به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
آقای بهاء الدین خرمشاهی در توضیح اصطلاح "درد بر چیدن" به ذکر عبارتی از لغت نامه دهخدا بسنده کرده اند که به نقل از آنندراج آورده است: "کنایه از تیمار و بیمار داری و درد دیگری بر خود گرفتن ، اما در این بیت حافظ ....گذشته از معنی مزبور گویا ایهامی به بوسه گرفتن از بیمار هم دارد. "[ حافظ نامه ، ج ۲ ، ص ۱۰۰۱]حالا اینکه این ایهام چگونه شکل گرفته است و منظور دقیق حافظ چه بوده نکته ای است که در حافظ نامه نیامده و نیاز به شرح دارد.
درد بر چیدن یا درد چیدن تعبیری است که در ابیات فراوانی آمده است. به عنوان مثال ، خاقانی این اصطلاح را با توجه به ارتباط آن با بوسه این چنین به کار برده است:
در بوسه لبت گزیده ام دردت کرد
درمان دلم تویی که دردت چینم
و سعدی سروده است:
چرا دردت نچیند جان سعدی
که هم دردی و هم درمان دردی!
در خانواده های قدیم گاهی که کودکی به بستر بیماری می افتاد، مخصوصا اگر دچار بیماری های تنفسی مثل دیفتری و گلو دردهای سخت می شد و امیدی برای زنده ماندن او باقی نمی ماند ، مادر فداکار به عنوان آخرین چاره ، لب بر لب طفل خویش می نهاد و در بوسه ای تلخ ، همه دردی را که در جان کودک بود به کام خویش می کشید و نهایتا فراوان اتفاق می افتاد که کودک بهبود می یافت و مادر بی نوا فدایی فرزند خود می شد. با این بیان بیت حافظ توضیح می یابد. او از معشوق خود طلب بوسه ای می کند تا از این رهگذر بیماری چشم معشوق را - که البته همه زیباییش هم در همین خمارآلودگی بیمارگونه است!- به جان خود انتقال بدهد و خویش را قربانی محبوب سازد!

این معجزه مادرانه در تاریخ و فرهنگ گذشته ما واقعا رخ می داده و چه مادرانی که با بوسه مرگ یا تنفس بازدم بیمار خود را قربانی عزیزان خود کرده اند و به همین خاطر است که اصطلاح درد برچیدن به معنی "خود را فدای عزیزی کردن" در فرهنگ ما و شعر حافظ حضوری بامفهوم دارد...من کاری به توجیه پزشکی این قضیه ندارم ، اما هر وقت فیلم مسیر سبز (the green mile)فرانک دارابونت را می بینم به یاد همین بیت حافظ می افتم. در این فیلم زیبا ، سیاه پوستی معجزه گر (جان کافی) را می بینیم که با تنفس بازدم بیماران درد آنان را بر می چیند یا آن را به گناهکارانی نیازمند تنبیه انتقال می دهد. نمی دانم استفان کینگ- نویسنده مسیر سبز- این مضمون زیبا را از کجا آورده است و چقدر با فرهنگ گذشته ما آشناست ، اما این را خوب می دانم که فیلم نامه نویسان خود ما گنجینه ارزشمندی از فرهنگ گذشته را در اختیار دارند که قدر آن را نمی دانند!
شاید این حکایت را از بوستان شیخ اجل سعدی شنیده باشید:
یکی بربطی در بغل داشت مست
به شب بر سر پارسایی شکست
چو روز آمد آن نیکمرد سلیم
بر سنگدل برد یک مشت سیم
که دوشینه معذور بودی و مست
تو را و مرا بربط و سر شکست
مرا به شد آن زخم و برخاست بیم
تو را به نخواهد شد الا به سیم!
در اینجا هم اصل داستان ساده است. پارسایی شب هنگام به بربط زنی مست می رسد و بربط زن در عالم بی خودی گریبان او را می گیرد و بربط خویش را بر سر پارسامرد می شکند. روز بعد مرد مشتی سکه نقره به نزد بربطی می برد و به او می دهد و می گوید: سر من بهبود یافته است ، اما بربط که وسیله امرار معاش توست شکسته است( به ایهام تناسب "سیم" و "بربط" هم توجه داشته باشید).این سکه ها را بگیر و سازی تازه تهیه کن. نکته جالب توجه مدارای بزرگوارانه پارساست که راضی نیست مطربی از نظر او گناهکار، دچار تنگی معیشت شود! سعدی دنباله داستان را در همین جا رها کرده و به عهده تخیل خواننده وانهاده است.
