تبليغاتX
فصل فاصله
 

این روزها در جلسات رای اعتماد به وزرا در مجلس شورای اسلامی ، گویا بساط شعر و شاعری به طرز مبسوطی گسترده بوده و بسیاری از مخالفان و موافقان و خود وزرای پیشنهادی دولت مهرورز به عنوان چاشنی سخنانشان از ابیات و اشعار فراوانی استفاده کرده اند ، به گونه ای که بر زبان  رئیس محترم مجلس چنین رفته که اگر مجموعه شعرهای خوانده شده در این چند روز را جمع کنیم یک کشکول فراهم خواهد شد به این هوا! 

به نظر برخی از صاحب نظران ، اگر ابیات و اشعار قرائت شده در صحن مجلس شورا نبود ، عمرا اکثریت قریب به اتفاق وزرای محترم می توانستند رای بیاورند و مملکت در این صورت ، بویژه با توجه به توطئه های استکبار جهانی و عوامل و اذنابش امروزه با یک بحران حاد و جدی روبه رو بود! عده ای از کارشناسان  عقیده دارند ، اگر وزارت امور خارجه بتواند از ظرفیتهای ناشناخته شعر فارسی در مذاکرات هسته ای به نحو شایسته ای بهره بگیرد ، به سادگی می تواند پرونده ایران را از شورای امنیت به آژانس برگرداند و ملت شعردوست ایران را از حق مسلمشان برخوردارسازد! 

به هر حال ، وقتی ذوق شعر رجال سیاست و وکلا و وزرا و استقبال آنان از این سرمایه استراتژیک ملی این چنین باشد، قطعا  تکلیف موکلان و رعایای مملکت محروسه گل و بلبل معلوم است و همه آحاد رعیت ، شعر را از نان شب واجب تر می دانند و حاضرند از یارانه نان و بنزین و گوشتشان هم اگر شده بزنند و در عوض شعر را به عنوان یک کالای اساسی در سبد خانوار جای بدهند!  همه امارات و قرائن و شواهد ،از جمله همین رای اعتماد گرفتن اکثر وزرای محترم به قوت بازوی شعر و  بویژه آمارهای موجود در وزارت فخیمه ارشاد ، مخصوصا آمار و شمارگان مجموعه های چاپ شده اشعار  لابد همین استقبال پرشور و زایدالوصف را تایید می کنند و اگر نکنند معلوم می شود در آن شواهد و قرائن و آمارها خللی هست و لاغیر!

علی هذا و با توجه به رویکرد نمایندگان محترم مجلس به مقوله شعر و با عنایت به اینکه احتمال می دهیم نمایندگان محترم به واسطه کثرت اشتغالات و سرکشی به مناطق محروم و حوزه های انتخابیه و غیره نتوانند ابیات مناسبی را برای طرح در جلسات علنی و غیر علنی و  فراکسیونها و کمیسیونهای مختلف انتخاب کنند ، گذری می کنیم بر دیوان خواجه حافظ شیرازی و فی المجلس تعدادی از ابیات مجلسی این شاعر شیرین سخن را با توجه به شان نزول و مناسبت آنها در اینجا ذکر می کنیم تا ان شاء الله کشکول آقای دکتر لاریجانی هم از آنچه هست کامل تر شود:

این بیت با مباحث جلسات غیر علنی و غیر رسمی مجلس ، مخصوصا در باره موضوع لباس شخصی ها و کوی دانشگاه و [...] تناسب دارد:

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

این بیت جان می دهد برای وقتی که رئیس مجلس به تذکرات آیین نامه ای و غیر آیین نامه ای یک نماینده  وقعی نمی گذارد و در نتیجه اشک نماینده مورد نظر در آمده و صدای او در ازدحام موافق و مخالف گم شده باشد:

میان گریه می خندم که چون شمع اندر این مجلس
زبان آتشینم هست لیکن درنمی گیرد

این بیت تقریبا مناسب مواقعی است که یک ناطق، فارغ از حضور افرادی که مثل "هلو" هستند ، وقت مجلس را با حاشیه روی و مباحث خارج از دستور در خصوص موضوعاتی مثل "هلوکاست"و یا جزئیاتی مثل ابهامات در برخی قراردادهای نفتی و غیره  گرفته باشد:

حسن مه رویان مجلس گرچه دل می برد و دین
بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود

این بیت هم  وصف حال مواقعی است که خردگرایی در بین نمایندگان ملت به اوج رسیده و در موقع نطق مثلا  یکی از نمایندگان اقلیت در باره مسائل کم اهمیتی مثل قضیه کهریزک و امثال آن نمایندگان اکثریت به خشم آمده و فضای مجلس متشنج شده و خوراک لازم برای رسانه های بیگانه به حد کافی فراهم آمده باشد:

مباحثی که در آن مجلس  جنون می رفت
ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود

این بیت را می توان بر سردر جلسات فراکسیون روحانیون مجلس شورا نوشت:

ز در درآ و شبستان ما منور کن
هوای مجلس روحانیان معطر کن

این بیت را گویا حافظ برای جلساتی از مجلس سروده که در آن طرح سوال و احیانا استیضاح از برخی بزرگان ریاکار روزگار خودش مطرح بوده و خوشبختانه(!) درحال حاضر چندان موضوعیتی ندارد:

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند؟!

حافظ تکلیف مواقعی را  هم که عده ای از مجلسیان برای اعتراض به سخنان مخالفان ، خواسته باشند با توسل به "آبستراکسیون" و ترک صحن ، جلسه را از اکثریت و رسمیت بیندازند مشخص کرده و سروده است:

عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن

این بیت را هم در مواقعی که طبع شعر مجلسیان، مثل جلسات رای اعتماد ، حسابی  گل کرده و مجلس شورا به مجلس مشاعره و بهارستان به گلستان تبدیل شده باشد می توان خواند :

مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میان
نستدن جام می از جانان گران جانی بود

 جمعه 13 شهریور1388    محمدرضا ترکی  | 

دوباره گشت فصل التهابات
که مردم زجر بینند و مکافات

ز هر سو می رسد صدها پیامک
پر از اخبار کذب و اتهامات

بیا از پشت پرده ، کارگردان !
به این بازیگران لطفا بده کات !

و گرنه مردم از این وضع قاطی
حسابی می زنند این روزها قاط !

خدا داند که چه نانی برآید
سرانجام از تنور انتخابات

خدایا حفظ کن این ملک و ملت
به لطف خویش از هرگونه آفات !

 جمعه 15 خرداد1388    محمدرضا ترکی  | 

روزی افتاد فتنه در کشور
هرکس از گوشه ای فرارفتند

عده ای با شعار رنگارنگ
به خیابان و کوچه ها رفتند

آمدند و به یکدگر چون خصم
چون که دادند ناسزا ، رفتند

یک نفر گفت: پول خواهم داد
همه را گر  به راه ما رفتند

می نشانم به پای سفره نفت
مردمی را که بی نوا رفتند

دیگری گفت: هرچه دولت بود
غیر من جانب خطا رفتند

پسران فلان کسَک همه عمر
در پی سود و ارتشا رفتند

آن یکی گفت : مردم ایران
در زمان تو کله پا رفتند

آبروی تمام کشور رفت
بس که دنبال ماجرا رفتند

به هدر حق شهروندی شد
شهروندان به روستا رفتند

خاک لبنان به ما چه ربطی داشت؟!
به فلان مملکت چرا رفتند!؟...

