![]() |
|
|
|
طالب آملی (متوفی ۱۰۳۶ ه ق) از نازک خیال ترین و شیوا سخن ترین سرایندگان سبک هندی است. دیوان او را مرحوم طاهری شهاب چاپ کرده است.ابیاتی از او : ُِمُردم ز رشک چند ببینم که جام می سوی چمن چو آب روان شو که غنچه ها دل عاشق به پیغامی بسازد مرا کیفیت چشم تو کافی ست جان به لب دارم و تلخ است دهان ، پنداری از آن طرف که تویی راه آرزو بسته ست تا مژه بستیم قیامت رسید با چنین چهره که امروز تو آراسته ای طبعم کدورت از می بی غش گرفته است چنان ز روی تو در نور خورده غوطه شبم نسیمی در گذار است ای هواجویان کنعانی برای عزت مکتوب او به دست آرید خانه شرع خراب است که ارباب صلاح به کویش هر که را در خاک و خون افتاده می بینم نامه بنویسم و خود از پی قاصد بروم هر کس به باغ دهر گلی یافت چیدنی در دل هیچ کس ندارم جای دیده سازند خلایق به تماشای تو باز |
||
|
|
سه شنبه 9 تیر1388 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
پیغام نگار ما نیامد بویی ز بهار ما نیامد به گردت چون نگردد فوج مرغان خزان دیده در ایام بهار ای عندلیب از بخت می نالی؟ ای نسیم از کوی جانان می رسی ، آهسته باش رنگ ، دامن چیدن و بوی گل از خود رفتن است لاله داغ و گل گریبان چاک و بلبل نوحه گر بی وصل یار عید به ماتم برابر است چو غنچه ام لب خونین ز شکوه دوخته است گلهای باغ رنگ بهار جنون گرفت بی خودی دارد بهاری ، داد از دست طبیب چمن جلوه کن بهار مرا حیرتم ، صد چمن شکفت و هنوز به عزم بی خودی با بوی گل عزم سفر دارم نیستم غنچه ولی از اثر بوی بهار نباشد اشک اگر گلگون نمی آید ز دل بیرون در این بهار چو گل از سفر تو هم بازآ یادداشت موسی بیدج در باره پرسه در عرصه کلمات در روزنامه فرهنگ آشتی معرفی کوتاه دیگری به قلم سایر محمدی در روزنامه ایران |
||
|
|
چهارشنبه 28 اسفند1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
ظفرخان احسن از سرداران و والیان و شاعران قرن یازده هجری است.صائب تبریزی از معاشران او بوده و وی را ستوده است. از او حدود ۳۸۰۰ بیت برجاست. ابیاتی از او :
گرچه همچون شانه عمرم در تهیدستی گذشت به مردم چنان این جهان تنگ شد یک چند چو ما سلسله جنبان جنون باش با پستی همت چه زنی دم ز اناالحق!؟ بی تابی ام بجاست که دوش از هجوم غم در حیرتم که دشمنی کفر و دین چراست گه پای بند خالم و گه کوچه گرد زلف ز دوری تو گرفت آن قدر ملال مرا |
||
|
|
دوشنبه 28 بهمن1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
دانش مشهدی (درگذشته پس از ۱۰۸۳ ه ق) از لطیف گویان سبک هندی است. دیوان او را استاد محمد قهرمان تصحیح کرده است. اینک ابیاتی از او :
چشم بر راه نسیم خوش خبر داریم ما شکسته بالی من عذرخواه پرواز است کجا پروای مردم هست چشم می پرستش را تو رفتی سرگران از بزم و دور از دیده می گردد می رود هر شام از کویت به حسرت آفتاب پیک یار آمد و تسکین دل نالان داد شاید آن روی فلک بهتر از این رو باشد فتنه خیز است ره دیده و دامان ، بسیار نشاط مرده و دل بی ترانه تاریک است چراغ فیض در این بزم ، تیره می سوزد گره نتواند از کارم گشودن سینه ما جانگدازان کربلای حسرت است سرگذشت شیشه می خواب غفلت آورد چنین مست از شبیخون گلستان که می آیی رنگ گل قطره شبنم شد و بر خاک چکید به امید وصالت در شب هجر دلیل راه عدم کو که زحمت عجبی ست همچو دزدی که به باغ از گذر آب رود در این سودا نزد ناخن به دل افغان زنجیری می آید و گرم از برم می گذرد همچون مژه بس که در نظرها پستم
معرفی همراه با ملاطفت کتاب هنوز اول عشق است .......................................................................... مرکز فروش : خیابان انقلاب ،چهار راه ولی عصر ، |
||
|
|
جمعه 24 آبان1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
میرزا محمد عالی شیرازی (متوفی حدود ۱۱۲۰ ه ق) معروف به نعمت خان و دانشمند خان ، از شاعران و مترسلان و طنزپردازان قرن دوازدهم است. نمونه ای از ابیات لطیف او را در اینجا می آوریم. دیوان او پیش از این در هند چاپ شده است.