به نظر می رسد که مرحوم آل احمد در داستان سه تار به همین قصه سعدی نظر داشته و با دستمایه قرار دادن آن - البته با تغییراتی-توانسته است اثری امروزی به وجود بیاورد. کار آل احمد را می توان نوعی اقتباس خلاقانه و غیر کلیشه ای ارزیابی کرد. نویسنده سه تار قصه سعدی را به صورت معکوس روایت می کند.
نوازنده جوانی که اشتیاق به موسیقی تمام روح او را فراگرفته ، با زحمت بسیار سه تاری به چنگ می آورد. اما در بین راه با خشکه مقدسی بی طاقت مواجه می شود و مرد مقدس ماب ، بخلاف پارسای بزرگوار سعدی ، پیشدستی می کند و سه تار را بر سر هنرمند جوان می شکند!
" به او می گوید: بی دین ! خجالت نمی کشی...دعوا اوج می گیرد ...و سه تار را در هم می شکند...تمام افکار او چون سیمهای سه تارش در هم پیچیده و لوله شده و در ته سرمایی که به دلش راه می یافت...یخ زده بود و پیاله امیدش ، همچون کاسه این ساز نویافته سه پاره شده بودو پاره های آن انگار قلب او را چاک می زد!"
رنگ الفبای طبیعت است.
***
گاهی خورشید از روشن کردنت ناتوان است
و شمعی تو را روشن می کند!
***
پروانه
چمدانی است که رنگ می برد.
***
سیاه در میان رنگها
از همه مادی تر است
اما بیش از هر رنگی ، نماد عالم غیب است!
***
زمان در شادی شناور می شود
و در اندوه رسوب می کند!
***
گل قایقی است شناور در هوا
با یک سرنشین: عطر!
***
همه مخلوقات به سمت مرگ می روند
مگر انسان
که مرگ به سویش می آید!
***
زندگانی سنگ بی پایان است
چون مرده می زید!
***
عشق ، ابدیتی است که لحظه ای می پاید
نفرت ، لحظه ای است که انگار ابدی است!
از دفتر احتفاء بالاشیاء الغامضة الواضحة
در تذکرة الاولیاء عطار این حکایت آمده است :
"نقل است که شبی دزدی به خانهّ جنید رفت و جز پیرهنی نیافت. برداشت و برفت.روز دیگر در بازار می گذشت ، پیراهن خود به دست دلالی دید که می فروخت و خریدار ، آشنا می طلبید و گواه ، تا یقین شود که از آن اوست تا بخرند. جنید نزدیک رفت و گفت : من گواهی می دهم که از آن اوست ، تا بخرید!"[ص ۴۳۱]
داستان خیلی ساده است. دزدی جامه مردی مقدس را می رباید. وقتی می خواهد آن را بفروشد ، به او که لابد قیافه اش هم تابلو بوده شک می کنند و از او شاهد می خواهند. ناگهان صاحب پیراهن - جنید - از راه می رسد و بزرگوارانه به نفع دزد شهادت می دهد!
عطار دنباله قصه را نگفته است ، اما خواننده می تواند بقیه ماجرا را مجسم کند. دزد از این همه بزرگواری و رازپوشی و جوانمردی مرد عارف شگفت زده می شود و اگر خردک شرری از وجدان در جان او باقی مانده باشد ، در آستانه یک تحول روحی قرار می گیرد...
کسانی که اندک آشنایی با ادبیات جهان داشته باشند ، بلافاصله با خواندن حکایت عطار به یاد ویکتور هوگو و بی نوایان او می افتند! گزافه گویی نیست اگر ادعا کنیم ، روح و درونمایه اصلی داستان هوگو چیزی نیست جز همین حکایت به ظاهر ساده شیخ عطار! در بی نوایان مردی ظروف نقره ای کلیسا را از خانه اسقف شهر می دزدد. ژاندارمها به او شک می کنند و به نزد اسقف می آورندش و مرد روحانی به دروغ ـ دروغی پاک تر از هر راست - به نفع دزد گواهی می دهد و ....بقیه قصه را همه می دانیم.
شخصیتها و تم اصلی قصه عطار و هوگو با هم مطابقت دارند : جنید = اسقف/ دزد =ژان والژان/ خریدار و دلال= ژاندارمها / پیراهن= ظروف نقره.
