اغلب ما خاقانی را شاعری می شناسیم مدیحه گستر و بی خبر از عوالم معنوی و عرفانی. طنطنه کلام او که شباهتی به سخن روان و ساده اهل خانقاه و متون متداول عرفانی ندارد, هیچ شبهه ای در ذهن ما باقی نمی گذارد که خاقانی هر چه بوده , اهل دل و معرفت نبوده و خارخار حقیقت هرگز گریبان جان او را نگرفته است. بسیاری از اهل تحقیق این روزگار مضامین عرفانی این شاعر بزرگ قرن ششم و دیگر روزگاران را برخاسته از تصوفی مقلدانه و غیر اصیل می پندارند و او را در این عرصه شاعری متوسط , بلکه در رتبه ای پایین تر از آن می شناسند. برخی از گذشتگان نیز گاه به تعریض از خاقانی و قصیده منطق الطیر اویاد کرده اند که می تواند در بر دارنده نوعی داوری منفی در باب عمق و محتوای شعر او باشد:
منطق الطیر آن خاقانی صداست
منطق الطیر سلیمانی کجاست؟!
اما با این همه, مضامین عارفانه و زاهدانه در سروده های خاقانی کم نیست و او خود را ادامه دهنده راه سنائی و قصاید زاهدانه او می شمرده و "بدیل سنائی" می دانسته است. لقب"حقایقی" نیز – بخلاف نظر عده ای - همواره در کنار عنوان "حسان العجم" بر خاقانی اطلاق می شده و بیانگر بعد عرفانی شعر او و گرایش وی به معرفت و حقیقت و عرفان بوده است.
بدون شک داوری در مورد عرفان خاقانی و میزان اصالت و ارزش تصوف او – بویژه در این مختصر- کاری است ناممکن , چرا که تا امروز هیچ ترازویی برای سنجش میزان عرفان و زهد و حقیقت طلبی انسانها , بویژه کسانی که قرنها پیش از دنیا رفته اند , ساخته یا اختراع نشده , پس در این باب" هر کس حکایتی به تصور چرا کنند!؟" اما بد نیست داوری عارفی بزرگ و شگفت, یعنی شمس تبریزی را برایتان نقل کنیم که در آن دو بیت از خاقانی را به واسطه اشتمال بر بوی" فقر " و عرفان از همه دیوان بزرگترین شاعر عارف زبان فارسی- تا پیش از مولوی- یعنی سنائی غزنوی و کتاب فخری نامه او - یعنی همان کتاب مهم و مشهور حدیقه الحقیقه - و حتی از شخص سنائی – با آن عظمت- برتر و بالاتر شمرده است:
آن دو بیت خاقانی می ارزد جمله دیوان سنائی و فخری نامه اش و او را , که از آن بوی فقر می آید! [مقالات شمس تبریزی, دفتر اول , ص 372]
آن دو بیت خاقانی که این گونه نظر شمس را گرفته کدام ابیات دیوان خاقانی اند؟ نمی دانیم , اما می دانیم که با توجه به سیطره بلامنازع سنائی بر ادبیات عرفانی آن روزگار سخن شمس نمی توانسته از سر گزافه گفته شده باشد. در این میان آدمی حیران می ماند که سخن برخی محققان معاصر را باور کند که خاقانی را بی خبر از عوالم عرفان می پندارند یا سخن شمس تبریزی را که خود پیر این وادی بوده است!؟
بر بستری که عطر نفسهای تو را دارد
آسوده به خواب می روم
حتی وقتی شمشیرهای آخته
بر من تاخته باشند...
...
از بی راهه حرکت کن
راهها
گاه به مقصد نمی رسند
واحه در واحه بگذر
از دشتهایی که مثل من تشنه اند
اگر خدا بخواهد
تار عنکبوتی پناه عصمتت می شود
و تو را
از چشمان آلوده نگاه می دارد
اما آن کبوتر تنها
که بر آستان غار آشیانه بسته
بی گمان دل من است
که برای تو پرپر می زند!
...
مهار شتر را رها کن
بگذار او تصمیم بگیرد
که بوی گلهای صحرا و رایحهّ عشق را
خوب می شناسد،
هر جا فرود آمد
خانه عشقمان را می سازیم!
...
حیران ِ سمت و سوی قبله چرایی؟!
نگاه کن نسیم عشق از کدام سمت می وزد؟!
...
مرا که از تب آسمان می لرزم
در آغوش بگیر
"با من سخن بگو..."