شد یقین از قصه یوسف که از اعجاز حسن کارم ز بس گنه به سرافکندگی کشید عمری ست که کفرم به ترقی ست ز عشقش دلم از بیم فراق تو به خود می لرزد پیش عشق از عقل خود کی لاف دانایی زنم؟ یا رب نگاه کس به رخی آشنا مکن پرده برداشت ز رخ شوخ ستمکاره من |
||
|
|
شنبه 30 شهریور1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
نجیب کاشانی از شاعران و تاریخ نگاران پایان عصر صفوی است و در سخن او شور و حال دیگر مضمون یابان و نکته پردازان این دوران را می توان یافت. اینک گزیده ای از ابیات او: سر به سر طومار زلفت شرح احوال من است یاری چرخ و مددکاری ساقی ست یکی خم سپهر تهی شد ز می پرستی ما خاکساری بین که چون نقش قدم در راه او مانند جام می که به گردش فتد به بزم می توان از شش جهت تا کعبه مقصود رفت
مشکل فتاده با یار کارم چو صبح و خورشید با او نمی توان بود بی او نمی توان زیست گریزانم از بیم غفلت ز راحت در این ره به منزل رسد خاکساری شاعری نیست که معنی بر و ماخذ خوان نیست تا نگشتم پیر معلومم نشد شد چشم ما سفید و شب وصل او ندید در بند آن نی ام که به دشنام یا دعاست کجا بودی که دیشب تا سحر در فکر گیسویت عجب دارم که ابر رحمتم نومید بگذارد خمیازه کشیدیم به جای قدح می مرنج ای جان نرفتم گر به استقبال یار از خود |
||
|
|
جمعه 30 فروردین1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
بسیار بدی کردی و پنداشتیش نیک این بیت که به عکس شاعرش در میان مردم شهرتی فراوان دارد از میر نجات اصفهانی (متوفی ۱۱۲۲ ه ق ) از شاعران دوره صفوی است.بد نیست دیگر ابیات غزل میر نجات را از یک نسخه عکسی از کتابخانه دانشگاه تهران (به شماره ۳۵۷۷) نقل کنیم: ای جان هوس عالم انوار نکردی از دوش .....بار.... نفکندی از صفحه دل زنگ کدورت نزدودی جز کوی توکل به همه کوی دویدی منصور نگشتی به جهاد دل خودکام از بس که خوش افتاده تو را معنی انکار بر مائدهّ دوست بدین گرسنه چشمی بسیار بدی کردی و پنداشتیش نیک در کفر "نجات" است تو را دست غریبی |
||
|
|
یکشنبه 18 فروردین1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
سفر اول شوق است به کویت ما را سینهّ ما جانگدازان کربلای حسرت است ما خویش را برای دل خلق سوختیم وادی امّید، بی پایان و فرصت نارسا اگر دلدار بی مهر است من هم غیرتی دارم شب که نم در جگر دیدهّ بی خواب نبود داغ بی دردی ابرم که ز دریا برخاست بی خوش آمد ، اگر تو باشم من پرتو عمر چراغی ست که در بزم وجود گر اندک قوتی می داشتم می رفتم از یادش پیراهنی از تار وفا دوخته بودم غمهای مرده در دل من زنده کرد هجر |
||
|
|
چهارشنبه 19 دی1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
میر نجات اصفهانی (متوفی ۱۱۲۲ ه ق) از سادات کهکیلویه بود. او از دبیران و منشیان دوران صفوی است که در سرودن شعر شاگردی صائب تبریزی را کرده است. در مطلبی که در مورد اصطلاحات کشتی پیش از این نوشتیم ذکر خیری از او کردیم. ابیاتی از او در تذکره ها آمده که برخی از آنها هنوز ورد زبان مردم است. بیتهایی که در اینجا آورده ایم از صیادان معنی استاد محمد قهرمان انتخاب شده است: کوه و صحرا پر است از نامت آن قَدَرها که یاد ما نکنی لباس سرمه ای ای کعبهّ نگاه مپوش رفت حاجی به طواف حرم و باز آمد ما به لطفی ز تو یک عمر قناعت داریم شد باعث غفلت مرا آگاهی از آمرزشت رفتند رفیقان همه ، ای عمر گرامی ناز عجبی می کشم از زندگی خویش بسیار بدی کردی و پنداشتی اش نیک لاله خاکستری از خاک برون می آید |
