تبليغاتX
فصل فاصله

 

درس سه واحدی فارسی عمومی ، تقریبا به یک مشکل عمومی در دانشگاهها تبدیل شده است.از اسم این درس که آدم را به یاد حمام و ...عمومی(!) می اندازد و نوعی غیر ضرور و کم ارزش بودن را تداعی می کند تا برخی کتابهای پر اشکال که در این زمینه به عنوان متن درسی تدریس می شود تا مدرسان کم اطلاعی که در برخی دانشگاهها به آموزش این درس گماشته می شوند و تا کلاسهای پرجمعیت و نامنظمی که به این درس اختصاص می یابد و فقدان متولی و مدیریت مشخص برای آموزشهای عمومی و...همه و همه خبر از  نابسامانی در زمینه تدریس درسهای عمومی زبان و ادبیات فارسی در مراکز دانشگاهی می دهند.البته هستند کلاسهای مفید و استادان صاحب نظری که درس فارسی عمومی آنها سخت دلنشین است و خاطره کلاسهایشان تا سالها در ذهن دانشجویان باقی می ماند و بر رغبت و آشنایی آنها به ادبیات دیروز و امروز می افزاید...اما متاسفانه تضییع عمر و استعداد استادان و دانشجویان و حتی ایجاد انزجار نسبت به ادبیات فارسی در قالب این درس  هم کم اتفاق نمی افتد! 

آقای مصطفی موسوی ، از دوستان و  همکاران واقعا فاضل و خوش فکر ما در دانشگاه تهران ، پیشنهاد عملی و جالبی برای حل مشکل درس فارسی عمومی مطرح کرده اند که در ادامه آن را خواهیم آورد و امیدواریم مورد توجه قرار گیرد:  

سخني با استادان زبان و ادب فارسي

سال هاست درسي با عنوان فارسي عمومي در دانشگاه ها براي دوره هاي كارداني و كارشناسي و... عرضه مي شود. در سال هاي دهه ي 60 اين درس به صورت 2 درس 2 واحدي عرضه مي شد و بعد در پي تقليل دروس عمومي و اختصاصي به يك درس 3 واحدي كاهش پيدا كرد.

اين در واقع آخرين فرصتي است كه دانشجويان دانشگاه ها كه مهمترين قشر نسل جوان جامعه ي ما را تشكيل مي دهند مي توانند با ادبيات وسيع و عميق فارسي سر و كار داشته باشند، مهارت هاي خواندن و نوشتن را تكميل كنند و از ادبيات لذت ببرند.

بابا نگاهي كارشناسانه به نحوه ي اجراي اين برنامه در دانشگاه ها مي بينيم كه مشكلاتي جدي براي رسيدن به هدف يا اهدافي وجود دارد كه برنامه ريزان محترم در تعيين اين درس در نظر گرفته بوده اند.
۱.
    متأسفانه دانشجويان رشته ها و مقاطع مختلف به دلايل گونه گون كه در اين مقال به آن ها اشاره خواهد شد اين درس را جدي نمي گيرند و آن را به عنوان يك درس حاشيه اي، وسيله اي براي بالا بردن معدل، زنگ تفريح و... تلقي مي كنند.
۲.
دانشجويان اين درس را با سليقه ها و علايق خود منطبق نمي بينند. بعضي به ادب معاصر دلبسته اند، برخي از ادب كهن لذت مي برند، عده اي تاريخ ادبيات را مهم و جالب توجه مي يابند، گروهي به وزن و قافيه و صناعات ادبي توجه دارند، برخي شيفته ي شعرند و ديگراني طرفداران پر و پا قرص داستان و رمان اند، كساني روح حماسي دارند و بعضي ديگر در عالم غزل سير مي كنند، گروهي به دنبال مفاهيم عرفاني اند و برخي به دنبال فراگرفتن آيين نگارش و پژوهش اند و ... از  . هر كداماصحاب اين علايق و سلايق كلاس درس فارسي عمومي را مفيد نمي يابند و خود را مجبور به حضور در كلاس مي بينند و ناگفته نتيجه ي آن پيداست كه چيست.
۳.
   متأسفانه بسياري از استادان زبان و ادب فارسي اين درس را جدي تلقي نمي كنند و آن را درسي بي اهميت مي دانند، برخي تدريس آن را دون شأن خود مي بينند، برخي صرفا براي پر شدن برنامه ي هفتگي خود به آن تن مي دهند و براي تدريس آن هيچ برنامه و هدفي ندارند، عده اي اعتقادي به ارزشمندي ادب معاصر ندارند و از روي ناچاري كتاب را تدريس مي كنند و بعضي تدريس آيين نگارش و... را خسته كننده مي يابند. اين ها واقعيت هايي است كه در پايين آمدن سطح كيفي كلاس هاي فارسي عمومي تأثير بسياري دارد.
۴.   بسياري از كتاب هايي كه به منظور تدريس فارسي عمومي در دانشگاه ها تأليف شده و شمار آن ها به هشتاد مي رسد از كيفيت و كميت مطلوبي برخوردار نيست. بعضي از مؤلفان محترم قضيه را آن چنان كه بايد جدي نگرفته اند و صرفا خواسته اند كتابي تأليف كنند كه در خوشبينانه ترين تلقي، تنها بااين هدف بوده كه دانشجو براي تهيه ي كتاب به زحمت نيفتد.

 

مواردي كه اشاره شد در مجموع سبب مي شود كه بين دانشجو و استاد و درس ارتباطي ايجاد نشود كه بتوان از آن نتيجه اي گرفت يا اساسا انتظار نتيجه ي مطلوبي داشت. كلاسي تشكيل مي شود، دانشجوياني در آن حاضر مي شوند، استادي درس مي دهد، هزينه ها و اوقات عزيز و گران بهايي صرف مي شود اما با كمترين فايده.

براي رفع اين مشكلات پيشنهاد مي كنم به جاي برگزاري كلاس هاي فارسي عمومي با اين وضعيت نامطلوب، دانشجويان را آزاد بگذاريم كه در طول دوره ي تحصيلي به گروه زبان و ادب فارسي دانشگاه خود مراجعه كنند و از ميان دروس پايه، اصلي و تخصصي رشته ي زبان و ادب فارسي بنا بر توان، علاقه و سليقه ي خود دو درس 2 واحدي انتخاب كنند.

اجراي اين پيشنهاد فوايد بسياري دارد:

●دانشجو درسي را انتخاب مي كند كه به آن علاقه دارد و انگيزه اش براي شركت در كلاس و فراگيري به مراتب بيشتر است.

●استاد در تدريس درس مورد علاقه ي خود انگيزه ي بيشتري دارد و جدي تر است و مطالبي را عرضه مي كند كه حاصل تحقيقات اوست و به احتمال بسيار تازه است و جالب توجه براي دانشجويان و دانشجويي كه در كلاس كنار دانشجوي ادبيات نشسته است اين احساس را ندارد كه استاد در عرضه ي مطالب تخصصي به بهانه ي عمومي بودن كلاس، احتياط مي كند.

●حضور دانشجويان رشته هاي مختلف در كلاس ادبيات در كنار دانشجويان زبان و ادب فارسي جو فوق العاده مطلوبي ايجاد مي كند. اختلاف تحليل ها و تلقي هاي دانشجويان غير ادبيات با توجه به دانش تخصصي شان، افق هاي تازه اي براي استاد و دانشجوي ادب فارسي مي گشايد و ارتباط بين رشته ها (ادبيات و ديگر رشته ها) به صورت معني داري اتفاق مي افتد كه مطمئنا فوايد بسياري خواهد داشت.

●دانشجوي ادبيات فارسي هنگامي كه دانشجويان رشته هاي ديگر را در كنار خود مي بيند كه با ديدهاي متفاوت و دانسته هاي متنوعي به ادبيات مي نگرند ضمن اين كه درس خود را جدي تر تلقي مي كند انگيزه ي بيشتري براي پژوهش پيدا مي كند و به ارتباط علوم و فنون با درس خود بيشتر پي مي برد، حوزه ي مطالعاتش وسيع تر مي شود و عميق تر به مسائل مي نگرد.

●گفت و گوي دانشجويان و استاد در كلاس ادبيات بيش از پيش علمي مي شود كه نياز امروز دانشجويان و استادان ادبيات است. و نيز بسياري از دانشجويان ديگر رشته ها توجهشان به ادبيات دو چندان مي شود و حاصل برگزاري اين كلاس ها مطمئنا بيش از آني مي شود كه براي برنامه ريزان متصور بوده است.

●اجراي اين پيشنهاد در دانشكده هايي كه فاقد گروه زبان و ادب فارسي هستند طبيعتا ممكن نيست و بايد به برگزاري همان كلاس هاي فارسي عمومي ادامه داد و البته اين امر مانعي براي اجراي پيشنهاد نيست.

تغيير برنامه ها و روش ها هميشه با مشكلاتي همراه است و مجريان و برنامه ريزان محترم غالبا از آن گريزانند. براي برخي از همكاران نيز تغيير عادت چندان خوشايند نيست. لذا از همه ي استادان محترم زبان و ادب فارسي تقاضا مي كنم بزرگوارانه به اين پيشنهاد التفاتي بنمايند و از اظهار نظر در باره ي آن به هر صورتي كه مصلحت مي دانند دريغ نفرمايند. شايد كه اتفاقي براي برون رفت از اين وضعيت نامطلوب كلاس هاي فارسي عمومي حاصل شود. 

