهمید.

۶. فلک کژرو تر است از خط ترسا
مرا دارد مسلسل راهب آسا
(ص 23)

 برای درک بیشتر ظرافتهای این بیت مشهور باید توجه داشته باشیم که "مسلسل " علاوه بر "در زنجیر " به معنی نوعی شیوه خوشنویسی نیز هست که در معنی اخیر با کلمه "خط " دارای ایهام تناسب است. در این رباعی از شمس هروی که در نزهة المجالس – از آثار نزدیک به روزگار و محیط زندگانی خاقانی – آمده  نیز به همین اصطلاح اشاره رفته است:

خط تو که حرفهای بی مانندش
مشکی ست که بر طَرف گل افشانندش ,

 آن خط به عبارتی ست کز غایت لطف
هر چند مسلسل است می خوانندش !     

 سه شنبه 15 بهمن1387    محمدرضا ترکی  | 

اغلب ما خاقانی را شاعری می شناسیم مدیحه گستر و بی خبر از عوالم معنوی و عرفانی. طنطنه کلام او که  شباهتی به سخن روان و ساده اهل خانقاه و متون متداول عرفانی ندارد, هیچ شبهه ای در ذهن ما باقی نمی گذارد که خاقانی هر چه بوده , اهل دل و معرفت نبوده و خارخار حقیقت هرگز گریبان جان او را نگرفته است. بسیاری از اهل تحقیق این روزگار مضامین عرفانی این شاعر بزرگ قرن ششم و دیگر روزگاران را برخاسته از تصوفی مقلدانه و غیر اصیل می پندارند و او را در این عرصه شاعری متوسط , بلکه  در رتبه ای پایین تر از آن می شناسند. برخی از گذشتگان نیز گاه به تعریض از خاقانی  و قصیده  منطق الطیر اویاد کرده اند که می تواند در بر دارنده نوعی داوری منفی در باب عمق و محتوای شعر او باشد:

 

منطق الطیر آن خاقانی صداست
منطق الطیر سلیمانی کجاست؟!

 

 اما با این همه, مضامین عارفانه و زاهدانه در سروده های خاقانی کم نیست و  او خود را ادامه دهنده راه سنائی و قصاید زاهدانه او می شمرده و "بدیل سنائی" می دانسته است. لقب"حقایقی" نیز – بخلاف نظر عده ای - همواره در کنار عنوان "حسان العجم" بر خاقانی اطلاق می شده و بیانگر بعد عرفانی شعر او  و  گرایش وی به معرفت و حقیقت و عرفان بوده است.

 

بدون شک داوری در مورد عرفان خاقانی و میزان اصالت و ارزش تصوف او – بویژه در این مختصر- کاری است ناممکن , چرا که تا امروز هیچ ترازویی برای سنجش میزان عرفان و زهد و حقیقت طلبی انسانها , بویژه کسانی که قرنها پیش از دنیا رفته اند , ساخته یا اختراع نشده , پس در این باب" هر کس حکایتی به تصور چرا کنند!؟" اما بد نیست داوری عارفی بزرگ  و شگفت, یعنی شمس تبریزی را برایتان نقل کنیم که در آن دو بیت از خاقانی را به واسطه اشتمال بر بوی" فقر " و عرفان از همه دیوان بزرگترین شاعر عارف زبان فارسی- تا پیش از مولوی- یعنی سنائی غزنوی و کتاب  فخری نامه  او - یعنی همان کتاب مهم و مشهور حدیقه الحقیقه - و حتی از  شخص سنائی – با آن عظمت- برتر و بالاتر شمرده است:

 

آن دو بیت خاقانی می ارزد جمله دیوان سنائی و فخری نامه اش و او را , که از آن بوی فقر می آید! [مقالات شمس تبریزی, دفتر اول , ص 372]

 

آن دو بیت خاقانی که این گونه نظر شمس را گرفته کدام ابیات دیوان خاقانی اند؟ نمی دانیم , اما می دانیم که با توجه به سیطره بلامنازع سنائی بر ادبیات عرفانی آن روزگار سخن شمس نمی توانسته از سر گزافه گفته شده باشد. در این میان آدمی حیران می ماند که سخن برخی محققان معاصر را باور کند که خاقانی را بی خبر از عوالم عرفان می پندارند یا سخن شمس تبریزی را که خود پیر این وادی بوده است!؟  

 شنبه 31 شهریور1386    محمدرضا ترکی  | 

 خاقانی از بـزرگ ترین شاعران و قصیـده پردازان زبان فارسی در قرن ششم هجری است.برخی نام او را "بدیل" و برخی" ابراهیم"نوشته اند. امام رافعی قزوینی   (557-623 ق)، از معاصران او، در کتاب خود ازوی با نام« الافضل (= مخفّف افضل الدّین) بـدیل الحقایقی المعروف بالخاقانی» یادکرده است (ج 1 ، ص404). نام پـدرش علی  و نام جـدّش، به اعتبار نام عمـویش،«کافی الـدّین عمر بن عثمان» (خاقانی شروانی، تحفه العراقین، ص 217)، عثمان بوده است. .خاقانی در حـدود 520 ق (فروزانفر، ص 63) در شـروان به دنیا آمد و در دارالادب شماخـی، کرسی شروان، پرورش یافت (خاقانی شروانی، دیوان، ص۳۲۳)، پـدرش نجّار و مادرش، که در اصـل کنیزکی نسطـوری بوده، گویا پیشۀ طبّاخی(همو، ختم الغرائب، ص 207) یا بافنـدگی (دیوان، ص887) داشته اسـت. پـدرش، او را درکـودکی، ظاهراً به علـّت فقـر، به بـرادرش کافی الدّین سپرد و او سرپرستی برادر زاده را بر عهده گرفت. کافی الدّین پزشک و فیلسـوف و منجّمی تـوانا و ادیبی مبرّز بود. او را بایـد نخستیـن استاد خاقانی دانست.  برخی ابوالعلاء گنجـوی را نیز، به استناد ابیاتی از او، استاد و پـدرزن خاقانی دانسته اند (نک: سجّادی، «مقـدّمه» ص سیزده –چهارده). امّا ، رقابتهای موجـود در دربار و محیط ادبی شروان رابطۀ آنها را تیره کرد و آنها را به هجو گویی یکدیگر کشاند. 

آوازۀ خاقانی در سالهای جـوانی او از مـرزهای شروان درگـذشت (خاقانی شروانی، دیـوان، ص181) و رفته رفته در خراسان و عراق شاعری زبان آور شناخته شدو در دربار شروان، علاوه بر شاعری، به دبیری نیز اشتغال یافت و از آن مایه عزّت برخوردار شد که شاه گاه او را بالای دست وزیر خود می نشانده است (همان، ص814).خاقانی ، در میان شاعران به سنایی غزنوی* ارادتی خاصّ داشت و خود را بدیل او می خواند:   

بـدل مـن آمـدم انـدر جهـان سنـایی را
بدین دلیل پدر نام من بدیل نهاد

   (همان، ص850). او در سرودن قصاید عارفانه از شیوۀ سنایی پیروی می کرد . 
 مرگ کافی الـدّین عمر از تلخ ترین سـوانح زندگانی خاقانی بـود که در بیست و پنج سالگی او (545 ق روی داد. خاقانی خود را در سوگ او «شکسته دل تر از آن ساغر بلورین» ی می یابد«که در میانۀ خارا کنی ز دست رها» (همان، ص30).
دو رخداد مهم که در تکوین شخصیت روحی و شعر خاقانی تاثیری بسزا داشت، دو سفر او به خانه خداست. نخستین سفر در سالهای ۵۵۱-۵۵۲ ق و دومی در سال ۵۶۹ ق رخ داده است. [فروزان فر، ص ۶۳۳]حج اخیر به دلیل تطابق عید قربان و جمعه ، بر اساس باوری اسلامی، "حج اکبر" شناخته شد:

حج ما آدینه و ما غرق طوفان کرم
خود به عهد نوح هم آدینه طوفان دیده اند[دیوان ، ص ۹۳]
خاقانی شاعری اهل سیاحت بود و در سفرهای خود از شهرهای بغـداد و کوفه و مدائن و ری و اصفهان و همدان و شام و موصل و ارمنستان آن روزگار گذشت و در هر شهری با عالمان و شاعران و بزرگان آن دیـدار کرد. همـواره در اشتیاق سفر به خراسان بود، امّا کوششهای او برای پیمودن این راه بارها به علل مختلف، مانند مخالفت دربار شروان و فتنۀ غزها (548 ق) و بیماری او در ری، ناکام ماند

از دیگر حوادث تلخ روزگار او می تـوان به مرگ وحیـد الـدّین، پسر عموی فاضل او، در حدود 559 ق(کندلی هریسچی، ص 182)، اشاره کرد. وحید الدّین در پرورش علمی خاقانی تأثیری خاصّ داشت و سوگ او بر جان خاقانی گران آمد، امّا تلخ ترین حادثه مرگ جوان بیست سالۀ او، رشید، بود.که در 571 ق (سجّادی، همان، ص بیست و سه) روی داد و او را سخت غمناک کرد. خاقانی در پی آن قصاید سوزناکی در مرثیۀ او سرود.

خاقانی در دربار شروان جایگاه بلند و رشک انگیزی داشت (خاقانی شروانی، دیوان، ص 814) و از بخششهای خاقان اکبر، منـوچهر (متوفّی در حدود 555 ق) و جانشیـن او، خاقان کبیر، اَخستان (متوفّی بین 590-597 ق) بهره مند بـود. امّا روابط او با ممدوحانش، به ویژه اًخستان، همـواره به سبب سعـایت «صاحب غرضان» (همـو، منشآت خاقانی، ص 331) با فـراز و فـرودهایی همراه بـود و سرانجام به خشم گرفتن اَخستان بر خاقانی و زندانی شدن او انجامیـد. گـرفتاری خاقانی پیش از سفر حجّ دوم (565 ق) اتّفاق افتاد. گوشه هایی از رنجهای شاعـر را در زنـدان شـروان شاه در حبسیّات او می تـوان دید. مـدّت حبس خاقانی را هفت ماه یا یک سال نوشته اند (نک: سجادی، همان، ص بیست و یک).اما گویا مدت این حبس با همه دشواری از سه ماه بیشتر نبوده است.[منشئات ، ص ۱۱۲]قصیدۀ ترسائیۀ خاقانی با مطلع:
فلک کژ روتر است از خطّ ترسا 
مرا دارد مسلسل راهب آسا
یکی از حبسیّات مشهور اوست. این قصیده، به سبب اشتمال بر اصطلاحات آییـن مسیحیـت، از قصاید پیچیـدۀ خاقانی محسـوب شده است از این رو، شرحهایی بر آن نوشته اند . شخصیّت « مخلص دین المسیح، عظیـم الرّوم، عزّالدّوله قیصر»، را، که این قصیده به قصد شفاعـت او نزد شاه شروان، در استخلاص خاقانی از زندان، به او اتحاف شده است، با آندرونیکوس کومننوس، امپراتور روم (حک :1183-۱۱۸۵) تطبیق داده اند او در 565 ق (در حـدود 1170 م)، هنگامی که خاقانی در حبـس بود، به شروان آمده بود (نک: مینورسکی، ص134؛ همچنین نک: سجّادی، همان، ص چهل و دو).

خاقانی که از دربار و محیط شروان خاطری آزرده داشت، رفته رفته، از مـدح شاهان کناره گرفت و خاصّه، پس از  از دست دادن پدر و مادر و بستگان نزدیک خود، دیگر انگیزه ای برای ماندن در شروان نمی یافت. ایـن بود که از زادگاه خود دل برید و بیست و چند سال پایانی عمر خود را عمدتاً در تبریز گذراند. در این مـدّت درخواست های مکرّر اَخستان برای بازگشت به شروان را، محترمانه، با این عذر نپذیرفت که خدمتکار «دعاء خالص در غـربت بهتر تواند گفتن، چه دعاء غریب، کز اوطان خویش دور افتد، به مظان قبول نزدیک تر باشد» (خاقانی شروانی، منشآت خاقانی، ص 228)، و سرانجام در تبریز دیـده از جهان فرو بست و در مقبره الشّعرای این شهر به خاک سپرده شـد. درگـذشت او، « بنابر اصحّ اقـوال، در 595 ق» اّتفاق افتاده است (سجّادی، ص پنجاه و یک)، ولی جنگی خطّی، مکتـوب به سال 750 ق، مربـوط به کتابخانۀ لالا اسماعیـل، درگـذشـت او را در اوّل شـوّال 591 ثبت کرده است ( شفیعی کدکنی ،ص 72 ).

خاقانی، علاوه بر منوچهر و اَخستان، جمعی از سلاطیـن و امیران و وزیران و عالمان و دلیران روزگار خود را نیز ستـوده است (برای اگاهـی بیشتر دربارۀ دیگر ممـدوحان او، نک: سجّادی، ص سی ونه – چهل و هفـت). در مقابل، بعضی از عالمان و ادیبان مشهـور زمان نیز، از جمله رشید وطواط* ( متوفّی 573 ق) و افضل الدّین ساوی(متوفّی ح 570 ق) او را در سروده های خـود مـدح گفته اند که نشانۀ اعتبار و مقبولیّت علمی خاقانی در آن روزگار است. خاقانی علاوه بر رشیـد وطـواط و ابوالعلای گنجـوی، با شاعرانی مانند فلکی شروانی*، جمال الدّین عبدالرّزّاق اصفهانی*، مجیر الدّین بیلقانی*، اثیر الدّین اخسیکتی* و نظامی گنجوی* معاصر بـوده است وبا آنان مناسبات دوستانه یا خصمانه داشته است. ولی در اشعار نظامی و خاقانی هیچ اشارۀ صریحی به روابط آنان وجود ندارد. گـویا اختلاف سنّ و تفاوت عرصۀ سخنـوری آنان و دوری خاقانی از محیط ادبی ارّان، در دو دهۀ آخر عمر، باعث شده است که سکـوتی همراه با احترام بر روابط آنان سایه افکند. این بیت مشهور نیز که گفته اند نظامی در سوگ خاقانی سروده است:

همی گفتم که خاقانی دریغا گوی من باشد
 دریغا زان که من گشتم دریغا گوی خاقانی

(نظامی گنجوی، دیوان، به کوشش نفیسی،  ص 349). برای بعضی محلّ تردید است، از جمله وحید دستگردی (ص18) بر آن است که این بیت «مسلماً از نظامی نیست».البته بیت مزبور در ضمن یک قصیده ۳۰ بیتی در یک جنگ به تاریخ ۸۲۷ ق به نام نظامی ثبت شده است[ رک: جواد بشری،ص ۵۴۵] 

خاقانی به لهجۀ فارسی ارّانی سخن می گفته است (ریاحی، ص 21) و به فارسـی دری و گاه عـربی شعر می سروده است او دلبستۀ فرهنگ ایران و مسلمانی پاک اعتقاد بوده و، در عین تعلّق فکـری به مکتب اشعری و پیروی از مـذهب فقهی شافعی، به اهل بیت پیامبر (ص) فراوان حرمت می نهاده اسـت. او را بایـد بزرگ ترین ستایندۀ کعبه و رسـول اکـرم (ص) در زبان فارسی به شمار آورد.  اینکه برخی به استناد چند بیت قابل تأویل از قلندریّات او، که از موارد مشابه با آن در شعر سنایی و دیگر شاعران نیز سابقه دارد، او را ، در مقطعی از عمر، پشیمان از ستایش کعبه نشان داده اند (فروزانفر ، ص 624) وجهی ندارد و در کنار انبوه ابیاتی که در اشتیاق به بیت الحرام سروده قابل طرح نیست.

