تبليغاتX
فصل فاصله

 

همه نحویان و دستور نویسان در اینکه " زمان " چزئی از مدلول ساخت و صیغه فعل است اتفاق نظر دارند و معمولا فعل را این گونه تعریف می کنند :  "کلمه ای است که کار یا حالتی را با قید زمان می رساند." بنابراین اگر کسی در این سخن که جمله دستور نویسان برآنند شک کند , برای بسیاری پذیرفتنی نیست . اما جالب اینجاست که جمعی از صاحب نظران نه تنها در این سخن به دیده شک نگریسته اند , بلکه آن را رسما انکار کرده اند! این جماعت , عالمان اصول فقه هستند . آنان  به حکم دقت نظری که دارند به حقیقت فعل به گونه ای دیگر می نگرند.

 

نخستین عالم اصولی که در نحوه دلالت فعل بر زمان مناقشه کرده است , سید شریف جرجانی ( متوفی 816 ه ق )  و نخستین عالم اصولی که رسما دلالت  ذات فعل را بر زمان  انکار کرده صاحب معالم (متوفی 1011 ه ق ) است. قول به عدم دلالت فعل بر زمان در قرن گذشته به صورت یکی از مسلمات علم اصول در آمده و عالمان بزرگی چون آخوند خراسانی ( متوفی 1329 ه ق )  به نحو گسترده ای بر صحت آن استدلال کرده اند.

 

به نظر عالمان اصول ,  دلالت وضعی و لغوی  ماضی و مضارع و امر , در نحوه دلالت  این افعال  بر زمان نقشی ندارد و آنچه یکی از ازمنه ثلاثه را مدلول فعل می سازد , همانا  سیاق عبارت و قرائن بیرونی و امارات حالی و مقالی است. از این روست که می بینیم  در بسیاری از موارد در سیاق یک عبارت، فعل ماضی معنی مضارع می دهد و  در عبارتی  دیگر، مضارع در جایگاه ماضی نشسته است.دلالت امر بر زمان حال نیز قطعی نیست و چه بسا بر طلب انجام دادن کار در آینده دلالت دارد.اینها قرائنی است که نشان می دهد مفهوم زمان در ذات و به اصطلاح "حاقّ" فعل نیفتاده است. بنابر این ،هر یک از صیغه های ماضی و مضارع , به حسب قرائن و موارد , می تواند بر تک تک زمانهای سه گانه دلالت کند و هیچ یک از این صیغه ها به حسب ساخت , به زمان خاصی تعلق ندارد.

 

آنچه گذشت خلاصه ای اشاره وار از یک بحث پیچیده بود که علاقه مندان می توانند استدلالها و  تفصیل آن را علاوه بر آثار اصولی , در کتاب البحث النحوی عندالاصولیین نوشته مرحوم دکتر مصطفی جمال الدین ( انتشارات هجرت , قم , 1405 ه ق ) و ترجمه بخشی از این کتاب به قلم نگارنده - منتشر شده در فصلنامه میراث جاویدان ,( بهار 1377 شماره 21) - پیگیری کنند.

 

اما غرض اصلی از این بحث کوتاه ،علاوه بر آشنا ساختن خواننده گرامی با یک مفهوم دقیق ادبی , نحوی و اصولی , توجه به این نکته بود که  عالمان گذشته , بویژه اصولیها , سخنان ناشنیده  یا کمتر شنیده ای دارند که می تواند در تحقیقات مربوط به دستور زبان و و نیز مباحث زبان شناسانه و نحوه دلالت الفاظ و ..سودمند افتد. متاسفانه دیدگاههای این دانشمندان , به دلایلی , از جمله پیچیدگی بیان و فنی بودن بیش از حد و  بهره مند نبودن از بیان امروزی  و نیز کم حوصلگی مخاطب کمتر مورد توجه اهل تحقیق قرار گرفته است.

+ چهارشنبه 29 خرداد1387 محمدرضا ترکی |

 

مطالعات ادبی در روزگار ما تا حدود زیادی جولانگاه " مشهورات" است. مشهورات گزاره هایی هستند که بیش از آنکه متقن و مبرهن باشند , مشهورند . مشهورات بیشتر به درد خطابه و برانگیختن احساسات می خورند . اهل خرد می دانند که بین شهرت و ارزش علمی یک اندیشه فاصله هاست و به قول یک سخن مشهور اما برهانی :" ربّ شهرة لا اصل لها"!! 