+ چهارشنبه 16 خرداد1386 محمدرضا ترکی |

 

هفت دیوان محتشم کاشانی را مرحوم دکتر عبدالحسین نوائی و آقای مهدی صدری ـ یکی از فضلای کاشان - در سال ۱۳۸۰ به چاپ رسانده اند. این اثر دو جلدی ، مثل دیگر آثاری که به همّت انتشارات میراث مکتوب به اهل ادب تقدیم شده ، از جهت چاپ آراسته و مقبول است. ارزش کار مصححان ارجمند خوشبختانه از دید اهل نظر پنهان نمانده و « حامیان نسخ خطی » آن را مورد تقدیر قرار داده اند. آنچه در اینجا می آید خلاصه نقدی است که نویسنده این سطرها در مورد این چاپ نوشته  و در صفحات ۹۰ تا ۱۰۷ شماره ۲۷ نامه فرهنگستان (آذر ۱۳۸۴) به چاپ رسیده است.

در تصحیح هفت دیوان محتشم کاشانی ، علی رغم تلاش مصححان اشکال و ضعفهایی دیده می شود که سایه ای از ابهام برسر اثر گسترده است.مهم ترین اشکال دوباره کاری است. آیا مصححان گرامی بهتر نبود زمینه بکرتری را برای تلاش خود برمی گزیدند و به جای پیمودن راهی که مصححی دیگر آن را  پیموده ، وقت و دانش خویش را مصروف کار ضروری تری می کردند و مثلا اثر دیگری از آثار مورد غفلت قرار گرفته  دوران صفوی را احیا می نمودند؟

واقعیت آن است که مرحوم مصطفی فیضی کاشانی ، مصحح آثاری چون دیوان فیض کاشانی و دیوان سنجر کاشانی ، تصحیح دیوان محتشم را  حدود ۳۸ سال قبل  بر اساس نسخ مورد استفاده مصححان محترم و چندین نسخه دیگر به پایان برده است. بخش غزلیات این تصحیح در سال ۱۳۷۸ به چاپ رسیده و بخش قصاید و رسائل آن سالهاست که از بد حادثه در انتظار چاپ به سر می برد.شگفت آور اینکه مصححان محترم ، هرچند به واسطه خویشاوندی و آشنایی، از چگونگی کار مرحوم فیضی ، کمابیش مطلع بوده اند ، در سراسر مقدمه ۲۳۰ صفحه ای خویش هیچ اشاره ای به آن نکرده اند!

اقدام مصححان گرامی در تصحیح دوباره اثری که سالها پیش فرد دیگری کار تصحیح آن را با زحمت بسیار به پایان برده ، هنگامی ضروری بود که مصحح نخست ، از عهده کار برنیامده باشد یا مصححان بعدی به کمک نسخ جامع تر و دقیق تر و با شیوه ای عالمانه تر ، نهایتا اثری را ارائه می کردند که فصل الخطاب شمرده شود!

مشکل دیگر چاپ نوائی - صدری خطاهای نسبتا فراوانی است که بر اثر بدخوانی متن یا اعتماد بیش از اندازه بر نوشته های کاتبان ، به تصحیح آنان راه یافته و در تصحیح مرحوم فیضی - در حد مقایسه اجمالی - دیده نمی شود.( نویسنده  موارد زیادی از این لغزشها  را که تنها از جلد اول تصحیح نوائی - صدری استخراج شده در صفحات ۹۹ تا ۱۰۷ مقاله آورده است.دوستان علاقه مند می توانند به اصل مقاله مراجعه فرمایند. ) مواردی از این بی دقتی ها حتی در تصحیح دوازده بند پرآوازه محتشم نیز دیده می شود.

مصححان محترم در موارد اندکی، برخی اصطلاحات و تعبیرات نامانوس متن را معنی کرده اند که در موارد متعددی نادرست است ، مثل واژه« سمن »( در اصل سامان ) که کلمه ای ترکی - به معنی کاه - است و در حاشیه صفحه ۶۵۶ « طعام چرب خورانیدن قوم را» معنی شده و مثل واژه «باد مهره» در این رباعی شهرآشوب که محتشم در وصف شاطر پسری سقا سروده است:

سقّا پسرا خسته دل از دست توام
بیمارتر از چشم سیه مست توام

سر از قدم تو بر ندارم شب و روز
مانندهّ بادمهره پابست توام

مصححان محترم این واژه را در حاشیه صفحه ۸۱۴ «مهره مار» معنی کرده اند که با اندک دقتی معلوم می شود ربطی به مار و مهره اش ندارد و چنان که در فرهنگها آمده : « مهره سفیدی را گویند به اندام بلیله که شاطران برپای خود بندند» و با توجه به این معنی است که لطف رباعی معلوم می شود. مصححان محترم در موارد متعددی نیز دست به دامان تصحیحات قیاسی شده اند که در جاهایی گرهی از متن نمی گشاید. ما برای پرهیز از اطاله به این موارد اشاره نمی کنیم و خوانندگان گرامی را به اصل مقاله ارجاع می دهیم. 

+ چهارشنبه 9 اسفند1385 محمدرضا ترکی |

استاد داریوش آشوری در مطلبی با عنوان "چند نکته برای بهبود شیوه نگارش فارسی" به مواردی اشاره کرده اند که موجبات بی سر و سامانی عمومی نثر فارسی را فراهم آورده است. به عقیده ایشان این بی سر و سامانی برآمده از ناآگاهی بیشینه اهل قلم به شیوه نگارش درست به شیوه مدرن است.

به نظر حضرت ایشان، مسائل ِ نوشتن دارای دو وجه "زبانی" و "منطقی" است. وجه زبانی همان چگونگی نوشتن جمله های درست و روشن و رسا و در ارتباط با یکدیگر است ، اما وجه منطقی که به عقیده ایشان وجه دشوارتر کار نیز هست ، توجه به ساختار منطقی گزاره های متن در مقاله یا گزارش کتبی و شفاهی است.

جناب آشوری در این مقاله تنها به وجه زبانی پرداخته اند و با آوردن نمونه هایی از نابسامانی های نثر رادیویی و روزنامه ای معاصر به چند مورد اساسی اشاره فرموده اند که لابدّ در متن مقاله خواهید خواند.این را هم یادآوری کنیم که مقاله مزبور درسنامه ای است که مولف محترم ، قبلا برای آموزش  مترجمان و نویسندگان رادیو بی بی سی تهیه فرموده اند.

نکاتی که آقای آشوری در مقاله خودشان ذکر کرده اند ، البته مهم و اساسی هستند و بویژه در تشویق نویسندگان و گویندگان رادیو بی بی سی به پاسداری از زبان فارسی می توانند بسیار مفید و موثر باشند، اما نکات تازه و بدیعی نیستند و بارها دیگر استادان و منتقدان آنها را یادآور شده اند.

آنچه باعث شد در اینجا به مقاله استاد آشوری اشاره ای کنیم، علاوه بر معرفی آن به شما عزیزان ، لغزشی است که ایشان در شرح بیتی از ابیات مثنوی ناخواسته به آن دچار شده اند. آقای آشوری در پایان مطلب خودشان نوشته اند:

«.... مثال‌های بی‌شمار می‌توان آورد. امّا چنان که حضرت مولانا فرموده است،

 گر بریزی بحر را در کوزه‌ای 
چند گنجد؟ قسمتِ یکروزه‌ای!

(امّا، بهتر بود که ایشان هم توجه می‌فرمودند که ریختنِ آبِ بحر در کوزه هم کارِ بیهوده‌ای ست، زیرا، به علّتِ شوری‌اش، نمی‌توان از آن «قسمتِ یکروزه‌ای» ساخت و نوشید. بهتر بود می‌گفتند، «گر بریزی چشمه را در کوزه‌ای.» زیرا آبِ چشمه شیرین است و می‌شود در کوزه ریخت و «قسمتِ یکروزه» کرد. و این، یعنی نکته‌ای کوچک از توجه به منطقِ متن.)»

 آقای آشوری هنگام خرده گرفتن بر مولانا به این نکته ساده توجه نفرموده اند که در زبان فارسی   «بحر»  و « دریا » همیشه به معنی دریای شور نیستند و در بسیاری موارد به رودخانه هایی که چون نیل و دجله و فرات و جیحون آب دائم دارند نیز دریا می گویند.به عنوان مثال فردوسی با اشاره به اروندرود سروده است:

ببستند یارانش یکسر کمر
همیدون به دریا نهادند سر

و فرخی از رودخانه های سند و نیل به عنوان دریا یاد کرده است:

زنده پیلان کز در  ِ دریای سند آورده ای
سال دیگر بگذرانی از لب دریای نیل

در شعر مولانا "بحر" - در برابر "کوزه" - به معنای آب پر وسعت و فراوان است و طبعا شوری و تلخی و سایر ویژگیهای آن - با توجه به "منطق متن" - مدّ نظر شاعر نبوده است.اما پیشنهاد "چشمه" به جای "بحر" که جناب آشوری مطرح فرموده اند ، ممکن است ، شبهه شوری را دفع کند ، اما بخش عمده ای از زیبایی شعر را از میان می برد. کما لایخفی! 

+ شنبه 5 اسفند1385 محمدرضا ترکی |

 

روی این اصل : نوشته اند : به معنی «بدین جهت ، از این رو » غلط است و هیچ سابقه استعمالی در متون معتبر فارسی و هیچ مبنای موجّهی ندارد و از استعمال آن باید پرهیز کرد.

* مشخص نیست که تفاوت اساسی این تعبیر کمابیش رایج با تعبیر پذیرفته شده « بر این اساس » که مکرر در غلط ننویسیم نیز به کار رفته  چیست؟ هر دلیلی که در مورد بر این اساس اقامه شود ، احتمالا  در باب روی این اصل هم قابل اقامه است ، چون این دو مترادف هستند.

