![]() |
|
|
|
دانش مشهدی (درگذشته پس از ۱۰۸۳ ه ق) از لطیف گویان سبک هندی است. دیوان او را استاد محمد قهرمان تصحیح کرده است. اینک ابیاتی از او :
چشم بر راه نسیم خوش خبر داریم ما شکسته بالی من عذرخواه پرواز است کجا پروای مردم هست چشم می پرستش را تو رفتی سرگران از بزم و دور از دیده می گردد می رود هر شام از کویت به حسرت آفتاب پیک یار آمد و تسکین دل نالان داد شاید آن روی فلک بهتر از این رو باشد فتنه خیز است ره دیده و دامان ، بسیار نشاط مرده و دل بی ترانه تاریک است چراغ فیض در این بزم ، تیره می سوزد گره نتواند از کارم گشودن سینه ما جانگدازان کربلای حسرت است سرگذشت شیشه می خواب غفلت آورد چنین مست از شبیخون گلستان که می آیی رنگ گل قطره شبنم شد و بر خاک چکید به امید وصالت در شب هجر دلیل راه عدم کو که زحمت عجبی ست همچو دزدی که به باغ از گذر آب رود در این سودا نزد ناخن به دل افغان زنجیری می آید و گرم از برم می گذرد همچون مژه بس که در نظرها پستم
معرفی همراه با ملاطفت کتاب هنوز اول عشق است .......................................................................... مرکز فروش : خیابان انقلاب ،چهار راه ولی عصر ، |
||
|
|
جمعه 24 آبان1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
در تاریخ بیهقی , آنجا که مردم ری می خواهند نهایت فرمانبری خود را از سلطان مسعود نشان بدهند , این عبارت را از زبان خطیب خویش به او ابراز می کنند : امروز بنده و فرمانبردارند...و اگر امروز که نشاط رفتن کرده است , تازیانه ای اینجا به پای کند , او را فرمانبردار باشیم! معنای سخن مردم ری اجمالا معلوم است , اما اگر بخواهیم منظور دقیق آنها را دریابیم نیازمند مقدماتی است که آن را باید در دیگر آثار تاریخی و ادبی جستجو کرد.ابن فقیه همدانی , مورخ و جغرافی نگار و ادیب بزرگ ایرانی در قرن سوم در کتاب البلدان داستانی از شاپور – پادشاه ساسانی – (حکومت : 241 / 272 م ) نقل می کند. در بخشی از این ماجرا شاپور که مدتی را در جامه رعیت و به دور از سلطنت زندگی کرده بود , وقتی مطمئن شد که روزگار شوربختی و وبال عمر وی به سرآمده و دوران بخت و اقبال وی , طبق پیشگویی ستاره شناسان , فرا رسیده , بار دیگر جامه پادشاهی بر تن می کند و از پدر همسرش می خواهد که تازیانه او را از سردر دهکده بیاویزد. بخشی از ترجمه عبارت ابن فقیه از این قرار است : پس آن گاه تازیانه ای که به همراه داشت برگرفت و به پدر همسرش داد و گفت : " این تازیانه را بر در دهکده بیاویز و بالای باروی دهکده رو و بنگر که چه می بینی." و آن مرد چنین کرد . لختی درنگ کرد. سپس فرود آمد. گفت : " ای شهریار , لشکری انبوه را می بینم که در پی یکدیگر می آیند." هنوز چندی نگذشته بود که لشکر , گروه گروه ,در رسیدند و هر سوار که تازیانه پادشاه را می دید , از اسب خویش فرود می آمد و آن را نماز می برد. در شاهنامه فردوسی , بخش پادشاهی بهرام گور , آنجا که بهرام , به صورت ناشناس مهمان زن و مردی از رعایای خود شده , وقتی می خواهد خود را معرفی کند , از میزبان خود می خواهد که تازیانه او را بر درگاه خانه بیاویزد: ...ازان شیربا شاه لختی بخَورد که این تازیانه به درگاه بر ازان پس ببین تا که آید ز راه خداوند خانه بپویید سخت همی داشت آن را زمانی نگاه هرآن کس که این تازیانه بدید پیاده همه پیش شیب دراز زن و شوی گفت این بجز شاه نیست و همین ماجرا در داستان دیگری هم از حوادث روزگار این پادشاه تکرار می شود: چو خورشید تابنده بفراخت تاج پرستنده تازانه شهریار سپه را ز سالار گردنکشان سپاه انجمن شد به درگاه بر هر آن کس که تازانه دانست باز از آنچه گذشت می توان نتیجه گرفت: تازیانه پادشاهان از لوازم شناخته شده آنان و از نمادهای تاجوری و سلطنت بوده است به گونه ای که بر اساس یک رسم کهن , وقتی تازیانه پادشاه در جایی آویخته می شد , سربازان و سپاهیان و رعیت , مجبور به ادای احترام به آن و بدین وسیله ابراز وفاداری نسبت به او بوده اند. در عبارت تاریخ بیهقی نیز مردم ری , از طریق یادآوری این رسم کهن که گویا در درباهای ساسانی نیز رواج داشته , قصد آن داشته اند که بگویند فقط تازیانه مسعود را به عنوان نماد سلطنت می شناسند و تنها او - و نه آل بویه و دیگر رقبای او را - به امارت قبول دارند.