 

فارغ از مشهورات , گزاره ها و مقدماتی نیز هست که اگر چه بی اصلی نیستند , اما گویندگان آنها در فضایی از ابهام و گنگی از آنها بهره می برند. فراوان شنیده ایم که " عارفان و صوفیان با خرد در ستیزه اند و آب آنها با عقل در یک جوی نمی رود!" بی آنکه معلوم شود که این عارفان و صوفیان دقیقا چه کسانی هستند و آیا  این داوری شامل همه اهل عرفان و تصوف می شود یا تنها فرقه هایی از آنان را در بر می گیرد و بی که دانسته شود آن عقل و خردی که عارفان با آن در ستیزه اند کدامین خردی را شامل می شود و  کدامین تعریف یا حوزه از عقل را در بر می گیرد و ...

 

یکی از مشهورات  بسیار رایج در تحقیقات ادبی ما "خردگرایی ناصر خسرو" است.آنان که به معرفی این شاعر و قصیده سرای بزرگ می پردازند اغلب بر این ویژگی  انگشت می گذارند و او را بر فراز اریکه عقل گرایی می نشانند. یکی از دلایل این محققان , علاوه بر آثار فلسفی ناصر , بسامد بالای تعبیراتی چون "خرد" در دیوان اوست:

 

بر کن ز خواب غفلت پورا سر

و اندر جهان به چشم خرد بنگر

و....

 

اما به یک دلیل آشکار ناصر را نمی توان به معنی واقعی عقل گرا دانست :

او یک متکلم اسماعیلی است و اسماعیلیه "اهل تعلیم " اند., یعنی بر آن اند که حقیقت و معرفت به دین را تنها می توان از جانب " معلم " که همانا "امام " اسماعیلی است دریافت کرد. براساس این تفکر خرد انسانهای معمولی از تلقی حقیقت محروم و در حجاب است. خرد آدمی با همه اهمیتی که دارد  پرنده ای است که جز به تعلیم معلم و امام اسماعیلی و آشنایی با "تاویل" او هرگز بال نمی گشاید:

 

پرّ خرد است علم تاویل

پرّید هگرز مرغ بی پر؟!

 

***

جز شرح و بیان او خرد را

مبهم نشود هگرز منطق

 

بر بنیاد آنچه گذشت ، ناصر بیشتر زهد گرایی است اهل " نقل" نه خردگرایی اهل عقل! دلیل گریز ناصر از عقل گرایی نیز چیزی نیست جز همین نقل گرایی او ، وگرنه  به صرف گرایش اسماعیلی ، او را نمی توان از محدوده خردگرایی بیرون راند ، چرا که بین عقل گرایی و  صرف باور داشتن به  اندیشه ای خاص منافاتی وجود ندارد. 

 

جالب اینجاست که در اوایل قرن بیستم  ، دامنه این خردگرایی ادعایی به جایی رسید که برخی کوشیدند به مد زمانه و بر اساس ابیاتی سست و منسوب, از ناصر خسرو ماتریالیست و خردگرایی  ملحد بیافرینند! (ادوارد براون , تاریخ ادبی ایران , ج ۲, ص ۲۴۲-۲۴۴ )

 

خردگرایی ناصر خسرو البته  اندیشه تازه ای نیست که ناآشنایان با دیوان و اندیشه های او آن را  در دهه های اخیر رواج داده باشند و این باور به قرنها قبل که اسطوره این حکیم اسماعیلی در اذهان شکل می گرفت باز می گردد. به عنوان مثال ،برخی او را دوست و همنشین ابن سینا دانسته و او را در حکایتی مجعول در برابر عارفی چون ابوالحسن خرقانی به دفاع از ساحت عقل واداشته اند! ( رک: ناصر خسرو , لعل بدخشان , ص ۴۴-۴۵)

+ دوشنبه 20 خرداد1387 محمدرضا ترکی |

 

 

در ارتباط بین شعر و نقاشی همین بس که قرنها پیش, جاحظ شعر را نوعی نقاشی و گونه ای تصویرگری با کلمات دانسته است. پاره ای سروده ها دقیقا یک تابلو نقاشی را پیش چشم ما مصور می کنند. بسیاری از سخنوران زبان فارسی یقینا با عوالم نقاشی و نگارگری بیگانه نبوده اند و در تصویرسازیهایشان از عناصر موجود در نقاشی های ایرانی فراوان بهره برده اند.