در مورد شخصیّت و خلقیّات خاقانی در مآخذ کهن، از جمله التّدوین فی اخبار قزوین به حاضرجوابی او در محضر پادشاهان و وزیران و عالمان و اینکه مجال سخن گفتن را از آنان می گرفته، اشاره رفته است (رافعی قزوینی، ج 1، ص404) زکریّای قزوینی نیز (نک: ص 600) او را شاعری حکیم و به دور از رذائل دیگر شاعران و پاسدار مروّت و دیانت دانسته است.البته برخی از معاصران ما برخی مفاخرات  متداول شاعرانه و  وقوف خاقانی را بر جایگاه بلند خویش بر غرور او  حمل کرده و احیانا به عقده حقارتش منسوب داشته اند!!

مضامین عرفانی در شعر خاقانی فراوان است. برخی از قصاید عرفانی او، از جمله «مرآت الصّفا»، همواره در صدر آثار او مـورد توجّه اهل فضل و مخصوصاً مـورد اقتفای شاعـران عارف، از جمله امیر خسرو دهلوی*و عبدالرّحمان جامی* بوده است.شمس تبریزی دو بیت از خاقانی را بر تمامی دیوان سنائی و فخری نامه اش و حتی از خود سنائی برتر دانسته است،"چرا که از آن بوی فقر می آید!"[شمس تبریزی، دفتر اول،ص ۳۷۲-۳۷۳] علاوه بر قصیدۀ مـرآت الصّفا، قصایـد دیگری ماننـد «منطـق الطیر»، «نهزه الارواح و نزهه الاشباح»، «حرزالحجاز»، «کنزالرّکاز»،«ترنّم المصاب»، «باکوره الاسفارو مذکوره الاسحار» را نیز باید از برجسته ترین سروده های او دانست.قصیدۀ «ایوان مدائن» نیز  در سالهای پس از مشروطه شهرت خاصی یافته و مورد استقبال خاص قرار گرفته است. طریق غریبی که خاقانی در شعر فارسی ابداع کرده است، به سبب استحکام لفظ و ترکیبات تازه و نازک انـدیشی و کاربـرد استادانۀ صنایـع ادبی، زبانزد اسـت. واژه ها در شعر خاقانی در ترکیبی نغز و سنجیده و در ضمن شبکه ای درهم تنیده از روابط پیدا و پنهان لفظی و معنوی به یکدیگر پیوند خورده اند. خاقانی به فراوانی از اصطلاحات علوم و فنون مختلف، مانند ریاضیّات و نجوم و پزشکی و علوم اسلامی و علوم غریبه و انواع بازیها، مثل نرد و شطرنج و آداب و رسوم عامیانه و موسیقی، در ساختن تصویرهای بدیع بهره برده است. به دلیل همیـن پیچیدگیهاست که شعـر او را «شعر خواصّ» شناخته اند. شیـوۀ شاعری خاقانی در تکوین سبک سخـن پردازانی چـون جلال الدّین بلخی*،عطار نیشابوری*، سعدی*و حافظ* تأثیری جـدّی بر جای نهاده است. (دشتی، ص85-141).

آثار خاقانی عبارت است از دیوان شعر، تحفه العراقین و منشآت خاقانی. دیـوان خاقانی در حـدود 17000 بیت در قالبهای رایج شعر فارسی دربر دارد.  این دیوان، نخستین بار در سال 1293 ق، در لکهنو، به چاپ سنگی رسیده است. دو چاپ معروف و معتبر دیـوان خاقانی حاصل کوشش علی عبدالرّسولی  (تهران، ۱۳۱۶ ش) و سیّد ضیاء الدّین سجادی (تهران ، 1338 ش) است.از شروح مشهور دیوان خاقانی باید به شرح شادی آبادی(قرن دهم) و شرح عبدالوهاب معموری(متوفی در حدود ۱۰۲۴ق ) اشاره کرد.

تحفه العراقین با حدود سه  هزار و دویست بیت  در قالب  مثنوی و در بحر هزج مسدس اخرب مقبوض  مقصـور یا محذوف سروده شده و از نخستین سفرنامه های منظوم فارسی است. خاقانی در این منظومه شرح مسافرت خود را به عراق عجم و عراق عرب بیان کـرده وشماری از بـزرگان و عالمان این نـواحی را ستـوده است. تحفه العراقین از لحاظ شناخـت شاعر و نزدیکان او نیز حایز کمال اهمّیّت است . بعضی نام آن را همان «ختم الغرائب»ی دانسته اند که خاقانی در قصیدۀ اصفهان به آن اشاره دارد:

آنـک ختــم الغــرائــب آخـر دیــدنـد                  
 تـا چـه ثنـا رانــده ام بـرای صفـاهـان
(خاقانی شروانی، دیوان، ص 355).

ایرج افشار نسخۀ کهنی مورخ 593 ق از این مثنوی را، با همین عنوان چاپ کرده است که نام «ختـم الغرائـب» را بر پیشانـی این اثر تثبیت کـرده است. ( ختم الغرائب، تهـران، مرکز پژوهشی میراث مکتوب، وین، فرهنگستان علـوم اتریش،1385ش). با این همه علاوه بر شهرت عنوان «تحفه العراقین» در قرنهای متمادی نام این منظومه در تذکرۀ لباب الالباب (تالیف ح 618 ق) از منابع نزدیک به زمان مولّف نیز به همین صورت  آمده است (نک:عوفی، ص 405) لذا می توان پذیرفت که این منظومه از دیر باز دو نام داشته و به دلایلی به«تحفه العراقین» شهرت یافته است.

منشآت خاقانی مجمـوعه ای از نامه هایی است که خاقانی خطاب به شهـریاران و امیران و بزرگان و عالمان روزگار خـویش و تنی چند از خویشاوندانش نوشته است. این نامه ها، علاوه بر اینکه از لحاظ ادبی و درک مشکلات دیگر آثار شاعر، اهمّیّت بسزایی دارد، از نظر تاریخی وکشف زوایای تاریک از اوضاع  اجتماعی در قرن ششم قمری و سـوانـح عمر خـاقـانـی نیـز واجـد اهمّیّت است. مولّف مرزبان نامه* شیوۀ خاقانی در نثر منشآت را متفاوت و بیرون از رسـوم دبیران دیگر دانسته و نـوع نگارش او را سخت ستـوده است. (ص16-17). ضیاء الـدّین سجّادی در 1346ش سـی و یـک نامـه و محمّد روشن در 1349ش شصت نامه از منشات را تصحیح و منتشر کرده اند. سجّادی مثنوی 638 بیتی ناقصی نیز با عنوان«ختم الغرائب» در فرهنگ ایران زمین (ج13، ص155-187) به طبع رسانده است که در وزن تحفه العراقین سروده شده و به خاقانی منسوب است. 

 دوشنبه 19 شهریور1386    محمدرضا ترکی  | 

خاقانیا اگرچه سخن نیک دانیا
یک نکته گویمت بشنو رایگانیا

هجو کسی مکن که ز تو مِه بوَد به سن
شاید تو را پدر بود و تو ندانیا!

این دو بیت که به ابوالعلاء گنجوی (متوفی ۵۵۴ ه ق) منسوب است ، از مشهورترین و بامزه ترین هجویه های زبان فارسی است. گویا استادی پیر و دلشکسته از سبک سریهای شاگرد مغرور خویش ، به عنوان آخرین تیر ترکش ، زبان به هجو او گشوده و با ابیاتی که ظاهرا هیچ لفظ رکیکی در آن دیده نمی شود ، بلکه مصرع اول آن در ستایش سخن دانی شاگرد است ، زشت ترین و تلخ ترین دشنام را نثار او کرده است!

ماجرای درگیریهای کلامی خاقانی و ابوالعلاء که گویا در دوره ای استاد او بوده و شاید در معرفی خاقانی جوان به دربار شروان شاهان نقشی هم داشته ، و برخی او را پدر زن خاقانی دانسته اند در تذکره های مختلف نقل شده و طبق معمول از افسانه سازی و قصه پردازی خالی نیست. متاسفانه این قصه ها همچنان در آثار به اصطلاح تحقیقی روزگار ما تکرار می شوند و ملاک داوری در مورد زندگی شاعران و نگارش تاریخ ادبیات قرار می گیرند! به نظر می رسد ماجرای این دو بیت منسوب به ابوالعلاء هم از همین قبیل است.

در واقع ابیات منسوب به ابوالعلاء گنجوی ، ترجمه ماهرانه ای است از دو بیت مشهور از شاعری به نام "عبدان اصفهانی" که در هجو ابوالعلاء اسدی سروده شده اند. اصل عربی و ترجمه ابیات عبدان از این قرار است:

قابِل هُدیتَ اباالعلاء نصیحتی
بقبولها و بواجب الشکر  ِ 

لا تهجونّ اسنّ منک ، فربّما
تهجو اباک و انتَ لاتدری!

[ای ابوالعلاء- خدا هدایتت کند- نصیحت مرا همراه با سپاس واجب پذیرا باش و هرگز کسی را که از تو از لحاظ سنی بزرگتر است هجو نکن ، زیرا چه بسا که نادانسته زبان به هجو پدر خویش گشوده باشی!]

شرح حال مختصر عبدان - این شاعر زرنگ و طناز اصفهانی- و نیز دو بیت مشهور او در هجو ابوالعلاء اسدی ،در یتیمة الدهر ثعالبی(متوفی ۴۲۹ه ق) و برخی دیگر از آثار او و در کتابهای دیگران آمده است و خیلی بعید می نماید که شاعری مثل ابوالعلاء گنجوی در روز روشن مضمون سخن عبدان را سرقت کرده و علیه خاقانی به کار ببرد و هیچ کس ، حتی خاقانی که دست روزگار را در این عرصه از پشت بسته بوده است ، متوجه این دستبرد ناسره نشود! لذا به احتمال قوی ، آدم خوش ذوقی بعدا این ابیات را زیرکانه به فارسی ترجمه کرده و آن را به ابوالعلاء نسبت داده است. اهل فن می دانند که از این بامزّگیها در تاریخ ادبیات فارسی کم اتفاق نیفتاده است!      

 یکشنبه 26 فروردین1386    محمدرضا ترکی  | 

نقدی بر کتاب

گزارش دشواریهای دیوان خاقانی

نوشته دکتر میر جلال الدین کزازی

ص 730 :
حديث نقل اول حـــرف و كــون صفـــر برجــايش / چو گفتم در دگر خدمت ، كنـــون گفتن چه  مي بايد ؟

نوشته اند : « خواست خاقاني از كون صفر روشن نيست . او آشكار داشته است كه در   سروده اي ديگر ، پيشتر ، از « اول حرف » و « كون صفر » سخن گفته است ، اما در ديوان او نشاني از اين سخن يافته نيست . شايد او از صفر نقطه واژة « كن » را خواسته است ، به همان سان كه در باورشناسي اسلامي ، جهان با « كن » آغاز گرفته است ، صفر نيز نخستين است از شمارها ، در نمادشناسي كهن ، صفر يا نقطه رمز هستي است ، از پيوند نقطه ها ، خطها و از پيوند خطها سطح ها و از پيوند سطح ها پيكره ها و ريخت هاي گوناگون جهان پديد مي آيد ؛ نيز نقطه ها به شيوه هايي گوناگون در كنارهم     مي نشستند و حرف هاي الفبا را پديد مي آورند و از آن حرفها ، واژگان و جمله ها و نوشته ها و كتابها پديدار مي شود ... . »

  نويسنده در ادامه ، بحث نسبتاً دراز دامني را پيرامون سخن منسوب به علي (ع) : « منم آن نقطة زيرِ با » ذكر مي كند و مي نويسد : « به همان سان كه همة شمارها از صفر آغاز گرفته اند ، بنياد شمارها بر صفر است ، پايه واژگان نيز بر نقطه است » و در پايان ، بحث خود را با آوردن ابياتي از شيخ شبستر كه « ز احمد تا احد يك ميم فرق است ... » به سامان مي رسانند .

همه آنچه مؤلّف محترم در اين باب آورده اند نغز و خواندني است ، اما متاسفانه ربط زيادي به بيت خاقاني ندارد ؛ ضمن اينكه در بخش هايي از آنچه فرموده اند ، مي توان مناقشه كرد :

1 ـ اينكه فرموده اند : « مراد خاقاني از كُون صفر روشن نيست » ، درست است ، اما علت اين ابهام جز اين نيست كه ايشان بخشي از يك تعبير را به صورت گسيخته نقل كرده اند و هر تعبيري كه اين گونه نقل شود ، بي معناست . مراد خاقاني از « نقل اول حرف » انتقال حرف اولِ اَبجد ( = معادل يك ) از رتبة يكان به دهگان است . در اين موقع صفر جايگزين يك در رتبة آحاد مي گردد . خاقاني از اين قاعدة رياضي با تعبير « نقل حرف اول و كون صفر برجاي آن » ياد كرده است .

2 ـ اينكه فرموده اند : « او آشكار داشته كه در سروده اي ديگر ، پيشتر ، از اول حرف و كون صفر سخن گفته ، اما در ديوان او نشاني از اين سخن يافته نيست » واقعيت ندارد. اشاره خاقاني به ابياتي است كه در صفحة 754 ديوان آمده است :

گــر به نـــاگه ز وطن كردي نقل
بيش يـــــابي ز زمانه حسنــات

آن نبينــــي كـه يكي ده گــــردد
چون زآحـــــاد رسد در عشرات

و آن كه جاي تو گرفته است آنجا
هيچ كس دانمش ازروي صفــــات

كه الف چـون بشد از منـــزل يك
صفـــــر بر جــاي الف كرد ثبات

با تأمل در اين ابيات ، مضمون واقعي بيت مورد بحث كاملاً آشكار مي شود و ديگر نيازي به توجيهات و تفسيرات نقطوي و حروفي نيست !

