تبليغاتX
فصل فاصله
 
سیّ و سه شبانه روز
شعله بود و شوکران
از نبرد در جنوب خون
                            غنیمت شما

بیست و دو شبانه روز نیز
در حصار غزّه
مرگ بود و مرگ
                     نقطهّ عزیمت شما...

راستی
بعد از این شکستها
یازده شبانه روز بیشتر
به طول می کشد
                   در دیار قدس
                   واپسین هزیمت شما !؟

 یکشنبه 29 دی1387    محمدرضا ترکی  | 

خیس ابرهای تشنگی
خوشه ها
به کام داس مرگ می روند
دانه ها
 به زیر آسیاب زندگی...

***

ما و گندمی که رانده از بهشتمان
سرنوشتمان
                یکی ست !

 پنجشنبه 26 دی1387    محمدرضا ترکی  | 

در خبرها آمده بود کلاغها هم هوای آلوده تهران را تحمل نکرده اند و دارند از این شهر  پر دود و دم فرار می کنند!

خوش می روی از دیار ما ، زاغ عزیز !
آزاد شو از حصار ما ، زاغ عزیز !

نفرین شدگان خاک ماییم ، برو
یک لحظه نمان کنار ما ، زاغ عزیز !

باید همه از پیر و جوان کوچ کنند
گر روز نشد ، نیمه شبان کوچ کنند

شایستهّ زندگی انسانها نیست
شهری که کلاغها از آن کوچ کنند !

در شهر و دیار خویش در تبعیدیم
عمری ست در آستانهّ تهدیدیم

اینجا به خدا نفس کشیدن سخت است
ای کاش به قدر زاغ می فهمیدیم !

سرمست هوای پاک کوه و دشتند
آزاد تر از نسیم در گلگشتند

روزی که نشان شهر ما باقی نیست
شاید که دوباره زاغها برگشتند !

شایستهّ کوچه باغها هم نشدیم
آسوده از این چراغها هم نشدیم

در پشت چراغهای قرمز ماندیم
ما همسفر کلاغها هم نشدیم !

شب بی تپش چراغها دلگیر است
دل بی هیجان داغها دلگیر است

این شهر ِ بدون سارها ، چلچله ها
چندی ست که بی کلاغها دلگیر است !

این کودک ، باغ را نخواهد فهمید
جز طعم فراق را نخواهد فهمید

ما معنی عندلیب را ، طوطی را...
او معنی زاغ را نخواهد فهمید !

روزی که نه آهو و نه شیری برجاست
دیگر نه هوای دلپذیری برجاست

از قصّه کتابهای درسی خالی ست
نه زاغ و نه قالب پنیری ...!

 سه شنبه 24 دی1387    محمدرضا ترکی  | 

حتی به روی نی سر سردار کربلا
یک نیزه بود از قد دشمن بلندتر !

***

بازاریان کوفه چه قیمت نهاده اند
آیا ، نگین خونی انگشتر تو را ؟!

***

ای من فدای بر سر نی خوش زبانیت
با دختر سه ساله خود هم سخن بگو !

***

در حسرت لبان تو و کودکان تو
آب فرات تشنه لب از کربلا گذشت !

***

اینها چقدر نامه برایت نوشته اند
معلوم می شود ته دل عاشق تو اند !!

***

این شیرخوار می شود از تشنگی هلاک
آخر به تیر حرمله او را چه حاجت است ؟!

***

هر روز کربلای تو تکرار می شود
اما شبیه روز تو چشمی ندیده است !

***

این نابرادران که برادر نمی شوند
این کوفیان برای تو یاور نمی شوند

***

وقتی حسین رفت تو را همدمی نماند
من داغ آن دمم که تو را محرمی نماند !

***

می سوخت در شرارهّ اندوه ، خیمه ها
نذری خوران در آتش جان سوز قیمه ها !!

***

این اشک اگر به داد دل من نمی رسید
قدّم به زیر بار گناهان خمیده بود
 

 چهارشنبه 18 دی1387    محمدرضا ترکی  | 

خدا ، شیطان ، زمین و آسمان ، گویی تبانی کرده اند اینجا
تمام هرچه هست و نیست ، گویا همزبانی کرده اند اینجا

خدا در زیر لب بر خود "تبارک*" خواند چون دید این چنین زیبا
طبایع ، چار عنصر ، هفت کوکب مهربانی کرده اند اینجا !