 ماهیانه/ ماهانه: نوشته اند: صفت یا قید ماهیانه امروزه کمتر به کار می رود و چه بسا به نظر نویسندگان معاصر غلط بیاید ، اما...نباید آن را غلط پنداشت...بر اساس یک قاعده کلی ، کلماتی را که در جمع "ان" می گیرند با افزودن "ه" غیرملفوظ ...به پایان "ان" می توان تبدیل به صفت و قید کرد، مانند مرد > مردان > مردانه....صفت یا قید ماهیانه نیز از ماهیان گرفته شده است. ماهیان به منزلهّ جمع ماه امروزه نامستعمل است ، ولی در متون قدیم به کار رفته است...

* توضیحات جناب نجفی درست است، اما برای روشن تر شدن وجه اشتقاق کلمه ماهیان - به عنوان جمع ماه - باید یادآوری کنیم که این کلمه در اصل پهلوی خود "ماهیکان" بوده است ، درست مثل سال که در اصل سالیکان بوده و در ذیل مبحث سالیانه به آن اشاره کردیم. 

نفّاخ: نوشته اند: امروزه در فارسی نفاخ را به معنای «نفخ آور» به کار می برند. این معنی از ساخته های فارسی زبانان است.

* شواهد متعددی از آثار عربی ، بویژه در میان آثار طبی قدیم می توان نشان داد که این کلمه را در  معنای مزبور  به کار برده اند. به عنوان مثال در نهایه الارب فی فنون الادب ، نوشته احمدبن عبدالوهاب نویری ، از مولفان قرن هشتم مصر در مورد تره آمده است: " و الکرّاث کلّه نفّاخ ...".

وقایع : نوشته اند : این کلمه در عربی جمع وقیعه به معنای « بدگویی در پشت سر کسی» است، اما در فارسی از قدیم آن را به منزله جمع واقعه به کار برده اند و اشکالی ندارد...

* در عربی نیز وقائع را به منزله جمع واقعه فراوان به کار برده اند. به عنوان یک نمونه، ابن معتز در بیتی مشهور گفته است:

 قالت کبرتَ و شبتَ ، قلتُ لها
هذا غبارُ وقائع ِ الدّهر

که ترجمه اش می شود:

گفتا که پیر گشتی و مویت سپید گشت
گفتم غبار حادثه های زمانه است!

* اساسا در مورد برخی تعبیرات که در غلط ننویسیم  به عنوان برساخته فارسی زبانان و فاقد سابقه استعمال در عربی از آنها یاد شده ، درنگها و تردیدهایی وجود دارد که ما برای رعایت اختصار به آنها نپرداختیم. از آن جمله است واژه ممهور - به معنی مهر شده - و چند واژه دیگر.مولف محترم می باید در چاپهای بعدی با مراجعه به فرهنگهای معتبر و آثار کهن و جدید عربی ، ادعاهای خود را در این زمینه با دقت بیشتری همراه سازند.

+ شنبه 28 بهمن1385 محمدرضا ترکی |

 

طوفان: نوشته اند : طوفان کلمه عربی ( ظاهرا از اصل یونانی) و به معنای "باد و باران بسیار شدید" است.

* طوفان در عربی همه مصائب و بلایا - از سیلاب و تندباد و بیماریهای فراگیر و حتی ظلمت و تاریکی فراوان - را شامل می شود. در متون فارسی هم از طغیان چهار عنصر با عنوان طوفان یاد شده ، مثلا خاقانی از طوفان آبی و طوفان بادی سخن می گوید:

دفع این طوفان بادی را سبب
دولت شاه اخستان دانسته اند

اگر عالم خاک طوفان بگیرد
دل تشنه الاّ سرابی نبیند

غیر قابل احتراز: نوشته اند: این ترکیب و مرادف آن غیر قابل اجتناب ترکیب زشت و مضحکی است...

* علت زشتی و مضحک بودن این تعبیرات رایج دانسته نشد. توضیح بیشتر در ذیل قابل و غیر قابل خواهد آمد.

فتوحات : نوشته اند: فتوح جمع فتح است و ظاهرا نیاز به جمع مجدد ندارد، ولی گاهی آن را دوباره جمع می بندند و فتوحات می گویند. بعضی از ادبا فتوحات را غلط می دانند...

* فتوحات که در عربی و فارسی رواج فراوان دارد و نام اثر مشهور و بزرگ ابن عربی نیز هست ، جمع مصدر فتوح - به معنی گشایش - است ، نه جمع الجمع کلمه فتح! فتوح در فرهنگ صوفیه بر نذوراتی که به اهل خانقاه می رسیده نیز اطلاق می شده است. حافظ سروده است:

نذر و فتوح صومعه در وجه می نهیم
دلق ریا به آب خرابات برکشیم

فجیع: نوشته اند: این کلمه در عربی به کار نرفته است و فارسی زبانان آن را ظاهرا از روی کلمه فجیعه به معنای"مصیبت ، بلای بزرگ" ساخته اند.

* به گواهی فرهنگهای معتبر و در دسترس عربی ، مثل لسان العرب ، این واژه در عربی کاربرد دارد . شواهدی نیز در نظم و نثر عربی از استعمال آن می توان نشان داد.

قابل ، غیر قابل: مولف محترم تركيباتي را كه با قابل و غير قابل ساخته مي شوند ، مثل قابل تحمل و غير قابل تحمل  گرته برداری از برخی تعبیرات فرنگی می دانند و می نویسند: این نوع ترکیب بندی بی آنکه غلط باشد ، در متون معتبر زبان فارسی به کار نرفته است و بهتر است از استعمال آن که منافی زیبایی و ایجاز کلام است خودداری شود.  

* قابل و غیر قابل...در عربی قدیم و جدید ، رواج دارد . در متون فارسی هم قابل چیزی بودن و نبودن فراوان به کار رفته است. کلیم کاشانی می گوید:

اوضاع عمر قابل دیدن دو بار نیست
رو پس نکرد هر که از این خاکدان گذشت

به نظر می رسد که به قیاس قابل دیدن ، می توان غیر قابل دیدن را نیز پذیرفت. ظاهرا کاربرد این ترکیبات منافات زیادی با ایجاز و زیبایی کلام ندارد و نباید وسواس بیش از حد در این زمینه نشان داد.

قدیم/ قدیمی: نوشته اند : کلمه قدیم در عربی صفت است و طبعا نیازی به "ای"[i]صفت ساز ندارد. با این همه ، امروزه در فارسی میان معنای این دو کلمه فرق می گذارند...

* کاربرد قدیمی در فارسی، امروزی نیست و در متون کهن هم آمده است. خاقانی می گوید:

کینه عدل تو هست در دل فتنه مدام
هست قدیمی بلی کینه گرگ و شبان

هنوز ادامه دارد...

+ چهارشنبه 18 بهمن1385 محمدرضا ترکی |

 

حالا: نوشته اند : این کلمه از ساخته های فارسی زبانان در دوران متاخر است. در قدیم به جای آن حالی و حالیا می گفته اند...امروزه حالی و حالیا منسوخ شده است و به جای آنها حالا می گویند و اشکالی ندارد.

* منظور استاد از "دوران متاخر" آشکار نیست. تا آنجا که می دانیم حالا از اوایل دوره صفویه در متون نثر رواج داشته است.در این بیت سعدی نیز ، حسب  نسخ معتبر ، از جمله چاپهای مرحوم فروغی و مرحوم دکتر یوسفی آمده است:

امروز حالا غرقه ام تا با کناری اوفتم
آنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را

خلاص/ خلاصی: نوشته اند:خلاص در عربی به معنی "رهایی" است و در متون معتبر فارسی نیز به همین معنی و در مقام اسم به کار رفته است ... بنابر این نیازی نیست که "ی" بر آن بیفزاییم و خلاصی بگوییم...در فارسی فصیح بهتر است که از استعمال خلاصی با "ی" مصدری پرهیز شود.

* در متون معتبر، گاه به شواهدی از کاربرد این کلمه برمی خوریم که به سختی می توان یاء آنها را یاء نکره خواند. دست کم به دو شیوه نکره و مصدری می توان آنها را قرائت کرد. از جمله مجیر بیلقانی و عراقی سروده اند:

از این خراس خلاصی اگر بیافتمی
رسیدمی به مقام علا مسیح آسا

از خودیّ خودم خلاصی ده
کز خودم زخم هست ، مرهم نیست

سالیان: نوشته اند : این کلمه جمع سال است و نه جمع سالی که نامستعمل است(مگر اینکه سالی را طبق نظر عده ای از محققان مرکب از سال+ "ی" وحدت و به معنی "یک سال" بگیریم).بعضی سالیان را غلط می پندارند ، اما این کلمه در متون معتبر فارسی به کار رفته است و غلط نیست...

*  اصل این کلمه در زبان پهلوی "سالیکان" است که به صورت سالیان به دری و فارسی امروز رسیده است. علی القاعده "سالی"  برای سهولت در تلفظ به سال مبدل شده است. بر اساس یک قاعده زبانی که می گوید: "جمع بستن کلمات ، آنها را به حالت نخستین خود بر می گرداند" ، "یاء" فراموش شده سالی  بار دیگر در سالیان نمود یافته است. نظیر این حالت را در کلماتی چون "نیاکان"- جمع نیا  [= نیاک]- نیز می توان دید.

سلاح/ صلاح: نوشته اند:هر دو کلمه در تداول فارسی زبانان به فتح اول تلفظ می شود، ولی برای تمیز آنها از یکدیگر بهتر است که مانند اصل عربی سِلاح به کسر اول و صَلاح به فتح اول تلفظ شود.