این یکی گفت : مدرک زن تو....
در جدل بین که تا کجا رفتند !

هیچ کس از دلیل حرف نزد
همه دنبال ادعا رفتند

چون ندیدند ره به سوی صفا
لاجرم جانب جفا رفتند

خلق بی چاره پای تلویزیون
از تعجب تمام وارفتند!!

 پنجشنبه 14 خرداد1388    محمدرضا ترکی  | 

من از دور و نزدیکها خسته ام
از این ظاهرا نیکها خسته ام

هم از مذهب زاهدان ریا
هم از دین لائیکها خسته ام

من از این یقینهای ناپایدار
در انبوه تشکیکها خسته ام

از این خط کشیهای بی حد و مرز
از این گونه تفکیکها خسته ام

از این بوقها ، زردها ، سرخها
من از این ترافیکها خسته ام

تکاپوی آبی دریا کجاست؟ 
از این آب باریکها خسته ام

ز بس پُست کردم برای خودم
از این کارت تبریکها خسته ام!

 پنجشنبه 24 اردیبهشت1388    محمدرضا ترکی  | 

از ساعتی که شنیده ایم هفتان به سرنوشت سایتهای ضاله مضله گرفتار شده و کاربران گرامی اینترنت  تنها از راههای نبهره قادر به دریافت آن هستند ، یک پرسش عمیق فلسفی گریبانگیر ذهن ما شده که حکمت در پس پرده قرار گرفتن این سایت فرهنگی با آن شیوه و رویه معتدل چه می تواند باشد؟ از طرفی ایمان داریم هرچه اولیای محترم امور انجام می دهند بدون برو برگرد مبتنی بر حکمت و عزت و مصلحت و منفعت است , و هرگز کار بی حکمت و مصلحت و منفعت از آن ذوات شریف صادر نمی شود , و از طرف دیگر هر چه به عقل ناقصمان فشار می آوریم به حکمت و مصلحت و منفعت این اقدام حکیمانه پی نمی بریم !

النهایه بعد از تفکر و تامل بسیار , این دو احتمال واهی به ذهن ما رسیده است که ذیلا به عرض می رسد تا نظر شما چه باشد :

الف) بلانسبت هفتان و اولیای امور ، می گویند یک نفر دو تا گوساله داشت , یکی آرام و معقول و دیگری چموش و تخس. یک روز ریسمان آن گوساله تخس و شیطان پاره شد و گوساله مزبور هم از خدا خواسته  پا گذاشت به فرار، حالا فرار نکن کی فرار بکن! صاحب گوساله که از  اقدام فرصت طلبانه آن حیوان زبان نفهم چموش به شدت خشمگین شده بود و دستش هم به دمب هیچ گاوی بند نبود , شلاقش را برداشت و افتاد به جان آن گوساله زبان بسته که مانده بود و حالا نزن کی بزن! یک نفر از راه رسید و گفت : پدر جان ! این بدبخت که گناهی نکرده…! صاحب گوساله نفس نفس زنان و عرقریزان گفت: به مظلوم نمایی این نگاه نکن , این هم اگر ریسمانش باز بود از آن یکی تند تر فرار می کرد!

با رمزگشایی از حکایت تمثیلی فوق به این نتیجه می رسیم که یحتمل ، حکمت بالغه بعضی از اولیای محترم امور بدان تعلق گرفته باشد که  در یک اقدام پیشگیرانه و با تنبیه و مواخذه برخی افراد کاری بکنند که دیگران درس عبرت بگیرند و به هیچ وجه به فکر فرار از ضوابط و مقررات مملکت نیفتند!

ب) شهدالله  که اولیای محترم امور شبانه روز در پی حفظ ناموس مملکت در عرصه اینترنت  و اون ترنت هستند و در این راستا از هیچ کوشش و مجاهدتی دریغ نمی کنند , اما دریغا تلاشهای آنان  چنان که باید , به دید نمی آید و  مردم آن چنان که شاید در جریان خدمات آنان قرار نمی گیرند، لذا گاهی لازم است که از باب "خلاف آمد عادت" هم شده در ِ یک سایت معتدل را تخته کنند تا خلایق بدانند و آگاه باشند که اوضاع هر کی به هر کی نیست و خیالشان راحت باشد که کسانی هستند که چار چشمی مراقب ناموس مملکت هستند و قدر آنان را بدانند !

 دوشنبه 7 بهمن1387    محمدرضا ترکی  | 

در خبرها آمده بود کلاغها هم هوای آلوده تهران را تحمل نکرده اند و دارند از این شهر  پر دود و دم فرار می کنند!

خوش می روی از دیار ما ، زاغ عزیز !
آزاد شو از حصار ما ، زاغ عزیز !

نفرین شدگان خاک ماییم ، برو
یک لحظه نمان کنار ما ، زاغ عزیز !

باید همه از پیر و جوان کوچ کنند
گر روز نشد ، نیمه شبان کوچ کنند

شایستهّ زندگی انسانها نیست
شهری که کلاغها از آن کوچ کنند !

در شهر و دیار خویش در تبعیدیم
عمری ست در آستانهّ تهدیدیم

اینجا به خدا نفس کشیدن سخت است
ای کاش به قدر زاغ می فهمیدیم !

سرمست هوای پاک کوه و دشتند
آزاد تر از نسیم در گلگشتند

روزی که نشان شهر ما باقی نیست
شاید که دوباره زاغها برگشتند !

شایستهّ کوچه باغها هم نشدیم
آسوده از این چراغها هم نشدیم

در پشت چراغهای قرمز ماندیم
ما همسفر کلاغها هم نشدیم !

شب بی تپش چراغها دلگیر است
دل بی هیجان داغها دلگیر است

این شهر ِ بدون سارها ، چلچله ها
چندی ست که بی کلاغها دلگیر است !

این کودک ، باغ را نخواهد فهمید
جز طعم فراق را نخواهد فهمید

ما معنی عندلیب را ، طوطی را...
او معنی زاغ را نخواهد فهمید !

روزی که نه آهو و نه شیری برجاست
دیگر نه هوای دلپذیری برجاست

از قصّه کتابهای درسی خالی ست
نه زاغ و نه قالب پنیری ...!

 سه شنبه 24 دی1387    محمدرضا ترکی  | 

شهرداری تهران  ،  مدتی است ، طبق آنچه این روزها در خبرها آمده ،  قصد دارد که در یک اقدام قاطع و ضربتی بلایی سر گربه های این شهر بیاورد که این سر و آن سرش ناپیداست ! 