بازتاب انتشار
در خبرگزاریهای: |
||
|
|
دوشنبه 13 آبان1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
اولین بهار با تو در کنار "جوی مولیان" آشنا شدم با تو در شکوفه زار "کوی دلبران" قدم زدم یادشان به خیر بعد از آن آی یار مهربان |
||
|
|
دوشنبه 6 آبان1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
واژه هایی چون "درد" و "رنج" بی آنکه از طراوت و سرزندگی شعر او بکاهند , از کلمات پربسامد در شعر قیصر امین پور هستند.زندگی امین پور , بویژه در سالهای پایانی , آمیخته با دردی توانسوز بود. او درد را در سالهای واپسین خویش , لحظه به لحظه و در بستر ریاضتی شگفت , زندگی کرد . او خود سروده است: من تو می توانی دردهای امین پور از جنس دردها و دغدغه های بسیاری شاعران دیگر نبود. دردهای او "چامه" و "چکامه" نبودند که قیصر آنها را چون دیگران " به رشته سخن" در آورد. دردهای او "نهفتنی و نگفتنی" بودند , یعنی از جنس سخن و واژه نبودند که بتوان آنها را به سادگی گفت و سرود. او حرفهای آن شاعران دیگر را سطحی تر از آن می دید که خود لب به سرودن آنها بگشاید: این دردها به درد دل من نمی خورند شیواست واژه های رخ و زلف و خط و خال غم می خورند شاعرکان مثل آب و نان درد قیصر، در معنی متعالی خویش، دردی ازلی بود , دردی مرده ریگ نیاکان وی که همگی پرورده رنج و درد بودند و فرهنگ این سرزمین را پی نهاده اند: هفتاد پشت ما از نسل غم بودند قوم و خویش من همه از قبیله غم اند و این درد سرنوشت او و "نام دیگر" اوست: اولین قلم دست سرنوشت درد حرف نیست قیصر شاعری آرمانگرا بود و بخشی مهم از دغدغه های او به دردهای اجتماعی و رنجهای هم نسلان او مربوط می شد : اگر داغ دل بود ما دیده ایم او زخم خورده چپ و راست سیاسی و اجتماعی بود و از هر طرف در معرض آسیب جریانهای مختلف قرار داشت.از جمله , هم ظاهر بینان و خشک اندیشان از او دل خوشی نداشتند و هم , بی آنکه هرگز از مزایای انتساب به جریان شعر انقلاب , چون برخی دیگر, کیسه ای دوخته یا منفعتی برده باشد.در معرض تهمتهای مدعیان روشنفکری قرار داشت. جرم او در این میانه تنها این بود که خودش بود و مستقل فکر می کرد: جز همین زخم خوردن از چپ و راست جرمم این بود من خودم بودم او در حالی که "الفبای درد از لبش می تراود"(همان ,ص 104) در هجوم این همه درد , همواره به "عشق" پناه می برد و فکر می کند که "عاقبت هجوم ناگهان عشق / فتح می کند / پایتخت درد را " (آینه های ناگهان , ص 20) و همه جا , حتی در میان انبوه کاغذها و پوشه مدارک اداری و غیر اداری و... به دنبال " یادداشتهای درد جاودانگی" است که هم نام یک کتاب است و هم به درد ازلی انسان ایهام و اشارت دارد: پس کجاست؟ او همواره دردهای انسانی و اجتماعیش را فریاد زد : نعره زدم عاشقان گرسنه مرگند اما حاشا که هرگز از درد جسمانی خویش که هر روز و هر لحظه وجود او را چون شمع ذوب می کرد ننالید و از آن دم نزد: درد تو به جان خریدم و دم نزدم از حرمت درد تو ننالیدم هیچ اما دردهای اجتماعی قیصر، اگر چه مثل مردم زمانه محصور در دغدغه های رایج نان و آب و...نبود , اما درد مردم زمانه بود. دردی ژرف و مقدس..او نمی خواست و نمی توانست در سطح بلغزد و دردهای اجتماعی را جار بکشد و شعارگونه تکرار کند. او مثل هر روشنفکر اصیلی از دردها و دغدغه های عامیانه برکنار بود , اما عمیقا درد مردمی را که "چین پوستینشان " و "رنگ روی آستینشان" و "نامهایشان" و "جلد کهنه شناسنامه هایشان" درد می کرد , از نزدیک می فهمید , ولی در عین حال ،دردهای او فراتر و ژرف تر از این همه بود: دردهای من من ولی تمام استخوان بودنم دردهای پوستی کجا؟
سید نوشته بود:
دنیا بدون طاهره ناپاک است... |
||
|
|
جمعه 3 آبان1387 محمدرضا ترکی
|
|
|