در واقع قهرمان اصلی بی نوایان ، همچون حکایت عطار ، ژان والژان نیست ، بلکه اسقف کلیسا و نگاه انسان ساز او به الهیات و مذهب است:
..ژان والژان چشمانش را گشود و اسقف...را با وضعی که هیچ بیان آدمی قادر به تشریح آن نیست نگریست. سرجوخه ژاندارمری گفت : "عالی جناب ! ....ما در راه به او برخوردیم . راه رفتنش شبیه کسی بود که در حال فرار باشد..."اسقف کلام او را قطع کرد و گفت :" ...و به شما گفت که این ظروف را یک پیرمرد کشیش که او شب را در خانه اش بیتوته کرده به او بخشیده است...."
سرجوخه گفت:" پس می توانیم ولش کنیم برود؟ "اسقف جواب داد :" بی شبهه...."
ژاندارمها دور شدند . ژان والژان شباهت به شخصی داشت که در حال مدهوش شدن باشد. اسقف به وی نزدیک شد ...آن گاه با ابهت به وی گفت :" ژان والژان ، برادر من ! شما از این پس به بدی تعلق ندارید ، بلکه متعلق به خوبی هستید. این جان شماست که من از شما می خرم .از افکار سیاه و از جوهر هلاکش می رهانم و به خدا تقدیمش می کنم."[بی نوایان ، ص ۳۰۵- ۳۰۶]
نمی خواهیم بگوییم که هوگو درونمایه اصلی داستان خویش را از عطار گرفته یا نگرفته است... فقط می خواهیم عرض کنیم هزاران قصه و حکایت از این دست در لابلای متون ادبی ما ریخته است که اگر نویسندگانی از جنس هوگو داشتیم....بگذریم!
گاه گاهی برهنه می شود
تنپوشی جز کلمات نمی یابد
***
زمان
بادی است که از سمت مرگ می وزد
***
دریا با تموج همواره اش
به او آموخت
از خویشتن به درآید
تا در خود بپاید
***
گذشته دریاچه ای است با یک شناگر:
خاطره
***
درخت، زنانگی باد است
***
باد آموزگار سکوت است
گرچه خود از گفتن باز نمی ایستد!
***
درخت دوست دارد ترانه هایی بخواند
که باد هرگز نشنیده است.
***
اینکه رازی نداشته باشی، خود رازی است!
***
به نظرم
خیانت کلمات به یکدیگر
از وفاداری سنگها بهتر است!
***
آب ، کودکی ابر است!
***
کم پیش می آید که دریا ترانه بخواند
او را برای دست افشانی آفریده اند!
***
می گویند: تقلید کاری ندارد
ای کاش می توانستم دریا را تقلید کنم!
*از دفتر احتفاء بالاشیاء الواضحة الغامضة
روشن ، اما پیچیده!
تنهایی باغی است
با یک درخت!
***
شگفتا باغ خاطر من
با گونه گون درخت
بی هیچ میوه ای!
***
باد نامه هایش را امضا نمی کند!
***
قاعده همان استثناهای مکرر است!
***
دیگر گذشته است که خودت باشی
و خود را بشناسی
تو کودکیت را از دست داده ای!
***
تو شعر را دوست نداری
مرگ زیبایی نخواهی داشت!
***
خورشید با پرتو تکراریش
همیشه تازه است!
***
شب چشمانش را می بندد
تا بتواند نگاه کند!
***
سایهّ گل
گلی است پژمرده!
***
امروز همهّ واژه ها در زبان عربی
نابینایند
مگر یک واژه: الله!
*از دفتر احتفاء بالاشیاء الواضحة الغامضة
![]()
گزارش دشواريهاي ديوان خاقاني
نوشته دکتر میر جلال الدین کزازی
ص 578 :
من چو مويي و زمن تا به اجل يك سر موي / به سرِ موي زمن دور چراييد همه ؟
نوشته اند : « خاقاني با تشبيه و رسا در نزاري به موي مانند شده است . »
q اين بيت از قصيده اي است كه خاقاني در رثاي فرزند خويش ، رشيد ، سروده است . شاعر در اين چكامة پر سوز از زبان فرزند نالان خويش سخن مي گويد و نزديكان و ياران را به همدلي و دلسوزي فرا مي خواند . بديهي است كه شاعر فرزند بيمار و نالان خود را در بستر مرگ به موي مانند كرده است ، نه خود را .از اين قبيل سهوالقلم ها نمونه هاي ديگري نيز در كتاب يافت مي شود . ما از باب نمونه به ذكر همين مورد بسنده كرديم .
