![]() |
|
|
|
نه جانور ، نه دیو ، نه مردم ؛ معجونی از غرور و توهم در جنگلی از آهن و سیمان ، در غارهای تازهّ انسان لبریز از تمرد و عصیان ، سرشار از تغافل و نسیان چشمی بدون لذت دیدن ، گامی بدون شوق رسیدن در جنگلی به وسعت دنیا ، یک روح زخم خوردهّ دروا انسان بدون عشق و کرامت ، چیزی ست مثل جنگل و دریا
غرض از تکرار این غزل قدیمی ، علاوه برجلب نظر عزیزان به ترجمه آن در اینجا ، تشکر از لطف و زحمت خانم فریده حسن زاده (مصطفوی) مترجم توانای آثاری از این دست است: زندگی نامه فدریکو گارسیا لورکا ، صخره (از الیوت) ، شعر افریقای معاصر ، شعر زنان جهان ، شعر امریکای لاتین در قرن بیستم ، برگزیده اشعار مارینا تسوه تایوا ، گزیده اشعار یاروسلاو سایفرت ، شعر امریکای معاصر و شیدایی ها ( برگزیده عاشقانه های جهان) |
||
|
|
دوشنبه 30 مهر1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
اعتراف می کنم پیش تر و پیش از این لبالب از لبت شدن اعتراف می کنم اعتراف می کنم... |
||
|
|
چهارشنبه 25 مهر1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
جناب سید ابوالقاسم حسینی(ژرفا) که از اجله صاحبان فضل و فضیلت و ذوق و ارباب معنویت و سیادت هستند ،سروده ای به بنده مرحمت فرمودند تا خدمت استاد عظیم الشان ، جناب دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی(م. سرشک) برسانم. حیفم آمد با این سروده زیبا و نام این دو عزیز فصل فاصله متبرک نشود. در بالای شعر آمده است: "به احترام انسانی که عمری شعر را زیسته است." ای ماه را ز روی تو شرم از قیاسها مرداب را ز حسرت خوابت"سرشک" و آه حیران آن قناعت و دولت: تضادها از کوچه باغهای نشابور رد شدم دستار را نهادی و ماندی به عهد خویش - ابلیس گاه جامه دگر می کند به تن ماندی به آستان بلا با ولای دوست وقتی تبر به جان عزیزت اثر نکرد تا نام "شیخ" می رود از خویش می روی یاد سه شنبه ها - که مرا نیز کاش بود - شعر و ادب به نام تو جان دوباره یافت هر جا که تر شود لبی از قند پارسی |
||
|
|
یکشنبه 22 مهر1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
بیدار دلان ! |
||
|
|
پنجشنبه 19 مهر1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
نه جاری چشمه ام که رودم بکنی یک واژهّ سادهّ بلاتکلبفم |
||
|
|
چهارشنبه 18 مهر1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
چنین می نماید که گذشتگان ما با آنکه در روزگار پوشیدگی و تسلط افزون تر معیارهای اخلاقی زندگی می کرده اند , تصور و تصویر دقیق تری از مفهوم زیبایی و انواع آن داشته اند. نسیمی که پوشیده از بن کاکلی می وزید , دل آنها را عاشق تر می کرد و جان آنها را بی تاب تر...گویا آنها بیش از ما قدردان زیبایی و وفادار به آن بودند.بگذریم که زیباییهای آن روزگار به واسطه تازگی و اصالت ، فریباتر بود و دلرباتر...