||
|
|
جمعه 18 آبان1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
نظیری نیشابوری( متوفی۱۰۲۱ ه ق ) از پیشگامان سبک هندی است.صاحب تذکره آتشکده او را "شاعری بی نظیر" می داند و صائب رسیدن به او را خیال می شمرد: صائب! چه خیال است رسیدن به نظیری دیوان او که حدود ۱۰۰۰۰ بیت دارد ، یک بار به اهتمام دکتر مظاهر مصفا و یک بار به کوشش محمدرضا طاهری منتشر شده است. درس ادیب اگر بود زمزمهّ محبتی شاهدان چمن تهیدست اند گریزد از صف ما هر که مرد غوغا نیست ز بس که گشته ام از درد ِ انتظار ضعیف در دل او درد ما از ناله تاثیری نکرد آن که صد نامهّ ما خواند و جوابی ننوشت نیازارم ز خود هرگز دلی را گویا تو برون می روی از سینه وگرنه کشته از بس به هم افتاده کفن نتوان کرد دولتی بود که مُردیم به هنگام وداع سینهّ پر حسرتی دارم که از اندوه او دست طمع چو پیش کسان کرده ای دراز ترسم که در روز جزا گیرند خلقی دامنت ارباب زمانه آفت دل باشند این کهنه سفینه های از کار شده یک معرکه خویش را به جایی نزدیم صد قافلهّ شهید بر ما بگذشت |
||
|
|
پنجشنبه 18 مرداد1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
صائب تبریزی ( شاعر قرن یازدهم) مشهورتر از آن است که نیازی به معرفی داشته باشد. غرابت مضمون و قوت لفظ ، به ابیات او درخششی ویژه بخشیده و انتخاب بیتهای زیبا و در عین حال متفاوت را از میان سروده های او دشوار ساخته است. زلف مشکین تو یک عمر تامل دارد کشتی عقل فکندیم به دریای شراب گر تو گل همیشه بهار زمانه ای از ما خبر کعبه مقصود مپرسید گفتگوی کفر و دین آخر به یک جا می کشد هوا چکیده نور است در شب مهتاب گفتگوی اهل غفلت قابل تاویل نیست ما را ز شب وصل چه حاصل که تو از ناز بوی گل و باد سحری بر سر راه اند کمند زلف در گردن ، گذشتی روزی از صحرا پیراهنی که می طلبی از نسیم مصر در حسرت یک مصرع ِ پرواز بلند است نه دین ما به جا و نه دنیای ما تمام داغ آن دریانوردانم که چون زنجیر موج نیست امروز کسی قابل زنجیر جنون بزرگ اوست که بر خاک، همچو سایه ابر |
||
|
|
پنجشنبه 3 خرداد1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
میرزا محسن تاثیر تبریزی ( متوفی ۱۱۳۱ه ق) از سخنوران دوران صفوی است که بوی سخن صائب از شعر او به مشام می رسد. دیوان او را دکتر امین پاشا اجلالی - از مدرسان ادبیات در دانشگاه تبریز - تصحیح کرده است.از ابیات تاثیرگذار او اینها را برگزیده ایم: زنگ ساعت شیونی گر می کند حیرت مکن پیرو افتادگی ، آخر به جایی می رسد بر ما چه ستمها که نرفت از تن خاکی شبی در هجر او بر ما گذشته ست به رقیب چون پسندم که تو رو به رو نشینی نالهّ جانسوزم از بس دلنشین افتاده است جستجوی حق به پای کفر و ایمان می کنم بر این نسَق گذرد گر مدار صحبتها راحتی نیست که از رنج کسی گُل نکند دو پادشاه به یک مملکت نمی گنجد تو می خرامی و از بس به خویش می بالد مشو ز نکهت پیراهن سحر غافل گمان کنید عزیزان! که آب برده مرا تنش از لطف می آید در آغوش |
||
|
|
چهارشنبه 2 اسفند1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