همه شهر و ده گـــر براندازي ، الاّ / علف خانة چــــارپايي نيابي
نوشته اند : « هفت ده استعاره آشكار از هفت لايه زمين است ، هفت ده را در معني زيبا و آراسته نيز مي توانيم دانست . ..... علفخانه نيز استعاره اي است از همان گونه از آسمان كه در رنگ به علفخانه ماننده آمده است . خاقاني آسمان و زمين را خوار مي دارد و بر آن مي رود كه اگر هر دوان را از ميان براندازند ، جز علفخانه اي كه ستوران را به كار مي توان آمد برجاي نخواهد ماند . »
q چون در بيت سخن از روستا و آبادي به ميان آمده ،بهتر است كه « هفت ده » را « هفت اقليم زمين » بدانيم ، چون هفت طبقة زمين آباداني و آبادي نيستند . علفخانه نيز ظاهراً به معني انبار علوفه يا اصطبل است. خاقاني درابياتي ديگر گفته است :
كس نيست در ده ارچه علف خانه اي بجاست
كس برعلف چه نُــــزل مهيـــّـا بـــــرافكند؟
كيست در ده جــــــــز علف خــــــانه بدان
كز علف قـــــوت روان خواهم گــــــــزيد
] خاقاني ، ص 134 و 170[
( 18 )
بنابراين بهتر است « علفخانه » را كنايه از زمين و « چارپا » را گاو چرخ بدانيم كه به باور قدما زمين را روي شاخ خود نگاه داشت است .
« برانداز كردن » نيز ظاهرا به معني « از ميان برانداختن » و نابود كردن نيست و احتمالاً كنايه از « سنجيدن » و « انديشه كردن » است . در اقبالنامه آمده است :
برانداختي كردم از راي چست
كه اين مملكت بركه آيد درست
] نظامي ، ص 27 [
معني كلي بيت : اگر نيك بنگري زمين و هفت اقليم آن بيش از انبار علوفة گاو چرخ نيست و بهاي فراواني ندارد .
خاقاني در موارد متعددي از « هفت ده » به معني هفت اقليم و گيتي ياد كرده است .
بـــــــر در اين هفت ده قحــــط وفـــــاست
راه شهرستــــــان جـــان خـــواهم گــــزيد
كعبة جان ز آن سوي نُه شهر جوي و هفت ده
كاين دو جا را نفس امير و طمع دهقان ديده اند
] خاقاني ، ص 17 ـ 89 [
نوشته اند : « آري سدي كه زنان برآورند و بنياد نهند ، پايدار و استوار نمي تواند بود . »
q به نظر مي رسد كه بيت تلميحي دارد به داستان سد مأرب كه در سرزمين سبا قرار داشت و بلقيس ـ ملكة اين سرزمين ـ آن را تعمير كرده بود . اين سد در سيل مشهور « عِرم » درهم شكست و ويران شد .
ص 593 :
هر زمان از بيم نارالله زنرگسدان چشم / كوثري بر روي و موي چون سمن بگريستي
نوشته اند : « روي و موي با تشبيه ساده و مجمل ، به سمن مانند شده . مانندگي موي به سمن ماية شگفتي است ، مي تواند بود كه خاقاني روي را در نغزي و سپيدي به سمن مانند كرده باشد و موي را در رنگ ، به برگهاي سبز سمن بُن . بدين سان از سمن گل و برگ آن ، هر دو خواسته شده است . »
q به رغم نظر شارح محترم ، جاي شگفتي نيست ، چون خاقاني در اين بيت روي و موي عموي كهنسال خويش را در سپيدي به سمن تشبيه كرده است . خاقاني ابيات اين قصيده را در رثاي عموي فاضل خويش ، كافي الدين عمر سروده و سيماي عالمانه و روشن اين پير فرزانه را درنظر داشته است .