علاوه بر جذابیتهای ظاهری تابلوها , همواره عواملی در زوایای خطوط و در سایه روشن رنگها وجود داشته که نگاه شاعران را به جود جلب می کرده است. از این عوامل می توان به پارادکسی اشاره کرد که میان "شتاب" و "سکون" در نقاشی ها جاری است. آهویی که بر پرده نقاشی یک شکارگاه از برابر شکارچی می گریزد , با "شتاب ساکن " خویش تمثیلی از این پارادکس شگفت است. واعظ قزوینی چه زیبا سروده است :

 

ز خود هر چند بگریزم همان در بند خود باشم
رم اهوی تصویرم شتاب ساکنی دارم !

 

و چهره ها و تصاویر با حالت یکنواختی که بر پرده نقاشی دارند , نمودار نوعی "حیرت " اند.تاثیر تبریزی سروده است:

 

حیرت از دیده من پا نگذارد بیرون

پرده چشم من و پرده تصویر یکی ست!

 

در نگاه بیدل دهلوی بلبل تصویر نیز با "بال رنگ" پرواز می کند.  راستی وقتی  رنگ "می پرد" چرا پرواز بلبل تصویر ناممکن باشد؟!

 

نیستم بی سعی وحشت با همه افسردگی

بلبل تصویرم و تا رنگ دارم می پرم!

 

به نظر صیدی طهرانی :

 

صورت دیوار هم در عالم خود زنده است

هر کسی را جامه هستی به رنگی داده اند!

 

با این مقدمه شما را با ابیاتی آشنا می کنیم که هریک به گونه ای تصویرگر رابطه شعر و تصویرند:

 

 آب تصویر:

ناله من ز ناتوانیها

 بی صداتر ز آب تصویر است(واعظ قزوینی)

 

ابر تصویر :

گریه ظاهر نشود دیده حیرت زده را

ابر تصویر به صحرای دگر می بارد (قاسم مشهدی)

 

چمن تصویر :

هیچ کس را گل امیدی از آن بر سر نیست

باغ بی حاصل دنیا چمن تصویر است! (ناظم هروی)

 

دیده تصویر :

مرا بر لب نفس از ضعف , چندان دیر می آید

که پنداری نگاه از دیده تصویر می آید ! (قاسم مشهدی)

 

غنچه تصویر :

سخن عشق اثر در دل زهاد نکرد

نفس صبح چه با غنچه تصویر کند ؟! (صائب)

 

گل تصویر :

ز چشم اهل تحیر نشان اشک مخواه

که کس گلاب نمی گیرد از گل تصویر(بیدل دهلوی)

 

محفل تصویر :

پاس دلبر بزم ما را محفل تصویر کرد

کز حیا تا آخر مجلس به سرگوشی [= نجوا] گذشت ( اشرف مازندرانی )

 

مردم تصویر :

داریم همچو مردم تصویر در جهان

بیداریی که فرق ندارد ز خواب ما (عالی شیرازی)

 

مرغان تصویر :

نغمه خاموشی ست مرغان گل تصویر را

با خیال او دم از گفتار می باید کشید ( صیدی طهرانی)

 

مطرب تصویر :

با وجود حیرت از ذکر تو غافل نیستیم

مطرب تصویر را در پرده هست آهنگها (نجیب کاشانی)

+ شنبه 4 خرداد1387 محمدرضا ترکی |

 

تلقی امروزی از متون ادبیات  گذشته نوعی مغالطه جدی است که بر بررسی های ادبی این روزگار سایه افکنده است. کم نیستند کسانی که کوشیده اند مفاهیم کاملا امروزی را از متون گذشته استنباط کنند و دغدغه های انسان امروز را به شاعرانی که قرنها پیش به خاک رفته اند نسبت بدهند. از این جمله می توان به بررسی های پردامنه ای اشاره کرد که در گذشته نه چندان دور تلاش می کرد اصول دیالکتیک و آموزه های مارکسیسم را از دل مثنوی مولانا و دیوان حافظ و….بیرون بکشد یا فردوسی را  - بر اساس همان اصول - به خاطر مخالفت با طبقات زحمتکش و حمایت از مظاهر فئودالیسم  محاکمه کند!!