* تصور می کنم که استاد محترم تلفظ ناحیه خاصی ـمثلا زادگاهشان- را مد نظر دارند.  قضاوت را به اهل زبان واگذار می کنیم.

شعر سفید/ شعر آزاد: نوشته اند: شعری که در آن اصول سنتی عروض رعایت نشده و به اصطلاح بی وزن و قافیه گاهی به غلط شعر سفید نامیده می شود....به جای شعر سفید بهتر است شعر آزاد گفته شود.

* اصطلاحات شعر سپید و آزاد در ادبیات امروز  تعبیرات جا افتاده و متفاوتی هستند ، لذا نمی توان آنها را جایگزین یکدیگر کرد.

شکیل: نوشته اند: این کلمه در عربی به "کف آمیخته با خون که بر اثر فشار لگام در دهان ستور پدید می آید " اطلاق می شود، اما در فارسی در دوره متاخر ، آن را به به معنی " خوشگل" یا "خوش اندام" به کار می برند. در فارسی فصیح بهتر است که از استعمال این کلمه به این معنی خودداری شود.

* یکی از معانی " شکل " در فارسی چهره و قیافه است. می گویند: فلانی بدشکل است و از این قبیل...بنابراین ساخت واژه شکیل از جهت قاعده و تداول بی اشکال به نظر می رسد.

ادامه دارد...

+ شنبه 14 بهمن1385 محمدرضا ترکی |

 

تصادف/ تصادم: نوشته اند : تصادف به معنی "به هم خوردن" و "با هم رو به رو شدن بر حسب اتفاق " است و تصادم یعنی" به هم کوفته شدن" و "به سختی به هم خوردن". در گفتگوی روزمرّه و در انشای اداری غالبا تصادف را به جای تصادم به کار می برند و مثلا می گویند: "اتومبیل به درخت تصادف کرد" حال آنکه باید بگویند:"....تصادم کرد."

* تصادف علاوه برآنچه فرموده اند به معنی اتفاق و پیشامد نیز هست [ فرهنگ معین ، ذیل واژه ]، بنابر این کاربرد آن به معنی سانحه و اتفاق پیش بینی نشده رانندگی کاملا درست و بی اشکال به نظر می رسد.ضمن اینکه چنین کاربردی در عرف مردم به شکلی پذیرفته شده که خلاف آن را غلط می شمارند.به عنوان نمونه این جانب چند سال پیش، محض امتحان ، در متن گفتار تعدادی از گویندگان رادیو به جای واژه تصادف کلمه تصادم را قید کردم که همه آنها این کلمه را خطای مسلم نویسنده تلقی کردند و آن را از پیش خود به تصادف تغییر دادند! 

چنانکه/ چنانچه: نوشته اند: در متون قدیم فارسی، به جای اگر چنانچه معمولا اگر چنانکه به کار رفته است....از این رو بعضی از فضلا ، از جمله محمد قزوینی...معتقدند که اگر چنانچه در دوران متاخر ساخته شده است و قدمت چندانی ندارد. با این حال در متنی متعلق به آخر قرن پنجم هجری، اگر بتوان به صحت نسخه اطمینان کرد، این ترکیب به کار رفته است:" اگر چنانچه پسندیده است...(مکاتیب فارسی غزّالی،۵) و ...

* در تایید نظر استاد نجفی باید عرض کنیم که علاوه بر مکاتیب غزّالی در تاریخ بیهقی هم آمده است: " اگر چنانچه این شغل مرا بباید کرد، من شرایط این شغل را در خواهم بتمامی..."

حرّاف : نوشته اند:  از ساخته های فارسی زبانان در قرن اخیر است.

* مولانا بیدل دهلوی، (متوفی ۱۱۳۳ ه ق) سروده است:

از عدم می جوشد این افسانه های ما و من
گر به معنی وارسی جز خامشی حرّاف نیست

 خجالت/ خجلت: نوشته اند : در عربی خجالت و خجلت نیامده است.

* عربها هم مثل بقیه فرزندان آدم(ََع) خجالت سرشان می شود و شاعران عرب احیانا این واژه را به کار هم برده اند! به عنوان مثال شاعری گفته است:

فانی خجول منک اقوی خجالة
و فی اضلعی من شدة الشوق واجب
 

خجول: نوشته اند : از لغات مجعول است و در عربی به کار نرفته است.

علاوه بر بیت پیشین که واژه خجول را نیز در برداشت ، در بیت دیگری آمده است :

و للفجر بحر خاضه اللیل فاعتلت
شوی ادهم الظلماء منه خجول

به هر حال علی رغم کم استعمال بودن واژه های خجول و خجالت در عربی ، به دشواری می توان آنها را مجعول شمرد.

دراز نویسی : نویسنده محترم در ذیل این عنوان ، با آوردن جدولی از تعبیرات طولانی مثل ابتیاع کردن به جای خریدن / اطلاع حاصل کردن به جای اطلاع یافتن/ به رشته تحریر کشیدن به جای نوشتن و ...توصیه فرموده اند که در فارسی فصیح بهتر است از استعمال آنها خودداری شود و تعبیرات کوتاه تر را به کار ببرند.

* باید توجه داشت که در عرف، معمولا تعبیرات طولانی تر محترمانه تر به نظر می رسند ، مثلا ما ترجیح می دهیم مطلبی را به استحضار استاد برسانیم تا به او خبر بدهیم  یا از مهمانانمان خواهش می کنیم تا در جایی حضور به هم برسانند و خیلی ساده از آنها نمی خواهیم بیایند  یا در مورد مرگ اشخاص محترم تعبیرات طولانی ، مثل رخ در نقاب خاک کشیدن و ارتحال و  ...را به کار می بریم و هیچ وقت نمی گوییم : فلانی مرد!  لذا در اجرای این توصیه درست کتاب  غلط ننویسیم این ملاحظه بلاغی را هم باید مدّ نظر داشت. من ویراستارهایی را می شناسم که به طور ماشینی همه تعبیرات طولانی را از دم به کوتاه ترین شکل ممکن تغییر می دهند! 

درب: نوشته اند: کلمه درب عربی را نباید به جای واژه  در فارسی به کار برد.درب به معنای " دروازه شهر و قلعه" است...بنابر این "درب اصلی دانشگاه " غلط است.

درب در عربی به معنی در بزرگ است[المنجد و...ذیل واژه] لذا با توجه به رواج این واژه در زبان فارسی کاربرد آن در مورد درهای بزرگ ، مثل در اصلی دانشگاه و ...بی اشکال به نظر می رسد. البته استعمال این کلمه در مورد در شیشه و قوطی و امثال آن ظاهرا درست نیست.

حوصله کنید هنوز ادامه دارد!

+ یکشنبه 1 بهمن1385 محمدرضا ترکی |

 

امّی: در مورد این واژه نوشته اند: بر وزن "سنّی"و به معنی ناتوان از خواندن و نوشتن...بعضی این کلمه را به صورت عمی می نویسند و غلط است.

* فرهنگ دشواریهای زبان فارسی جای غلط های فاحش و بدیهی و کم رواجی مثل عمی نیست. آدم باید خیلی امی ، بلکه  بی سوات (!) باشد که امی را عمی بنویسد. بهتر بود به غلط های شایع تر که بحمدالله ! کم نیستند توجه می شد.  

بها دادن: نوشته اند: بها دادن در فارسی هرگز به معنی "اهمیت دادن" نبوده است. جمله هایی مانند :" ما به تکامل تاریخی بشر بها می دهیم" و ...که این روزها فراوان شنیده می شود تقریبا بی معنی است.در سالهای اخیر ترکیبات غلط دیگری نیز از روی بها دادن ساخته اند ، مانند: پر بها دادن و کم بها دادن. مثلا می گویند : "هنرمندان به ابداع و ابتکار پر بها می دهند."

* بها دادن به معنی اهمیت دادن در آثار قدما دیده شده و نمی تواند بی معنی باشد. در فرهنگ مصطلحات الشعرا (تالیف در حدود ۱۱۴۹ ه ق )تعبیر به چیزی بها دادن ، در معنی قدر و مقدار گذاشتن ثبت شده و در ذیل آن به ابیات دو تن از شاعران آن روزگار یعنی مومن استرآبادی و سعید اشرف اشاره رفته است:

پُر بهایی مده به مهر رقیب
قیمت طاعت ریا معلوم

چنان در آدمیت بود استاد
که بر چیزی بهای خود نمی داد

بی تفاوت: نویسنده گرامی  استعمال بی تفاوت به معنی بی اعتنا و بی علاقه و بی توجه و لاقید و...را غلط می دانند و عقیده دارند که این تعبیر ، بر اثر گرته برداری از اصطلاحات فرانسوی و انگلیسی  در نیم قرن اخیر کم و بیش در رسانه ها متداول شده است.

* اصل سخن مولف محترم درست است ، اما باید توجه داشت که بی تفاوت به همین معنی در شعر و نثر قدما نیز سابقه دارد. محتشم کاشانی سروده است:

تفاوتها شدی در عزّت و بی عزّتی پیدا
اگر آن بی تفاوت، یار از اغیار دانستی

و در منثورات همین شاعر آمده است:"دگر باره از این بی تفاوتی و ناپروایی که نسبت به حال سابق او تفاوت بی نهایت داشت، ..." 

پزشک: نوشته اند: این واژه با "ک" نوشته می شود و نه "گ". غالبا آن را به صورت پزشگ می نویسند و غلط است.