ص 606 :
گر بر شِعريِ يمن ، يُمن مثال تو رسد / مسخ شود سهيل وار ارنكند مسخّری
( 19 )
نوشته اند : « دگرديسي و مسخ سهيل شايد از آن است كه برپاية افسانه اي از آن تازيان ، سهيل با جبار به ستيزه برخاست ، در نبرد بر او چيره آمد و پشتش را بشكست . سپس به يمن گريخت . از دو شعري كه خواهران او بودند ، يكي در پي وي رفت و يماني شد و ديگري در شام بماند و شامي نام گرفت . بدين سان ، سهيل به ستاره ديگرگون شد. »
q مؤلّف محترم ، اين افسانه را از كتاب واژه هاي كيهاني در شعر فارسي نقل فرموده اند ، اما روايت ديگري در اين باب هست كه در مأخذ اصيل تري مثل لسان العرب آمده است : « سهيل در راه يمن عشّار و باجگيري ستمگر بود و خداوند او را به كيفر ستمكاريش ، به صورت ستاره اي مسخ كرد . »
] ياحقي ، ص 262 [
ص 633 :
به هفتاد آب و خاك ، آري ، ز هر ظلمت بشويم دل
كه هفتادش حُجب پيش است و هرهفتاد ظلمــاني
نوشته اند : « در بيت چشمزدي به سخن پيامبر آورده شده است :« ان لله سبعين الف حجابٍ من نورٍ و ظلمهٍ..»
q تلميح بيت به روايت مذكور خالي از غرابت نيست ، چرا كه در روايت پيامبر (ص) سخن از هفتاد هزار حجاب نوراني و ظلماني است و در بيت فقط از هفتاد حجاب ياد شده است ! گفتني است در روايات مختلف ، شمارة اين حجابهاي نوراني و ظلماني به صور مختلف بين هفتاد ، هفتاد و هفت ، هفتصد و هفتاد هزار و ... نقل شده كه ارزش عددي در هيچ يك لحاظ نشده و همگي به معني « عدد كثير » است . شايد نزديك ترين روايت به مضمون سخن خاقاني اين روايت باشد : « لله دون العرشِ سبعون حجاباً لو دنونا مِن احِدها لَاَحرقتنا سَبُحات وجه ربنا »
] فروزان فر، ص 50 [
ص 635 :
فلك هم مركبي تند است ، كژ جولان كه چون كشتي
عنـــان بــر پــاردم دارد ز روي تنگ ميـــداني
نوشته اند : « مي انگارم كه خواستِ خاقاني از يكسان شمردن عنان و پاردم در كشتي ، آن است كه در بسياري از كشتي ها ، دوسوي ، يكسان است و آن چنان است كه گويي عنان و پاردم بـــا هم يكي شده اند . »
q خاقاني ، گيتي را به مركوبي كژ رفتار مانند كرده كه چون كشتي عنان و پاردم وي يكسان است و چون عرصه اي فراخ ندارد ، به گرد خود مي چرخد . در بيتي ديگر نيز قريب به همين مضمون آمده است :
شد چو كشتي به كژي كار فلك
كه عنـــانش محل پــاردم است
]خاقاني ، ص 750 [
عنان از آنجا كه به دهانه و سر مركوب مرتبط است ، نماد ارزشمندي و عزّت است، اما پاردم در پشت حيوان جاي دارد و پستي و حقارت را مي رساند . خاقاني در بيتي به مقايسة خود و يكي از رقيبانش پرداخته و خود را بر مركب هنر ، در محل عنان و رقيب را از لحاظ پستي و كم بهائي درموضع پاردم دانسته است :
لاف از هنر ميار كه بر مركب هنر
جاي عنان منم ، محل پاردم تويي
( 20 )
] خاقاني ، ص 931 [
مركوب گيتي ، كج رفتار و وارونه كار است و شگفت نيست كه محل عنان و پاردم را جا به جا كرده و خسان را به جاي عزيزان و گراميان بنشاند ، اما خواست خاقاني از يكسان شمردن عنان و پاردم كشتي، علاوه بر آنچه مؤلّف محترم فرموده اند ، مي تواند اين نكته باشد كه عنان كشتي، يعني آنچه باعث هدايت و تغيير مسير كشتي مي شود ، باله اي است كه معمولاً در پشت اين وسيلة نقليه قرار دارد و در واقع كار عنان را مي كند. ناخدا به كمك سكّان ، اين باله را حركت مي دهد و با تغيير حالت آن در آب ، خطّ سير كشتي تنظيم مي گردد . به نظر مي رسد در كشتي هاي سادة بادباني كه در روزگار خاقاني وجود داشته ، همين شيوه معمول بوده است .
ص 703 :
شمع كه در عنان شب ، زردة بُش سياه بود / از لگد بُراقِ جم ، مرد ، بقاي صبحدم !