تركيب بندي كه بيتي از آن در اين سنجش مورد بحث قرار گرفت و قطعة صفحه 754 هر دو در ستايش     « شيخ الشّيوخ ناصرالّدين ابراهيمِ باكويي » از رجال دين و دانش در روزگار خاقاني و از ياران او سروده شده اند . اشارة تاريخي اين ابيات ، بيانگر حوادث و مشكلاتي است كه در آن روزگار براي ناصرالّدين ابراهيم پيش آمده بود و به تبعيد وي از گنجه منجر گشت . گويا در آن دوره شخصي ديگر جايگزين ممدوح خاقاني شده و منصب او را به عهده گرفته بوده است . خاقاني از اين شخص به تعريض و طعن ياد مي كند و او را به عنوان « هيچ كس » و « صفر » كه جـــايگزين يك شده مورد خطاب قرار مي دهد .

به عقيدة خاقاني اين انتقال ، نه تنها رتبة ممدوح را نكاسته ، بلكه او را مانند « يك » از رتبة آحاد به عشرات نقل كرده و ترفيع بخشيده است . ضمن اينكه صفري كه جايگزين وي در رتبة آحاد شده ، يعني رقيب ممدوح ، در واقع هيچ اعتباري كسب نكرده است .

۳ ـ اينكه فرموده اند : « صفر نيز نخستين است در شمارها » به معني اينكه صفر ، « عددِ پايه » است و همة اعداد از آن نشأت گرفته اند ، ممكن است ديدگاه جمعي از فلاسفة رياضي باشد ، اما گويا مطابق با نظر خاقاني نيست ، و طبعاً از اين نظريه در شرح سخنان او نمي توان  سود جست . خاقاني در صفحه 815 ديوان اصل عدد را الف ( = يك ) دانسته است، نه صفر  :

الف بر ز اعــداد مرقــوم بيني
كه اعداد فرعند و او اصل والا


ضمناً چون مؤلّف گرامي نامي از شيخ شبستر برده اند ، بد نيست به اين بيت از ديباچة گلشن راز ، اشاره كنيم كه نشان مي دهد شبستري نيز اصل عدد را يك مي دانسته است :

جهــان را ديد امر ، اعتبــاري
چو واحد در همه اعداد ساري

ص 738 :
بُستان دولت كشورش ، دردست صلّت گسترش / شمشير صولت پرورش ، ابري كه بستان پرورد

نوشته اند : « صَلَّت در معني باران اندك و پراكنده است كه در بيت در معني مطلق باران به كار رفته است . »

« صلّت » مي تواند صورتي از « صِلَت » ـ بدون تشديد ـ باشد كه همان بخشش و صلة معروف است . اين واژه در اين بيت نيز با تشديد آمده است :

بمُرد مردمي آخر كه صلّت چو مني
كم از قراضه معلول قلب كردار است
] خاقاني ، ص 843 [   

ص 768 :
كه الف چون بشد از منزل يك / صفر برجاي الف كرد ثَبات

نوشته اند: « منزل يك كناية ايماست از بارة بره كه نخستين است از دوازدهگان . پايه پندار شناسي بر زبان رمزي اختر شناسان نهاده شده است كه برجها را با حروف «ابجد» مي نامند، اما به جاي الف كه نخستين حرف از ابجد است ، صفر مي نهند و برج حمل را صفر مي نامند.»

  گزارش مؤلّف محترم با ابيات قبل و بعد سازگار نيست و معناي دلنشين و نغزي از آن حــاصل نمي شود . قبلاً ، ضمن بحث دربارة بيت صفحه730 درمورد اين بيت سخن گفتيم .

 

ص 781 :
اي جمال الّدين ، چو اصفهود نماند / حصنِ شندان و ارجوان بدرود باد !

نوشته اند : « اين دو دژ كه مي بايد در طبرستان ، سرزمين اسپهبد ليالواشير جاي مي داشته اند، شناخته نيامدند. دهستاني در قاين به نام شندان هست كه گمان نمي رود همان باشد كه خاقاني در اين بيت از آن ياد كرده است .

  خاقاني در يكي از قصايد عربي خويش در پايان ديوان ، به تفصيل قلعة شندان را وصف كرده است، ] خاقاني ص 956 [كندلي هريسچي ، اين حصار را در اطراف مراغه نشاني داده و به يكي از رجال اين ناحيه يعني « عبدالقادر شنداني مراغه اي » اشاره كرده است . ]كندلي هريسچي، ص 395 [

ص 821 :

كاووس در فراق سياوش به اشك خون / با لشكري چه كرد به تنها ؟ من آن كنم .

نوشته اند : « بر من روشن نشد كه خاقاني  از كدامين رفتار كاووس سخن گفته است . در شاهنامه نشاني از آنچه كاووس ، در دوري از سياوش . به تنهايي با لشكري كرده است ، نيست ... . »

 «به تنها » قيد « چه كرد » نيست ، بلكه قيد « كنم » است . بدين ترتيب ، علامت سؤال مي بايد بعد از« چه كرد » بيايد تا مفهوم بيت واضح شود، به اين ترتيب : «با لشكري چه كرد؟ به تنها من آن كنم » منظور خاقاني اين است : من به تنهايي ، چندان كه كاووس و لشكريانش در سوگ سياووش خون گريستند ، در فراق تو خواهم گريست .

شاهنامه سوگواري كاووس و لشكريانش را اين گونه بيان كرده است :

چو اين گفته بشنيد كاووس شاه                 سرتـــاجدارش نگون شد زگاه

به برجـــامه بدريد و رخ را بكند                     به خـــاك انـدرآمد ز تخت بلند

برفتند بـــــا مويــه ايـرانيــــان                       برآن سوگ بسته به زاري ميان

همه ديده پرخون و رخساره زرد                   روان از سياوش پراز بـاد سرد

چو طوس و چو گودرز و گيو دلير                   چو شاپور و فرهاد و بهرام شير

همه جــامه كرده كبود و سيــــاه                  همه خــاك بر سـر به جاي كلاه

ص 851 :
اَقبلتَ علي وصلي و اَحتلت بهجراني / اَين الَقَدم الاولي ، اَين النظَر الثّاني ؟   

 نوشته اند : « به پيوند و وصالم روي آوردي و در درد دوري به نزدم آمدي ، كجاست گام نخستين ؟ كجاست نگاه دوم ؟ »

  ترجمه درست اين است : نخست به وصالم روي آوري ، سپس با نيرنگ به فراقم دچار ساختي ، گامِ نخستين كجا و تدبير دوم كجا ؟!توضيح اينكه « اَحتَلت » از ريشة « حيل » به معني نيرنگ باختن است و « نگاه » ترجمة « نظره» است نه «نظر» . نظر به معني تأمل و تدبير و انديشه مي آيد .

فهرست مآخذ :

ابوبكر عتيق نيشابوري ، قصص قرآن مجيد ، چاپ يحيي مهدوي ، تهران ، خوارزمي ، چاپ دوم ، 1365 .اسدي طوسي ، گرشاسبنامه ، چاپ حبيب يغمايي ، تهران ، بروخيم ، 1317.
خاقاني ، ديوان خاقاني شرواني ، به كوشش  سيّد ضياء الدين سجّادي ، تهران ، انتشارات زوار ، چاپ چهارم ، 1373 .
 منشآت خاقاني ، چاپ محمد روشن ، تهران ، كتاب فرزان ، چاپ دوم ، 1362 .
سجادي ،  سيد جعفر ، فرهنگ علوم فلسفي و كلامي ، تهران ، امير كبير ، چاپ اول ، 1375 .
دايره المعارف بزرگ اسلامي، تهران ، مركز دايره المعارف بررگ اسلامي، چاپ دوم ،1377 .
سجادي ،  سيّد ضياء الدين ، فرهنگ لغات و تعبيرات ، شرح اعلام و مشكلات ديوان خاقاني شرواني ، تهران ، انتشارات زوّار ، چاپ اول ، 1374 .
سعدي ، كليات سعدي ، بر اساس نسخة فروغي ، تهران ، سوره ، چاپ اول ، 1377 .
عماد فقيه كرماني ، ديوان قصايد و غزليّات عماد كرماني ، چاپ ركن الّدين همايون فرّخ ، تهران ، ابن سينا ، 1348.
فردوسي ، شاهنامة فردوسي ، چاپ ژول مول ، تهران ، انتشارات آموزش انقلاب اسلامي ، چاپ پنجم ، 1370 .
فروزان فر ، بديع الزمان ، احاديث مثنوي ، تهران ، امير كبير ، چاپ پنجم ، 1370 .
كتاب مقدس ، ترجمة فاضل خان همداني ، ويليام گلن ، هنري مرتن ، تهران ، اساطير ، چاپ اول ، 1380 .كزّازي ،  مير جلال الّدين ، گزارش دشواريهاي ديوان خاقاني ، تهران ، نشر مركز ، چاپ اول ، 1378 .
كندلي هريسچي ، غفّار ، خاقاني شرواني ، حيات ، زمان و محيط او ، ترجمة مير هدايت حصاري ، تهران ، مركز نشر دانشگاهي ، چاپ اول ، 1374 .
معين ،  محمد . حواشي دكتر محمد معين بر اشعار خاقاني شرواني ، به كوشش دكتر سيّد ضياء الّدين سجادي ، تهران ، انتشاراتي پاژنگ ، چاپ دوم ، 1369 .
مولانا ، مثنوي معنوي ، چاپ نيكلسون ، تهران ، مولي ، 1360 .
ناصر خسرو قبادياني ، سفر نامه ، چاپ دكتر محمد دبير سياقي ، تهران ، زوّار ، چاپ سوّم، 1378 .نظامي گنجه اي ، اقبال نامه ، چاپ وحيد دستگردي ، تهران ، سوره ، چاپ اول ، 1378 .
ياحقي ،  محمد جعفر ، فرهنگ اساطير و اشارات داستاني در ادبيات فارسي ، تهران ،سروش،۱۳۷۵

 دوشنبه 11 دی1385    محمدرضا ترکی  | 

 

تیر قدی کمان کشی، زهره رخی و مهوشی
جانت فدا که بس خَوشی ، جان و جهان کیستی

"جان و جهان" کنایه از معشوق است. این تعبیر در دیوان خاقانی و بسیاری از متون دیگر به همین معنی به کار رفته است.مولوی سروده است:

جان و جهان دوش کجا بوده ای
نی غلطم ، در دل ما بوده ای

 در متون کهن، دو کلمه جان و جهان اغلب با "واو" به هم عطف شده اند و اگر در جایی "جان جهان" -بدون عطف - آمده باشد ، به این خاطر است که کاتبان قدیم نیازی به کتابت واو عطف که صدای ضمه دارد نمی دیده اند[رک: تعلیقات نزهه المجالس]

                                                       ***

در صبوح آن راح ریحانی بخواه
دانهّ مرغان روحانی بخواه

مرغان روحانی فرشتگان اند که غذای آنان "راح ریحانی"[=شراب عطرآگین] دانسته شده. بر اساس یک باور کهن خوراک فرشتگان بوی خوش [ و غذای پریان استخوان ]است. خاقانی سروده است:

بل[=مخفّف بهل] تا پری ز خوان بشر خواهد استخوان
تو چون فرشته بوی شنو ، استخوان مخواه

                                                   ***

زان نرگس جادو نسب ، درد مرا بگشاده تب
خواب مرا هم نیم شب  بسته ، به آب انداخته

"تب گشودن" ضدّ "تب بستن" است و تب بستن جادویی است که به کمک ریسمان انجام می شده و هدف آن تسکین تب بوده است. خاقانی گفته است:

آه کامروز تبم تیز و زبان کُند شده ست
تب ببندید و زبانم بگشایید همه

به همین قیاس "خواب بستن" نیز جادوی دیگری بوده که با آن شخص سحر شده را از خواب محروم می ساخته اند.این جادو به کمک دو تکه پارچه صورت می گرفته است. از خاقانی است:

سِحر چرخ از دو قواره ی مَه و خَور خوابم بست
بند این ساحر هاروت سِیَر بگشایید

شاعر از چشمان جادوگر یار گله دارد که باعث شده دچار تب و بی خوابی شود! 

 جمعه 3 آذر1385    محمدرضا ترکی  | 

 

رخ تُرُش داری که من خوبم ، شکر شیرین کنی
چون تُرُش باشی به تو شیرین روان خواهم فشاند

نکته قابل توضیح ، تعبیر "شکر شیرین کردن" است که باید آن را "بازار گرمی کردن" و "خود شیرینی کردن" معنا کرد.سعدی می گوید:

هنر بیار و زبان آوری مکن سعدی!
چه حاجت است که گوید شکر که شیرینم!

این رباعی از نزهه المجالس نیز همین تعبیر قدیمی را در بر دارد:

ناچیده گلی زان دو رخ نسرینی
دامن ز وصال ما چرا می چینی؟!

تو خود شکری ز فرق سر تا به قدم
از بهر چه می کنی شکر شیرینی؟!

                    ***

خاقانی ام نه واللَّه سیمرغ نیست هستم
پس نیست هست گیتی یکسان چرا ندارم؟

"نیست هست"به معنی "امر موهوم و پیدای ناپیدا" چندین بار در دیوان خاقانی به کار رفته است. به عنوان مثال:

ای دو لبت نیست هست ، هستِ مرا کرده نیست
هرچه ز جان هست بیش با لبت از نیست کم

                               ***

چون صبح ، خوش بخندید آن نیست هست مرجان
من هستِ نیست گشته چون سایه در جمالش

نظیر این تعبیر را در شعر مولانا نیز می توان نشان داد:

می رسید از دور مانند هلال
نیست بود و هست مانند خیال

                         ***

در غیب هست عودی کاین عشق از اوست دودی
یک هست نیست رنگی ، کز اوست هر وجودی

 چهارشنبه 1 آذر1385    محمدرضا ترکی  | 

 

 خاقانی از شاعرانی است که تحول روزگار و تغییرات وسیع فرهنگی ، شعر و اندیشه آنان را از دسترس فهم ما دور کرده و بیش از پیش حکم شاعر خواص ، آن هم طبقه خاصی از نخبگان را پیدا کرده است. این ویژگی، ارزش سنجی کار شارحان خاقانی را دشوار ساخته است. اینکه شارح محترمی با همه علم و فضل و کمال ، در فهم ابیاتی از این شاعرِ  ِ تا هنوز "دیر آشنا" دچار لغزش گردد کاملا طبیعی است.بنابر این تعجب نکنید اگر بگوییم برای داوری درباره آثار شارحان خاقانی نباید یکسره به خطاها و لغزشها چشم دوخت ، بلکه باید کامیابیهای آنان را در شرح مشکلات نیز منظور داشت و در ارزیابی حاصل کوشش آنان دخالت داد.