توی شهری که آدماش سردن 
بلانسبت دو رو و نامردن

 توی شهری که شاخه های گلش 
 
یا که مصنوعین  یا که زردن

حجره ها ش، کوچه هاش ، پر موشه 
سگاشم بی حیا و ولگردن ،

مثل اینه که در میون همه 
گربه هاشن که یک کمی مردن

اونا رم شهرداری تهرون
امر کرده به اخته شون کردن!


بعد از تحریر: این قضیه گربه ها انگار دارد بیخ پیدا می کند و برخی از اجله طنزپزدازان و اکابر گردن کشان نظم گویا دارند در این باب افاضاتی می فرمایند. بر این اساس اگر با افاضات و اضافات این عزیزان برگ زرین دیگری بر دفتر شعر فارسی افزود شد ، این بنده سراپا تقصیر کلا و جزئا بی تقصیر خواهم بود!! عجالتا پیشنهاد نمکین استاد قزوه را  در مورد صادرات غیر نفتی گربه در اینجا بخوانید.

و این هم طنز خواجه پیشی از  مولانا بلفضول الشعرا که اگر نخوانید از کیسه تان رفته است !

اما حسن ختام این ماجرا،  این پست کمدی موزیکال است از بدیهه سرای نازنین وبلاگستان ، جناب نجوای کاشانی که در اینجا می توانید بخوانیدش!

 دوشنبه 22 مهر1387    محمدرضا ترکی  | 

انگشت جهانیان به دندان
از مدرک دکترای کردان

چون کار به مجلس اوفتادش
شد موقع رای اعتمادش ،

گویند یکی ز جمع مجلس
پرسید که ای تو شمع مجلس ،

پیش از تو به مسند وزارت
بودند رجال با وزانت

در علم و ادب همه کمابیش
بودند بزرگ دوره خویش

جمعی همه با صفات ذاتی
با سابقه مبارزاتی

بس رنج و شکنجه دیده بودند
زندان ستم کشیده بودند

اکنون تو به چنته ات چه داری
دارای کدام افتخاری ؟!

فرمود که من ز جمله پیشم
آیینه روزگار خویشم

جز کار و سوابق اداری
"پی اچ دی" یی دارم  افتخاری

یک مدرک دکترای آکسفورد
ممهور به مهر شخص جان فورد!

مجلس چو شنید گفته ، دادش
یکپارچه رای اعتمادش

گفتند وزیر شو به شادی
در دولت احمدی نژادی

گفتند تو نور چشم مایی
البته نبود اگر مشایی !!

          ***

یک هفته نرفته شد مدلّل
آن مدرک دکتراست مختل

یک مرتبه تقّ آن درآمد
بُن پایه لقّ آن درآمد

معلوم شد از طریق تحقیق
بر مردم رند نه ، که هر بیق ،

کردان نه که دکترا ندارد
لیسانس هم از قضا ندارد !

خود گفت مرا به جعل دادند
خرمهره به جای لعل دادند !

              ***

افسوس به مسند رجایی
کردان بنشسته و مشایی

هر کس به زمانه دل ببندد
البته به ریش خود بخندد !!

 پنجشنبه 11 مهر1387    محمدرضا ترکی  | 

درویشی صاحب کرامت را حکایت کنند که روزی مکتوبی بگشود از آن ِ یکی از اصحاب سر و منسوبان به علم جفر و سیمیا و چون در آن نظر نمود ، طلسمی شگفت چون این علامت در آن مشاهده کرد : [؟]درویش ساعتی از خود بشد و چون از آن حالت  باز آمد ، فرمود تا جریده ای فراهم آوردند و در پاسخ , این طلسم غریب [!] بر آن نقش کرد و فی الحال باز فرستاد.

آورده اند که روزی چند بگذشت تا قاصد بازگشت و پاسخ بازآورد. درویش چون مهر از نامه برگرفت , او را این نقش  ِ بس غریب مشاهده افتاد که بر آن نگاشته بودند :[:] و مرد نیک از جای بشد و به دست و پای بمرد. پس از شبانروزی که به عالم صحو باز آمد ، بفرمود تا این طلسم عجیب که از آن پیش هرگز کس ندیده بود : [؟!]  در جواب بر مکتوبی بنگارند و باز فرستند.

یک ماه برآمد تا قاصد از گرد راه رسید و جواب باز پس آورد.گویند چون درویش طومار نامه گشود و در آن نظر کرد ، به ناگاه نعره ای از عمق جان برکشید و در زمان خرقه تهی کرد.چون مریدان در آن صحیفه در نگریستند , در آن جز [...] هیچ نیافتند!

و من این حکایت بدان آوردم تا بدانی که این علائم موسوم به "سجاوندی" که در این روزگار مشت مشت و به هرزه در هر کتاب و جریده , حتی بیش از شمار کلمات ، به کار می روند , همیشه این گونه خوار و بی مقدار نبوده اند و هزار نکته باریک تر ز مو در آنها نهفته است که ارباب کرامت و مشایخ عظام, انارالله برهانهم , حتی ، از عهده فهم صد یک آن  برنمی آمده اند. پس زنهار تا  در این طلسمات عجایب به لهو  و لعب و خواری درننگری! و من از اعاظم این روزگار کسها شناسم از اثر این طلسمات به آلاف و اولوف رسیده اند و آنان را " ویراستار " و در حقیقت "میراث خوار" گویند!

بسا کس که از نقطه و ویرگول
به سرهای مردم بمالیده گول!
   

 سه شنبه 29 مرداد1387    محمدرضا ترکی  | 

 

عمر همگان در عمل نیک گذشت
یا در پی زندگانی شیک گذشت

در جامعه باطل اباطیل منم
عمرم همه در صف و ترافیک گذشت !!

...................................................................................

* "باطل اباطیل جامعه بن داود گوید:...."[کتاب جامعه ، تورات ]

 سه شنبه 23 بهمن1386    محمدرضا ترکی  | 

 

زین پیش قلندروش و طناز نبودی
بودی...ولی این قدر نظرباز نبودی

ما ناز تو را گرچه گران بود خریدیم
با آنکه در آغاز چنین ناز نبودی!

تنها دل ما بود که همساز شما بود
با ساز مخالف  تو هم آواز نبودی

دنیای تو موسیقی ایرانی و نی بود
دلبستهّ راک اند رول و جاز نبودی

چشمک زن تو ، شکر خدا ،کار نمی کرد
انگار که اصلا  تو در این فاز نبودی

شفاف تر از آینه ها موضعتان بود
در چشم و دل سادهّ ما راز نبودی

چون متن پذیرندهّ هر معنی و تاویل
بر خوانش این مدعیان باز نبودی !

خو کن دل من! با قفس و بی پر و بالی
انگار تو هم لایق پرواز نبودی!

 چهارشنبه 21 آذر1386    محمدرضا ترکی  | 

 

چه ماه خوب و قشنگی ، گناه آسان نیست
همیشه زولبیا این همه فراوان نیست

کنار سفره مهیّا مگر در این ایام
حلیم و سنگک تازه برای مهمان نیست

و طبق نصّ روایات نیست شیطانی
که در سراسر این روزها به زندان نیست

تمام صنف شیاطین به بند و زنجیرند
در این میانه مجالی برای آنان نیست ،

بغیر تو ، تو عزیزم! ، که عین شیطنتی
و با وجود تو حاجت به هیچ شیطان نیست!!