نوشته اند : « براق جم استعارة آشكار از خورشيد است . خورشيد از آن روي كه در فرمان جم بود ، براق او انگاشته آمده است. »
q خاقاني در اين بيت خاموش شدن شمع را به لگد اسب جمشيد نسبت داده است . مراد ازجمشيد دراين بيت ، همان گونه كه جناب كزّازي در ذيل بيت 89 از چامة 39 شرح داده اند ، سليمان (ع) است . زيرا اين دو شخصيت از دير باز با يكديگر درآميخته اند و يكي شمرده شده اند . نكته تأمل انگيز در گزارش مؤلّف محترم ، تفسيري است كه از مركوب سليمان ارائه كرده اند . بهتر و ساده تر آن است كه « براق جم » را استعاره از « باد » بدانيم ، نه خورشيد ، زيرا باد در تسخير سليمان بود و تخت و كشتي هاي تجاري وي را به هرجا كه مي خواست مي برد . خاقاني نيز ترجيح مي دهد كه « بارگير » و مركوب سليمان باد صبا باشد :
زبان ثناگر درگاه مصطفي خوشتر
كه بارگير سليمان نكوتر است صبا
]خاقاني ، ص 9[
( 21 )
ص 730 :
حديث نقل اول حـــرف و كــون صفـــر برجــايش
چو گفتم در دگر خدمت ، كنـــون گفتن چه مي بايد ؟
نوشته اند : « خواست خاقاني از كون صفر روشن نيست . او آشكار داشته است كه در سروده اي ديگر ، پيشتر ، از « اول حرف » و « كون صفر » سخن گفته است ، اما در ديوان او نشاني از اين سخن يافته نيست . شايد او از صفر نقطه واژة « كن » را خواسته است ، به همان سان كه در باورشناسي اسلامي ، جهان با « كن » آغاز گرفته است ، صفر نيز نخستين است از شمارها ، در نمادشناسي كهن ، صفر يا نقطه رمز هستي است ، از پيوند نقطه ها ، خطها و از پيوند خطها سطح ها و از پيوند سطح ها پيكره ها و ريخت هاي گوناگون جهان پديد مي آيد ؛ نيز نقطه ها به شيوه هايي گوناگون در كنارهم مي نشستند و حرف هاي الفبا را پديد مي آورند و از آن حرفها ، واژگان و جمله ها و نوشته ها و كتابها پديدار مي شود ... . »
q نويسنده در ادامه ، بحث نسبتاً دراز دامني را پيرامون سخن منسوب به علي (ع) : « منم آن نقطة زيرِ با » ذكر مي كند و مي نويسد : « به همان سان كه همة شمارها از صفر آغاز گرفته اند ، بنياد شمارها بر صفر است ، پايه واژگان نيز بر نقطه است » و در پايان ، بحث خود را با آوردن ابياتي از شيخ شبستر كه « ز احمد تا احد يك ميم فرق است ... » به سامان مي رسانند .
همه آنچه مؤلّف محترم در اين باب آورده اند نغز و خواندني است ، اما متاسفانه ربط زيادي به بيت خاقاني ندارد ؛ ضمن اينكه در بخش هايي از آنچه فرموده اند ، مي توان مناقشه كرد :
1 ـ اينكه فرموده اند : « مراد خاقاني از كُون صفر روشن نيست » ، درست است ، اما علت اين ابهام جز اين نيست كه ايشان بخشي از يك تعبير را به صورت گسيخته نقل كرده اند و هر تعبيري كه اين گونه نقل شود ، بي معناست . مراد خاقاني از « نقل اول حرف » انتقال حرف اولِ اَبجد ( = معادل يك ) از رتبة يكان به دهگان است . در اين موقع صفر جايگزين يك در رتبة آحاد مي گردد . خاقاني از اين قاعدة رياضي با تعبير « نقل حرف اول و كون صفر برجاي آن » ياد كرده است .
2 ـ اينكه فرموده اند : « او آشكار داشته كه در سروده اي ديگر ، پيشتر ، از اول حرف و كون صفر سخن گفته ، اما در ديوان او نشاني از اين سخن يافته نيست » واقعيت ندارد. اشاره خاقاني به ابياتي است كه در صفحة 754 ديوان آمده است :
گــر به نـــاگه ز وطن كردي نقل
بيش يـــــابي ز زمانه حسنــات
آن نبينــــي كـه يكي ده گــــردد
چون زآحـــــاد رسد در عشرات
و آن كه جاي تو گرفته است آنجا
هيچ كس دانمش ازروي صفــــات
كه الف چـون بشد از منـــزل يك
صفـــــر بر جــاي الف كرد ثبات
( 22 )
با تأمل در اين ابيات ، مضمون واقعي بيت مورد بحث كاملاً آشكار مي شود و ديگر نيازي به توجيهات و تفسيرات نقطوي و حروفي نيست !