نویسندگان کتابهای تاریخ ادبیات معمولا نظر خوشی به ادبیات دوره صفوی و به اصطلاح شعر سبک هندی ندارند. "دوران رکود و رخوت شعر" ، "روزگار ابتذال زبان" و "دوره بی توجهی به شعر" و ...تعبیراتی است که به شکل "نرخ شاه عباسی" در مورد این دوره به کار می رود! اما اگر به تذکره های موجود نگاهی بیفکنیم می توانیم از حیث تعداد ، فقط در تذکره نصرآبادی با نام و شعر نزدیک به یک هزار شاعر ایرانی این دوره آشنا شویم که بسیاری از آنها دیوانهای بزرگ داشته اند. در میان شاعران این دوران ، شاپور تهرانی حدود ۱۰۰۰۰بیت ، شفایی بیش از ۱۵۰۰۰ بیت ، اسیر شهرستانی نزدیک به ۲۰۰۰۰بیت و سالک قزوینی در حدود ۳۰۰۰۰بیت و وحید قزوینی بیش از ۹۰۰۰۰بیت سروده اند. دو شاعر بسیار شاخص این دوران، یعنی صائب و بیدل ، دیوانهایی پرحجم دارند که تنها دیوان صائب بیش از ۷۰۰۰ غزل را دربر می گیرد! با افزودن شاعران پارسیگوی هند و آثار آنان ، کارنامه شعر این دوره از لحاظ کمّی بسی بیشتر از مجموعه شاعران و دیوان و دستکهای برجای مانده از هزار سال شعر فارسی برآورد می شود! از لحاظ کیفی نیز ، اگر بیرون از معیار و سلیقه پیروان سبک بازگشت و بنیانگذاران دانشکده های ادبیات که اکثرا از منظر شعر خراسانی به دنیای ادبیات می نگریستند و برخی از آنها حتی سعدی را هم به شاعری قبول نداشتند ، بنگریم ، شعر این دوره دارای ارزشهای مخصوص به خود است. تلاش سخنوران این دوره برای یافتن و سرودن مضامین بکر و باریک ، قطعا کوششی بوده است برای گریز از ابتذال و تکاپو برای نوآوری در فضای شعر که باید مایه تحسین و تقدیر باشد ، نه دستمایه طعن و تعریض! در بستر ادبیات ما همواره دو جریان پویا وجود داشته است: ادبیات رسمی و به اصطلاح درباری و ادبیات مردمی که شاعران گمنامی از میان توده های مردم آفریننده آن بوده اند. متاسفانه همیشه آنچه مجال ثبت و ماندگاری نمی یافت ، قسم دوم بود! در دوران مورد بحث، برای نخستین بار شعر شاعران معمولی کوچه و بازار که از قهوه خانه ها و محافل ادبی غیر درباری برخاسته بودند ، مجال ماندگاری یافت و به شکل ابیات سائر در زبان مردم و تذکره ها باقی ماند. *** اما ابیاتی از قاسم مشهدی ، از شاعران قرن یازدهم هجری که او را به نام "قاسم دیوانه"نیز می شناخته اند: به گوش بحر ، حرف لذت لب تشنگی گفتم هر کسی را در مقام خویش می باید گذاشت گوش را هوش شنیدن نبوَد ، کاش کسی چون ز صحرای غمت باد جنون برخیزد اشک و آهم گر غبارآلود آید دور نیست قرب تو را دلیل همین بس بوَد که من کردم سفید دیده خود را در انتظار سرخی چهرهّ من از دگری ست |
||
|
|
چهارشنبه 13 دی1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
وحید قزوینی(متوفی ۱۱۱۲ه ق) از شاعران و دبیران و تاریخ نگاران و سیاستمداران دوران صفوی است. در اینجا نمونه هایی از نازک خیالی های او را به اهل تامل تقدیم می کنیم: چندان که می پرم به پر و بال بی خودی گردش این ساغر خالی که گردون نام اوست چه بلایی تو که از شوق خرامیدن تو اهل دنیا را ز غفلت زنده می پنداشتم می برد آخر تو را خواب عدم ، غافل مشو اگر در خانهّ من نیست چیزی دیدم آن چشمهّ هستی که جهانش خوانند گر چه مهمان چو نفس مایهّ روح است ، ولی واعظ! مکن دراز حدیث عذاب را به سان خامهّ نقاش ، در عشق نمی آید به چشم از نازکی مانند بوی گل دشمن دوست نما را نتوان کرد تمیز |