 

 امروزه نیز یافت می شوند مدعیان پر هیاهویی که مبانی تفکرات فیلسوفان مدرنیته  را با شعبده ای غریب از دل مثنوی مولوی و دیگر آثار ماقبل مدرن بیرون می آورند!  این جماعت گویا خود را در برابر این پرسش ساده ملزم به پاسخ نمی بینند که  مولوی یا حافظ و سعدی و  فردوسی و دیگران , با  آن مبانی تفکر که می شناسیم , چگونه می توانسته اند مثل مردم این روزگار بیندیشند و دغدغه هایی را داشته باشند که در روزگار آنان سالبه به انتفاء موضوع بوده است ؟! این جماعت اگر آدمهای ساده دلی نباشند , گویا فقط به نوعی استفاده ابزاری از آثار پیشینیان برای تبلیغ باورهای های خودشان می اندیشند و گاه هیچ ابایی ندارند که حاصل دریافتهای آنان به طنز  و ریشخند بینجامد !!

 

در اینجا به نمونه های مشهور و غیرمشهوری  از این استنباطها اشاره می کنیم و تلاش می کنیم سخن ما از نوعی طنز نیز – برای رفع تنوع ! –خالی نباشد!

 

دل هر ذره را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی !

 

این بیت شعار سازمان انرژی اتمی است. بسیاری عقیده دارند که هاتف اصفهانی در این بیت به اصول شکافتن هسته اتم و تولید انرژی هسته ای اشاره کرده است ! بر این اساس , اگر آقای البرادعی به جای این همه کار در آژانس (!) کمی ادبیات فارسی می خواند متوجه می شد که این ملت از چند قرن قبل دنبال نصب سانترفیوژ و کسب تکنولوژی آب سنگین بوده و افکار خطرناکی را در سر می پرورده است !!

 

بنی آدم سرشت از خاک دارد

اگر خاکی نباشد آدمی نیست

 

این بیت سعدی را همیشه این طور می فهمیده اند که آدمیزاده از خاک آفریده شده و اگر خاکی و متواضع نباشد آدمی نیست , اما اخیرا عده ای یاء "خاکی" و " آدمی" را نکره می خوانند و منظور سعدی را این جور ملتفت می شوند که اگر خاک دچار فرسایش بشود ، محیط زیست آسیب خواهد دید و نسل آدمیزاده هم مثل دایناسورها منقرض می شود. خداییش سعدی غیبگوی بزرگی بوده که قرنها قبل  از به وجود آمدن اختلالات زیست محیطی معاصر و شکاف لایه اوزون آن را پیشگویی کرده است !

 

هیچ شکلی بی هیولی قابل صورت نشد

آدمی هم پیش از آن کادم شود بوزینه بود

 

به عقیده برخی، مولانا بیدل دهلوی به استناد بیت بالا مدتها قبل از داروین نظریه تطور انواع را بیان کرده بوده و  داروین در واقع ، کاری جز رونویسی از روی دست بیدل نکرده است !! 

 

مشتی اطفال نوتعلم را

لوح ادبار در بغل منهید

 

با این نگاه، منظور خاقانی لابد این بوده که بابا این لوحهای فشرده و این سی دی های مبتذل را در اختیار بچه های مردم , قرار ندهید و این قدر اخلاق خراب جامعه را فاسد نکنید خدا را خوش نمی آید !!

 

مردم چشمم به خون آغشته شد

در کجا این ظلم با انسان کنند؟

 

مقصودحافظ بر اساس این رویکرد به قرائت متون , بدون برو و برگرد حفظ حقوق بشر و مخالفت با تضییع آن در حکومتهای توتالیتر جهان سوم بوده است !

 

نفس برآمد و کام از تو برنمی آید

فغان که بخت من از خواب در نمی آید

 

به نظر برخی از این جماعت شک نباید بکنید که حافظ در هنگام سرودن این بیت عمیقا تحت تاثیر احساسات فرویدی بوده و در موقع سرودن بیت بعدی نیز به رقص دو نفری "والس" یا "تانگو" توجه داشته است:

 

رقص بر شعر تر و نالهّ نی خوش باشد
خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند!

 

این مختصر را ، به جد یا به شوخی  ، به عنوان نمونه ای از تلقی های گفته شده بپذیرید! 

+ جمعه 27 اردیبهشت1387 محمدرضا ترکی |

 

آنان که محیط فضل و آداب شدند

در جمع کمال شمع اصحاب شدند

 

ره زین شب تاریک نبردند برون

گفتند فسانه ای و در خواب شدند!