چرا که به ابتذال و بازاری بودن جلوه های امروز گرفتار نیامده بود. نمونه را به شعر پیشینیان- و عمدتا صائب تبریزی - نظری افکنده و انواع حسن را به روایت آنان گرد آورده ام. بی شک اصحاب نظر و "حسن شناسانِ" صاحب دل نمونه های بیشتری سراغ دارند و در تکمیل بحث دستگیری خواهند فرمود. شاید برای ما که از زیبایی ، نظرباخته آب و رنگهای هالیوودی(!) هستیم, شگفت آور باشد که ببینیم پیشینیانمان این همه واژه و تعبیر در بیان جمال و انواع آن داشته اند و ما امروز این قدر در این زمینه بی واژه ایم! حُسن بازاری: حسن معمولی و مبتذل , مقابل حسن خانگی که خواهد آمد: میان حسن تو و حسن یوسف مصری تفاوتی ست که در خانگی و بازاری ست! (صائب) حسن برشته: زیبایی چهره سبزه ، همراه با نوعی گلگونگی: لرزان ز سرزمین صباحت رسیده ام حسن برشته ای که کبابش شوم کجاست؟! (صائب) حسن بی رنگ: جمال فارغ از جلوه و خود فروشی: حسن بی رنگ به هر کس ننماید خود را ور نه در فصل خزان نیز چمن خالی نیست! (صائب) حسن تلخ: جمال سبزه رخی که به سیاهی بزند: حسن تلخ تو گلوسوز تر است از شکّر خم زلف تو ز قلاّب رباینده تر است (صائب) حسن خانگی: مقابل حسن بازاری: عشق پنهانی خُنک چون ناز ِ حسن خانگی ست شیوه های دلفریب عشق در دیوانگی ست! (صائب) حسن خدا آفرین و حسن خداداد : حسن مادرزاد ، مقابل حسن ساختگی: دلفریبان نباتی همه زیور بستند دلبر ماست که با حسن خداداد آمد (حافظ)
حسن رباینده: جمالی که با یک دیدن دلربایی کند:
تا از آن حسن رباینده نظر یافته است حسن ساخته: حسن متکلفانه برآمده از زیور و آرایش: به حسن ساخته زنهار اعتماد مکن که در دو هفته مه چارده هلال شود(صائب) حسن شسته: زیبایی در غایت روشنی و صفا: این حسن شسته ای که تو داری نداشت صبح هر چند گرَد چهره او آفتاب شست! (سالک یزدی) حسن صحرایی: زیبایی طبیعی مردم صحرا نشین, مقابل زیبایی دستکاری شده شهرنشینان:
همان بهتر که لیلی در بیابان جلوه گر باشد ندارد تنگنای شهر تاب حسن صحرایی! (صائب) حسن صندلی: چهره زیبایی که به رنگ صندل – سفید مایل به لیمویی- باشد: شکسته رنگی من با طبیب در جنگ است علاج درد سرم حسن صندلی رنگ است! (صائب) [در فهم معنی شعر به این نکته توجه داشته باشید که صندل را در درمان سر درد موثر می دانسته اند.] حسن غریب: زیبایی نادر و کمیاب و متفاوت: هر کس نشد به حسن غریب تو آشنا آمد غریب و رفت غریب از جهان برون (صائب) حسن گلوسوز: حسن شیرین, در برابر حسن نمکین و سبزه . چون شیرینی زیاد گلو را می سوزاند حسن سفید را گلوسوز گفته اند: در ِ پروانه زدی شمع شب افروزی کو حسن گندمگون و گندمی: زیبایی مرتبط با چهره گندمگون: حسن گندمگون اگر صائب! نباشد در نظر رخت بیرون از بهشت جاودانی می کشم! حسن مهتابی: حسن سفید و مات: ماه هر چند خوش آیند نباشد در روز حسن مهتابی دلدار تماشا دارد (صائب) حسن نیمرنگ: نزدیک به حسن صندلی رنگ: شکستِ رنگ کند کار شیشه با دلها حذر کنید ز حسنی که نیمرنگ افتاد! (صائب) |
||
|
|
چهارشنبه 11 مهر1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
شبی خواب جهان در بستر کابوس خواهد سوخت حقیقت مثل مرغی آتشین بال و اساطیری و انسان بار دیگر در هبوطی یا سقوطی تلخ اگر افراسیاب و کینه اش هم دست بردارند در آن درد و دریغ آباد و وانفسای بی فریاد ولی همواره تا راهی به سوی روشنی باشد مرداد ۷۷ |
||
|
|
شنبه 7 مهر1386 محمدرضا ترکی
|
|
|
![]() |
|
|
|
چه ماه خوب و قشنگی ، گناه آسان نیست کنار سفره مهیّا مگر در این ایام و طبق نصّ روایات نیست شیطانی تمام صنف شیاطین به بند و زنجیرند بغیر تو ، تو عزیزم! ، که عین شیطنتی به طعم میوهّ ممنوعه می کنم افطار... |
||
|
|
سه شنبه 3 مهر1386 محمدرضا ترکی
|
|
|