به طعم میوهّ ممنوعه می کنم افطار...

 سه شنبه 3 مهر1386    محمدرضا ترکی  | 

 

اوس محمود:

فدای وصله های چاک چاکت
مو از شرمندگی گشتم هلاکت

نشد نفتی سر سفره ت بیارُم
نه بنزینی بریزُم توی باکت!!

بهزاد خان:

چرا این قدر بنزین دود کردی
محیط زیست را نابود کردی

بکش حالا جزای کار خود را
محمد را چرا محمود کردی؟!

آبجی فروغ:

نمی گویم که آن یا این بیاور
برای خانه ام آذین بیاور،

به جای هر دریچه یا چراغی
برایم مهربان! بنزین بیاور!

بی اُتول:

بنازم همتی با این بلندی
چو کارت سوخت اندر هوشمندی

چه دولت را چنین فناوری بود
که بنزین را کند سهمیه بندی؟!

دلال باشی:

چنین اوراق منگراین خفن را
ز کارت سوختش سود است من را

الهی خیر بیند از جوونیش
به ما انداخت هرکس این لگن را!!

م.ر.ت:

الهی غیر خوشحالی نباشه
شعار و حرف پوشالی نباشه

تموم دورهّ سهمیه بندی
الهی باکتون خالی نباشه!


دوستان گرامی برای بردن فیض اتمّ و اکمل به وبلاگ استاد ابن محمود مراجعه فرمایند.
 پنجشنبه 14 تیر1386    محمدرضا ترکی  | 

 

دانش "گربه شناسی" یکی از عرصه هایی است که اگر مسئولان محترم دانشگاههای آزاد یا پیام نور به ابعاد گسترده آن پی برده بودند ، تا به حال شاهد برگزاری چند دوره دکتری آن بودیم! با آنکه در طول تاریخ گربه شناسان بزرگی ، مثل مرحوم عبید زاکانی - سراینده موش و گربه - و  دیگران ظهور کرده اند ، اما تا به حال هیچ تنابنده ای کاملا از خصایص این موجود اسرار آمیز باخبر نشده و آن را  هم که خبر شد خبری باز نیامد! اگر بخواهیم به صورت فشرده و در حد ۲ واحد در مورد گربه ها اطلاع زسانی کنیم ، به این ویژگیها می توان اشاره کرد:

گربه ها معروف به بی حیایی و بی چشم و رویی هستند. هر چه به آنها خوبی کنید ، انگار نکرده اید! ویژگی دیگر گربه ها این است که اگر دستشان به گوشت رسید که رسید، وگرنه دماغشان را با دستمال کاغذی می گیرند و می گویند: «پیف چه بوی گندی میده!» البته این اصل هم مثل سایر اصول عالم کلیت ندارد و چه بسا گربه هایی  هستند که دستشان به انواع و اقسام گوشت می رسد ، اما به خلایق که می رسند می گویند:« ای بابا این جیفه مال دنیا رو ولش!»

از ویژگیهای مهم یک گربه سبیل اوست که به دقت رادار کار می کند.  گربه ها به کمک این سبیل ، علاوه بر شیروانیهای داغ می توانند  در دل سیاه شب از روی باریک ترین و بلندترین دیوارها عبور کنند. مع ذلک نمی دانیم چه سرّی است که  مقادیر معتنابهی گربه را می بینیم که روز روشن  و در خیابان صاف ، همین طور کج کج را می روند! به نظر کارشناسان حتی در صورت تداوم طرح امنیت اجتماعی و دود دادن سبیلهای این موجودات، عمرا این قسم گربه ها و گربه سانها به هیچ صراطی مستقیم بشوند!

گربه شناس بزرگی  فرموده اند:

گربه شیر است در گرفتن موش
لیک موش است در مصاف پلنگ

که باتوجه به صنعت مراعات نظیر بین گربه و شیر و پلنگ "لیک موش" هم باید نوعی موش دوپا و امثال آن باشد! البته گربه و موش ظاهرا با هم تضاد دارند ، اما زیاد روی این تضاد نمی شود حساب کرد، چون مواردی از وحدت تاکتیکی آنها گزارش شده و برخی در این مورد گفته اند:

از صلح میان گربه و موش
بر باد رود دکان بقال!

اما موضوع مهم در گربه لوژی ، مبحث "اصناف و اقسام گربه ها"ست که ذیلا و محض نمونه به برخی از  آنها اشاره می کنیم: 

۱. گربه عابد: کار این گربه ها جانماز آب کشیدن و ادای "میو" از مخرج است. در وصف این نوع گربه یکی از پیشکسوتان گربه شناسی سروده است:" غرّه مشو که گربه عابد نماز کرد!"

۲. گربه زاهد: تقریبا همان گربه عابد است با این تفاوت که به نان و پنیر و بوقلمونی قانع است!

۳. گربه مرتضی علی: گربه ای است که از هر ارتفاعی رهایش کنند ، آخر الامر با همان چارچنگولش می آید پایین. حرف حرف خودش است و دایره مشاورانش را گسترش نمی دهد!

۴. گربه دزد: از نشانه های این گربه آن است که تا چوب برداری فرار می کند!

۵. گربه مسکین: گربه ای است که بال و پر ندارد. ( لابد بقیه دارند!) و در باره او گفته اند:

گربه مسکین اگر پر داشتی
تخم گنجشک از زمین برداشتی

البته منظور شاعر از "روی زمین" دقیقا "بالای درخت" است ، چون گنجشکها این قدر حالیشان هست که روی زمین تخم نگذارند!

۶. گربه مصاحب بابا: ظاهرا از گرانبهاترین انواع گربه است ، چون  بعضی وراث حاضرند  آن را با یک استر چموش لگد زن عوض کنند:

 آن استر چموش لگدزن از آن من
آن گربه مصاحب بابا از آن تو!

یکی از صنایع مستظرفه از گذشته تا کنون "گربه شانه کردن " و "گربه رقصانی" است و عده ای در این زمینه ید طولا دارند!این را نیز بگوییم که موفقیت در  این فن شریف ارتباط زیادی به دانستن موسیقی و  هنر حرکات موزون  و غیره ندارد و فقط کافی است که آدم کمی «موذیسین!» باشد.نکته آخر اینکه در شعر فارسی بیش از هر حیوان دیگری اسم گربه را برده اند. به عنوان مثال:

گربه تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو... 

گربه کاشانه رندان قدمی خواهی زد...

گربه خاک قدمت سجده میسر گردد...و از این قبیل گرُبیّات!

 شنبه 19 خرداد1386    محمدرضا ترکی  | 

 

آن رشوه دهندهّ کذایی بگریخت
از رافت قوهّ قضایی بگریخت

شهرام جزایری ز زندان اوین
گویا به جزایر هاوایی بگریخت!

***

شهرام که از کار جهان کام گرفت
شد در هتل ِ اوین و آرام گرفت

اکنون که گریخته ست دیگر باید
شهرام رها نمود و الهام گرفت!