با این توضیح به سراغ برخی از نکات تامل برانگیز و قابل بحث در مورد برخی از ابیات خاقانی می رویم که  شارحان گرامی احیانا در توضیح آن دچار بی دقتی شده اند. همه این بیتها از غزلیات این شاعر قرن ششم انتخاب شده اند.

تا کی جگرم سوزی و در زلف به کار آری
نه مشک خَلِق گردد چون با جگر آمیزی؟

بدون فهم رابطه زلف ، مشک و جگرسوخته معنی بیت روشن نمی شود.این بیت به نوعی تقلب در عطرسازی قدیم اشاره دارد. از کارهای کولیان قدیم این بوده که مشک را با جگر سوخته مخلوط می کردند و ماده به دست آمده را به جای مشک خالص قالب می کردند! به این کار "ناک دهی"می گفته اند. در رباعی لطیفی که در نزهه المجالس آمده و سروده یکی از معاصران خاقانی است به همین تقلب اشاره و به کمک آن مضمون پردازی شده است:

با من دل تو به مهر آموخته نیست
یک شمع وفا در دلت افروخته نیست

گفتی که سر زلف سیاهم مشک است
مشک است ولی بی جگر سوخته نیست!
 

خاقانی در تخیلی شاعرانه جگر ِ سوخته خود را موجب تباهی - خَلِق شدن- زلف  مشکین یار دانسته و او را از سوزاندن جگر خود پرهیز داده است!

 دوشنبه 29 آبان1385    محمدرضا ترکی  | 

ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما...

دشوارگویی خاقانی و اینکه درک سخنان او نیازمند اطلاعات قابل توجه ادبی است ، باعث شده که مدعیان و ماجراجویان کمتر به سراغ او بروند و کمتر از سروده های او  به نفع اغراض سیاسی و حزبی سوء استفاده کنند! شاید اگر سخن خاقانی به اندازه ظاهر کلمات حافظ و مولوی و ...قابل درک بود ، هفتاد و دو فرقه متخالف بر مائده سخن او گرد می آمدند و هر یک می کوشیدند در تایید اندیشه های حق و باطل خود از این نمد کلاهی دست و پا کنند و خاقانی را نیز ، چون حافظ و مولوی و ....همفکر و همعقیده خود جلوه دهند!!

در این میان سادگی نسبی قصیده "ایوان مدائن" موجب شده که عده ای از سر بی خبری و گروهی نیز به واسطه رندی و طراری در باب این قصیده و مضامین آن سخنان بی حساب فراوان بگویند و از این قصیده که آیینه عبرت و آگاهی است ، آیینه ای برای تفاخرات نژادی بتراشند.به گونه ای که می توان ادعا کرد که بر این قصیده زیبای خاقانی و خود او در این عرصه ستمی تلخ رفته است!

                                                               *** 

در مورد ایوان مدائن خاقانی و برداشتهایی که از آن شده نکات ذیل به اختصار قابل یادآوری است:

۱. خاقانی مثل دیگر شاعران این سرزمین پرورش یافته فرهنگ ایرانی- اسلامی است و به فرهنگ این سرزمین علاقه فراوان دارد ، اما باید توجه داشت که این علاقه از جنس رویکرد روشنفکران پس از مشروطه نیست. اساسا اندیشه ها و "ایسم ها"ی مدرن- از جمله تفکرات پس از مشروطه- محصول دنیای امروزند و بسیار عوامانه است که آنها را به شاعرانی که قرنها پیش از این می زیسته اند و روحشان هم از این مباحث بی خبر بوده نسبت بدهیم. غفلت از این نکته بدیهی بسیاری را به ورطه مغالطات و ادعاهای عجیب و غریب درغلتانده است.

۲.ایوان مدائن از قصاید زیبای خاقانی است ، اما در میان دیگر سروده های او از "متوسطات" به شمار می آید. شهرت فوق العاده این قصیده دقیقا به چند دهه اخیر برمی گردد که  گزیده ای از آن را در کتابهای درسی گنجانده بودند و شاعران زیادی به استقبال و اقتفای از آن پرداخته اند. پیش از این و در درازنای قرنها ، قصایدی چون "مرآة الصفا"ی خاقانی که دارای مضامین عرفانی است بیشترین شهرت و اهمیت را واجد بوده اند.

۳. کسانی که خاقانی را به استناد ایوان مدائن ناسیونالیستی دو آتشه و مخالف آیین آسمانی اسلام جلوه داده اند ، تنها به مفهوم ناقص برخی ابیات این قصیده نظر کرده اند و از کنار بیتهایی که در آنها به آیات قرآن اشاره رفته و از بزرگان اسلام- همچون حمزه سیدالشهدا و سلمان فارسی - و آموزه های دینی به عظمت یاد شده ، رندانه عبور کرده اند!

۴.مضمون مورد ادعای این جماعت در هیچ جای دیگر از دیوان حدود ۱۷۰۰۰بیتی خاقانی و تحفة العراقین  و منشئات او تکرار نشده است و همین نکته قرینه ای است که بر بسیاری سخنان خط بطلان می کشد.

۵. ایستادن در مقابل ویرانه ها و شکوه سرکردن یک سنت قدیمی شاعرانه است. چنان که عادل شمردن انوشیروان و ستایش بارگاه عدل و داد او - فارغ از اعتبار تاریخی آن -  نیز یک باور کلی در میان شاعران عرب و عجم بوده و اگر بنا باشد کسانی را که بر ویرانه ها گریسته اند یا  چنین اندیشه ای را در شعرشان به کار برده اند ، مخالف مسلمانی بشماریم ، مشکل می توان در میان شاعران قدیم مسلمانی پیدا کرد!

۶.  در ایوان مدائن از جبارانی سخن می رود که این خاک آنها را فرو خورده است. معلوم نیست شاعری که این بیت را سروده چگونه می تواند سوگوار همان - به زعم خود - جباران باشد:

چندین تن جباران کاین خاک فروخورده ست
این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان!

۷. قصیده مشهور خاقانی با ردیف "آورده ام" که خاقانی در آن به خاکی که از تربت رسول الله با خود به ارمغان آورده ، می بالد و افتخار می کند،  از لحاظ تاریخی در همان حال و هوا و پس از سروده شدن ایوان مداین بر زبان خاقانی جاری شده است. اگر ایوان مدائن را به فرض به منزله استعفای خاقانی از آیین اسلام بشماریم (آن گونه که برخی چنین پنداشته اند ) این ادعا چگونه با سروده شدن قصیده "آورده ام" و چنین ابیاتی سازگار است :

یعنی امسال از سر بالین پاک مصطفی
خاک مشک آلود بهر حرز جان آورده‌ام

وقف بازوی من است این حرز و نفروشم به کس
گرچه ز اول نام دادن بر زبان آورده‌ام

خاک بالین رسول الله همه حرز شفاست
حرز شافی بهر جان ناتوان آورده‌ام

گوهر دریای کاف و نون محمد کز ثناش
گوهر اندر کلک و دریا در بنان آورده‌ام

چون زبان ملک سخن دارد من از صدر رسول
در سر دستار منشور زبان آورده‌ام

بلکه در مدح رسول الله به توقیع رضاش
بر جهان منشور ملک جاودان آورده‌ام

مصطفی گوید که سحر است از بیان من ساحرم
کاندر اعجاز سخن سحر بیان آورده‌ام

ساحری را گر قواره بهر سحر آید به کار
من ز جیب مه قواره‌ی پرنیان آورده‌ام

یک خدنگ از ترکش آن، شحنه‌ی دریای عشق
نزد عقل از بیم چرخ جانستان آورده‌ام

چگونه می توان باور کرد که شاعری پس از یک عمر مسلمانی و افتخار به "حسان العجم" بودن ، پس از سفر دوم  حج خویش ناگهان از ایمان خود بازگردد و مرثیه گوی ورود اسلام به ایران شود و بلافاصله همه چیز را فراموش کند و قصیده ای این چنین شگفت را در مورد خاک بالین پیامبر اسلام بگوید؟! آیا نباید اندکی به حقایق تاریخی پایبند بود و گزافه گویی را وانهاد؟!

تفسیر سطحی و غلطی که  "غُلات ناسیونالیست!" از ایوان مدائن ارائه کرده اند ، تنها یک نمونه از "مشهورات"  بی اساسی است که در چند دهه اخیر به ضرب و زور  تبلیغات ، حتی به میان برخی از خواص نیز راه یافته است....شاید باز هم در باره نمونه های دیگر این مشهورات  سخن گفتیم. 

 پنجشنبه 11 آبان1385    محمدرضا ترکی  | 

نقدی بر کتاب

 

گزارش دشواریهای دیوان خاقانی

 

نوشته دکتر میر جلال الدین کزازی

 

 

ص 578 : 
من چو مويي و زمن تا به اجل يك سر موي / به سرِ موي زمن دور چراييد همه ؟

نوشته اند : « خاقاني با تشبيه و رسا در نزاري به موي مانند شده است . »

q      اين بيت از قصيده اي است كه خاقاني در رثاي فرزند خويش ، رشيد ، سروده است . شاعر در اين چكامة پر سوز از زبان فرزند نالان خويش سخن مي گويد و نزديكان و ياران را به همدلي و دلسوزي فرا مي خواند . بديهي است كه شاعر فرزند بيمار و نالان خود را در بستر مرگ به موي مانند كرده است ، نه خود را .از اين قبيل سهوالقلم ها نمونه هاي ديگري نيز در كتاب يافت مي شود . ما از باب نمونه به ذكر همين مورد بسنده كرديم .

 

ص 587 :
  چه بايد به شهري نشستن كه آنجا / بجز هفت ده روستايي نيابي ؟
 
 همه شهر و ده گـــر براندازي ، الاّ / علف خانة چــــارپايي نيابي

 

نوشته اند : « هفت ده استعاره آشكار از هفت لايه زمين است ، هفت ده را در معني زيبا و آراسته نيز  مي توانيم دانست . ..... علفخانه نيز استعاره اي است از همان گونه از آسمان كه در رنگ به علفخانه ماننده آمده است . خاقاني آسمان و زمين را خوار مي دارد و بر آن مي رود كه اگر هر دوان را از ميان براندازند ، جز علفخانه اي كه ستوران را به كار مي توان آمد برجاي نخواهد ماند . »

 

q      چون در بيت سخن از روستا و آبادي به ميان آمده ،بهتر است كه « هفت ده » را « هفت اقليم زمين » بدانيم ، چون هفت طبقة زمين آباداني و آبادي نيستند . علفخانه نيز ظاهراً به معني انبار علوفه يا اصطبل است.  خاقاني درابياتي ديگر گفته است :

 

كس نيست در ده ارچه علف خانه اي بجاست

كس برعلف چه نُــــزل مهيـــّـا بـــــرافكند؟

كيست در ده جــــــــز علف خــــــانه بدان

كز علف قـــــوت روان خواهم گــــــــزيد

                                                ]                                           خاقاني ، ص 134 و 170 

 

 

( 18 )

بنابراين بهتر است « علفخانه » را كنايه از زمين و « چارپا » را گاو چرخ بدانيم كه به باور قدما زمين را روي شاخ خود نگاه داشت است .

« برانداز كردن » نيز ظاهرا به معني « از ميان برانداختن » و نابود كردن نيست و احتمالاً كنايه از           « سنجيدن » و « انديشه كردن » است . در اقبالنامه آمده است :

 

برانداختي كردم از راي چست

كه اين مملكت بركه آيد درست

                                                                                                ] نظامي ، ص 27 [  

معني كلي بيت : اگر نيك بنگري زمين و هفت اقليم آن بيش از انبار علوفة گاو چرخ نيست و بهاي فراواني ندارد .خاقاني در موارد متعددي از « هفت ده » به معني هفت اقليم و گيتي ياد كرده است .


 

بـــــــر در اين هفت ده قحــــط وفـــــاست

راه شهرستــــــان جـــان خـــواهم گــــزيد

 

كعبة جان ز آن سوي نُه شهر جوي و هفت ده
كاين دو جا را نفس امير و طمع دهقان ديده اند  ] خاقاني ، ص 17 ـ 8۹

ص 588 : 
همه شهر يأجوج گيرد ، دگر شب / كه سد زنان را بقايي نيابي

 

نوشته اند : « آري سدي كه زنان برآورند و بنياد نهند ، پايدار و استوار نمي تواند بود . »

q      به نظر مي رسد كه بيت تلميحي دارد به داستان سد مأرب كه در سرزمين سبا قرار داشت و بلقيس ـ ملكة اين سرزمين ـ آن را تعمير كرده بود . اين سد در سيل مشهور « عِرم » درهم شكست و ويران  شد.

ص 593 :
هر زمان از بيم نارالله زنرگسدان چشم / كوثري بر روي و موي چون سمن بگريستي

 

نوشته اند : « روي و موي با تشبيه ساده و مجمل ، به سمن مانند شده . مانندگي موي به سمن ماية شگفتي است ، مي تواند بود كه خاقاني روي را در نغزي و سپيدي به سمن مانند كرده باشد و موي را در رنگ ، به برگهاي سبز سمن بُن . بدين سان از سمن گل و برگ آن ، هر دو خواسته شده است . »

q     به رغم نظر شارح محترم ، جاي شگفتي نيست ، چون خاقاني در اين بيت روي  و موي عموي كهنسال خويش را در سپيدي به سمن تشبيه كرده است . خاقاني ابيات اين قصيده را در رثاي عموي فاضل خويش ، كافي الدين عمر سروده و سيماي عالمانه و روشن اين پير فرزانه را درنظر داشته است .

