![]() |
|
|
|
ایستاده ایم در برابر دری شگفت... تا کنون چه بی شمار از دری که بسته است تا فراتر از هراس، سرزمین عطرهای ناشناس رفته اند در ، ولی هنوز آن چنان که بوده - ناگشوده- مانده است! ××× مثل ناگهان ××× زندگی |
||
|
|
جمعه 28 تیر1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
گاهی نشسته است همین جا برابرم ![]() گاهی چو اشک می رود از دیدهّ ترم آن چشمهای قهوه ای گرم و مهربان غم هست ، رنج هست ولی غمگسار نیست کو هُرم روشن نفست تا شود مذاب باید چقدر کودک و کوچک شوم عزیز! ای شاخه گلی که سبک می روی بر آب دارالشفاست دامن زهرای مهربان |
||
|
|
پنجشنبه 20 تیر1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
هر ثانیه
چون ابوالهولی نفرین به سفر غروب دلتنگی!
|
||
|
|
چهارشنبه 19 تیر1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
از کدامین چاه نخشب بر بام سیمیا و سِحر با واژ ه های هرزه ولگرد |
||
|
|
جمعه 14 تیر1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
بیا پرسان پی ردّ تبرها درآنجا خواستی ، باید بگیری |
||
|
|
دوشنبه 10 تیر1387 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
ماجرای عشق ما یک اتفاق ساده نیست عشق ما با التهابی از جنون آمیخته ست با جنون و التهاب عاشقی مانند من در تلاطم های اقیانوس پر طوفان عشق گامهایم با تو هر دم در شروعی تازه اند بی گمان چون تو زنی عاشق نمی آید به دست عطر زلفت در تن گلهای وحشی ریخته ست با تو باید تا افقهای رهاتر پر کشید |
||
|
|
دوشنبه 3 تیر1387 محمدرضا ترکی
|
|
|