***

الحق که چه اقتصاد آزادی داشت
لبخند ملیح و چهرهّ شادی داشت

من مانده ام از چه رو فراری شده است
آخر هتل ِ اوین چه ایرادی داشت!؟

 جمعه 4 اسفند1385    محمدرضا ترکی  | 

 

آمد میان صحنه و گرد و غبار کرد
دشنامهای زشت به دنیا نثار کرد

پس ، رفت روی صندلی و آن طناب را
یکباره دور گردن خود استوار کرد

گاهی برای مردن باید سریع بود
گاهی برای بردن باید قمار کرد

- « تکراری است ، نه...چقَدَر چندش آور است
هرگز نمی شود که به آن افتخار کرد

با شیوه های عصر حجر...صندلی...طناب...
سخت است رقص تازه به بالای دار کرد

فردا همین جماعت علاف نوگرا
زر می زنند :" مردک اُمّل چه کار کرد!؟ "

باید که راه پُست مدرنی برای مرگ
از بین شیوه های جدید اختیار کرد...»

                    ***

صحنه سیاه شد...و به هنگام قطع برق
یک سایهّ سیاهِ هراسان فرار کرد

یک گربه بود ، گربهّ چاقی که گوشه ای
بر جست و موش ِ در به دری را شکار کرد...

بیچاره شاعرک!...به قدیمی ترین روش
زهره ترک شد و - مثلا - انتحار کرد!!

 سه شنبه 3 بهمن1385    محمدرضا ترکی  | 

 

مجله تایم که هر سال یکی از شخصیتهای جهانی را به عنوان مرد سال معرفی می کرد ، حسب آنچه در خبرگزاریها آمده ، امسال از این کار شانه خالی کرد . ما با آنکه در عالم سیاست و دیپلماسی - مثل سایر امور - پیاده و بی اطلاع هستیم ، به بهانه محکوم کردن این اقدام غیر مطبوعاتی و غیر حرفه ای چند بیتی به طنز سرودیم ، اما چون مطمئن بودیم که مجله مزبور به واسطه فشار لابی نامردان ، حاضر به چاپ آنها نخواهد شد ،ابیات مزبور را -  با مقداری حذف و دخل و تصرف! -  در همین جا منتشر می کنیم.

امسال مرد سال نشد پیدا
جز مرد قیل و قال نشد پیدا

خورشید بی زوال جوانمردی
در سایهّ زوال نشد پیدا

مردی چنان که می طلبی ،حتی
در عالم خیال نشد پیدا

در سطرهای دفتر ناممکن
این معنی مُحال نشد پیدا

حتّی جوانه ای ز جوانمردی
بر این درخت کال نشد پیدا

در گرگ و میش وحشی نا اهلان
شیر نر از شغال نشد پیدا

نامرد سال تا که بخواهی هست
یک مرد اهل حال نشد پیدا

در سفره های بستهّ نامردان
یک لقمهّ حلال نشد پیدا

یک تکه نان برای تهیدستان
در سطل آشغال نشد پیدا

جز روسیاهی از پی فصلی سرد
بر چهرهّ زغال نشد پیدا

در جستجوی آب گل آلودیم
چون چشمهّ زلال نشد پیدا

یک مرد روز و هفته به دست آرید
حالا که مرد سال نشد پیدا!

   

 دوشنبه 25 دی1385    محمدرضا ترکی  | 

 

 

شنیدم که صدام شوم پلید
در اعماق دوزخ چو منزل گزید

گروهی ز خونخوارگان جهان
از آن جمله چنگیز و شمر و یزید

در اطراف او جمله گرد آمدند
که ای از تو هر قاتلی روسپید

به نزد تو ما لُنگ افکنده ایم
تویی میر و ما جمله عبد و عبید!

جهنم چو آن جمع منحوس را
بدید از جگر نعره ای برکشید:

« مرا پرسشی هست سوزان و ژرف
که آن را نباشد جوابی پدید

هر آن کس گنه کرد و زشتی نمود
سزاوار من گشت و در من خزید

ولی من چه کردم که گردیده ام
سزاوار این زشتخوی پلید!؟»

پس آن گاه آتشفشان عذاب
برآورد فریاد"هل من مزید"....

 شنبه 9 دی1385    محمدرضا ترکی  | 

 

شاعر بی نوا!  بیا پایین
از برای خدا بیا پایین

خر شیطان مگر چه عیبی داشت
از خر واژه ها بیا پایین

تو چه داری درون کیسهّ خویش
بجز از ادعا ، بیا پایین

حافظ و مولوی و فردوسی
نیستی ، جان ما بیا پایین!

بر خر واژه های پوشالی
می روی تا کجا؟! بیا پایین

آخر و عاقبت ندارد شعر
جز جنون و جفا ، بیا پایین

تو برای نمونه خوب ببین
حال و روز مرا ، بیا پایین

از بلندای برج عاج خودت
بین مردم بیا...بیا پایین

شاعران پیروان شیطان اند
مگر اهل صفا...بیا پایین

بگذر از لفت و لیس چند نفر
کاسه لیس گدا ، بیا پایین

با طنابی که دور گردن توست
صندلی را بپا....!!

 سه شنبه 2 آبان1385    محمدرضا ترکی  | 

 

 

تا هست، کسی از او نمی گیرد دست
انگار نه انگار که مرگی هم هست

چون رفت ، برای مرده اش می میرند!
نفرین به چنین جماعت مرده پرست!!

***

وقتی که به خاک تیره شان می سپرید
از شهوت بی نهایت مرگ پُرید

آخر چه ز جان مردگان می خواهید
ای مرده دلان مگر شما لاشخورید؟!

 جمعه 14 مهر1385    محمدرضا ترکی  | 

 

روزی بزی نحیف که هر سوی می دوید
خود را به روی سینه کشی صعب برکشید

جستی زد و به چابکی آهوان دشت
از شیب تند صخره به بالای آن خزید

بر صخره ایستاد و به هر سو نگاه کرد
برتر ز خویش در همه عالم کسی ندید

گفت : این منم که بر همه عالم سرآمدم
سر می کشم به دامن شبگیر همچو شید

آن گاه سینه صاف نمود و ز عمق جان
مانند شیر نعرهّ جانانه ای کشید:

" آنک سریر سروری و برتری مراست
آه ای نهنگ و شیر و پلنگان شما که اید؟! "

شیری غریب و خسته از آن دشت می گذشت
دشنامهای آن بز مغرور را شنید

لختی به ناتوانی آن بز نظاره کرد
یک چند هم به هیبت آن صخرهّ سپید...

گفت : این تو نیستی که چنین نعره می کشد
این عربده ز سینهّ صخره ست ، ای پلید!

                         ***

ای بر سریر ملک جهان تکیه دادگان
وینک شرار جنگ و جنون می پراکنید

آتشفشان خفتهّ خشم اند مردمان
آسوده بر صلابت صخره نیارمید

بز روی صخره باز بز است آی بزدلان
شیر است شیر ، گر چه به زنجیر و ناامید!