تركيب بندي كه بيتي از آن در اين سنجش مورد بحث قرار گرفت و قطعة صفحه 754 هر دو در ستايش « شيخ الشّيوخ ناصرالّدين ابراهيمِ باكويي » از رجال دين و دانش در روزگار خاقاني و از ياران او سروده شده اند . اشارة تاريخي اين ابيات ، بيانگر حوادث و مشكلاتي است كه در آن روزگار براي ناصرالّدين ابراهيم پيش آمده بود و به تبعيد وي از گنجه منجر گشت . گويا در آن دوره شخصي ديگر جايگزين ممدوح خاقاني شده و منصب او را به عهده گرفته بوده است . خاقاني از اين شخص به تعريض و طعن ياد مي كند و او را به عنوان « هيچ كس » و « صفر » كه جـــايگزين يك شده مورد خطاب قرار مي دهد .
به عقيدة خاقاني اين انتقال ، نه تنها رتبة ممدوح را نكاسته ، بلكه او را مانند « يك » از رتبة آحاد به عشرات نقل كرده و ترفيع بخشيده است . ضمن اينكه صفري كه جايگزين وي در رتبة آحاد شده ، يعني رقيب ممدوح ، در واقع هيچ اعتباري كسب نكرده است .
3 ـ اينكه فرموده اند : « صفر نيز نخستين است در شمارها » به معني اينكه صفر ، « عددِ پايه » است و همة اعداد از آن نشأت گرفته اند ، ممكن است ديدگاه جمعي از فلاسفة رياضي باشد ، اما گويا مطابق با نظر خاقاني نيست ، و طبعاً از اين نظريه در شرح سخنان او نمي توان سود جست . خاقاني در صفحه 815 ديوان اصل عدد را الف ( = يك ) دانسته است، نه صفر :
الف بر ز اعــداد مرقــوم بيني
كه اعداد فرعند و او اصل والا
ضمناً چون مؤلّف گرامي نامي از شيخ شبستر برده اند ، بد نيست به اين بيت از ديباچة گلشن راز ، اشاره كنيم كه نشان مي دهد شبستري نيز اصل عدد را يك مي دانسته است :
جهــان را ديد امر ، اعتبــاري
چو واحد در همه اعداد ساري
ص 738 :
بُستان دولت كشورش ، دردست صلّت گسترش
شمشير صولت پرورش ، ابري كه بستان پرورد
نوشته اند : « صَلَّت در معني باران اندك و پراكنده است كه در بيت در معني مطلق باران به كار رفته است . »
q « صلّت » مي تواند صورتي از « صِلَت » ـ بدون تشديد ـ باشد كه همان بخشش و صلة معروف است . اين واژه در اين بيت نيز با تشديد آمده است :
بمُرد مردمي آخر كه صلّت چو مني
كم از قراضه معلول قلب كردار است
] خاقاني ، ص 843 [
ص 768 :
كه الف چون بشد از منزل يك / صفر برجاي الف كرد ثَبات
( 23 )
نوشته اند: « منزل يك كناية ايماست از بارة بره كه نخستين است از دوازدهگان . پايه پندار شناسي بر زبان رمزي اختر شناسان نهاده شده است كه برجها را با حروف «ابجد» مي نامند، اما به جاي الف كه نخستين حرف از ابجد است ، صفر مي نهند و برج حمل را صفر مي نامند.»
q گزارش مؤلّف محترم با ابيات قبل و بعد سازگار نيست و معناي دلنشين و نغزي از آن حــاصل نمي شود . قبلاً ، ضمن بحث دربارة بيت صفحه730 درمورد اين بيت سخن گفتيم .
ص 781 :
اي جمال الّدين ، چو اصفهود نماند / حصنِ شندان و ارجوان بدرود باد !