گاه از جهل بوالحکمان و التهاب زمین و آسمان
تنها می توان به نماز و عطر تن تو پناه برد!
در نوازشهای تو
رازی است
که نرما و گرمای دست مادری گم شده را
به یاد یتیم صحرا می آورد!
...
تمام آیه های من
سورهّ نساء است
اما احسن القصص
نگاه عاشق توست!
دریاب از این همه پراکندگی ام
عمری ست که شرمندهّ این بندگی ام
یک سجدهّ سهو بود بر ساحت عشق
ای کاش تمام فرصت زندگی ام!
خاقانی از بـزرگ ترین شاعران و قصیـده پردازان زبان فارسی در قرن ششم هجری است.برخی نام او را "بدیل" و برخی "ابراهیم" نوشته اند ، امام رافعی قزوینی (557-623 ق)، از معاصران او، در کتاب خود از وی با نام« الافضل (= مخفّف افضل الدّین) بـدیل الحقایقی المعروف بالخاقانی» یادکرده است (ج 1 ، ص404). نام پـدرش علی و نام جـدّش، به اعتبار نام عمـویش،«کافی الـدّین عمر بن عثمان» (خاقانی شروانی، تحفه العراقین، ص 217)، عثمان بوده است. .خاقانی در حـدود 520 ق (فروزانفر، ص 63) در شـروان به دنیا آمد و در دارالادب شماخـی، کرسی شروان، پرورش یافت (خاقانی شروانی، دیوان، ص۳۲۳)، پـدرش نجّار و مادرش، که در اصـل کنیزکی نسطـوری بوده، گویا پیشۀ طبّاخی(همو، ختم الغرائب، ص 207) یا بافنـدگی (دیوان، ص887) داشته اسـت. پـدرش، او را درکـودکی، ظاهراً به علـّت فقـر، به بـرادرش کافی الدّین سپرد و او سرپرستی برادر زاده را بر عهده گرفت. کافی الدّین پزشک و فیلسـوف و منجّمی تـوانا و ادیبی مبرّز بود. او را بایـد نخستیـن استاد خاقانی دانست. برخی، ابوالعلاء گنجـوی را نیز، به استناد ابیاتی از او، استاد و پـدرزن خاقانی دانسته اند (نک: سجّادی، «مقـدّمه» ص سیزده –چهارده). امّا ، رقابتهای موجـود در دربار و محیط ادبی شروان رابطۀ آنها را تیره کرد و آنها را به هجو گویی یکدیگر کشاند.
آوازۀ خاقانی در سالهای جـوانی او از مـرزهای شروان درگـذشت (خاقانی شروانی، دیـوان، ص181) و رفته رفته در خراسان و عراق شاعری زبان آور شناخته شدو در دربار شروان، علاوه بر شاعری، به دبیری نیز اشتغال یافت و از آن مایه عزّت برخوردار شد که شاه گاه او را بالای دست وزیر خود می نشانده است (همان، ص814).خاقانی ، در میان شاعران به سنایی غزنوی* ارادتی خاصّ داشت و خود را بدیل او می خواند:
بـدل مـن آمـدم انـدر جهـان سنـایی را
بدین دلیل پدر نام من بدیل نهاد
(همان، ص850). او در سرودن قصاید عارفانه از شیوۀ سنایی پیروی می کرد .
بقیه در ادامه مطلب:
خدا می خواست در چشمان من زیبا ترین باشی
شرابی در نگاهت ریخت تا گیرا ترین باشی
نمی گنجید روح سرکشت در تنگنای تن
دلت را وسعتی بخشید تا دریا ترین باشی
تو را شاعر، تو را عاشق پدید آورد و قسمت بود
که در شمسی ترین منظومه مولانا ترین باشی
مقدر بود خاکستر شود زهد دروغینم
تو را آموخت همچون شعله بی پروا ترین باشی
خدا تنهای تنها بود و در تنهایی پاکش
تو را تنها پدید آورد تا تنها ترین باشی
خدا وقتی تو را می آفرید از جنس لیلاها
گمان هرگز نمی بردم که واویلا ترین باشی!!