بر اساس یک قصه قدیمی که اولین بار آن را از استاد علی معلم شنیده ام.

 جمعه 10 شهریور1385    محمدرضا ترکی  | 

 

اگر اوضاع جهان منحط است
همه از مشکل رسم الخط است!

اگر اوضاع تو هردمبیل است،
رحم و انصاف اگر تعطیل است،

علت کاهش برخورداری
رشد نقدینگی و بی کاری،

درب گنجه که فراز آمده است
دمب گربه که دراز آمده است،...

هرچه هست از خط بی ربط شماست
خط منحط  شما خبط شماست

شاعران بندهّ بربط هستند
عاشق چهرهّ نوخط هستند

پس بکوشید که نوخط باشید
بندهّ بربط و خربط باشید!

بدلش کن به خط لاتینی
با همان شیوهّ استالینی!

هرچه "می" هست جدا باید کرد
در همی نیست ، سوا باید کرد

"مثلا" را "مثلن" بنویسید
جای "آفتابه" ، "لگن" بنویسید!

بنویسید که" این زنده گی است؟!"
"واقعا مایهّ شرمنده گی است!"

عوض "همزه" در این بلعجبی
بنویسید "ی"ی یک وجبی!

ای برادر تو اگر باحالی
دست و پاکن خط دیجیتالی!

بگذر از شیوهّ فرهنگستان
حبذا شیوهّ خرچنگستان!!

کلمات عربی ممنوع است!
عربی عنصر نامطبوع ! است

خط فعلی عربی از بیخ است!
خط ما پارسیان از میخ است!!

نهضتی یک شبه برپا بکنیم
خط میخی را احیا بکنیم!!

 

توضیح:  شرمنده ! بیت آخر به خط میخی دیجیتالی!! نوشته شده که تنها متخصصان فن قادر به خواندن آن هستند.
از طنز گذشته ، خط فعلی ما مثل همه خطهای دنیا نقاط ضعف و قوتی دارد ، اما در مجموع ( اگر با برخی افراط و تفریط ها خرابش نکنیم!)خطی است زیبا و نسبت به بسیاری خطوط دیگر کم عیب که توانسته است محمل خوبی برای فرهنگ ایرانی باشد. این خط را ما مثل چیزهای فراوان دیگر پس از اسلام فراگرفته ایم . این خط  با الفبای لاتین مشترکات فراوان دارد و در اصل خویش نه عربی است و نه ایرانی و نه لاتین ، بلکه خطی است برآمده از دیار بین النهرین که آن را می توان میراث مشترک بشری دانست.
جالب است بدانیم که خط میخی نیز ، با همه کهنگی و از کار افتادگی ، و علی رغم توهم برخی بی خبران ، از همان دیار سرچشمه گرفته است...!
با این تفصیلات بازگشت به خط میخی- حتی نوع دیجیتالی آن که ما اخیرا اختراع فرموده ایم! - مثل مخالفت افراطی با واژه های عربی- چیزی است از جنس جنون گاوی بلکه هم آن طرف تر!!  

 دوشنبه 30 مرداد1385    محمدرضا ترکی  | 

 

بمبهای هوشمند
در کف جماعتی شبیه گوسفند!

ای نگاه مهربان
بر زمانه ای چنین نژند
 گریه کن...
                بخند!!

 دوشنبه 23 مرداد1385    محمدرضا ترکی  | 

 

تا باز شود زکار مردم گره ها
بگذر ز مدار بستهّ دایره ها

تاچند نشینید به باطل ، تا چند
چون مرغ بر این کنگره ها، کنگره ها..!؟

***

چون سال نکو که از بهارش پیداست
چون مزهّ ماست کز تغارش پیداست

کیفیت و اعتبار هر کنگره ای
از وضعیت شام و ناهارش پیداست!

***

کافی ست دگر ، شعار برپا نکنید
در آینه ها غبار برپا نکنید

یک چند به فکر شام مردم باشید
این قدر سمیناهار برپا نکنید!

 پنجشنبه 22 تیر1385    محمدرضا ترکی  | 

 

دیشب طبق معمول سری زدم به وبلاگ استاد ابن محمود ، سلمه الله عن شرور الکواکب! و رزقه من اجمل المواهب . توضیحا عرض شود که  نعوذ بالله حتی اگر عبادت اول وقت ما فوت شود ، محال است سرکشی روزانه ما به محضر ایشان با تاخیر انجام بگیرد! ایشان گیر داده بودند به کشف کتیبه ای در حوالی کازرون و از همانجا گریز زده بودند به مدح استاد گرامی جناب شیخ الحکمایی که از اجله سند شناسان و محققان اند و ید طولا دارند در خواندن انواع کتیبه ، بویژه سنگ قبر ، مخصوصا آنها که در اطراف شهرستان کازرون یافت می شوند! بیت :

ما کجاییم در این بحر جهالت تو کجایی
ای به قربان تو جانا که تو شیخ الحکمایی!

بعد از خواندن ابیات مسرت بخش ابن محمود ، بلا فاصله ابیاتی هم به ذهن حقیر رسید که سعی کردم آنها را در بخش نظرات وبلاگ ابن محمود وارد کنم ، اما پس از بارها و بارها تلاش موفق به این کار نشدم ، لذا تصمیم گرفتم آنها را با این مقدمه به این دو عزیز و شما تقدیم کنم. اگر بی مزه بود ببخشید و ببخشایند:

ندانم کجا دیدم اندر متون
که سنگی ست در حومه کازرون

یکی سنگ گویی خود بوقبیس
یکی صخره گفتی ‌ُکهِ‌ بیستون

بر آن کنده  رازی ز پیشینیان
که کس در نیارد از آن سر برون

از این پیش مرحوم " امید " کرد 
مر این صخره صعب را آزمون

 ندانم بر آن صخره آیا چه دید 
 که اخلاق او شد بسی تلخگون

 مگر دید آن سوی آن سنگ نیز 
پس از چند نقطه نوشته : ...همون!

 خجل گشت امید و دشنام داد
بر آن صخره و آن شب نیلگون

 اخیرا شنیدم که استادنا
که شیطان بگیرد از او رهنمون،

 بخوانده ست آن راز دیرینه را
پس از طیّ اعصار و مرّ قرون

 نبشته ست گویا بر آن تخته سنگ
....( بلانسبت بنده و حاضرون ) :

 "...خداوند لعنت کند بر کسی 
که آشغال ریزد سر کوچه مون! "

اگر اعتقادی نداری هنوز
بدین شیخ برجسته ذو فنون ،

برو مثل امّید و آن صخره را
اگر زور داری بکن واژگون

سپس  مثل او با دو چشم  خودت
تمامی آن فحش ها را بخون!!

 چهارشنبه 14 تیر1385    محمدرضا ترکی  | 

 

محضر محترم مقامات قضائی کشور، ایدهم الله تعالی

سلام علیکم

احتراما به استحضار می رساند این جانبان تعدادی از جماعت نسوان مراتب اعتراض خویش را نسبت به اشعار مساله دار آقای شمس الدین شیرازی ، ملقب به حافظ اعلام داشته و تقاضای رسیدگی و برخورد قانونی و قضائی با نامبرده  و سروده های غیر اخلاقی ایشان را داریم.