 

ص 606 : 
گر بر شِعريِ يمن ، يُمن مثال تو رسد / مسخ شود سهيل وار ارنكند مسخّری

 

 

( 19  )

نوشته اند : « دگرديسي و مسخ سهيل شايد از آن است كه برپاية افسانه اي از آن تازيان ، سهيل با جبار به ستيزه برخاست ، در نبرد بر او چيره آمد و پشتش را بشكست . سپس به يمن گريخت . از دو شعري كه خواهران او بودند ، يكي در پي وي رفت و يماني شد و ديگري در شام بماند و شامي نام گرفت . بدين سان ، سهيل به ستاره ديگرگون شد. »

q      مؤلّف محترم ، اين افسانه را از كتاب واژه هاي كيهاني در شعر فارسي نقل فرموده اند ، اما روايت ديگري در اين باب هست كه در مأخذ  اصيل تري  مثل لسان العرب آمده است : « سهيل در راه يمن عشّار و باجگيري ستمگر بود و خداوند او را به كيفر ستمكاريش ، به صورت ستاره اي مسخ كرد . »

] ياحقي ، ص 262 [ 

 

ص 633 :
به هفتاد آب و خاك ، آري ، ز هر ظلمت بشويم دل/  كه هفتادش حُجب پيش است و هرهفتاد ظلمــاني

 

نوشته اند : « در بيت چشمزدي به سخن پيامبر آورده شده است :« ان لله سبعين الف حجابٍ من نورٍ و ظلمهٍ..»  

q      تلميح بيت به روايت مذكور خالي از غرابت نيست ، چرا كه در روايت پيامبر (ص) سخن از هفتاد هزار حجاب نوراني و ظلماني است و در بيت فقط از هفتاد حجاب ياد شده است ! گفتني است در روايات مختلف ، شمارة اين حجابهاي نوراني و ظلماني به صور مختلف بين هفتاد ، هفتاد و هفت ، هفتصد و هفتاد هزار و ... نقل شده كه ارزش عددي در هيچ يك لحاظ نشده و همگي به معني « عدد كثير » است . شايد نزديك ترين روايت به مضمون سخن خاقاني اين روايت باشد : « لله دون العرشِ سبعون حجاباً لو دنونا مِن احِدها لَاَحرقتنا سَبُحات وجه ربنا »

] فروزان فر، ص 50 [

 

ص 635 :
 
 فلك هم مركبي تند است ، كژ جولان كه چون كشتي / عنـــان بــر پــاردم دارد ز روي تنگ ميـــداني

 

 نوشته اند : « مي انگارم كه خواستِ خاقاني از يكسان شمردن عنان و پاردم در كشتي ، آن است كه در بسياري از كشتي ها ، دوسوي ، يكسان است و آن چنان است كه گويي عنان و پاردم بـــا هم يكي    شده اند . »

q      خاقاني ، گيتي را به مركوبي كژ رفتار مانند كرده كه چون كشتي عنان و پاردم وي يكسان است و چون عرصه اي فراخ ندارد ، به گرد خود مي چرخد . در بيتي ديگر نيز قريب به همين مضمون آمده است :

 

شد چو كشتي به كژي كار فلك

كه عنـــانش محل پــاردم است 

                                                                                    ]خاقاني ، ص 750 [

عنان از آنجا كه به دهانه و سر مركوب مرتبط است ، نماد ارزشمندي و عزّت است،   اما پاردم در پشت حيوان جاي دارد و پستي و حقارت را مي رساند . خاقاني در بيتي به مقايسة خود و يكي از رقيبانش پرداخته و خود را بر مركب هنر ، در محل عنان و رقيب را از لحاظ پستي و كم بهائي  درموضع پاردم دانسته است :

لاف از هنر ميار كه بر مركب هنر

جاي عنان منم ، محل پاردم تويي

 

( 20  )

                                   ]                                                             خاقاني ، ص 931   [

مركوب گيتي ، كج رفتار و وارونه كار است و شگفت نيست كه محل عنان و پاردم را جا به جا كرده و خسان را به جاي عزيزان و گراميان بنشاند ، اما خواست خاقاني از يكسان شمردن عنان و پاردم كشتي، علاوه بر آنچه مؤلّف محترم فرموده اند ، مي تواند اين نكته باشد كه عنان كشتي، يعني آنچه باعث هدايت و تغيير مسير كشتي مي شود ، باله اي است كه معمولاً در پشت اين وسيلة نقليه قرار دارد و در واقع كار عنان را مي كند. ناخدا به كمك سكّان ، اين باله را حركت مي دهد و با تغيير حالت آن در آب ، خطّ سير كشتي تنظيم مي گردد . به نظر مي رسد در كشتي هاي سادة بادباني كه در روزگار خاقاني وجود داشته ، همين شيوه معمول بوده است .

 

ص 703 :
شمع كه در عنان شب ، زردة بُش سياه بود / از لگد بُراقِ جم ، مرد ، بقاي صبحدم !

 

نوشته اند : « براق جم استعارة آشكار از خورشيد است . خورشيد از آن روي كه در فرمان جم بود ، براق او انگاشته آمده است. »

q      خاقاني در اين بيت خاموش شدن شمع را به لگد اسب جمشيد نسبت داده است . مراد ازجمشيد دراين بيت ، همان گونه كه جناب كزّازي در ذيل بيت  89 از چامة 39 شرح داده اند ، سليمان (ع) است . زيرا اين دو شخصيت از دير باز با يكديگر درآميخته اند و يكي شمرده شده اند . نكته تأمل انگيز در گزارش مؤلّف محترم ، تفسيري است كه از مركوب سليمان ارائه كرده اند . بهتر و ساده تر آن است كه « براق جم » را استعاره از « باد » بدانيم ، نه خورشيد ، زيرا باد در تسخير سليمان بود و تخت و كشتي هاي تجاري وي را به هرجا كه مي خواست مي برد . خاقاني نيز ترجيح مي دهد كه « بارگير » و مركوب سليمان باد صبا باشد :

 

 

زبان ثناگر درگاه مصطفي خوشتر

كه بارگير سليمان نكوتر است صبا                                                                                                  ]خاقاني ، ص 9[   

دنباله نقد کتاب را در پست ارسال شده به تاریخ11 دی ماه 1385 مطالعه بفرمایید .
 یکشنبه 19 شهریور1385    محمدرضا ترکی  | 

نقدی بر کتاب
 

 گزارش دشواريهاي ديوان خاقاني
نوشته دکتر میر جلال الدین کزازی

 ص 317 : 
زين خامة دو شاخي اندر سه تا انامل / من فارد جهانم و ايشان زياد منكر

نوشته اند : « زياد با فارد ايهام تناسب مي سازد ؛ اين هر دو نام بازيهايي است در نرد »

 « سه تا » را نيز بايد براين دو افزود ، سه تا نيز ازاصطلاحات همين بازي بوده است . ]معين ، ص 81]                    
ص ۳۳۰:
اين زال سر سپيد سيه دل طلاق ده / آنك ببين معاينه فرزندِ شوهرش
 تا حشر مرده زيست و جُنُب مُرد هر كسي / كاين شوخِ مستحاضه فروشد به بسترش

نوشته اند : « زال استعاره آشكار از زمين است ... شوهر را استعاره اي از همان گونه از آسمان         مي توانيم دانست ... فرزند نيز استعاره اي آشكار از كعبه است .»

 گونه اي از بافتن آسمان و زمين به يكديگر در شرح اين دو بيت رخ داده است ! كساني كه با زبان خاقاني آشنايند مي دانند كه « زال سر سپيد سيه دل » دربيان او همانا دنيا و عجوز عشوه گر دهر    است . به عنوان مثال :

اي زال مستحـــاضه كه آبستني زشــر
زان خوش عذار غنچة عذرا چه خواستي
 ]خاقاني ، ص 535 [

اين زال كوژ پشت كه دنياست ، همچو چنگ
از سر بريــــده موي و به پــــاي اندر آمده
  ]خاقاني ، ص 533[

يكي از دلايل بد فهمي بيت ، كسره اي است كه به ناروا فرزند را به شوهر اضافه كرده است ! قرائت درست آن است كه بگوئيم : « آنك ببين معاينه فرزند ، شوهرش » بر اين اساس معنا چنين مي شود : زال سپيد مو و سياه دل دنيا را طلاق بده و به چشم خود ببين كه اين زال چگونه فرزند خويش را به شوهري گرفته است . فرزندان دنيا همانا ابناي دون دنيايند كه خاقاني در بيت دوم آنان را « مردگان » همواره « جُنب » از اين زناشويي حرام خوانده است . با كمي دقّت معلوم مي شود كه اين دو بيت ، علي رغم چند بيت قبلي ، ربطي به كعبه ندارند .بنابر این فرزند را نیز نمی توان استعاره از کعبه دانست.

ص 345 :
درياي گندنارنگ از تيغ شاه ، گلگون / لعل پيازي از خون ، يك يك پشيزِ والش

نوشته اند : « درياي سبز از شمشير ستوده ... گلگون شده است و فلس هاي وال ( = بال ) : نهنگ : بالن از آن يك به يك ، به رنگ سرخ پيازي درآمده اند . »

 منظور از « وال » ماهي عظيم الجثّه است ،[ رک: برهان قاطع] چون نهنگ فلس ندارد .خاقانی به عریانی او از فلس اشاره دارد:

گاو عنبر برهنه تن است
خر بربط بریشمین افسار
(ص ۱۹۷)

 ص 387 :
ابن صبح است مگر بُخل كه در شهره عار / عورش افكنده و [گريان ] به خراسان يابم

نوشته اند : « ابن صبح استعاره‌اي است آشكار از خورشيد كه فرزند بامداد انگاشته شده است ... خورشيد ، كودك نارس و ناخواستة تنگچشمي و زُفتي است كه صبح او را در خراســــان افگـــانه كرده است . »

 ابن صبح به معني « حرامزاده » است ] سجادي ، ذيل همين واژه به نقل از مهذّب الاسماء [ نه « كودك نارس و ناخواسته » ، در منشآت شـاعر آمده است : « ابن صبح اند ، پروردة اّم الّرذايل ، همشيــرة ابوزياد .»    ]خاقاني ، ص120 ] 
 
ص 422 :
نه زين هفت دَه خاكدانم گريزان / كه از هشت شهر شما مي گريزم

نوشته اند : « هفت ده را فرهنگ نويسان آراسته و بزيور معني كرده اند ... خاكدان استعارة آشكار از گيتي است كه به آشغال داني مي ماند . »

اگر « هفت ده » به معني « آراسته و بزيور » باشد ، چگونه مي توان آن را خاكدان و« آشغال داني » دانست ؟ « هفت دَه » را بايد « هفت دِه » خواند ، كه در برابر « هشت شهر» بهشت به « هفت اقليم » خاك اشاره دارد . خاقاني بارها به اين هفت ده خاكي اشاره كرده است . او در اين بيت حاصل اين هفت ده را با دخل يك هفته دهقان برابر شمرده :

كم زنـــم هفت ده خـــاكي را
دخل يك هفته دهقان چه كنم ؟
 ]خاقاني ، ص 253 [

ص 426 :
پيش تنداستر ناقص چو شغال/ شغلِ سگساري و دستان چه كنم ؟
نيست جز خاك در اين كاسة چرخ / ] طعم [ از اين كاسة گردان چه كنم ؟

نوشته اند : « تنداستر ناقص استعاره اي است آشكار از آسمان كه به استري توسن و تند مانند شده است كه نازا و بي سود نيز هست . »

 « تنداستر » احتمالاً محرف « بيدستر » است . ] سجادي ، ذيل تنداستر [ ، بيدستر پستانداري است از ردة جوندگان كه پوستي زيبا دارد و به همين خاطر شكار مي شود. ]فرهنگ معين ، ذيل همين واژه [ خاقاني در بيتي ديگر نيز به بيدستر و ناقص بودن ] = خصي بودن [ وي اشاره كرده است :

بينام هم كنونش چو بيدسترك خصي
اين بدگهر شغالك و توسن رگ استرك

مراد خاقاني از بيدستر ـ يا تنداستر ـ به قرينة ابيات قبلي خادمان و خواجگان درباري است كه در آن روزگار مقام و منزلتي داشتند ، لذا لزومي ندارد آن را استعاره از « آسمان » بدانيم .خاقاني با تشبيه نكوهيدگان خويش به بيدستر ، خود را به صورت پوشيده به شير مانند كرده است . تقابل شير و بيدستر را در اين بيت نيز مي توان ديد :

شاه شيران تويي كه بيدستر
صيد كردي به من فرستادي
   [خاقاني ، ص 924[

مؤلّف محترم در پا نوشت همين صفحه آورده اند : « در متن س و ع : « طمع :اما پچين : « طعم » با كاسه سازگاري و پيوندي فزونتر دارد و شيوا تر مي نمايد : در كاسه اي كه با خاكش انباشته باشند ، طعم و خوراكي نيست . »

 اگر « كاسة گردان » را « كاسة گدايي » معنا كنيم ، سازگاري و پيوند « طمع » با مضمون بيت و استواري آنچه در نسخه مرحومان عبدالرسولي و سجادي آمده نيز آشكار مي شود .شاعر در جايي ديگر شبيه به اين مضمون را آورده است :

دهر است كمينه كاسه گرداني
 وزكيسة او خطاست دریوزه
 ] خاقاني ، ص 799 [ 

معناي بيت درمجموع چنين است : چيزي جز خاك در كاسة فلك نيست و نبايد طمع و انتظاري از اين كاسة گدايي داشت .

ص 457 :
گفتم : بغداد بغي دارد و بيداد / ديده نه اي دادِ با دهاي صفا هان

نوشته اند : « خاقاني بغ را در معني بت به كار برده است و بر آن رفته است كه بغداد تنها بتي دارد و از داد هم در آن نشاني نمي توان يافت .»

 « بغي » به معني سركشي ، ظلم و تعدي و گمراهي است و خاقاني هم به همين معني آن را به كاربرده است . ظاهراً شارح محترم « بغي » را به خاطر خطاي باصره « بغ » خوانده و معنا كرده اند !

 ص 465 : 
جو تا كه هست خام ، غداي خر است و بس / چون پخته گشت ، شربت عيسي ناتوان

نوشته اند : « آن گاه كه عيسي به اورشليم درآمد ، بر خري نشسته بود ... ناتوان كناية ايماست از بيمار. شربت عيسي ناتوان ، ... شربتي كه عيسي به ناتوانِ بيمار مي دهد براي درمان او .»

  شربت جوشيدة جو در طب قديم خاصيت دارويي داشته است  به قول عماد فقیه کرمانی[ ص ۲۵۷]:

ساقيا جامِ مي پخته به مخموران ده
قدحي شربت جوشيده به رنجوران ده

اما عيسي به قرينة « ناتوان » و « شربت » به معني « پزشك » است . نظير اين بيت :

آن خامِ خم پرورد كو ، آن شاهد رخ زرد كو
آن عيسيِ هر درد كو ، ترياق بيمارآمده

بنابراين لزومي ندارد هرجا كه نامي از « خر » به ميان آمد ، پاي عيسي (ع) را به ميان بكشيم ! اصولاً عيسي ( ع ) با معجزه شفا مي داد ، نه چون طبيبان با عقاقير و شربت :

نه پيش من دواوين است و اشعار
نه عيسي را عقاقير است و هاون
] خاقاني ، ص 319 [

ص 471 :
چارپاي منبرش را هشت حمالان عرش / بر كتف دارند كاين مركز ندارد قدر آن

نوشته اند : « حمالان عرش فرشتگاني اند كه عرش را نگاه داشته اند . در آية هفتم از سوره غافر از اين فرشتگان سخن رفته است : « الذين يحملون العرشَ و من حوله ... »

 در آية مذكور به فرشتگان حامل عرش اشاره رفته ، اما شمار آنها را معلوم نكرده است . بهتر بود به آية شريفة « و يحْمِلُ عرشَ ربك فُوقهم يومئذٍ ثَمانيِه » ( الحاقه : 17 ) استناد مي فرمودند .