 

مضمون کلی این رباعی آشکار است  ؛ حتی عالمان و فیلسوفان بزرگ نیز از شب تاریک این جهان راه نجاتی نیافتند و سرانجام آنان نیز در خواب شدند و مرگ را به ناگزیر پذیرفتند و تنها افسانه ای از آنان برجای ماند!

اما رباعی را می توان مقداری متفاوت تر معنی کرد و  گفت: حتی آنان که بر همه آداب و فضایل احاطه یافتند یا محیط [= اقیانوس ] فضل و ادب شدند , راز و حقیقت این جهان را   درک نکردند و سخنانی که در بیان این شب تاریک گفتند تنها مشتی افسانه بود ؛ افسانه هایی که به کار خواباندن کودکان می آمد و شگفت انگیز اینکه  این افسانه ها خود آن  فاضلان و ادیبان را به خواب فروبرد ؛ چرا که گویا آنان افسانه خود را باور کرده بودند !! این تفسیر , رباعی را علاوه بر مفهوم فلسفی , با نوعی طنز تلخ و گزنده نیز همراه می کند !

 

آن را که به صحرای علل تاخته اند

بی او همه کارها بپرداخته اند

 

امروز بهانه ای درانداخته اند

فردا همه آن بود که درساخته اند!

 

"صحرای علل" این جهان است که همه پدیده های آن در چنبره  نظام جبری علت و معلولی قرار دارد و هر گاه علت چیزی حادث شود بی تردید و بی اختیار معلول آن نیز در پی حادث می شود.بر این مبنا سرنوشت آدمی نیز در چهارچوب همین جبر قابل تحلیل  است . بنابر این سرنوشت آدمی جز بازیچه جبری کور نخواهد بود. و البته حق با سراینده رباعی است اگر عنصر " اراده انسان " را از گردونه علت و معلولها حذف کنیم و آن را کاملا نادیده بگیریم!

 

در دهر هر آن که نیم نانی دارد

از بهر نشست آشیانی دارد

 

نه خادم کس بود نه مخدوم کسی

گو شاد بزی که خوش جهانی دارد!

 

معنی روشن است. کسی که از امکانات رفاهی تکه نانی مختصر دارد و خانه ای ...باید به همین مقدار بسنده کند و شادمان باشد.[ بدین ترتیب میزان به اصطلاح" خط فقر" در روزگار شاعر نیز معلوم می شود که عبارت بوده است از داشتن  حداقل مصرف روزانه و خانه مسکونی !]

 اما مضمون زاهدانه رباعی کمی با روحیه خوش باشانه خیامی جور در نمی آید. شاید  برای رفع این اشکال  بتوان "نیم  نان" در مصرع اول را معادل اصطلاح دیوانی قدما و معادل « نان پاره » نیز معنی کرد که به معنی « زمینی بوده که به افراد واگذار می شده تا از درآمد آن استفاده کنند.  این عمل را " اقطاع " و "نان پاره " و بعدها "تیول " می نامیدند.» البته این برداشت با مضمون رباعیاتی چون :« یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد ...» کمی ناسازگار می نماید.

 

هم دانه امید به خرمن ماند

هم باغ و سرای بی تو و من ماند

 

سیم و زر خویش از درمی تا به جوی
با دوست بخور گر نه به دشمن ماند!

 

"درهم" مقیاس سکه نقره و " جو " کمترین واحد وزن زر است (یک قسمت از ۷۲ قسمت مثقال و یک شانزدهم دانگ ) یعنی کمترین میزان دارایی. مقصود از "دشمن" هم ، علی الظاهر ، مطلق وارث و مشخصا " فرزند " است!!

+ پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 محمدرضا ترکی |

 

فروغ فرخزاد در میان شاعران این روزگار « شاعری شهری» است. او دردها و دغدغه های انسان شهرنشین معاصر را بیش از هر کس درک می کند و به تصویر می کشد.به این دلیل او را باید  یکی از مدرن ترین و امروزی ترین شاعر معاصر در عرصه " اندیشه " و "زبان" و "ساختار شعر" دانست. ذهنیت  فروغ نه مثل نیما در روستاها و جنگلهای مازندران می گذرد و نه چون اخوان در حال و هوای خراسان کهن و پندارهای باستانی و " مزدشتی " جاری است و نه چون سپهری در فضای عرفان هند نفس می کشد و حتی از شاملو با آن زبان  باستانگرای بیهقی وار بسیار امروزی تر می نماید!