شگفتا در روزگاری که توجه به درخواستهای زنان در سرلوحهّ برنامه ّ تمامی ملتهای پیشرفته قرار دارد ، چرا باید به کتاب شاعری اجازهّ چاپ داده شود که صراحتا اسم جمعی از خانمها را  که همگی از افراد حقیقی و شناخته شده هستند ، در ضمن اشعار معلوم الحال خویش آورده  و با حیثیت همگی بازی کرده است! مگر این شخص که ادعا می کند حافظ کل قرآن است ، خودش خواهر و مادر ندارد ؟! آیا خودش می پذیرد که دیگران اسم خواهر و مادر و دیگر بستگان مونثش را در اشعار شان بیاورند ؟ پس چرا  اسم یک عده نامحرم و زن و دختر مردم را در لا بلای شعرهای خودش آورده و اسم نوامیس دیگران را روی زبانها انداخته است!؟ رجاء واثق دارد در جهت احقاق حق این جانبان دستور اقدام لازم صادر فرمایید.

                                                                                                             با احترامات فائقه

از طرف: فیروزه بواسحاقی - سوسن آزاده - خاتون ظفر - نغمه داودی - شیرین قلندر - غزال رعنا - نرگس رعنا - زهره چنگی - مهتاب دل افروز - صنم لشکری - کیمیا بهروزی - کوکب رخشان - عشرت شبگیر - شوکت شاهی -كوكب هدايت و...

 

در پیوست شکوائیه به بخشی از ابیات شاعرنمای مزبور اشاره می شود:

راستی خاتم فیروزهّ بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

برکش ای مرغ سحر نغمهّ داوودی باز
که سلیمان گل از باد هوا باز آمد

چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری
سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن
به لعب زهرهّ چنگی و مریخ سلحشورش

به بندگی قدش سرو معترف گشتی
گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی

عشرت شبگیر کن ، می نوش ، کاندر راه عشق
شبروان را آشناییهاست با میر عسس

غبار راه طلب کیمیای بهروزی ست
غلام همت آن خاک عنبرین بویم

و...ابیات فراوان دیگر!

 چهارشنبه 31 خرداد1385    محمدرضا ترکی  | 

 

یک عده برآنند که بالندگی است
از شور و نشاط و عشق آکندگی است

این گونه ولی نیست که می پندارند
فوتبال مهم تر از خود زندگی است!

 Image hosting by TinyPic

گفتیم که گل نمی شود...گل خوردیم
ما در پی یک دفاع بد گل خوردیم

با آنکه دو نیمه خوب بازی کردیم
افسوس دقیقهّ نود گل خوردیم!

 Image hosting by TinyPic

 ای زخمی جنگ نابرابر داور!
ای خستهّ لحظه های آخر داور!

بازی که تمام شد تو تنها ماندی
با خاطرهّ شیر سماور داور!

 Image hosting by TinyPic

 

عالم شده پر ز نام و آوازهّ ما
گیج است از این شگفتی تازهّ ما

با آنکه سه تا گل حسابی  خوردیم
برجاست هنوز تیر دروازهّ ما!

 چهارشنبه 24 خرداد1385    محمدرضا ترکی  | 

 

درتاریخ آمده است ، روزی سید محمد علی باب را در محضر علمای تبریز برای مناظره حاضر آوردند. یکی از حاضران  به او گفت : تو که ادعای امام زمان بودن داری، چند جمله به عربی برای ما حرف بزن. سید باب سینه ای صاف کرد و عباراتی بر زبان آورد که با  قواعد مسلم  زبان عربی ناسازگار بود.علما  نگاهی
 به هم  کردند و  زدند  زیر خنده ، حالا نخند کی بخند! سید که نمی خواست خودش را از تک و تا بیندازد ، خیلی جدی گفت : " روی آب بخندید...من ظهور کرده ام تا کلمات را  از قید و بند دستور زبان و صرف و نحو آزاد کنم، چی خیال کردید!!"
 در آن روزگار چون نظریات جدید در عرصهّ خوانش و فهم متن هنوز مطرح نشده بود ، علمای تبریز چیزی از سخن سید حالیشان نشد و... این چنین بود که جنازهّ باب به عنوان پرچم یک نظریهّ زبانی ناشناخته به بالای دار رفت!

                                                                 ***

این مملکت وبلاگستان برای ما که تازه وارد ، بلکه ناوارد مادرزاد هستیم ، عین نظریات باب برای علمای تبریز عجیب و غریب است. انگار همه دامن همت به کمر بسته اند که این کلمات مادر مردهّ بی زبان را از قید و بند  و اسارت  قواعد دست و پاگیر  دستور و زبان  آزاد کنند . از نشانه های این نهضت آزادی زبان، انبوه  به  اصطلاح غلطهای  املایی و  انشایی است که  کمابیش در بسیاری  وبلاگها  ، مثل نقل و نبات دیده می شود و مثل نمک طعام ملاحت خاصی به نوشته های حضرات بخشیده است!

                                                               ***

ما سابقا بی خودی و جاهلانه عادت کرده بودیم که مثلا کلماتی مثل همین مثلا و قبلا و بعدا و مستقیما و... را با  همین شکل  و شمایل  بنویسیم، اما  وقتی چشممان به این دنیا باز شد ، ملتفت شدیم  که خیلی ها ـ  از جمله  عده ای  از فحول و  فضلای محترم وبلاگستان - این کلمات را می نویسند : مثلن ، قبلن ، بعدن ، مستقیمن و...و بدین ترتیب حکما می خواهند منتی بر زبان فارسی بگذارند!

واقعیت قضیه این است که گذشتگان مرتجع و عقب افتادهّ ما  فکرمی کردندشیوهّ خط یک نوع عادت است و برای خودش ضابطه ای دارد و هرگز به ذهن ناقصشان خطور نکرده بود که این کلمات و نظایر آنها را یک جورهای دیگری هم می توان نوشت . قدما به شکل ساده لوحانه ای فکر می کردند که تنوین یک نون ساکن و زائد بر  اصل کلمه است و لذا آن را به شکلی می نوشتند که با نونی که جزو کلمه است قاطی نشود...و از این تخیلات باطل!

                                                                       ***

 عجالتا این جانب به نوبهّ خود از  اینکه با این  دنیای مجازی  آشنا شدم  در  پوست  خودم  نمی گنجم و  آرزو  می کنم  روزی  فرا برسد  که  همهّ  واژه ها  از  اسارت  همهّ  قواعد  - مخصوصا این تنوین عربی! -رها شوند ، بلکه در آن اوضاع بی در و پیکر بتوانیم خیر سرمان نویسنده ای بشویم !

 چهارشنبه 10 خرداد1385    محمدرضا ترکی  | 

 

ابیات  سرودهّ  مرا پس بدهید                   مضمون ربودهّ  مرا پس بدهید
هر واژهّ  آن پاره ای از جسم من است       لطفا دل و رودهّ  مرا پس بدهید!