||
|
|
شنبه 20 آبان1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
مسیح کاشانی از شاعران و طبیبان دوره صفوی است. او به سال ۱۰۶۶ ه ق در کاشان درگذشته است. برای اطلاع از شرح احوال و آثار او می توان علاوه بر تذکره ها به کتاب آقای امیرعلی آذر طلعت [انتشارات سروش ، ۱۳۷۸] مراجعه کرد. اینک نمونه ای از اشعار او: کلید کهکشان در قفل گردون مگر به گمشدگی خویش را عزیز کنم، جان ما در دل و ما در پی جان می گردیم در گلشن سودای او چون خار عریانم مبین در غربت مرگ بیم تنهایی نیست نه یوسفیم ولی در زمان این اخوان عشقی که رفته رفته جنون آورد چه سود؟! تا چند گفتگوی تو بی هوشی آورد؟ چو کبوتران وحشی همه می رمند از هم انس، یک ساعت نمی گیرد دلم با شهر و کوی گر فلک یک صبحدم با من گران باشد سرش آن قَدَر بار ندامت به وجودم جمع است لنگ لنگان درِِ ِ دروازه هستی گیرم جنون به رقص در آمد کجاست منصوری |
||
|
|
چهارشنبه 5 مهر1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
واعظ قزوینی از عالمان و شاعران و خطیبان سده یازده هجری است. دیوان او را مرحوم دکتر سید حسن سادات ناصری به سال ۱۳۳۹ به عنوان رساله دکتری خویش تصحیح و سپس منتشر کرده است. گویا برگزیده ای از سروده های او به سلیقه مرحوم سید محمد عباسیه کهن در دست چاپ است و آقای محمد علی حضرتی نیز کتابی در شرح احوال و آثار او آماده چاپ دارند. بعضی از ابیات او را بارها از زبان مردم کوچه و بازار شنیده اید: ما را بغیر عمر که آمد به سر دگر روزگاری که منش سر به قدم می سودم از پایهّ بلند ز خود بی خبر شدن ز خود هر چند بگریزم ، همان در بند خود باشم گفتم ز چه آیا طرب از ما رفته ست بر چهره چو نردبان چینها دیدم گر شدم محروم دوش از خدمتت معذور دار نالهّ من ز ناتوانی ها بر درگه خلق بندگی ما را کشت فارغ نشویم یک دم از فکر معاش |
||
|
|
سه شنبه 27 تیر1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
شعر سبک هندی و ادبیات دوران صفویه نه تنها به خوبی شناخته نشده و آثار آن ،چنان که باید ، مورد تتبع و تحقیق قرار نگرفته ، بلکه دیوار بلندی از پیشداوریها و قضاوتهای غرض آلود آن را احاطه کرده است . تامل در نازک اندیشی های شاعران این دوران شاید روزنه ای فراروی شاعران جوان ما بگشاید تا به جای روی آوردن به شعر "ترجمه ای" یا غرق شدن در بازیهای زبانی که به سرعت رنگ می بازند ، و به جای دست و پنجه نرم کردن بیهوده با قواعد دستور زبان و... فارغ از هر تقلیدی به درنگ در خویشتن و کشف قلمروهای نامکشوف خیال و فضاهای ناشناختهّ احساس و اندیشه بپردازند. ابیاتی که در اینجا آورده ام از ابوطالب کلیم (متوفی ۱۰۶۱ ه ق) ، از مشهورترین سخنوران این شیوه است. تصور می کنم از بازخوانی بیتهای او خسته نشوید. ما ز آغاز و ز انجام جهان بی خبریم سبک پی قاصدی باید که چون غمنامهّ ما را پرپیچ و تاب و تیره و بی امتداد بود این همسفران پشت به مقصود روانند گرچه ز تمکین حسن کم سخن افتاده ای صاحب آوازه در اقلیم گمنامی منم حدیث بحر فراموش شد که دور از تو نگذاشت آستانش در جبهه ام سجودی گر چه این ره را به سر طی می کنم همچون قلم دانی عرق نقطه به روی سخن از چیست؟ |