* خوب است عزیزان خواننده خودشان در مورد این فقره قضاوت کنند. ما که کمتر دیده ایم حتی افراد کم سواد پزشک را پزشگ و زرشک را زرشگ بنویسند![مولف محترم نظیر  این مورد را در باره  زرشک و کلماتی مثل  اشک هم متذکر شده اند.]

تقدیر: مولف گرامی در این بخش ،ضمن برشمردن معانی قاموسی تقدیر از قبیل "اندازه گرفتن" و "سرنوشت و قضا و قدر" یادآور شده اند که تقدیر در عربی یا فارسی مطلقا به معنی "قدردانی"به کار نرفته است و بنابر این استعمال تقدیر کردن به جای قدردانی کردن صحیح نیست...

* اما ما چه کار کنیم که با چشم خودمان دیده ایم در بالای یک لوح تقدیر که از طرف دربار سعودی صادر شده بود با خط خوش  جلی نوشته بودند: "لوحة تقدیریة"! به هر حال ما که نباید از خادم الحرمین الشریفین عرب تر باشیم!

+ پنجشنبه 28 دی1385 محمدرضا ترکی |

 

کتاب ارزشمند غلط ننویسیم از زمان انتشار (۱۳۶۶) تا کنون ، مورد توجه اهل فضل و بویژه اصحاب ویرایش قرار گرفته و تا به حال ضمن چاپهای متعدد ، نسخه های پرشماری - در حدود دهها هزار جلد - از آن به فروش رسیده است. غلط ننویسیم از همان آغاز با نقدهای متعددی روبه رو شد و شمار زیادی از زبان شناسان و ادیبان روزگار بر آن حاشیه و تعلیقه نوشتند.این کتاب ، اینک با گذشت نزدیک به دو دهه از انتشار آن ، همچنان یک اثر بالینی برای ویراستاران و نویسندگان به شمار می آید و هیچ ویراستاری نیست که از آن بی نیاز باشد.غلط ننویسیم، کمابیش یک متن آموزشی نیز محسوب می شود و کم نیستند استادانی که آن را به عنوان یک متن درسی به شاگردان خویش معرفی می کنند.

ویژگیهایی که به عرض رسید ، در کنار تحولاتی که در طی دو دهه در زبان فارسی رخ داده ، اقتضا می کند که مولف محترم ، جناب استاد ابوالحسن نجفی ، بار دیگر به چشم تامل در این اثر ارزشمند خویش بنگرند و چاپهای بعدی را با تجدید نظرهای تازه ای به بازار عرضه کنند. آنچه در پی می آید ، تاملاتی است در باب برخی از بخشهای کتاب که می تواند از جنس بلفضولیهای یک دانشجوی ساده ادبیات تلقی شود و هیچ نصیبی از صحت نداشته باشد.

آباد/آبادان: این دو واژه را همگون و دارای هویت دستوری یکسان دانسته اند و عقیده دارند که به عنوان صفت می توان آنها را ، چه در معنای حقیقی و چه به معنای مجازی ، به جای یکدیگر به کار برد.

* طبق قاعده بلاغی "کثرة المبانی تدلّ علی کثرة المعانی" واژه هایی که طولانی ترند ، معنا را با مبالغه بیشتری می رسانند. لذا "آبادان" دلالت بیشتری بر آبادی دارد و به عنوان مثال یک ده معمولی را می توان آباد خواند ولی به راحتی نمی توان آن را آبادان گفت.

آبدیده/ آبداده: معتقدند که ترکیب" فولاد آبدیده" که مجازا به معنی " در کوره حوادث پرورده و ورزیده" به کار رفته ، در سالهای اخیر ، ظاهرا پس از انتشار کتابی با عنوان چگونه فولاد آبدیده شد رایج شده و غلط است و در فارسی فصیح بهتر است که به جای آن فولاد آبداده یا فولاد آبدار گفته شود.

*منظور استاد از "سالهای اخیر" آشکار نیست. کتابی که نام برده اند اثری است در زمینه حوادث انقلاب روسیه که تاریخ چاپ نخست آن در ایران معلوم نیست ، اما چاپهای بعدی آن، پس از سال ۵۷ صورت گرفته است. با این همه، این تعبیر- دست کم - از اوایل دهه چهل رسما وارد زبان شعر و ادبیات شده و سیاوش کسرایی در شعری که در سال ۱۳۴۱ منتشر کرده سروده است:" بر شعله ها نهاد و تنم آبدیده کرد". قطعا اگر این تعبیر از سالها قبل در عرف و زبان رواج نیافته بود ، کسرایی آن را در شعر خود به کار نمی برد.

آزاد/ آزاده: نوشته اند: این دو واژه همگون اند و در جمله ارزش یکسان دارند و به عنوان صفت می توانند جانشین یکدیگر شوند.

* نمی دانم با این حساب به جای تعبیر "بازار آزاد" می توان تعبیر "بازار آزاده" را به کار برد یا نه؟! 

اسلحه:نوشته اند : این کلمه جمع است...و گاهی آن را به "ها" جمع بسته اند. چون اسلحه ها امروز کم و بیش در تداول به کار می رود نمی توان آن را مردود دانست. با این همه بهتر است که به جای آن سلاحها گفته شود.

*نکته ای که فرموده اند قابل قبول به نظر می رسد ، ولی معلوم نیست چرا در دو صفحه بعد در مورد تعبیر "اشعه ها" حکم صریح به نادرستی آن داده اند و به جای آن شعاعها یا پرتوها را توصیه کرده اند؟ مگر این دو واژه چه فرقی با هم دارند!؟

امّا: بر آن اند که این حرف ربط ، مانند دیگر حروف ربط باید در آغاز جمله بیاید ، لذا عبارت :" او زودتر از وقت به مدرسه آمد ، در  ِ مدرسه امّا هنوز بسته بود."را خلاف سنت زبان فارسی دانسته اند که باید از آن احتراز کرد و گفت:"...امّا در  ِ مدرسه بسته بود". به عقیده ایشان این نحو کاربرد امّا تخم لقّی است که شاملو، بر اساس ضرورت شعری در دهان مردم شکسته است. آنجا که می گوید:" من امّا هیچ کس را در شبی تاریک و طوفانی نکشته ام/ من امّا راه بر مرد رباخواری نبسته ام/ من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام"

*فارغ از اینکه این نحوه کاربرد امّا در شعر نیما هم پیشینه دارد و احتمالا شاملو به تقلید از نیما آن را آورده است ، باید عرض کنیم که این شیوه در زبان فارسی سابقه ای طولانی دارد. محتشم کاشانی چند قرن پیش سروده است:

دل امّا داستانی گوش می کرد
که از کیفیتم مدهوش می کرد


علاوه بر این برخی از شاعران قدیم امّا را در ردیف شعر خود آورده اند که اگر حمل بر ضرورت شعری نشود ، یادآور همین کاربرد است. رفیق اصفهانی ، از شاعران عصر صفوی ، سروده است:

به درد دوری و داغ جدایی چند گه خواهم
شکیب و صبر گیرم پیش ، کو صبر و شکیب امّا...

ادامه دارد...

+ شنبه 23 دی1385 محمدرضا ترکی |

 

مجموعه تلویزیونی باغ مظفر که قبلا بنا بود به نام عصر قجر پخش شود ، از همین اول کار و با شکل و شمایل و تیتراژ خود نشان می دهد که آمده است تا با مضحکه کردن دوران قاجار و نمادهای آن، بینندگان خود را به خنده وادارد و چه بسا بتواند در این کار موفق نیز بشود، چرا که مردم در سالهای اخیر به دیدن این قبیل طنزهای تاریخی عادت کرده اند و در نظر اکثر آنها پادشاهان و رجال قاجار مشتی ابله مسخره بوده اند و چه بسا عصر قجر برای بسیاری از آنان مترادف با عصر حجر یا چیزی در همین حدود باشد! 

دامنه این نگاه در برنامه های تلویزیون گاه از دوران قاجارها نیز فراتر می رود و دامان سلسله صفویه را هم می گیرد( به عنوان مثال مجموعه پرخرج ملاصدرا را به خاطر بیاورید و سیمای بلاهت آمیزی که از شاه عباس ترسیم کرده بود!).از نظر برنامه سازان رسانه ملی روزگار قاجار و پیش از آن، دوران رکود و جهالت و نکبت ایران بوده و جز سیاهی و تباهی حاصلی نداشته است و از این رو رجال آن روزگار شایسته هر گونه ریشخند و مضحکه هستند!

اما آیا با نگاه علمی و عالمانه نیز همین گونه است؟ واقعیت آن است که دوران صفویه - در یک نگاه کلی - از افتخار آمیزترین- و شاید پرشکوه ترین - روزگارانی است که بر ایران گذشته است. در این دوران بود که با رسمیت یافتن تشیع پایه های وحدت ملی و هویت امروز ایران استحکام یافت. این دوران - علی رغم ادعاهایی که شده و می شود- از لحاظ ادبی و فرهنگی نیز بسیار درخشان و چشمگیر است.

 دوران طولانی و پرفراز و نشیب قاجار نیز در تاریخ ایران دوران سرنوشت ساز و بسیار مهمی است.این دوره ، بویژه از لحاظ ادبی و فرهنگی و خلق آثار قابل قبول در زمینه های مختلف هنری دوران قابل تاملی به شمار می آید.به عنوان نمونه ناصرالدین شاه در میان شاهان قاجاریه  شاعر و هنرمندی خوش ذوق و نویسنده ای توانا و صاحب سبک است.این دوره را بی شک باید دوره طلایی موسیقی ایران به شمار آورد ، به گونه ای که با حذف موسیقی این دوره عملا چیزی برای موسیقی به اصطلاح سنتی کشور ما باقی نمی ماند.در این روزگار بود که مطبوعات شکل گرفتند و هنرهایی چون سینما و عکاسی به ایران وارد شدند و.... 