***

دستی به تطاولی گشودیم که چه؟!            مضمونی از این وآن ربودیم که چه؟!
یک عمر بدون اینکه شاعر باشیم            بیش از همه شاعران سرودیم که چه؟!

***

بی سرقت از این و آن سرودن سخته!       هر واژهّ  ما ز شاعری بدبخته!
ای کاش پلیس ۱۱۰ می آمد                    می کرد دکان شعر ما را تخته!

***

استاد سخن نگشت تا دزد نشد                تا دزد نزد به دزد ، شادزد نشد
با قافلهّ شعر رفاقت ننمود                     آن کس که نهان شریک با دزد نشد!

***

از پیشهّ شعر چون نمی یابی مزد           پس آنچه میسر است بردار و بدزد
و آن گاه که دیگران خبردار شدند           فریاد بزن: بگیرش...ای دزد ای دزد!!

***

تنها نه نگین ز دست جم می دزدند          هر چه برسد ، ز بیش و کم می دزدند
یک مشت خیال خام و یک مشت دروغ     چیزی ست که شاعران  ز هم می دزدند!

 دوشنبه 8 خرداد1385    محمدرضا ترکی  | 

  book.jpg (40972 bytes)

 

 

 


ب
ن کتاب کجا و من خراب کجا
کوپن فروش خیابان انقلاب کجا!؟

به ما یکی نرسید و به او هزار رسید
« ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا »

تویی که پول نداری، بدون مایه و بن
کجا روی به نمایشگه کتاب کجا

ببین به قیمت سنگین پشت جلد کتاب!
کجا همی روی ای  ول! بدین شتاب کجا

برای یک بن ناقابل ای جناب رئیس
کجا رویم به زاری از این جناب کجا

خوش آن زمان که بنی هم  به بنده می دادی
« خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا»

مگر به خواب ببینم کتاب را...اما
ز ترس صاحب خانه قرار و خواب کجا!

ز شعر حافظ شیراز بن گرفت این شعر
وگرنه بنده کجا، شعرهای ناب کجا!؟
 

 پنجشنبه 21 اردیبهشت1385    محمدرضا ترکی  | 

 

....آمدم  باز اعتراف  کنم                   ساعتی  چند  اعتکاف کنم

کهنه سرباز ساده ای هستم                 مومن اوفتاده ای هستم

بی چرا و چگونه یعنی من!                 شهروند نمونه یعنی من!

مالیاتی که هست بر دوشم                   در فرار از آن نمی کوشم

این منم که  نرفته تا حالا                    شب ز دیوار هیچ کس بالا

در تمام  ایالت  تگزاس                     این منم آدم وظیفه شناس

من مسیحی مومنی هستم                    پیرو بوش و دیک چنی هستم

گر بگویند تند و تیز برو                    تا به بغداد سینه خیز برو،

می روم، می کشم هر آن عاصی            تا که بر پا شود دمکراسی

می کشم هر که را و هر کس را            غیر از این مریم مقدس را!...

گر چه وجدان راحتی دارم                   لیک بر دل جراحتی دارم

آمدم  تا که اعتراف  کنم                    هر حسابی که هست  صاف کنم

جرم من جرم کوچکی ست پدر!             واقعا جرم کوچکی ست پدر!

جرمم این است گاه زر زده ام               پای میز قمار جر زده ام.....!

تا به کی باید اعتکاف کنم                    چند یکشنبه اعتراف کنم!؟

ای صلیب طلا که می رخشی                این خطای مرا تو می بخشی...!؟

 جمعه 8 اردیبهشت1385    محمدرضا ترکی  | 

 

  گنجی ز حبس رسته با ریش آمد
با این همه ریش سوی تجریش آمد

 تا خود نکند کسی  فراموش او را

دنیای رسانه ها به یاریش آمد

در صفحه اول جراید عکسش

سرزنده و شادمان تر از پیش آمد

 

کشکول و عبا و من تشا می باید

آن را که به چهره همچو درویش آمد

 

بر او چه گذشت تا چنین ژولیده

مانند من غریب دلریش آمد؟!

 

چون دید گذشته دورهء اصلاحات

با آن همه پشم و این همه ریش آمد!

 

امید که هیچ گه نگردد تکرار

این شش سالی که غرق تشویش آمد

 یکشنبه 13 فروردین1385    محمدرضا ترکی  | 

 

 

بگشود قفل کهنهء فرسوده را کلید           
با آنکه بود ساکت و بی ادعا کلید 

این درس ساده ای ست که باید فرا گرفت 
هنگام  بازکردن  هر قفل  با کلید 

وقتی که زور می زنی و وانمی شود 
شاید درون قفل نیفتاده  جا  کلید 

زاری مکن ز تنگی سوراخ رزق خویش 
عبرت بگیر آخر از این بی نوا کلید   

بنگر کلید را به کجا می بری فرو 
مگذار ناشیانه به هر  ناکجا کلید  

در پیش چشمهای شما صف کشیده اند 
درهای لامروت و بس قفل لاکلید  

عمری ست بر ضریح شما قفل بسته ایم 
اما  نکرد  حاجت ما را روا  کلید 

روز الست ما به در بسته خورده ایم 
ما را نداد پاسخ
« قالو بلی » کلید  

بعضی کلیدها که فقط قفل می کنند 
آن وقت ادعا کنند که ماییم ما کلید!  

با آنکه می خورد به تمامی قفلها  
آخر که ساخته ست ز جنس هوا کلید؟!

هر کس که پشت درب فروبسته مانده است  
فریاد می زند که  خدایا  خدا... کلید!  

مقصود حق گشودن درهای بسته بود   
روزی  که  آفرید  برای شما  کلید  

قفلی که می زنند بزرگان به کار خلق
باور مکن که ساده شود باز با کلید

تا وا شود ز کار خلایق یکی دو قفل 
دندان  نهاده  بر جگر  قفلها  کلید   

جرم کلید نیست که در وا نمی شود 
بیچاره نیست مستحق ناسزا کلید   

با یک کلید ساده به جایی نمی رسیم  
باید نشست و ساخت یکی دو فراکلید!  

مشکل گشای خلق نبودیم و کاش بود  
در دستها به جای هرانگشت ما کلید    

سر می کشد به داخل سوراخ قفلها  
تا پی برد به  زیر و بم  ماجرا  کلید  

این ماجرای عشقی قفل و کلیدها 
دیری ست خورده است در این سینما کلید  

در این قصیده جای دعا و شریطه نیست 
احسنت و آفرین  و  زه و مرحبا کلید!   

آن عاشقان که ره به در بسته برده اند 
از خود  نکرده اند زمانی جدا  کلید 

ای فیض در هجوم تمنای قفل ها  
ما مانده ایم و این همه قفل و دو تا کلید!

 این کلیدیه در اقتفای کلیدیه شاعر طنز پرداز گرامی جناب ناصر فیض سروده شده است. 

 چهارشنبه 24 اسفند1384    محمدرضا ترکی  |