 

فروغ  , بویژه در آغاز جوانی ، منتقد پرشور سنتهای اجتماعی و اخلاقی بود و با بیان بی پرده احساسات زنانه  بر چهره هنجارهای رایج احلاقی و سنتی  ناخن می کشید…البته کسانی هم – لابد قربة الی الله ! – فروغ جوان را در این عرصه تشویق می کردند.( در اولین تپشهای عاشقانه قلبم که نامه های او به پرویز شاپور است به برخی از این افراد , مثل شجاع الدین شفا و علی دشتی و سعید نفیسی که همه از صاحب منصبان فرهنگی  آن دوره اند، اشاره شده است.)

 

اما این تمامی ماجرا نیست. فروغ در سالهای کمال اندیشه و شعر خویش به  منتقد  دنیای مدرن و مناسبتهای  حاکم برآن که  چه بسا به مسخ انسان و ارزشهای انسانی  در مسلخ ماشین  انجامیده مبدل می شود.  فروغ را بیشتر " شاعری ایستاده در مصاف هنجارهای اخلاقی" شناسانده اند و این بعد از شخصیت او - به عنوان منتقد مدرنیسم - مغفول مانده , لذا در اینجا به بازخوانی نمونه هایی از شعر او با این نگاه  می پردازیم:

 

فروغ در شعر" آن روزها رفتند" با بیانی نوستالژیک از فضاهای سنتی و قدیمی با حسرت یاد می کند و سرانجام از زنی سخن می گوید که " در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت "  (تولدی دیگر ,ص 16 ),  و فضاهای شهری امروز به غربت رسیده و" اکنون زنی تنهاست!" فروغ در" آیه های زمینی" که روایتی است سهمناک از دنیای آخرالزمانی بشریت امروز بر " مرگ خورشید " مویه می کند :

 

خورشید مرده بود

و هیچ کس نمی دانست

که نام آن کبوتر غمگین

کز قلبها گریخته ایمان است! (همان , ص 95)

 

او گاه به "این حقیقت یاس آور " اندیشه می کند که " زنده های امروزی چیزی جز تفاله یک زنده نیستند" (همان , ص 101) و معتقد است :

 

شاید که اعتیاد به بودن

و مصرف مدام مسکن ها

امیال پاک و ساده انسانی را

به ورطه زوال کشانده است ( همان , ص 102)

 

اما شعر " ای مرز پرگهر" (ص 134 – 143) سراسر هجویه ای است بر زندگی مصرفی  که در آن سالها با لفافه ای از وطن پرستی باسمه ای و " افتخارات تاریخی" بزک شده بود و تبلیغ می شد!

او در شعر بلند " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد " از " ناتوانی دستهای سیمانی " سخن می گوید( ص 33) به نظر او زبان گنجشکان که "زبان زندگی" و طبیعت است در کارخانه که نمادی است ازدنیای صنعتی امروز می میرد:

 

زبان گنجشکان یعنی : بهار . برگ . بهار

زبان گنجشکان یعنی : نسیم . عطر . نسیم

زبان گنجشکان در کارخانه می میرد ( ایمان بیاوریم…ص 39)

 

او در همین شعر از "جنازه های خوشبخت " می گوید که" در ایستگاههای وقتهای معین/ و در زمینه مشکوک نورهای موقت/ و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی" , " در چار راهها نگران حوادث اند" و بناست چون قهرمان عصر جدید چاپلین" در زیر چرخهای زمان " له شوند! (همان , ص 41)

او می پرسد: آیا  " پیغمبران" _که گویا در اینجا فیلسوفان دنیای جدیدند – " رسالت ویرانی را با خود به قرن ما آورده اند / و این انفجارهای پیاپی/ و ابرهای مسموم / آیا طنین آیه های مقدس هستند؟!"  لذا او از انسان قرن بیستم که قدم به کره ماه می نهد می خواهد که " تاریخ قتل عام گلها" را بنویسد!( همان , ص 63)

 

شاعر تولدی دیگر در "پرنده فقط یک پرنده بود" پرنده را که نماد رهایی و زندگی است در برابر نمادهای زندگی مدرن ، مثل "روزنامه" و " چراغهای خطر " آورده است:

 

پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند...