نوشته اند : « اين دو دژ كه مي بايد در طبرستان ، سرزمين اسپهبد ليالواشير جاي مي داشته اند، شناخته نيامدند. دهستاني در قاين به نام شندان هست كه گمان نمي رود همان باشد كه خاقاني در اين بيت از آن ياد كرده است .
q خاقاني در يكي از قصايد عربي خويش در پايان ديوان ، به تفصيل قلعة شندان را وصف كرده است، ] خاقاني ص 956 [
كندلي هريسچي ، اين حصار را در اطراف مراغه نشاني داده و به يكي از رجال اين ناحيه يعني « عبدالقادر شنداني مراغه اي » اشاره كرده است . ]كندلي هريسچي، ص 395 [
ص 821 :
كاووس در فراق سياوش به اشك خون / با لشكري چه كرد به تنها ؟ من آن كنم .
نوشته اند : « بر من روشن نشد كه خاقاني از كدامين رفتار كاووس سخن گفته است . در شاهنامه نشاني از آنچه كاووس ، در دوري از سياوش . به تنهايي با لشكري كرده است ، نيست ... . »
q «به تنها » قيد « چه كرد » نيست ، بلكه قيد « كنم » است . بدين ترتيب ، علامت سؤال مي بايد بعد از« چه كرد » بيايد تا مفهوم بيت واضح شود، به اين ترتيب : «با لشكري چه كرد؟ به تنها من آن كنم » منظور خاقاني اين است : من به تنهايي ، چندان كه كاووس و لشكريانش در سوگ سياووش خون گريستند ، در فراق تو خواهم گريست .
شاهنامه سوگواري كاووس و لشكريانش را اين گونه بيان كرده است :
چو اين گفته بشنيد كاووس شاه سرتـــاجدارش نگون شد زگاه
به برجـــامه بدريد و رخ را بكند به خـــاك انـدرآمد ز تخت بلند
برفتند بـــــا مويــه ايـرانيــــان برآن سوگ بسته به زاري ميان
همه ديده پرخون و رخساره زرد روان از سياوش پراز بـاد سرد
چو طوس و چو گودرز و گيو دلير چو شاپور و فرهاد و بهرام شير
همه جــامه كرده كبود و سيــــاه همه خــاك بر سـر به جاي كلاه
ص 851 :
اَقبلتَ علي وصلي و اَحتلت بهجراني / اَين الَقَدم الاولي ، اَين النظَر الثّاني ؟
نوشته اند : « به پيوند و وصالم روي آوردي و در درد دوري به نزدم آمدي ، كجاست گام نخستين ؟ كجاست نگاه دوم ؟ »
q ترجمه درست اين است : نخست به وصالم روي آوري ، سپس با نيرنگ به فراقم دچار ساختي ، گامِ نخستين كجا و تدبير دوم كجا ؟!
توضيح اينكه « اَحتَلت » از ريشة « حيل » به معني نيرنگ باختن است و « نگاه » ترجمة « نظره» است نه «نظر» . نظر به معني تأمل و تدبير و انديشه مي آيد .
( 24 )
فهرست مآخذ :
ابوبكر عتيق نيشابوري ، قصص قرآن مجيد ، چاپ يحيي مهدوي ، تهران ، خوارزمي ، چاپ دوم ، 1365 .
اسدي طوسي ، گرشاسبنامه ، چاپ حبيب يغمايي ، تهران ، بروخيم ، 1317.
خاقاني ، ديوان خاقاني شرواني ، به كوشش دكتر سيّد ضياء الدين سجّادي ، تهران ، انتشارات زوار ، چاپ چهارم ، 1373 .
ـ منشآت خاقاني ، چاپ محمد روشن ، تهران ، كتاب فرزان ، چاپ دوم ، 1362 .
سجادي ، دكتر سيد جعفر ، فرهنگ علوم فلسفي و كلامي ، تهران ، امير كبير ، چاپ اول ، 1375 .
دايره المعارف بزرگ اسلامي، تهران ، مركز دايره المعارف بررگ اسلامي، چاپ دوم ،1377 .
سجادي ، دكتر سيّد ضياء الدين ، فرهنگ لغات و تعبيرات ، شرح اعلام و مشكلات ديوان خاقاني شرواني ، تهران ، انتشارات زوّار ، چاپ اول ، 1374 .
سعدي ، كليات سعدي ، بر اساس نسخة فروغي ، تهران ، سوره ، چاپ اول ، 1377 .
عماد فقيه كرماني ، ديوان قصايد و غزليّات عماد كرماني ، چاپ ركن الّدين همايون فرّخ ، تهران ، ابن سينا ، 1348.