ص 472 : 
 
پا شكستم زين خران ، گرچه درست از من شدند  / خوانده اي تا عيسي از مُقعد چه ديد آخر زيان ؟

نوشته اند : « مُقعد : زمينگير . خواست خاقاني از اين واژه بر من روشن نيست . مي انگارم كه شايد مقعد به كناية ايما از پيرزني به كار برده شده است و خاقاني از آن ، پيرزني را خواسته است كه بر پايه بازگفتي ، در پايان جهان سر بر مي آورد و از ياران دجّال است . »

  پيرزن مورد نظر در داستانهاي مربوط به آخرالزمان ، دشمن مهدي ( ع ) تصور شده است نه عيسي ( ع ) . سياق بيت و كاربرد فعل ماضي « ديد » نشان مي دهد كه زيان ديدن عيسي (ع) از « مقعد » درگذشته اتفاق افتاده است ، حال آنكه ماجراي پيرزن جادوي دوچهره مربوط به آينده است.

اگر ناچار باشيم ازباب گمان و حدس سخني بگوييم ، مي توانيم احتمال بدهيم بيت خاقاني ، ناظر به ماجراي مرد مفلوج و زمينگيري است كه عيسي (ع) او را شفا بخشيد ، اما او عيسي را به يهوديان لو داد: « عيسي به او گفت : برخيز و چهارپاية خود را بردار و بخرام ، كه في الفور آن كس شفا يافت و چهارپاية خود را برداشت و خراميد و آن روز سبت بود . پس يهوديان آن كس را كه شفا يافته بود ، گفتند كه سبت است و تو را روا نيست كه چهارپاية خود را برداري . به آنها جواب داد كه آن كه مرا شفا بخشيد ، همان به من گفت كه چهارپاية خود را بردار و بخرام . پس او را پرسيدند كه كيست آن شخص كه اين را به تو گفته است كه چهار پاية خود را بردار و بخرام ؟ آن مرد كه شفا يافته بود ، نمي دانست كه كيست ، زيرا كه عيسي به پنهاني رفته بود به علتِ آنكه جمعي در آنجا بودند . بعد از اين عيسي او را در هيكل يافت و به او گفت كه الحال كه شفا يافته اي ، بعد از اين گناه مكن . مبادا كه چيز بدتر برتو واقع شود . آن كس رفت و به يهوديان خبر داد : عيسي است آن كس كه به من شفا بخشيد . و از براي اين ، يهوديـــان عيسي را زحمت دادند و خواستند كه او را بكشند ، زيرا كه اين كارهـــا را در روز سبت كرده بود . » ]كتاب مقدس ، انجيل يوحنا (17 ـ 5:9 )]

ص 507 :
گر ز قضاي ازل ، عهد عمر درگذشت / تا به ابد  مگذارد نوبت عثمان او

نوشته اند : « عثمان استعاره اي آشكار مي تواند بود از علي درودگر ، پدر خاقاني . از ديگر سو ، عثمان نام نياي خاقاني و پدر كافي الدين عمر نيز هست . »

 اين بيت ، واپسين بيت قصيده اي است كه خاقاني در مدح « علي نجار شرواني » ـ پدر خويش سروده است . شاعر در پايان قصيده ، درگذشت عموي خويش ، كافي الدين ، را به پدر تسليت مي گويد و بقاي عمر عموزادة فاضل خويش ، وحيدالدين عثمان را از خداوند مي خواهد . خاقاني مكرراً در ديوان خويش از وحيد الدين عثمان ياد كرده و او را ستوده است . بنابراين مراد خاقاني از « عثمان » در اين بيت كاملاً واضح است و نيازي نيست پاي پدر خاقاني يا نياي او را به ميان بكشيم !

گفتني است كه وحيدالدين عثمان نيز در دوران حيات علي نجار درگذشت . خاقاني در قصيده اي ، مرگ اين عموزادة گرامي را به پدر پير خود تسليت گفته است :

 علي را گو كه غوغاي حوادث كشت عثمان را
علي وار از جهــــان بگسل كه ماتمدار عثماني
     ]خاقاني ، ص 415   [

 ص 507 :
 
ازخط هستي نخست ، نقطة دل زاد و بس / ليك نه در دايره است نقطه پنهان او

 مؤلّف محترم در ذيل اين بيت انواع استعاره و تشبيه و نكات ادبي آن را باتوجه به « جهان آينه گون پندارها» شرح داده اند، اما يك نكتة مهم را از قلم انداخته اند كه بدون ذكر آن ، مقصود شاعر به خوبي دانسته نمي شود .

 به نظر مي رسد كه خاقاني به نكته اي از طبيعيات قديم در مورد نخستين عضو متكونه در بدن انسان اشاره دارد . حكماي طبيعي دراينكه نخستين عضوي كه در انسان شكل مي گيرد كدام است اختلاف نظر دارند . « ملاّصدرا دربارة تكوين قلب بحث كرده است و اعتقاد حكما را در اين مورد كه نخستين عضوي كه تكوين مي يابد ، قلب است ، بيان كرده است و گويد : لكن بقراط برآن بود كه نخستين متكون ، دماغ است و رازي بر آن بود كه كبد است ، و خود تاييد كرده است كه نخستين عضو متكون از انسان قلب است . »  ]سجادي ، سيد جعفر ، ص591[

ص 507 :
قابلة كاف و نون ، طاها ياسين كه هست / عاقلة كاف و لام طفل دبستان او

نوشته اند : عاقله كه جان سخنگوي ( = نفس ناطقه ) مي تواند بود ، به تشبيه رسا به طفل دبستان مانند آمده است . »

 « عاقلة كاف و لام » اشاره به « عقل كل » دارد كه در زبان اهل حكمت با عنوان « عقل اول » نيز از او ياد شده است : « در ترتيب آفرينش ، پديد آورده شدة اول را عقل كل گويند و آن موجود ، كاملتر از موجودات بعد از آن است ، زيرا موجود پيشين تا كامل و واجــــد كمـــال نباشد ، موجود ديگري را  نيافريند. »  ]سجادي سيدجعفر ، ( به نقل از ناصرخسرو ) ، ص 499 [

بديهي است كه « نفس ناطقه » با عقل كل تفاوت كلي دارد و يكي شمردن اين دو خطاست .

ص 541 : 
هم خليفه مصر و بغداد است و هم فيض كفَشَ / دجله از سعدان و نيل از گردمان انگيخته

نوشته اند : « سعدان و گردمان يافته نشد كه نام كدامين جايهــاست . چون سخن از شــــروان است ، مي بايد كه دو جاي در اين سرزمين بوده باشد . شايد گردمان ، گشتة ( = مصحف ) كردوان باشد كه در حدودالعالم از آن سخن رفته است : « ... كردوان شهركي است آبادان و با نعمت . »

  از مضمون بيت واضح است كه گردمان رود يا نهر است ، نه شهرك ، اما سعدان ، مصحف             « سعدون » است خاقاني در منشآت خود از « دشت سعدون » ياد كرده است . ]  خاقاني ، ص 7 ، 323 ، 366 ، 367 [ در مورد اين دشت از جمله رك : تعليقات و حواشي منشآت خاقاني ، ص 366 ـ 367 و در مورد دشت ياد شده و نهرگردمان نگاه كنيد : خاقاني شرواني ، حيات ، زمان و محيط او . ] كندلي هريسچي ، ص 487 [ 
ص 549 : 
خاصه كه خضرم در عرب ، از آب زمزم شسته لب / من گـــرد كعبه چند شب ، شب زنده عــذرا داشته

نوشته اند : « خاقاني با تشبيه استوار ، خود را به خضر مانند كرده است ، برپاية اين مانندگي ، آب زمزم نيز با استعاره اي كنايي ، آب زندگاني پنداشته شده است كه خضر آن را نوشيد و جاودانه شد . »

   خاقاني در اين بيت خود را با خضر مقايسه نكرده است . با تأمل در ابيات قبل و بعد معلوم مي شود كه شاعر علّت پرهيز خويش را از باده نوشي بيان مي كند و مي گويد : از آن گاه كه به هدايت خضر ـ پير راهنما ـ در ديار عرب حج گزارده و آب زمزم نوشيده ام و چندين شب به طواف و شب زنده داري پرداخته ام ، ديگر شراب نمي نوشم . « م » در « خضرم » مفعولي است . ظاهراً غفلت از اين نكته باعث شده كه شارح محترم در توضيح بيت دچار مشكل شوند . خاقاني در تحفه العراقين نيز ، همچون ابن عربی و برخی دیگر از عارفان ، از ديدار با خضر سخن گفته است و در اين بيت مي گويد :

دوش كه صبح چاك زد ، صدره چست عنبري
خضـــر درآمد از درم ، صبح وش از منوّري
 [ خاقاني ، ص 421 [

ص 556 :
 ] نعمانت [در عرب ، چو نجاشي ست در حبش / مولا صفت نموده ولالا ]نشان [ شده

در پانوشت صفحه نوشته اند : « در متن س و ع : « نعمات » ، اما ، نعما » كه به گفتة دستوريان اسم معني است ، چگونه مي تواند به نجاشي مانند شده باشد ؟ « نعمانت » كه در برنوشتة « د » آورده شده است ، درست مي آيد .

   حق با جناب كزّازي است ، ولي بايد يادآور شد كه در نسخة س  [= دكتر سجادي [ هم « نعمانت » آمده ، نه « نعما » .

ص 570 : 
بر مِحك كعبه كو جنس بلال آمد به رنگ / هركه را زر بولهب روي است ، شادان آمده

درمورد زر نوشته اند :
« روي او با تشبيه رسا در سياهي به روي بولهب مانند شده است . از ديد خاقاني ، هركس زر در چشم او سياه روي و بي ارزش است ، از آزمون كعبه سربلند و شـادان به در مي آيد . »

ابولهب به خاطر برافروختگي و درخشش چهره به اين كنيه نامبردار شده است . ] [در اين مورد ازجمله نگاه كنيد به مجمع البيان ، ذيل سورة مسد [ لذا « بولهب رو » به معني سرخ رو است . طبعاً زري كه در آزمون محك سرخ رو بيايد ، خالص و ناب است و اگر تغيير رنگ دهد و سپيد شود ، ناخالص و مغشوش خواهد بود، لذا زر سرخ رو يا به تعبير خاقاني « بولهب روي » بهتر و نيكوتر است :

جـوِ زرين شدي به آتش عشــق
سرخ شو گـــر در اين تـرازويي

ور نه رسوا شوي به سنگ سياه
از سپيــــدي رسد سيـــه رويي

برمِحكّ بلال چهــــــره ، زرت
 بولهــب روي به ز نيكـــــــويي
   ]خاقاني ، ص 679[  

    وجه شبه در تشبيه زر به ابولهب تنها سرخ رويي است و سايرِ ويژگيهاي مشبه“ به ، مثل كافري و سياه رويي معنوي ابولهب و ...  در تشبيه لحاظ نشده است . اصولاً در همه تشبيهات ، وجه شبه اطراد ندارد و تنها بخشي از ويژگيهاي مشبه“ به در تشبيه درنظر گرفته مي شود . در مانحن فيه نيز تنها سرخ رويي لحاظ شده كه كنايه است از خالص و سره بودن . معناي كلّي بيت از اين قرار است : در ديدار با محك حجرالاسود كه چون بلال سياه چرده است ، زر هركس كه بولهب وار سرخ روي باشد ، شادمان و سربلند خواهد بود . زر در اينجا استعاره از دين و تقواست .

ص 570 : 
بر سياهي سنگ اگر زرّت سپيد آيد ، نه سرخ / زان سپيدي ، دان سياهي روي ديوان آمده

نوشته اند : « سپيدي زر كناية ايما از سرگي و نابي آن و سرخي از ناسرگي است . از سنگ ، سنگِ سياه كعبه خواسته شده است : اگر هستي تو كه زر توست ، با سنگ سياه كعبه كه سنجه و محك مردمان است ، سنجيده شده و سره و ناب بود ، ماية سياهرويي و ناكامي ديوان خواهد بود كه مي كوشند تو را بفريبند . سياهيِ روي در اين بيت ، كناية ايما از خشم و ناكامي مي تواند بود : روي از خشم بسيار ، تيره مي گردد . »

 به عكس آنچه فرموده اند ، اگر طلا در هنگام محك خوردن تغيير رنگ بدهد ، نشان ناسرگي و ناخالصي است ، خاقاني خود در صفحه 679 به اين نكته تصريح كرده و ما در تعليقه بر بيت پيشين به آن اشاره كرديم. سرخ رويي در اينجا به معني ناسرگي نيست ، بلكه به معني شادابي و سربلندي است ، همچنان كه در اين بيت:

امروز سرخ رويي من داني از چه خاست
زان كــاتش نيــــاز دميدم به صبحگــاه
   ]خاقاني ، ص 799[

و عكس آن ـ سپيدي ـ به معني ناسرگي ، رسوايي و سياه رويي است . حافظ فرموده است:

خوش بود گر مِحك تجربه آيد به ميان
تا سيه روي شود هر كه دراوغش باشد

« سياهي رويِ ديوان » نيز اضافة اختصاصي است ، يعني آن قبيل سياه رويي كه ويژة ديوان است ، لذا نيازي نيست آن را به معني خشم و ناكامي بگيريم.

معني كلي بيت : خاقاني حجرالاسود را ملاك دين ورزي مومنان مي داند . به نظر او زر ـ استعاره از دين و تقواي شخص ـ اگر در ديدار با محك حجرالاسود ، رنگ ببازد و سپيد شود نشان ناسرگي و تردامني اوست. شگفتي سخن خاقاني ناشي از اين نكته است كه سپيد شدن زر در ملاقات با سنگِ محك ، به عكس همه سپيدي ها ، نشانه سياهي و رسوايي است . در نسخه مجلس آمده : « روي و ديوان » كه به نظر دقيق تر است و معناي آن چنين خواهد بود : سپيدي و رنگ باختن زر ـ (=  دين و تقواي شخص ) در ملاقات با سنگ كعبه ، نشان سياهي روي و سياهي ديوان ( = نامه اَعمال ) است .

در بوستان آمده است :

زغيبت چه مي خواهد آن ساده مرد
كه ديوان سيه كرد و چيزي نخورد

به دوزخ برد مدبـــري را گنـــــاه
كه پيمانه پر كرد و ديوان سيـــــاه
 ]سعدي ، باب هفتم ، ص 336 [ 
این بحث ادامه دارد....