پرنده روی هوا
و برفراز چراغهای خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد (ص ۱۳۳) 

 

فروغ در "دلم برای باغچه می سوزد" توصیفگر نزاع سنت و مدرنیسم در جامعه ماست . او در کنار پدری که " از صبح تا غروب شاهنامه و ناسخ التواریخ می خواند " و نماد شخصیتهای منجمد سنتی در دیار ماست ، به خواهر و برادری اشاره می کند که از آن سوی بام افتاده اند و یکی " به فلسفه معتاد است " و ادعای روشنفکری دارد و دیگری " خانه اش در آن سوی شهر است/ او در میان خانه مصنوعیش/ با ماهیان قرمز مصنوعیش/ و در پناه عشق همسر مصنوعیش/ در زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی/ آوازهای مصنوعی می خواند….و حمام ادکلن می گیرد" (همان , ص 75) و در این میان , و در جنگ مغلوبه سنت و مدرنیسم ،تنها فروغ است که به عنوان یک منتقد راستین نگران باغچه (= جامعه ) و گلهای آن است!

+ جمعه 23 فروردین1387 محمدرضا ترکی |

 

دل دویدن : عاشق شدن و دل سپردن. اسیر شهرستانی :

 

مشکل که در قلمرو هستی به هم رسد

آسایشی که در قدم دل دویدگی ست

 

دیدار بینی : عشق پاک . در برابر هرزه کاری که  لوطیان آن را  اصطلاحا " کارد مطبخ " می گفته اند. سعید اشرف :

 

پای بست عالم سفلی به عِلوی کی رسد

هرزه کاری دیگر و دیدار بینی دیگر است

 

دیدار خشک  : تماشا و دیدار  یار بی هیچ چشمداست دیگر. صائب :

 

چو آیینه قانع به دیدار خشک است

از این تازه رویان دو چشم تر ما

 

مشو به دیدن خشک از سمنبران قانع

که از بهار قناعت به خار نتوان کرد

 

عاشق پرانی: هر روز عاشق تازه ای دست و پاکردن . مقابل معشوق پرانی که خواهد آمد. سالک قزوینی:

 

از گُل عاشق پرانی جلوه می بالد  به خود

سرو از بالای قمری بر سر ناز ایستد !

 

عاشق یک فصله : آشنای دوره دولت و سرخوشی. رهی شاپور :

 

چو مرغ عاشق یک فصله نیستم شاپور !

سر خزان به سلامت اگر بهار گذشت

 

عشوه مرمری : نوع  خوب و مرغوب عشوه را می گفته اند ! فوقی یزدی :

 

آن بکی چشمک زند اینک بیا از من بخر

نازهای نیم رنگ و عشوه های مرمری !

 

[نیم رنگ یعنی رخسار  میانه رنگ . صائب :

 

ای عندلیب این همه تعریف گل مکن

تو حسن نیم رنگ خزان را ندیده ای !]

 

معشوق و معشوقه روز بی نوایی : وقتی کسی معشوق یا معشوقه خود را رها می کرد و به دنبال  زیباروتر و دلخواه تری می رفت و چون وصال  دومی حاصل نمی شد - از سر ناچاری - به اولی رجوع می کرد , می گفتند: فلانی به معشوق یا معشوقه روز بی نوایی قانع شده است !! سلیم تهرانی :

 

مفلس چو شدیم رو به او آوردیم

معشوقه روز بی نوایی ست خدا !

 

[ تبصره : برخی از این عاشقان طمع پیشه  گاه به هنگام بازگشت به معشوقه روز بی نوایی زیاده ادعای محبت و بی تابی و پافشاری می کنند  , اما خدا از دلشان خبر دارد!!!]

 

معشوق خیالی : معشوق موهوم که در خارج موجود نباشد. [ این قسم در شعر برخی شاعران  فراوان جلوه می کند و احیانا سوء تفاهمهایی را  پیش می آورد !!] صائب :

 

ز فکر پیچ و تاب آن کمر بیرون نمی آیم

که هجران نیست در پی وصل معشوق خیالی را !

 

خان خالص :

 

 نباشد گر سر یاری به ما آن لاابالی را

کسی از دست ما نگرفته معشوق خیالی را !