بر این اساس تاریخ صفویه و قاجاریه نیازمند بازنگری جدی و منصفانه است. بدیهی است که این سخن را نباید به معنی تطهیر کلی این سلسله ها و نادیده گرفتن ستمگریها و ضعفهای آنان- بویژه در سالهای پایانی- تلقی کرد.

از خاورشناسان بیگانه توقعی نیست. طبیعی است که آنها از صفویها به خاطر رسمیت بخشیدن به تشیع و نبردهای ضد استعماری آنها عصبانی باشند و تصویری سیاه از روزگار نوادگان( به قول مهران مدیری نوّادگان!) شیخ صفی ارائه کنند. از منورالفکرهای مشروطه نیز نباید توقع بی جا داشت. عجیب نیست که آنها نیز - به دلیل منافع سیاسی خاص - روایت مبالغه آمیز و تحریف شده ای را از دوران قاجار  بر سر زبانها بیندازند. طبعا تبلیغاتچی های پهلوی هم به خود حق می داده اند به خاطر توجیه یک حاکمیت استبدادی ، سیمایی غیرتاریخی از حکومت قبلی به تصویر بکشند ، اما چیزی که با هیچ منطق و معیاری جور در نمی آید، این نکته است که چرا سیمای جمهوری اسلامی کمر به ضایع کردن دوران صفویه و قاجار بسته است؟!

 به راستی رسانه ملی چه نفعی از ریشخند کردن فرهنگ و رجال این دوره ها می برد؟ و آیا اساسا برنامه سازان سیما با ساختن برنامه های متعدد و پرخرج در این زمینه ، هدف تعریف شده و مشخصی را دنبال می کنند یا فقط به سرگرم کردن مردم می اندیشند!؟ 

+ پنجشنبه 16 آذر1385 محمدرضا ترکی |

 

دلایل قوی باید و معنوی...!

آقای  پورپیرار برای رفع ابهامات و سوالات پدید آمده در ذهن دوستانشان ، پاسخ تازه ای به نوشتهّ این جانب  -چاپ شده در شماره شهریور ماه خردنامه همشهری - مرقوم فرموده اند که در صورت علاقه ، متن آن را در وبلاگ حق و صبر می توانید مطالعه بفرمایید. اما چند نکته اشاره وار در پاسخ به ایشان:


۱.گذشته از بیانات خطابه وار مقدماتی و برخی مطالب تکراری دیگر در متن نوشته که حتما برای مریدان ایشان  نیز ملال انگیز شده است ، متاسفانه در نوشته تازه هم هیچ پاسخ یا توضیح تازه ای - در ارتباط با پرسشها و اشکالاتی که بنده طرح کرده بودم - دیده نمی شود . ایشان هنوز ترجیح می دهند کلیات ابوالبقا را در شرح حادثه پوریم تقریر کنند و  از متن به حاشیه بروند و فرار به جلو را ادامه بدهند! انتظار می رفت برای رضای خاطر مریدان هم شده به گونه ای دیگر رفتار می فرمودند.

۲. آقای پورپیرار در بند پایانی جوابیه اشان "اثبات ساختگی بودن سلمان" را به یک "نشست ملی" حواله کرده اند!! و مطالبی هم در باره تاسیس " یک کارگاه سفالگری اتوماتیک و متخصص در ساخت کوزه" ! فرموده اند که چون از جهت اشتغال زایی می تواند مفید باشد ، هیچ مخالفتی با  آن نداریم! اما تصور نمی کنیم پاسخ گفتن به یک نقد دو صفحه ای و یک پاسخ یک ستونی نیازمند سمینار در سطح ملی و این همه صرف هزینه و وقت و حاشیه رویی های تکلف آمیز باشد!

۳. از دلایلی که آقای پورپیرار در رد حرفهای من آورده اند"استناد به شعر" است! من اگر در باب کیفیت معجزات پیامبر و نحوه برخورد خردمندانی چون سلمان به بیتی از یکی از حکیمان گذشته استناد کرده ام ، به خاطر ایجاز بوده است و گرنه اهل علم و اطلاع می دانند که این بحث به صورت مستوفا در آثار کلامی  همراه با استدلال کافی آمده است. به عنوان مثال ، آقای پورپیرار دربین کتابهای ساده  علم کلام که به فارسی هم نوشته شده می توانند به النظامیه فی مذهب الامامیه مراجعه کنند.

۴.آقای پورپیرار با تحریف مغالطه آمیز مفهوم عبارت من در باب کلمه "جنبنده"و  با یک شوخی بی ربط دیگر در باب عمر ۱۲۰۰ساله سلمان ، قصد آن دارند که دو ابهام مطرح شده در بند ۵ جوابیه این جانب را زیر سبیلی بی جواب بگذارند . خوانندگان گرامی یک بار دیگر بند ۵ پاسخ بنده و اظهارات تازه آقای پورپیرار را مطالعه و مقایسه کنند و قضاوت بفرمایند که چه کسی اهل "بند کردن ناشیانه به لفظ" است! 

۵.متاسفانه بیان مطالبی از این دست که " صحت ادعاهای موجود ، از سقیفه تا غیبت، تا زمانی به صورت تاریخی مسلم می شود که پیشاپیش تکلیف پوریم را معلوم کنیم" مشکلی از آقای پورپیرار حل نمی کند و  گرهی از ابهامات موجود در اثار ایشان در مورد سلمان فارسی  نمی گشاید. آقای پورپیرار با این ادعاها و مجمل گوییها تنها بر بدهکاری خودشان در پیشگاه حقیقت و تاریخ می افزایند . از این پس هر دانشجوی ساده تاریخ حق دارد گریبان ایشان را بگیرد و مطالبه برهان کند. علاوه بر اینکه تاریخ تشیع - برخلاف پندار ناصواب ایشان - از سقیفه شروع نمی شود و آقای پورپیرار اگر می خواهند تاریخ و موجودیت تشیع را زیر سوال ببرند باید از روزگار حیات پیامبر (ص) که جمع دوستان علی(ع) -کسانی چون ابوذر و سلمان و مقداد- شکل گرفت آغاز کنند!

۶. تشیع یک مکتب منسجم و گسترده فرهنگی با یک کتابخانه عظیم از آثار اندیشه و دانش است. آثاری که بنده و آقای پورپیرار از روخوانی ساده بسیاری از آنها عاجزیم!! چنین تفکری را می توان پذیرفت یا نپذیرفت ، می توان آن را از لحاظ تاریخی و کلامی و فقهی و حقوقی و ... به نقد کشید ، اما نمی توان آن را برساخته  این و آن دانست ،  چرا که جنس این تفکر چنین برخوردی را برنمی تابد."ما کان حدیثا یفتری ولکن تصدیق الذی بین یدیه"[یوسف:۱۱۱]
 به خلاف توهم آقای پورپیرار، نه برای دفاع از چنین اندیشه ای  نیازی به " شاخ و شانه کشیدن و استمدادهای زیر جلی و فرصت طلبانه " هست  ، و نه حتی در برابر این دستگاه عظیم فکری ، کفر و ایمان امثال بنده و آقای پورپیرار محلی از اعراب دارد :

بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهد همچو تویی یا که فسق همچو منی!

 ما هم از آنها نیستیم که بخواهیم با زبان تکفیر و تفسیق با کسی سخن بگوییم و یا  برای اسکات مخالفانمان - گرچه مخالفتی هم از لحاظ شخصی در بین نیست- به قول معروف از دین استفاده ابزاری کنیم. چرا که گوهر دین را گرامی تر و گرانبهاتر  از آن می دانیم که برای گذران امور دنیوی یا غلبه در یک بحث ساده آن را خرج نماییم.... هیچ آدم عاقلی در پاسخ به پاچه گیری دیگران ،  الماس کوه نور  را به طرف آنان پرتاب نمی کند!

امیدوارم این پاسخ ، آخرین مجادله قلمی من با جناب آقای ناصر پورپیرار باشد. 

+ پنجشنبه 9 شهریور1385 محمدرضا ترکی |

 

 

 

 

دوستانی که مطالب این وبلاگ را دنبال می کنند ، در چند پست قبل( یکشنبه ۸ مرداد) نقدی را بر برخی سخنان و ادعاهای آقای ناصر پورپیرار خواندند با عنوان : "باطل است آنچه مدعی گوید!" اینک جوابیهّ ایشان و پاسخ نویسنده به آن را در اینجا می توانید مطالعه بفرمایید. این مطلب عینا از نشریهّ خردنامه همشهری (شمارهّ شهریور ۸۵) نقل می شود:

 

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید:


ادامه مطلب
+ یکشنبه 5 شهریور1385 محمدرضا ترکی |

 

 باطل است
آنچه مدّعی گوید...