 شنبه 18 شهریور1385    محمدرضا ترکی  | 

 نقدی بر کتاب

 

 گزارش دشواريهاي ديوان خاقاني
نوشته دکتر میر جلال الدین کزازی

 

ص266  :
  بلكه مزدوردار خانة نحل / صفت عدل شاه مي گويد

نوشته اند : « دارخانه واژه اي شگفت است ، مي انگارم كه خواست خاقاني از اين آميغِ رازآلود ، خانه اي است كه دارهاي بسيار در آن هست ، آيا سخنور تازه گوي كه گاه اندازه را در نازك انديشي و پندار آفريني پاس نمي دارد ، روزنهاي كند‌‌و را كه چليپاوار مي نموده اند ، دار انگاشته و بر آن رفته است كه حتي مزدوري كه در اين  خانة دارها در تلاش و رنج است ، دادِ پادشاه را مي ستايد ، و آن دارها كه نشانه هاي بيدادند ، او را از چنين ستايشي باز نداشته اند ؟  نيز آيا مي توان انگاشت كه دار در معني دارو به كار برده شده است و خاقاني از آن ، انگبين را خواسته است كه ماية درمان بيماريهاست . »‌

q     

 

( 6 )

همان گونه كه شارح محترم خود تلويحاَ پذيرفته اند ، اين دو احتمال ، بويژه اولي ، سخت دور از   ذهن اند و « اندازه در نازك انديشي و پندار آفريني » در آنها نگاه داشته نشده است ، از اينها گذشته ، خاقاني كلّ قصيده را در مدح هيچ پادشاهي نسروده تا زمينه اي براي ستودن عدل و داد ِآنان ،‌آن هم از زبان زنبور عسل فراهم شود ! اين قصيده ، مرثيه اي است كه شاعر شرواني ، در سوگ يكي از عالمان روزگار خود سروده و از سر تواضع خود را زنبوري حقير و او را پادشاهي گرامي ناميده است .

در اين بيت ، اگر سخن از عدل و داد رفته ، مراد عدالت و تقوا و پرهيزگاري و همة آن صفــــات      پسنديده اي است كه از يك عالم ديني انتظار مي رود .
نکته جالب توجه این است که خاقانی معمولا واژه های "شاه" و "زنبور" را به صورت مراعات نظیر در کنار یکدیگر ذکر می کند. به این مثالها توجه فرمایید:

 

اختران بینم زنبور صفت کافر سرخ
شاه زنبور مسلمان به خراسان یابم

 

***

هر کجا زنبورخانه عاشقی ست
جای چون شه در میان خواهم گزید

 

و گاه با تردستی تمام با آوردن واژه ای مثل" شهوات" که بخشی از آن را "شه" تشکیل داده این مراعات نظیر را برقرار می کند:

 

هر دو زنبورخانه شهوات
کرده غارت چو حیدر کرار

 

با توجه به آنچه گذشت می توان احتمال داد که شاعر خود را زنبوری کارگر و آن عالم را در مقایسه با خود شاه زنبوران دانسته و چون شاه زنبوران[=امیرالنحل] لقب علی (ع) است قصد وی تشیبیه عدالت او  به عدل علی(ع) بوده است. 

 

همچنين احتمال دوم  شارح محترم نيز با قياس و موازين لغت سازگار نيست و جز از سر اضطرار نمي توان آن را مطرح نمود . به نظر مي رسد كه تصحيفي در بيت اتفاق افتاده و موجبات ابهام را فراهم آورده است . احتمــالاً          « مزدوردار » تصحيفي است از «  مزدوركار» به معني كارگر و اصل بيت اين گونه بوده است :

بلكه مزدوركارِ خانة نحل

صفت عدل شاه مي گويد

مزدوركار واژه اي است كه در گرشاسبنامه نيز سابقه دارد :

همه روز مردان ايشان دو بهر

به مزدوركاري بُدندي به شهر

]  اسدي طوسي ، ص 267 [

مرحوم سجادي « مزدوردار » را « مزدوردارنده » و اجير و مزدور گيرنده معنا كرده اند كه بازهم مشكل را حل نمي كند . ] سجادي ، ص 1412[

 

ص 288 :
  گر چه حسن بْد زتوس ، صاحب آفاق گشت / ملك بدو چون به تو كرد همي افتخار

نوشته اند : « .... از حسن دستور نامدار و دانشور بزرگ ايراني ،‌ ابو جعفر نصيراالّدين محمد بن حسن توسي خواستـــه شده است كه به سال 597 هجري قمري زاده شده است و به سال 672 در گذشته است . »

q      سخن شگفت آوري است ! به دلايل متعدد ، خواجه نصير نمي توانسته ممدوح خاقاني باشد : اولاً چندان نسبتي از لحاظ عقيدتي و مشرب فكري بين اين دو وجود ندارد ؛ ثانياً نام خواجه « محمد » است ، نه « حسن » ؛ ثالثاً سياق بيت نشان مي دهد كه ممدوح مي بايد در زمان سرودن شعر در گذشته باشد ، اما چنان كه مؤلّف محترم نيز تصريح فرموده‌اند ، ولادت خواجة طوس در 597 هـ ق يعني حداقل دو سالي بعد از مرگ خاقاني اتفاق افتاده است ! چون خاقاني «  بنا به اصّح اقوال در سال 59۵هجري ...وفات يافته است . »                  [ سجادي ، مقدمة ديوان ، ص پنجاه و يك[
عجالتاً بايد سخن مرحوم دكتر سجادي را بپذيريم كه عقيده دارند مقصود از « حسن » در اين بيت ، خواجه نظام الملك ابو علي حسن بن علي بن اسحاق طوسي ( 480ـ 485 هـ ق ) است .

 ]  سجادي ، ص 359 [

 

ص 290 :
ساقي آرد گه خمار شكن / فقّع شكّرين ز دانة نار

نوشته اند : « فقّع : آروغ ، باد گلو ... ساقي آن گاه كه بادة خمار شكن مي نوشد ، بادي خوش و دلپذير از دهان بر مي آورد . »

q     

 

( 7 )

فقّع ، همان گونه كه شارح محترم در بخش هاي ديگر كتاب ،‌از جمله در ص 453 توضيح داده اند ، به معني « گونه اي نوشابة جوشان بوده است كه از جو مي ساخته اند . » بنابراين به معني « آروغ » و   « باد گلو » دانستن و تفسير آن ـ از سرناچاري ـ به « بادي خوش و دلپذير » كه از دهان ساقي مست بر مي آيد ، نه با مباني لغت و طبع زلال خاقاني سازگار است ، نه با ذوق سليم و شكرين استاد گرامي!

خاقانی لب ساقی را در کوچکی و سرخی به دانه انار و در حلاوت و مستی آفرینی به فقاع شکرین و توسعا به باده مانند کرده است.

 

ص 294 : 
كيست دنيا ؟ زني ست در خانه / چيست در خانة زن غدار 

نوشته اند : « مي انگارم كه خاقاني از زن در خانه به كناية ايما روسپي را خواسته است ؛ خانه به مجاز عام و خاص در معني روسپيخانه ..... به كار رفته است . »

q      اگر ما هم خواستــــه باشيم از سر حدس و گمان سخني بگوييم ، ‌مي توانيم احتمـــال بدهيم كه             « در خانه »  به معني « در خانه نشسته » ، « در خانه مانده » و در نتيجه « شوي ناكرده » است . خاقاني دنيا را به پيرزني غدار مانند كرده كه از طالبان نامردِ خويش عزلت گزيده و آنان را سرانجام ناكام رها كرده و چونان دوشيزه اي « در خانه نشسته » بكر و شوي نكرده باقي مانده است . اين سخن از مضامين رايج شعر فارسي است و در سخن خاقاني نيز سابقه دارد :

از آن در عدة عزلت نشستـــــه
كه از زن سيرتان شويي ندارد !

] خاقاني ، ص 762 [

 

ص 296 : 
دو فتوح است تازه در يك وقت / دو لطيفه ست سفته در يك ]
بار [


در حاشية صفحه نوشته اند : « در متن س و ع ] = سجادي و عبدالرسولي [ : « تار » اما درست « بار » است كه در پچين آمده است ؛ سفته به معني ارمغان ورهاورد است ؛ ارمغان را نيز در بار مي نهند و به رهاورد مي آورند . »‌

 

q      به قطع نمي توان نسخة مرحوم سجادي و عبدالرسولي را غلط دانست ، چون همان گونه كه             « سفته » ـ به معني ارمغان ـ با « بار» ارتباط دارد ،  « سفته » ـ به معني مرواريد و گهر سوراخ شده نيز با « تار» ـ به معني رشته ـ مرتبط است . بهتر است ذهنِ خواننده را براي دريافت معاني متعدد آزاد   بگذاريم .

 

ص 299 : 
تاج را طوقدار و مملوك اند / مالك طوق و مالك دينار

نوشته اند : « مالك طوق كناية ايما از پادشاه و مالك دينار از توانگر »

q      « مالك طوق » و « مالك دينار » چنان كه مي دانيم ، دو تن از شخصيت هاي تاريخي هستند كه در توانگري و بخشندگي و زهد نامي بلند دارند .

مؤلّف محترم در شرح ابيات مختلف گاه از ذكر نكات سودمندي از اين دست صرف نظر كرده اند ؛ شايد به اين خاطر كه اختصار را رعايت كرده باشند ؛ اي كاش براي بهره مندي بيشتر خوانندگان متوسط ، در تجديد چاپ كتاب در اين شيوه تجديد نظر بفرمايند .

ص 300 :
مُذْ رَاَيتُ الهلالَ في سفري / صرتُ اَفدي اَهِلّهَ الاسفار

 

( 8 )

نوشته اند : « از آن گاه كه ماه نو را در سفر ديده ام ، بر آن شدم كه خود را فداي هلالهاي سفر كنم. »

 

q      مراد شاعر از هلال در مصراع اول ، يار زيبا روست ، ولي مقصود وي از هلالهاي سفر « در مصراع دوم » و اينكه تصميم گرفته جان خود را فداي آنها كند مشخص نيست ، يعني از ترجمه جناب استاد كزّازي ارتباط اين دو فهميده نمي شود.

ترجمه « اَهلَه الاسفار » به « هلالهاي سفر » كاملاً تحت اللفظي است ، ترجمه درست اين عبارت « گرد و غبار سفر » است ، چون يكي از معاني هلال ـ چنان كه اهل لغت گفته اند ـ غبار است .] المنجد ذيل هلال [ بين دو «هلال» جناس تام وجود دارد . مفهوم كلي بيت از اين قرار است : از آن گاه كه آن ماه نو ـ يار زيبا ـ را در سفر ديده ام ، جان فداي غبار سفرها مي كنم ؛ يعني براي دوباره ديدن و رسيدن به او گرد و غبار ـ و رنج سفرهاي طولاني ـ را برخود هموار مي سازم.

ص 302 : 
قِفانبكِ عن ذكري حبيبٍ و منزلي / بسقطِ اللّوي بينَ الدخول فحوملي

q      صورت درست كلمات شعر امرءالقيس : « منزلِ » و « فحوملِ » است . علي رغم دقّت نظر مؤلّف   غلط هاي چاپي متعددي در اين كتاب ارزشمند مشاهده مي شود كه مي بايد در چاپهاي بعدي اصلاح شود. به عنوان مثال در صفحات 91 ، 366 ، 424 ، 672 ، 837 ، 893 ، 913 خطاهاي تايپي قابل تأملي ديده مي شود. خوشبختانه اين غلط ها فراوان نيستند .

 

این بحث ادامه دارد.... 

 جمعه 17 شهریور1385    محمدرضا ترکی  | 

نقدی بر کتاب

 گزارش دشواريهاي ديوان خاقاني
نوشته دکتر میر جلال الدین کزازی

 گزارش دشواريهاي ديوان خاقاني ، نوشتة دكتر مير جلال الّدين كزّازي ، در سال 1378 و به همت نشر مركز منتشر شده است . اين كتاب حاصل تتبعات گستردة مؤلّف در شعر فارسي است . مؤلّف در طّي حدود 960 صفحه ، ثمرة سالهاي طولاني بحث و تدقيق و تدريس در زمينة خاقاني شناسي را با گشاده دستي در اختيار خواننده قرار مي دهد .

گذشته از فضل و دانش و نگاه منتقدانه ، ذوق سرشار و قريحة خدادادي نيز مؤلّف را در فهم و شرح سخن خاقاني ياري كرده است ؛ چرا كه سخن استوار و شگفت انگيز اين شاعر جادو سخن را     نمي توان با نگاه اديبانه و مدرسه اي صرف شناخت . مؤلّف گرامي به كمك دانش و تبحّر و ذوق سليم ، در صفحات فراواني از كتاب ، خواننده را با دريافتهاي دقيق و نكته سنجي هاي لطيف خويش شگفت زده و مجذوب مي كند و او را با خود به دنياهاي همچنان نامكشوف اين شاعر تا هنوز دير آشنا مي برد .

  در سرآغاز كتاب مي خوانيم : « اين كتاب مكمل ديوان خاقاني ، ويراستة همين مؤلّف است كه در سال 1375 و به وسيلة نشر مركز منتشر شد ، اما جداگانه و مستقل از ديوان هم مي توان از آن بهره جست . در متن ديوان ياد شده بيت هاي پيچيده و دشوار يا بيت هايي كه نكته اي مهم در آنها نهفته است ، با ستاره اي در كنارشان مشخص شده اند و اينك در اين كتاب همان بيت ها توضيح و گره گشايي مي شوند ... . »

البته بايد توجه داشت كه دشوار يا آسان بودن يك بيت امري نسبي است ؛ ممكن است يك بيت  به نظر كسي پيچيده و غامض و در نظر ديگري بدون پيچش و ساده بيايد . ابيات فراواني نيز هست ـ مثل بسياري از سخنان خواجة شيراز ـ كه در نگاه بدوي ساده و آسان  مي نمايد ، اما وقتي به شرح آنها مي پردازیم درمي يابيم كه از سر جهل مركّب ، آنها را ساده پنداشته‌ايم و حكايت آنها حكايت عشق است كه « آسان نمود اول ، ولي افتاد مشكل ها » !

رابطة ابياتي كه در اين كتاب شرح و تفسير و مشكل گشايي شده اند ، با مشكلات ديوان خاقاني از لحاظ منطقي عام و خاص من وجه است ؛ يعني ابيات مشكلي هست كه در اين كتــــاب مورد تفسير قرار نگرفته اند و از ديگر سو ،‌ در همين كتاب گاه ابياتي را مي توان يافت كه چندان مشكل نمي نمايد؛ اما شك نبايد كرد كه حجم قابل توجهي از دشواريهاي خاقاني دراين كتاب با دقت لازم بررسي شده و مؤلّف در شرح تعبيرهاي پيچيده و واژه شناسي و نكته هاي ادبي و هنري آنها ، بويژه در شرح انواع استعاره و تشبيه و كنايه از عهده برآمده است .