همان شیطان که از کفرش به پیش عالم و آدم  نمی شد خم
مسلمان گشت* چون دید این همه معجز فشانی کرده اند اینجا

نهان از چشمهای آفرینش ، هرچه خوبی بود و زیبایی
نثار مقدمت ای ماه کنعانیّ ثانی کرده اند اینجا

نه عقل و عشق را در تو نزاعی هست ، نه دنیا و عقبا را*
که اضداد جهان ، در کار تو پادرمیانی کرده اند اینجا

تو می گویی : "خدایی را پرستش کرده ام که دیده ام"* ، وقتی
که موسی را دچار اضطراب " لن ترانی *" کرده اند اینجا !

نمی دانم چه باید گفت ، اینجا وادی حیرانی محض است
رسولان خدا هم ، در طلب ، عمری شبانی کرده اند اینجا...

*  فتبارک الله احسن الخالقین.
* لکن شیطانی اسلم بیدی.
نزاع عقل و عشق  ، انسان و شیطان ، دنیا و آخرت و زمین و آسمان در وجود انسان کامل به آشتی می رسد ، چون عقل کامل و عشق کامل را نزاعی نیست و شیطان در برابر انسان کامل تسلیم است و تنها می تواند رهزن دیگران باشد.
* لم اعبد ربا لم اره.
* لن ترانی یا موسی

 پنجشنبه 12 دی1387    محمدرضا ترکی  | 

همراه من
       آن که اول و آخر اوست
هر جا باشم
         همیشه
              در دسترس است !
 سه شنبه 10 دی1387    محمدرضا ترکی  | 

عیارهّ ذوفنون مردافکن
باغی به حصار تنگ پیراهن

در پیش نگاه گرم و گویایش
مفهوم تمام واژه ها الکن

دل بستن او اگرچه گاه آسان
سخت است بر او همیشه دل کندن

او نرم تر از حریر و فهم او
برّنده تر از صلابت آهن

می بوید از هزارها فرسنگ
می جوید از میان صدها تن

معصوم تر از فرشته ، اما گاه
شیطان تر، از هزار اهریمن !

وقتی که به او دروغ می گویی
پی برده به یک کرشمه معمولا !

در دیدهّ پاک او نمی ارزند
نامردم ِ برزنی به یک ارزن

این راز شگفت عالم ماده
در پرده نهان ز چشم ما و من

سرکش تر از غریزه ای وحشی ست
احساسات زنانهّ یک زن !
 

 یکشنبه 8 دی1387    محمدرضا ترکی  | 

برهّ گم شده
در بند چَراست...
         نیست در فکر چِرا !!

 جمعه 6 دی1387    محمدرضا ترکی  | 

در هم بشکن حصار اگر من باشم
از یاد ببر دیار اگر من باشم

بی واهمه بشکن و فراموشم کن
آیینهّ  پرغبار اگر من باشم !

 چهارشنبه 4 دی1387    محمدرضا ترکی  | 

چون موج کوشش نفس ما در این محیط
رخت شکست خویش به ساحل کشیدن است

از اول دی ماه 1384 تا امروز که سیصد و هفدهمین پست این وبلاگ نوشته می شود ، سه سال می گذرد و از امروز وارد چهارمین سال فعالیت خود می شویم. ما را به سخت جانی خود این گمان نبود!  ممنونیم از نقدها  و همدلیها و مهربانیهای شما . ممنونیم از دستهای مهربانی که دیروز ۳۳۳ بار روی این صفحه کلیک کردند و سرانگشتان نازنینی که یکصد و هفتاد و پنج هزار بار - کمابیش - در این سه سال در این خانه را به مهربانی کوبیدند و   وبلاگهای محترمی که بدون چشم داشت جبران و عمل متقابل این وبلاگ را به خود پیوند زدند ،  و سپاسگزاریم از یکایک دوستان دنیای مجازی که در این سالها هوای ما را داشتند  و شرمسار از آنان که گرفتاری و اشتغالات بیهوده و باهوده مانع شد از اینکه به طور مستمر به دولتسرای مجازی آنها سربزنیم و حق دوستی آنها را ادا کنیم و شرمنده ایم از منتقدان گرامی و انگشت شمار مخالفان محترمی که نتوانستیم راهی به دل آنان بجوییم و احیانا باعث رنجش بیشتر آنان شدیم. دعا می کنیم در سالی که پیش رو داریم درهای توفیق بر  همه ما گشوده تر گردد. یلدایتان خجسته باد!

 یکشنبه 1 دی1387    محمدرضا ترکی  |