سلمان فارسي از شخصيت هاي بحث انگيز و چند بعدي تاريخ اسلام و ايران است. قاطبه مسلمانان، از شيعه و سني، او را به عنوان يكي از اصحاب بلندمرتبه پيامبر (ص) و علي (ع) مي ستايند. او در منظومه فكري فرق و مذاهب اسلامي جايگاه ويژه اي دارد و سني و امامي و اسماعيلي و زيدي و اهل حق و اصحاب تصوف و فتوت، هريك به فراخور جهان بيني خود، تصويري از او ارائه كرده اند. اين تصوير اگرچه گاه اغراق  آميز يا غير واقعي است، اما همواره با حرمت و تقدس همراه است. در متون ادب فارسي كه آيينه تمام نماي فرهنگ ايراني است، سلمان در هيئت انساني حق جو، عارفي وارسته، زاهدي سجاده نشين، حاكمي عادل و حكيمي فرزانه رخ نموده است. سنايي مي فرمايد:

از اين مشتي رياست جوي رعنا هيچ نگشايد
مسلماني ز سلمان جوي و درد دين ز بودردا

سلمان فارسي، مثل همه شخصيت هاي موثر تاريخي، دشمناني دارد. واقعيت و ماهيت سلمان، همواره كساني را به ستيزه با وي برانگيخته است. در روزگار ما باستان پرستان ايراني، كه از عمق حوادث و وقايع تاريخي بي خبرند، به جاي آن كه علل سقوط ساسانيان را در واقعيات عيني جست وجو كنند، گناه سقوط اين سلسله و غلبه اعراب را يكسره به گردن سلمان مي گذراند و سيل دشنام ها را از طريق نوشته ها و رسانه هاي خودشان به طرف اين فرزند ايران و اسلام سرازير كرده اند!
ناصبي ها و سلفي ها و روشنفكران عرب طرفدار بني اميه، كه روزگار آل اميه و مروان را اوج درخشش اقبال قوم عرب مي دانند، نيز نظر خوشي به سلمان به عنوان يكي از بزرگان شيعه و يكي از اركان فرهنگ ايراني ندارند. سلمان در ميان مستشرقان نيز دشمنان آشكاري دارد، از جمله هرو ویتز و كليمان هوار رسما واقعيت تاريخي او را انكار كرده اند. آقاي ناصر پورپيرار ظاهرا آخرين كسي است كه با تلفيق ديدگاه هاي برخي خاورشناسان و قوميت گرايان عرب به نبرد با اين شخصيت تاريخي كمر بسته است!
ديدگاه پورپيرار، آن گونه كه در كتاب پلي بر گذشته آمده ، اجمالا از اين قرار است: سلمان شخصيتي افسانه اي و اسطوره اي است كه به دست شعوبيه و قوم يهود جعل شده تا حقيقت قرآن و وحي الهي را زير سؤال ببرند و او را آموزگار پيامبر (ص) جلوه بدهند!

ادامه مطلب را در اینجا بخوانید:


ادامه مطلب
+ یکشنبه 8 مرداد1385 محمدرضا ترکی |

 

 عبید زاکانی در کتاب شریف اخلاق الاشراف مساله مهمی را بررسی کرده است که همانا تفاوت دریافت نسلهای مختلف از مفاهیم اخلاقی است. او در این رساله نخست فضائل گوناگون اخلاقی را بر می شمارد و از آنها  با عنوان " مذهب منسوخ" و " به غایت مجوّف و مکرر! " یاد می کند و بعد تلقی بزرگان زمانه خود را از آن فضائل  به عنوان " مذهب مختار " مورد اشاره قرار می دهد.  مقصود عبید آن است که نشان بدهد آنچه روزی فضیلت تلقی می شده امروز چگونه رنگ باخته و احیانا رذیلت پنداشته می شود.یکی از فضائلی که عبید در اخلاق الاشراف به آن اشاره کرده " شجاعت " و به قول امروزیها "جسارت" است. او می نویسد:

و حکما شجاع کسی را گفته اند که در او نجدت و همّت بلند و سکون نفس و ثبات و تحمّل و تواضع و حمیّت و رقّت باشد. آن کس را که بدین خصلت موصوف بود ، ثنا گفته اند و بدین واسطه در میان خلق سرافراز بوده و این عادت را قطعا عار نداشته اند ...و گفته اند که

                            سر  مایه مرد مردانگی ست          دلیریّ و رادیّ و فرزانگی ست

عبید سپس به سیره عملی بزرگان زمانه خویش اشاره می کند که شجاعت را مایه بی خردی می شمرده اند و نامردی و مخنّث بودن را بر آن برتری می داده اند و حکایات با مزّه ای هم در باره آنان نقل می کند و سرانجام  رندانه می نویسد:

ای یاران ، معاش و سنّت این بزرگان غنیمت دانید . مسکین پدران ما که عمری در ضلالت به سر بردند و فهم ایشان بدین معانی منتقل نگشت!

حالا به قول آقای عمران صلاحی حکایت ماست! در این روزگار ، گویا در مواردی جسارت و دلیری حتی از زمان عبید هم نازل تر شده و خلایق با تخفیف ویژه ای که در این باب قائل شده اند ، احیانا کسانی را جسور می دانند که قدیم ترها شایسته چنین لقبی شمرده نمی شدند و ما با همین چشمهای خودمان دیده بودیم که سرشان را می انداختند پایین و احساس سرشکستگی هم می کردند!

به عنوان مثال راه دوری نروید و به بعضی از همین وبلاگهای محترم فارسی نگاهی بیندازید: 
 - تازه از راه رسیده ای از سر بی خبری از معنای کلمات و بدون منظوری خاص ، واژه ای را در شعرش به غلط به کار می برد، یا دانسته و ندانسته قاعده ای را نادیده می گیرد، یکباره سیل کامنتها جاری می شوند و همگی " جسارت " او را ستایش می کنند، جوری که امر بر خود طرف هم مشتبه می شود !
 - وبلاگ نویس مونثی (که گاه خلافش ثابت می شود و همه می فهمند سبیلهایی داشته به هیات دسته موتور یاماها!) بر می دارد و احساسات زنانه خاصی را بروز می دهد . ناگهان چند کامیون کامنت  بر شعر او نوشته می شود و او را با فروغ و سیمین مقایسه می کنند و  طبق معمول " جسارت" بی نظیرش را می ستایند!
حالا اگر در این آشفته بازار،  آشفته ای درگیر با عقده های فروخورده گوناگون و در تنگنای غریزه گرفتار ،  پیدا شود و  چند واژه به اصطلاح ممنوعه و "تابو"! در شعر خویش بیاورد که دیگر می شود مجسمه "جسارت"! ...و از این قبیل  موارد  که شما بیشتر از من دیده اید و من جسارت  ذکر خیلی هایش را ندارم!
                                                             ***
در دنیایی که سکس و همجنس بازی و  خشونت و ...از در و دیوار رسانه هایش می بارد و مسخره کردن مفاهیم معتبر گذشته "مذهب مختار" ، و خلاف آن " تابو" تلقی می شود ، طبیعی است که شجاعت و جسارت هم تغییر معنی بدهند ، بنابر این تعجب نکنید اگر برخی ، چنان که دیدیم ، "شنا کردن در مسیر جریان زمانه" را  هم  " جسارت " و دلیری بدانند! در اوضاع و احوالی از این دست ، به نظر  عبید ، دو اتفاق می تواند رخ داده باشد:
۱. مفاهیم گذشته " اندراس پذیرفته " باشند .
۲.  مزاج خلایق آن قدر " لطیف "! شده باشد که چنین مواردی را هم مصداق جسارت و دلیری بدانند! 
بنده جسارتا احتمال دوم را قوی تر می دانم تا شما چه بفرمایید! 

+ پنجشنبه 29 تیر1385 محمدرضا ترکی |

 

دکتر مهدی پرهام در کتاب حافظ و قرن بیست و یکم مطالب جالبی آورده اند که خواندن آنها ، جدا از جنبه های علمی ، از جهت تنوع و تفنن هم خالی از فایده نیست و نمونه ای از نگاه روشنفکران این روزگار به حافظ و همذات پنداری های آنان با این شاعر قرن هشتم را نشان می دهد.

دکتر پرهام بر آن است که حافظ در واقع به قرن بیست و یکم تعلق دارد و این قرن  ، دوران درخشش وی است. در صفحهّ ۱۶ کتاب می خوانیم :

" بی اغراق حافظ گاه مناظری را وصف می کند که  به هیچ وجه در شیراز قرن هشتم ممکن نبوده است وجود داشته باشد. فی المثل در غزل مشهور ْ زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست ْ منظره ای را وصف می کند که باید در محلهّ  ْ موممارتر ْ پاریس اتفاق افتاده باشد....در شیراز قرن هشتم از محالات است که دوشیزه ای بی حجاب با پیراهن سینه باز و شیشهّ باده به دست نیمه شب به منزل حافظ بیاید...این مستلزم داشتن کلید در منزل است که می باید حتما آپارتمان باشد نه منزلی که حیاط دارد و درش با کلون و کوبه مجهز است. یا وصف رقص دو نفری( والس یا تانگو)که در فرنگ معمول است :

رقص بر شعر تر و نالهّ نی خوش باشد
خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند

این وصفها کاملا قرن بیستمی است ، هرچند که در عالم تخیل باشد. عدم درک این توصیفها علت ناشناختن او در قرون قبل از قرن بیستم است و استقبال امروز از اشعار او به این علت است که مردم از یار آشنا سخن آشنای قرن خود را می شنوند و لذت می برند. "

 نویسندهّ محترم همین مباحث را در شرح غزل  " زلف آشفته و خوی کرده و..." با توصیفات دقیق قضیه! در صفحات ۸۸ تا ۹۵ کتاب هم آورده اند که ما به خاطر جنبه های اخلاقی و اختصار ، از ذکر آن معذوریم.حالا که با دو علت مهم توجه دنیای امروز به حافظ ، یعنی پدیدهّ آپارتمان نشینی و رقص تانگو آشنا شدید ، این نکته را هم بر معلومات حافظ شناسانهّ خودتان اضافه کنید که حافظ از لحاظ فلسفی معتقد به نوعی شکاکیت دکارتی بوده و مانند یک روشنفکر قرن بیستمی می اندیشیده است (ص ۱۸).