دکتر سید محمد دامادی , از محققان و مصححان و مترجمان این روزگار و از استادان پیشکسوت زبان و ادبیات فارسی , دوشنبه گذشته در یک سانحه رانندگی در جاده تهران- اصفهان درگذشت. مرحوم دامادی , علاوه بر درس استاد علامه سید جلال الدین همایی , محضر شمار دیگری از استادان بنام این عرصه را درک کرده بود.از تالیفات ایشان از جمله به این آثار می توان اشاره کرد:
مضامین مشترک درادب فارسی و عربی
ابوسعید نامه(زندگی نامه ابوسعید ابوالخیر)
تصحیح تحفـه الاخوان فی خصایص الفتیان
تصحیح و ترجمه تهذیب الاخلاق
شرح بر مقامات اربعین
تنوع مضمون در سبک هندی
جرعه ای از زلال
شرح بر ترکیب بند جمال الدین محمد بن عبدالرزاق در ستایش رسول اکرم(ص)
فارسی عمومی
ترجمه برگزیده آثار در قلمرو نقد ادبی از تی اس الیوت
و....
و دهها مقاله در زمینه زبان و ادب فارسی
مرحوم دامادی در سالهای اخیر در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی به تدریس اشتغال داشت. حافظه تحسین برانگیز و سرشار از لطائف ادب فارسی و نکته سنجی ها و ظرافتها و بذله گویی هایی که ویژه مردم خوش ذوق اصفهانی است به جلسات درس سید استاد دامادی حلاوت و جلوه خاص می بخشید. دریغا که مرگ این مرد بزرگ که سراسر عمر خود را بی هیچ چشمداشت در خدمت به فرهنگ این سرزمین گذراند, تا کنون(۱۱/۶/۱۳۸۶) با سکوت رسانه های گروهی و محافل فرهنگی و ادبی و دانشگاهی مواجه شده و دست کم نویسنده این سطرها بازتاب درگذشت این سید جلیل را در هیچ رسانه نوشتاری و دیداری و ....مشاهده نکرده است!
سید استاد دامادی را در سالهای دوره کارشناسی ارشد از نزدیک شناختم و اکنون جز تعلق خاطر استاد و شاگردی , خاطره دعایی که روزی در قبال خدمتی ناچیز بدرقه راه این شاگرد کوچک خویش کرد , اندوه مرا در مرگ او افزون می سازد. گویی از پس گذشت سالها هنوز صدای او را می شنوم که دیگر بار عباراتی از تاریخ بیهقی را بر ما می خواند:
و این جهان گذرنده راخلود نیست و همه بر کاروانگاهیم و پس یکدیگر می رویم و هیچ کس را اینجا مقام نخواهد بود, چنان باید زیست که پس از مرگ دعای نیک کنند....
از پس ِ هزاره های جستجو
پا به کوچه ای نهاده ام
که نام تو به روی آن
نقش بسته است
کوچه ای که یک نفر
با خطی شکسته
قلب تیرخورده روی آن کشیده است
آه...
گامهای من چقدر خسته است!
***
عاشقی برای ما
همیشه
کوچه های بسته
گامهای خسته بود
سالهای سال
سوختیم و ساختیم
در شب فراق یا تب وصال
بی امان گداختیم...
هر چه می رویم
عشق مثل یک سراب
از برابر نگاه ما
ناپدید می شود
گیسوان ما
مو به مو
سپید می شود
***
گریه می کنی که نیستم
بغض می کنم که نیستی
مثل روزهای کودکی
که با تمامی دلت
برای یک مداد گمشده
یک دوچرخه
یک عروسک شکسته...
می گریستی...
ما هنوز کودکیم و قلبهای ما
هنوز کوچک است
عاشقی برای ما
قصهّ همان عروسک است!
کاش ما بزرگ می شدیم وعشقها
پا به پای ما بزرگ می شدند!
***
خسته ام
از هر آنچه از قبیل عادت است
کو کجاست
آنچه بی نهایت است؟!
و می نشینی چه خسته اما کسی کنارت نمی نشیند
پرنده ای ای درخت تنها به شاخسارت نمی نشیند
در این دیاری که همدمی نیست، غریبه بودن غم کمی نیست
چنان غریبی که سایه ات هم دمی کنارت نمی نشیند
نگاهها سنگی اند و سردند، اگر چه در چشم تو بخندند
اگر بمیری کسی در اینجا سر مزارت نمی نشیند
به زیر لب نغمه های ناشاد، ترانه ای کهنه ، رفته از یاد
بجز هیاهوی مبهم باد به جان تارت نمی نشیند
به خانه می آیی از خیابان، قدم به یک کوچه می گذاری
که هیچ کس جز گدایی آنجا به رهگذارت نمی نشیند
نشسته ای دلشکسته اما...کسی کنارت نمی نشیند
پرنده ای ای درخت تنها به شاخسارت نمی نشیند
مرداد ۷۱