 

معشوق پرانی : مقابل عاشق پرانی است که گذشت. [ عده ای در این زمینه  گویا فوق تخصص دارند و در مهلت کوتاهی کاری می کنند که طرف مقابل , هر که هست , راهش را بکشد و برود دنبال امورات  شخصیه اش !!!] سلیم تهرانی :

 

حیف باشد که ز بی مهری تو شکوه کنیم

ما که معشوق پران همچو کبوتر بازیم !!

 

مو دادن و مو فرستادن : رسم کهنی است که عاشق برای ابراز محبت  مویی را در کاغذی پیچیده و در صندوقچه ای می گذاشته و برای معشوقه خود می فرستاده است. بدین معنا که لاکردار ما در محنت محبت و هجران تو چون این مو ضعیف و ناتوان شده ایم ما را دریاب !! معشوقه نیز اگر مشتاق او بود در پاسخ مویی می فرستاد که ای بابا حال و روز ما از شما بهتر نیست !! خان خالص :

 

می فرستم به تو از زلف تو مویی یعنی

اشتیاقم به  وصال تو ز حد بیرون است !

 

مخلص کاشی :

 

وصل زلفش کی دل صد چاک را رو می دهد

شانه با این ربط , مو می گیرد و مو می دهد !

+ یکشنبه 5 اسفند1386 محمدرضا ترکی |

 

در اغانی ابوالفرج اصفهانی آمده است:

 

نغمه های معبد که "شهرهای معبد" یا "دژهای معبد" نامیده شده است:

 

"معبد" چون از مردی شنید که قتیبـة بن مسلم هفت دژ یا هفت شهر خراسان را فتح کرده است که در آنها هفت دژ  وجود داشته که بالارفتن از آنها دشوار و راههای آنها صعب العبور بوده   و کسی هرگز بدانها دست نیافته است, چنین گفت:

به خدای سوگند که من هفت نغمه ساخته ام که ساختن هر یک از آنها از گشودن آن دژها دشوار تر است!!

 

این جناب معبد بن وهب که  صاحب اغانی سخن او را نقل کرده است , یکی از  نوابغ موسیقی و خنیاگران مشهور  در قرن دوم هجری است. شهرت او در حدی بوده که او را "امام خنیاگران مدینه " می شناخته اند. او موسیقی را در نزد استادانی چون "نشیط فارسی" آموخته است و این نکته ارتباط او را با موسیقی ایران زمین  نشان می دهد.

 

نکته جالب توجه در سخن معبد , اهمیت فوق العاده  ای است که او برای آفرینش هنری قائل است , به گونه ای که ساخت یک قطعه موسیقی را بسی برتر و دشوارتر از فتح هفت شهر یا هفت دژ استوار و دست نایافتنی می داند! آیا هنرمندان و اصحاب فرهنگ در روزگار ما چنین جدیت و  اهمیت و ارزشی برای عنصر فرهنگ قائل اند و  در آفرینش هنری چنان رنجی را بر خود هموار می سازند؟!

+ یکشنبه 28 بهمن1386 محمدرضا ترکی |

 

 

کتاب شیرازیات اثری است که بر بنیان 75 غزل حافظ شیرازی , در سال 2005 م و به همت کانون نویسندگان لبنان منتشر شده است. مترجم  یا دقیق تر است بگوییم بازسراینده اشعار حافظ به زبان عربی , شاعر نامدار این روزگار در دنیای عرب , محمد علی شمس الدین است.شمس الدین پیش از شیرازیات  یازده مجموعه شعر  را در کارنامه خویش ثبت کرده است.او در این اثر کوشیده است جوهره معنای غزلیات حافظ را در قالبی امروزین در پیکره کلمات بریزد.

 

 محمد علی شمس الدین شاعری است ژرف نگر و با علایق عارفانه که علاوه بر توجه به فرهنگ اسلامی , نگاه به نمادهای عارفانه برگرفته از آثار عارفان ایرانی و بزرگانی چون مولانا , سهروردی و عطار در آثار او جایگاه ویژه ای دارد.بازسرایی غزلیات حافظ به زبان عربی مرهون آشنایی شمس الدین با زبان فارسی و پنج سال تامل در دیوان آسمانی لسان الغیب شیرازی است.

 

پیش از این ، برخی از شاعران بزرگ و نوگرای عرب ، همچون عبدالوهاب البیّاتی به حافظ ارادت و توجه جدی نشان داده اند ، آثاری نیز در ترجمه غزلیات حافظ به عربی م