مساله قرضهایی که حافظ بالا می آورده یکی دیگر از ابهامات بزرگی است که در عرصهّ حافظ شناسی ذهن محققان بسیاری را به خود مشغول کرده است! چه معنی دارد شاعری که در دورهّ ارزانی زندگی می کرده ونان بی سوبسید را منی سی شاهی ابتیاع می فرموده این قدر از قرض بنالد!؟ وچه کسی بهتر و شایسته تر از دکتر پرهام می توانند در بارهّ این موضوع غامض ابراز نظر بفرمایند که هم حافظ شناسند و هم یک اقتصاددان برجسته؟ ایشان در صفحه ۴۰ کتاب ارزشمندشان نوشته اند:

" قروض حافظ وامثال او بر اثر افراط کاریهایی است که در جواب دل زیباپسند آنها انجام می شده...بدیهی است تفریح و تفرج برای کسی که ...به سهولت برای کرشمه و خال معشوقه ای حاضر بود سمرقند و بخارا را معامله کند ، بسیار گران تمام می شده است. طبع گرم و نیروی فراوان کامجویی، همچون بوعلی سینا که نمی توانسته شب بی زن و می به سر برد، حافظ را همه وقت به دردسرهای بزرگ می انداخته...لاجرم حساب دخل و خرج و فرع پول و اررش دار و ندار خویش را نمی کرده است. همین که فرصتی مغتنم به چنگ می آورده، با قرض و فروش مایملک خود که اغلب منحصر به اثاثیهّ منزل و خرده ریزی از این قبیل بوده ، بساط عشرت را پر و پیمان می گسترده و آنچه معشوق توقع می کرده ، بی دریغ به پایش می ریخته است.پر واضح است که مقروض شدن حافظ به علت هزینهّ زندگی روزمره نیست، خوردن آبگوشت و دم پخت کلم یا آش کشک که قرض بالا نمی آورد ، آن هم کسی که از زر  تمغا وظیفه و مقرری داشته ( به قول دکتر خانلری کارمند دولت بوده)...این قرضهای کمرشکن بیشتر بر اثر افراط کاریهای دوران جوانی و اصولا فرمانبری از دل زیباپسندی است که به سهولت سر و دستار را با هم به پای معشوقه می افکند. "

نویسندهّ محترم در مقالهّ بعدی کتاب با عنوان " ابعاد جهانی حافظ "  یادآور می شوند که " سطح معرفت جهانی با آگاهی بر احوال و شخصیت حافظ یا عدم آگاهی بر آن کاهش یا افزایش می یابد " (ص ۵۵ ) دکتر پرهام (همان جا ) به نقل از دکتر خانلری به این کشف بزرگ تاریخی اشاره می کنند که مارکس و انگلس از ارادتمندان حافظ بوده اند و آنقدر با او احساس صمیمیت می کرده اند که در نامه هایشان با عنوان " حافظ خودمان " از او اسم می برده اند! (رک : ص ۱۳۶)

به عقیدهّ دکتر پرهام انگلس با خواندن ابیاتی از این دست :

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه ای ست که تغییر می کنند

یک دفعه  "می بیند که ای داد!  موتور تئوری او یعنی ْ دیالکتیک ْ که  ْتغییرْ و ْ تضاد ْ اساس آن است و چیزی جز فرمول رشد و توسعه و تکامل نیست ، در یک سطر گفته شده است." (ص ۵۸) به نظر این استاد محترم ، انیشتین و فروید هم آینه گردانان حافظ خودمانند و انیشتین هم " اگر مانند انگلس ذوق هنری داشت و حافظ را کشف می نمود، او هم لب نظریهّ خود ْنسبیتْ را در یک بیت حافظ می یافت:

آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی
و آن دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی
"(ص۵۹)

و بالاخره " روانکاو ارجمندی چون زیگموند فروید ، چنانچه به دیوان حافظ راه می یافت و در آن به تعمق می نگریست، سراپا تعجب می شد وقتی به مفهوم ْ جام جم ْ دست می یافت ، چون می دید این همان ْضمیر ناخودآگاهْ است که او آن را دریافته و علم روانکاوی را بر آن استوار کرده است."(ص ۶۰)

با این توصیفات بنده مانده ام مات و حیران که  این استادان گرامی حافظ پژوه که از مارکس و انگلس و فروید و انیشتین و...با اندیشه های حافظ آشناترند ، چرا تا کنون با الهام از غزلیات ایشان هیچ نظریهّ و اندیشهّ جدید و قابل تاملی را کشف نفرموده اند...شاید هم کشف کرده اند و بروز نمی دهند!   

+ پنجشنبه 1 تیر1385 محمدرضا ترکی |

 

زیبایی سخن ، همان گونه که عبدالقاهر جرجانی (متوفی ۴۷۱ ه ق) به خوبی  و پیش از ناقدان این روزگار  ، نشان داده است، به " نظم " کلام باز می گردد. هر کلام بلیغ و زیبا در اندرون خویش دارای نظم و ساختاری دقیق است. به گونه ای که هر تغییر و جا به جایی در ارکان جمله و عبارت ، و بر هم زدن نظم مذکور ،  سخن را در جمال و گیرایی  دچار جزر و مد می سازد .
بر این اساس ، سخن بلیغ ، بویژه  شعر ، چیزی نیست جز " نظم ". البته این نظم جلوه های گوناگونی دارد . این نظم ، فارق از  نظم معمولی عروضی  ، و در سطحی گسترده تر ، معانی اضافی و متعددی را شامل شود ، که در چینش های مختلف کلام ، بر عبارات ساری و جاری می شوند.
در یک سخن منظوم - به معنای گفته شده - هیچ واژه و تصویر و نمادی بیهوده و تصادفی احضار نمی شود و همهّ اجزاء شعر بر اساس یک طرح سنجیده و موزون ، و نه البته متکلف و جبری ، به شکلی در هم تنیده و منسجم ظهور می کنند. در چهارچوب همین انسجام درونی است که لایه های معنایی و تاویلهای مختلف از متن شکل می گیرند و بر پایهّ همان است که  تاویلها و معانی قابل استنباط از متن نقد می شوند و از درست و نادرست بودن آنها می توان سخن گفت.

راز تقلید ناپذیر بودن شاهکارهای بزرگ ادبی و هنری ، همین نظم در هم تنیده و دور از نظر و ویژه ای است که در کلیت هر یک از این آثار وجود دارد و باعث تمایز ذاتی آنها از دیگران می شود.
هر اثری از این دست ، به واسطهّ درونمایهّ متمایز خویش و بر اساس قاعدهّ " لا تکرار فی التجلی " تنها یک بار می تواند آفریده شود . وهمین است راز ناکامی کسانی که  خیال تقلید از شاهکارها را در ذهن خود پرورده اند و سرانجام  " باطل در این خیال که اکسیر می کنند!" دست و کیسه تهی بازگشته اند :چرا که معمولا در مرحله تقلید از ظاهر و پوستهّ اثر در جا زده اند و ره به روابط درونی و باطنی آن نبرده اند.

بر اساس آنچه گذشت ، در هر شعر واقعی ، عناصر شعری به صورتی منظم و منظوم ، در کنار یکدیگر می نشینند و رشتهّ ناپیدایی از دلالات و قرائن حالیه و مقالیه ، این عناصر را  به شیوهّ دلنشینی به یکدیگر پیوند می دهند.نمونهّ خوب و نسبتا آشنای این ارتباطات در هم تنیده را می توان در سخن شاعرانی چون لسان الغیب شیرازی و دیگر سخنوران جدی نشان داد.

پس از این مقدمه می توانیم به یک آسیب جدی در شعر زمانهّ خودمان اشاره کنیم . در شمار فراوانی از این سروده ها واژه ها ، تصاویر و نمادها به صورتی از  هم گسیخته حضور یافته اند و تنها جریان آزاد تداعی خیال آنها را در کنار یکدیگر نشانده است. بی آنکه هیچ ضرورت و خویشاوندی و پیوندی آنها را به هم گره زده باشد. تعبیر سزاوار  در مورد سرایندگان این آثار  شاید این باشد که اینان ،شاعرانی هستند که وزن درونی شعر را باخته اند و از این روست که شعرشان وزن چندانی در میزان نقد ندارد.
شعر اینان ، به دلیل باختن وزن و نظم درونی و لغزیدن در ورطهّ تداعی آزاد و بی در و پیکر خیال ، به نوعی رویا و خواب آشفته می ماند. تفسیر هایی هم که از این قسم شعر  ، با عناوینی چون خوانش و امثال آن ، ارائّه می شود ، معمولا از این خواب زدگی برکنار نیستند . این تفاسیر که در لوای هرمنوتیک مطرح می شوند ، بیش از آنکه به تفسیر و تاویل جدی و منطقی مانند باشند ، به تعبیر خواب شبیه اند. فرق این قبیل سروده ها  با خواب ، در این است که خوابهای واقعی چون از ناخودآگاه انسانی می تراوند ، از گونه ای انسجام ، ولو بسیار پیچیده و درونی بهره مندند که آنها را در مجموع  تاویل پذیر می سازد ، اما شعر این جماعت اضغاث احلام -خوابهای پریشان - و گاه کابوسهایی است که آدمهای بیدار ، با ذهنیتی  چه بسا بیمارگونه و آشفته دیده اند و بر زبان آورده اند. این نژندی نکته ای است که صاحبان این قبیل سروده ها  برخی اوقات خود بدان اذعان می کنند!   

+ سه شنبه 16 خرداد1385 محمدرضا ترکی |