مؤلّف محترم در مقدمة كتاب ، با شرح صدري كه شيوة اهل دانش و فضل است ، آورده اند :"مي تواند بود كه گزارنده را در گزارش ديواني چنين ، لغزشهايي پيش آمده باشد . اگر لغزشي رفته باشد ،‌گزارنده را نيك ماية سپاس و شادماني خواهد بود كه سخن سنجان آشنا با ديوان خاقاني او را بياگاهانند . نكتة انگشت نهـــاده و ياد كردة آنــان ، ‌به نام خودشان ،‌ در افزونه اي به چاپهاي سپسين كتاب افزوده خواهد شد ."


نويسنده اين مقاله ، بي آنكه خود را از « سخن شناسان آشنا » بداند ، برخي از نكات را كه در هنگام مطالعة كتاب ، يادداشت كرده ، به شرح باز مي نمايد ؛ چرا كه عقيده دارد ، بهترين شيوة معرفي يك كتاب سودمند ، نقد بدون ملاحظة آن است ،‌ بي گمان ارزشهاي يك اثر جدي هنگامي به خوبي آشكـــار مي شود كه به دور از تعارفات متعارف يا خرده گيريهاي غير منصفانه مورد بررسي قرار بگيرد .

در پایان مقدمه ذکر این نکته لازم است که نقدهای این مقاله مرتبط با چاپ نخست این کتاب است. استاد کزازی در مقدمه چاپ دوم این کتاب ، ضمن تشکر از نگارنده ، این بشارت را داده اند که چاپ دوم با اعمال نقدهای مطرح شده در این مقاله و نظریات تعدادی از صاحب نظران روانه بازار شده است. جا دارد بر نگاه علمی و سعه صدر این استاد گرامی درود بفرستیم.

پس از اين مقدمه ، در دو بخش ، به ذكر ملاحظات كلّي و موردي در نقد اثرمزبور مي پردازيم .

الف ) ملاحظات كلي

1 . شارح محترم ، معمولاً ابيات خاقاني را منتزع و جدا از ابيات قبل و بعد در نظر گرفته اند .اگر ابيات ، در زمينه كلي اثر ، بويژه با اشاره به شرايط و بستر تاريخي و شأن نزول خود مورد بررسي قرار بگيرند ، بسياري از اشكالات و ابهامات مجال بروز نمي يابند يا با اندك تأملي مرتفع مي شوند .

2 . هدف كتاب ، چنان كه از نام آن پيدا ست ، ‌گزارش دشواريهاي ديوان خاقاني از رهگذر بيان « بيت ها و تعبيرهاي پيچيده ، واژه شناسي و نكات ادبي و هنري » است . خوشبختانه مؤلّف گرامي غالباً در رسيدن به اين هدف كامياب بوده اند ، اما در مواردي نيز احساس مي شود كه شرح نكات ادبي و انواع استعاره و ... به تنهايي چاره ساز نيست و خواننده ، حتّي پس از درك نكات ياد شده ، در فهم مراد كلي شاعر و تأويل شعر فرومي ماند .

3 . نحوة استفاده از علائم سجاوندي در اشعار متن نيازمند بازبيني است . علائم ياد شده اولاً و بالذّات براي عبارات منثور وضع شده اند ، چرا كه وزن و قرائن لفظي و معنوي غالباً براي درست خواندن اشعار كافي است . كاربرد اين نشانه ها ، بويژه به صورت افراطي ، نه تنها كمك زيادي به خواننده     نمي كند ، بلكه غالباً دست و پاگير نيز هست و قرائت خاصي را بر ذهن خواننده تحميل مي كند .

اگر يك ويراستار آزموده بسياري ازاين نشانه هاي زائد ـ بويژه نقطه ويرگولها ـ را از متن شعرها بزدايد ،  غلطهاي مطبعی  متن را که بحمدالله فراوان نیست ، اصلاح كند و مطالب مكرر آن را ، به حداقل برساند ، خدمت قابل توجهي به مؤلّف و خواننده كرده است .

4 . فهرستي كه در پايان كتاب آمده سودمند است ، اما همة واژه ها و اصطلاحات گزارش شده در متن را در بر نمي گيرد . تكميل اين فهرست نيز از وظايف ويراستاراست .

5 . مؤلّف محترم ، به گواهي فهرست منابع و مآخذ كتاب ، به شروح قديمي خاقاني كمتر اعتنــا كرده اند ، يا ‌شايد نيازي به اين كار نديده اند . در بخش هايي از كتاب اگر به شروح كهن ارجاعي صورت گرفته ، از رهگذر حواشي مرحوم سجادي است .

6 . قصايد و اشعار عربي خاقاني كه در پايان ديوان ها آمده ، شرح و ترجمه نشده و گويا جزو بخش هاي ساده و پيش پا افتاده به شمار آمده است !

7 . برابر نهادن تعبيرات تازه ، به جاي اصطلاحات قديمي و جا افتادة بديع و فنون بلاغت ، نشانة تسلّط چشمگير مؤلّف بر واژگان فارسي است . البته اين گونه سخن گفتن ، از باب تفنّن ،‌ بويژه در متون ذوقي بسيار پسنديده است ، و مي تواند نغز و دلنشين انگاشته شود ، اما در كتابي كه داراي ارزش آموزشي است و مي بايد به ساده ترين شيوه مفاهيم خود را منتقل كند ، مطلوب نيست و چه بســـا ممكن است باعث خستگي ذهن خواننده بشود . كاربرد اصطلاحاتي چون « بهانگي نيكو » ، « سر بني » و « بن سري » و ... به جاي اصطلاحات جا افتادة بديعي و ... بيشتر مناسب حال كساني است كه به اصطلاحات جناب استاد عادت كرده اند ، يا به رمز گشايي از عبارات و ورزشهاي خاصّ ذهني علاقه نشان مي دهند ! بر این اساس معلوم نیست درک پاره ای از عبارات این شرح و کتاب دیگر مولف به نام سراچه آوا و رنگ ، خاقانی شناسی که از سوی انتشارات سمت به عنوان یک متن آموزشی منتشر شده از فهم سخنان خاقانی آسان تر باشد!!

 ب ) ملاحظات موردي :
در اين بخش نخست بخش هايي از سخن استاد را كه محل تأمل و اشكال مي نمايد ، به همراه بيت مربوط به آن ذكر مي كنيم ، آن گاه ديدگاه خود را شرح مي دهيم و سرانجام داوري را به عهدة انصاف خوانندة صاحب نظر وا مي گذاريم . البته بايد به خواننده سفارش بكنيم كه در صورت داشتن فرصت ، حتماً به اصل اثر نيز مراجعه كند تا هم سخن مؤلّف را با دقت بيشتري درك كند و هم موضع اشكال را .در این بخش تنها به قسمتی از موارد جدی تر پرداخته ایم و از موارد زیادی اختصارا درگذشته ایم. 

ص 13 :

 آمد پيِ متابعتش كوه در روش / رفت از پيِ مشايعتش سنگ بر هوا
نوشته اند : « در اين بيت ، خاقاني از كارهاي شگرف پيامبر و معجزه هاي وي سخن گفته است ؛ اما در شمار اين شگرفي ها از پوية كوه و فرا رفتن ريگ سخني نرفته است ... مي توان اين بيت را در بافت معنايي ، دنبالة بيت پيشين دانست و برآمده از پندار شاعرانة خاقاني . » 
   نقد:   انتساب اين معجره به پيامبر ( ص ) برآمده از پندار شاعرانة خاقاني نيست . در زمرة وقايع شگفت انگيز معراج واقعاً به چنين واقعه اي اشاره شده است ؛ « ... و گويند ، شب معراج ، رسول ( ص ) اول به قبة صخره نماز كرد و دست بر صخره نهاد و چون بيرون مي آمد ، صخره براي جلالت او برخاست و رسول( ص ) دست بر صخره نهاد تا باز به جاي خود شد و قرار گرفت . »   ] [ناصر خسرو ، ص 53 [

علاوه بر سفرنامه در آثاری چون نزهه القلوب حمدالله مستوفی[مقاله سوم ،ص ۱۷،چاپ دنیای کتاب ،تهران ، ۱۳۶۲] و بستان السیاحه حاج زین العابدین شیروانی،[ ص ۱۷۲چاپ کتابخانه سنائی ،۱۳۱۵ ه قّ] نیز به همین معجزه اشاره رفته است

 ص 151 :
تحفة بزم اوست مريم وار / هر چه طوبي به نوبر افشانده ست

نوشته اند : « چشمزدي به داستان مريم و خرمابن در بيت آورده شده است . »
نقد:     اشارة بيت بي ترديد به داستان حاضر شدن ميوه هاي بهشتي براي مريم ( ع ) ‌است نه به ماجراي مريم ( ع ) و خرمابن .

« و زكريا وي را تعهد مي كرد . هر گه كه در صومعة او شدي ، ميوه يافتي نه چون ميوه هاي دنيا ، در زمستان ميوه هاي تابستان . گفت : از كجا مي آرند تو را اين ؟ گفت : از نزد خدا از بهشت »]  ابوبكر عتيق نيشابوري ، ص 226[

ص 161 :
سرو آزاده را جهانِ دو رنگ / رنگ مدهامتان نخواهد داد
نوشته اند : « مدهامتان : دو برگ سبز » و سپس اين دو معنا را از غياث اللّغات براي اين واژه ذكــر كرده اند : « ..... باغ سبز و سيراب كه از غايت سبزي به سياهي زند ؛ و بعضي به معني دو برگ سبز نوشته اند » 
نقد:     هر دو معنايي كه از غياث اللّغات نقل شده نادرست است .معني اول دقيق نيست چون مدهامتان تثنيه است و بايد گفته شود : دو باغ سبز ؛ اما معني دوم گويا مورد قبول غياث اللّغات  نيز نبوده چون آن را با صيغة تمريضّيه نقل كرده و آن را به « بعضي » نسبت داده است . شيوة فضلا، چنان كه مي دانيم ، آن است كه سخنان سست را به قائلان ناشناخته نسبت مي دهند يا در نقل آن از صيغة مجهول استفاده    مي كنند .
مدهامتان واژه اي قرآني است : ] الرحمن : 64 [ و به معناي دو باغ سرسبز است كه از سبزي به سياهي مي زنند ( يا به ترجمة ميبدي در ذيل همين آيه : « دو بهشت سخت ژرف رنگ و سيراب رنگ » . جاي شگفتي است كه مؤلّف محترم در سراسر كتاب مدهامتان را « دو برگ سبز » معنا كرده اند يا به همين صفحه ارجاع داده اند .

ص 218 :
  عيد ايشان كعبه ، وزترتيب پنج اركان حج / ركن پنجم ، هفت طوفِ چاراركان ديده اند
نوشته اند : « چاراركان كناية ايماست از چهار آخشيجان » 
نقد:     ارتباط چاراركان با عناصر اربعه در اين بيت بسيار دور از ذهن است . بهتر است چاراركان را با توجه به تناسبات موجود در بيت ، عبارت از چهار ركن كعبه بدانيم ، يعني اركان حجازي ، يماني ، شامي و عراقي . چنان كه مي دانيم طوافِ اركان چارگانة كعبه از واجبات حج است و در مذهب شافعي ركن پنجم اين عبادت محسوب مي شود .

ص 220: 
هان غل و غل حلقِ خامان را كه با خيرالعمل / غلغلِ حلق صُراحي را برابر ساختند
نوشته اند : « خيرالعمل ؛ بهترين كار ، كناية ايماست از نماز ، اين كنايه از حي علي خيرالعمل برآمده است كه در گلبانگ دين ( = اذان ) خوانده مي شود . »
نقد:      اين سخن هنگامي درست خواهد بود كه خاقاني را شيعه بدانيم ؛ چون ذكر « حي علي خيرالعمل » بخشي از اذان شيعيان است و اهل سنّت آن را جزو اذان نمي شمارند . « بر پاية منابع شيعي اين عبارت از زمان پيامبر ( ص ) و در خلافت ابوبكر و اوايل خلافت عمر جزئي از اذان بود و عمر با اين پندار كه اين جمله مردم را در رفتن به جهاد سست مي سازد ، دستور حذف آن را داد . »
] دايره المعارف بزرگ اسلامي ، ج 7 ذيل اذان  [

ص 248 : 
عرشيان بانگ « ولله علَي النّاس » زنند / پاسخ از خلق « سمعنا » و « اطعنا »شنوند
نوشته اند : و لله علي النّاس بخشي از آيه اي است در نُبي ... « و لله علي النّاس حجِ البيت من استطاع  اليهِِ سبيلا ...» سمعنا : شنيديم ؛ اطعنا : فرمان برديم . 
نقد:     « سمعنا و اطعنا » بخشي از اين آيه است: « ... و قــالوا سمعنا و اطعنا غفرانك ربنا و اليك المصيرِ » ( بقره : 286 )
ص 249 :‌
 نُه صحيفه ست فلك ، هفت ده آيت ز برش / عاشقان اين همه از سورت سودا شنوند
نوشته اند : « هفت ده آيت استعارة آشكار از خورشيد مي تواند بود كه زيباترين و برجسته ترين پديده و نشانه در سپهر است . »
نقد:     « هفت ده آيت » هفت كوكب رخشـــان در فلك اند . براي روشن شدن مقصود بــايد نخست ،         « ده آيت » يا «عشر » را معنا كرد . هنوز در حاشية برخي قرآنهاي قديمي مي توان نشانه هاي مدور و شمسه واري را ديد كه در كنار هر « ده آيه » نهاده شده است ، در قديم گاه اين شمسه ها را با شنگرف يا آب طلا و نقره نيز تزئين مي كردند . به نظر خاقاني ، فلك ، صحيفه اي است كه هفت شمسة زيبا يا      « ده آيت » آن را آراسته اند . گفتني است كه تزئين آسمان به زينت كواكب يك باور قرآني است
( صافّات : 6 ؛ فصّلت : 12 )

خاقاني در جاي ديگر گفته است :

صحف مينا را « ده آيت » ها گزارش كرده شب
از شفق شنگــرف و از مــــه ليقه دان انگيختـــه
 ]خاقاني، ص394[

مؤلّف محترم « هفت ده آيت » رابه معني « آيتِ هفت ده » گرفته و‌ «هفت ده» را به شيوة برخي فرهنگ ها به معني« آراسته و بزيور » معني فرموده اند و در نتيجه احتمال داده اند كه استعاره از « خورشيد » باشد.در بيت بين « صحيفه» ، « ده آيت» ،« سورت» و« بر » ( از بر كردن ) مراعات النظير ديده مي شود .

ص 256:
آنجا كه من فقاع گشايم ز جيب فضل/ الّا ز دردِ  دل چو يخ افسرده تن نيند

نوشته اند: « جيب با معناي قاموسي فقاع گشودن كه آروغ زدن است سازگاري دارد.»
نقد:     ارتباط جيب با معناي قاموسي واژه مزبور دانسته نشد !

ادامه دارد...

 سه شنبه 14 شهریور1385    محمدرضا ترکی  |