||
|
|
پنجشنبه 18 خرداد1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
رفیع مشهدی از شاعران کم شناخته سبک هندی در قرن یازدهم هجری است. جاذبه دیار افسانه ها او را که در زمره دیوانیان و منشیان بود ، چون بسیاری دیگر از شاعران و سخنوران ، به هند کشاند. رفیع واپسین سالهای زندگی را در شاهجهان آباد در انزوای درویشانه سپری کرد. دیوان او گویا هنوز چون بسیاری آثار این دوره، تصحیح و چاپ نشده است. اینک نمونه ای از تاملات شاعرانهء اوکه از صیادان معنی برگزیده ایم:
دست صاحب همتان کشور دانش تهی ست طرفه اقلیمی ست کز وی یک توانگر برنخاست عمر اگر خوش گذرد زندگی خضر کم است ور به ناخوش گذرد نیم نفس بسیار است دیدم که در ره عشق تنها نمی توان رفت همراه خویش بردم سوز و گداز خود را سحر ز سجدهء بت باز ماندم از مستی به عمر خویش گناهی که کرده ام این است! من نه آنم که ز رخسار تو بردارم چشم بلهوس بود کزین باغ گلی چید و گذشت! نکته سنجان همه غارتگر مضمون هم اند سخن تازه کم و دزد سخن بسیار است! نه محبتی نه دردی نه غمی ، از این چه حاصل که چو صبح آه سردی ز جگر کشیده باشی بازیگران دهر ز خود غافل اند و ما در گوشه ای برای تماشا نشسته ایم! صد هنر چون خامهء مو دارم و نقاش دهر انتقام از هر سر مویم به رنگی می کشد! خنده زد برق بر اساس جهان ابر بهر چه می گریست بگو خلق عالم بس که بی خود از شراب غفلت اند مستم و از خود نمی بینم کسی هشیارتر! ما قوت پرواز نداریم ، و گر نه عمری ست که صیاد شکسته ست قفس را چون ابر به هر وادی و چون سیل به هر دشت می گریم و می نالم و فریاد رسی نیست از بس که ستم دیده ام از مردم عالم از مردمک چشم خودم هم گله دارم! من یک شب از تو دور شدم ، سوختم ز غم خورشید از فراق تو هر شب چه می کند پروای من سوخته دل نیست کسی را خاکستر پروانه خریدار ندارد |
||
|
|
دوشنبه 18 اردیبهشت1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
قدسی مشهدی از شاعران مضمون پرداز سبک هندی در قرن یازدهم هجری است. در بزم جهان شمع شب افروزی کو گویی: «نبود به یک روش سیر فلک»
من و تو چون قدح و باده آشنای همیم چه حیله کرد ندانم دلیل راه وصال
|
||
|
|
پنجشنبه 24 فروردین1385 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
غنی که به مشرب فقر وعرفان گرایش داشت، زندگانی در گوشه نشینی گذراند و در چهل سالگی این جهان را وداع گفت. در اینجا نمونه ای از ابیات او را می آوریم. این نخستین بخش از « مضامین گم شده » است. هر گاه حوصله ای حاصل شد به سراغ برخی دیگر از شاعران این شیوه خواهیم رفت.
تا بود گفت و گو سخنم ناتمام بود نازم به خامشی که سخن را تمام کرد بالش خوبان دگر از پر است شوخ مرا فتنه به زیر سر است! افتادن و برخاستن باده پرستان در مذهب رندان خرابات نماز است خوشا عهدی که مردم آدم بی سایه را دیدند غریب است این زمان گر سایه آدم شودپیدا تابوت مرده ای دوش هشیار کرد ما را پای به خواب رفته بیدار کرد ما را شعر دگران را همه دارند به خاطر شعری که غنی گفت کسی یاد ندارد! خواستم کز گلشن دیدار او چینم گلی چشم واکردن در حیرت به رویم باز کرد غافل دادیم دل به دستت ما را یاد و تو را فراموش! |
||
|
|
پنجشنبه 11 اسفند1384 محمدرضا ترکی
|
|
|