تبليغاتX
فصل فاصله
 
 

محضر محترم مقامات قضائی کشور، ایدهم الله تعالی

سلام علیکم

احتراما به استحضار می رساند این جانبان تعدادی از جماعت نسوان مراتب اعتراض خویش را نسبت به اشعار مساله دار آقای شمس الدین شیرازی ، ملقب به حافظ اعلام داشته و تقاضای رسیدگی و برخورد قانونی و قضائی با نامبرده  و سروده های غیر اخلاقی ایشان را داریم.

شگفتا در روزگاری که توجه به درخواستهای زنان در سرلوحهّ برنامه ّ تمامی ملتهای پیشرفته قرار دارد ، چرا باید به کتاب شاعری اجازهّ چاپ داده شود که صراحتا اسم جمعی از خانمها را  که همگی از افراد حقیقی و شناخته شده هستند ، در ضمن اشعار معلوم الحال خویش آورده  و با حیثیت همگی بازی کرده است! مگر این شخص که ادعا می کند حافظ کل قرآن است ، خودش خواهر و مادر ندارد ؟! آیا خودش می پذیرد که دیگران اسم خواهر و مادر و دیگر بستگان مونثش را در اشعار شان بیاورند ؟ پس چرا  اسم یک عده نامحرم و زن و دختر مردم را در لا بلای شعرهای خودش آورده و اسم نوامیس دیگران را روی زبانها انداخته است!؟ رجاء واثق دارد در جهت احقاق حق این جانبان دستور اقدام لازم صادر فرمایید.

                                                                                                             با احترامات فائقه

از طرف: فیروزه بواسحاقی - سوسن آزاده - خاتون ظفر - نغمه داودی - شیرین قلندر - غزال رعنا - نرگس رعنا - زهره چنگی - مهتاب دل افروز - صنم لشکری - کیمیا بهروزی - کوکب رخشان - عشرت شبگیر - شوکت شاهی -كوكب هدايت و...

 

در پیوست شکوائیه به بخشی از ابیات شاعرنمای مزبور اشاره می شود:

راستی خاتم فیروزهّ بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

برکش ای مرغ سحر نغمهّ داوودی باز
که سلیمان گل از باد هوا باز آمد

چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری
سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن
به لعب زهرهّ چنگی و مریخ سلحشورش

به بندگی قدش سرو معترف گشتی
گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی

عشرت شبگیر کن ، می نوش ، کاندر راه عشق
شبروان را آشناییهاست با میر عسس

غبار راه طلب کیمیای بهروزی ست
غلام همت آن خاک عنبرین بویم

و...ابیات فراوان دیگر!

 چهارشنبه 31 خرداد1385    محمدرضا ترکی  | 

 

یک عده برآنند که بالندگی است
از شور و نشاط و عشق آکندگی است

این گونه ولی نیست که می پندارند
فوتبال مهم تر از خود زندگی است!

 Image hosting by TinyPic

گفتیم که گل نمی شود...گل خوردیم
ما در پی یک دفاع بد گل خوردیم

با آنکه دو نیمه خوب بازی کردیم
افسوس دقیقهّ نود گل خوردیم!

 Image hosting by TinyPic

 ای زخمی جنگ نابرابر داور!
ای خستهّ لحظه های آخر داور!

بازی که تمام شد تو تنها ماندی
با خاطرهّ شیر سماور داور!

 Image hosting by TinyPic

 

عالم شده پر ز نام و آوازهّ ما
گیج است از این شگفتی تازهّ ما

با آنکه سه تا گل حسابی  خوردیم
برجاست هنوز تیر دروازهّ ما!

 چهارشنبه 24 خرداد1385    محمدرضا ترکی  | 

 

در چنگ زمانه زخمهّ ناسوریم
بر جامهّ شهر وصلهّ ناجوریم

هر کار که کردیم یخ ما نگرفت
انگار که یخ فروش نیشابوریم!

 

*به یک ضرب المثل قدیمی اشاره دارد که در کیمیای سعادت و حدیقه سنائی و...آمده است . گویند در نیشابور یخ فروش ساده دلی بود که همهّ سرمایهّ زندگیش در برابر آفتاب تابستان می گداخت و او می گریست و می گفت : کالای ما به فروش نرفته تمام شد!

 شنبه 20 خرداد1385    محمدرضا ترکی  | 

 

از ویژگیهای بارز " رباعیات خیامی " یعنی رباعیات بر جای مانده از عمر خیام (متوفی حدود ۵۲۰ ه ق) و  شاگردان و پیروان مکتب وی ، شباهت مضمونی بسیاری از آنها به یکدیگر است. گویا خود خیام و مقلدان وی از تکرار یک مضمون و بیان آن به شیوه های مختلف - اما نزدیک به یکدیگر - پروایی نداشته اند.حتی در مرور مجموعه کم حجم رباعیات خیام - چاپ فروغی و غنی - که تنها شامل ۱۷۸ رباعی مسلم و ظنی الصدور از این شاعر حکیم می شود ، همین تکرار مضمون را به تکرار مشاهده می توان کرد. بگذریم از اینکه این تکرار ها که خود نوعی اطناب محسوب می شوند، از شاعر و شاعرانی که به واسطه ایجازگرایی به قالب فشرده رباعی روی آورده اند کمی عجیب می نماید.

از درونمایه های مکرر رباعیات خیامی ، علاوه بر حیرت از کار هستی و ابراز ناتوانی در گشودن معمای وجود، دعوت به شادکامی و شادخواری است. خیام  صلای عام داده ، همه را به غنیمت شمردن این دو روز گذران  عمر فرامی خواند. این دعوت دلپذیر از دلایل رویکرد بسیاری  از خلایق به سروده های اوست:


می نوش که عمر جاودانی این است
خود حاصلت از دور جوانی این است

هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی این است!

یکی دیگر از مضامین پربسامد خیامی مرگ اندیشی است:

بر شاخ امید اگر بری یافتمی
هم رشتهّ خویش را سری یافتمی

تا چند ز تنگنای زندان وجود
ای کاش سوی عدم دری یافتمی!

تصویری که رباعیات خیامی از مرگ نشان می دهند بی شباهت به یک گالری وحشت نیست. در  دنیای خیام همه چیز رنگ و بوی مرگ دارد . نگاه مردگان همه جا ، از کارگاه کوزه گری تا خانه خمار ، از قصر ویرانه جمشید   گرفته تا باره کیکاووس و... ما را دنبال می کنند و گویا و خموش سر فرا گوش ما می آورند ، با ما سخن می گویند و مرگ  محتوممان را به رخمان می کشند:

از تن چو برفت جان پاک من و تو
خشتی دو نهند بر مغاک من و تو

وانگاه برای خشت گور دگران
در کالبدی کشند خاک من و تو!

حتی سبزه و گلی که بر لب کشت روییده اند و باید پیام آور شادی باشند ، گر نیک بنگری، از خاک لاله رویان رسته اند و نه بس دیر از خاک ما نیز خواهند رویید و تصویرهای تلخی از این دست:

ای دیده اگر کور نه ای گور ببین
وین عالم پر ز فتنه و شور ببین

شاهان و سران و سروران زیر گل اند
روهای چو مه در دهن مور ببین

***

دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
بر پاره گلی لگد همی زد بسیار

وان گل به زبان حال با او می گفت
من هم چو تو بوده ام ، مرا نیکو دار!

سخن اینجاست : چگونه می توان در سرای وحشت و مرگ به شادکامی فرمان داد و دم از غنیمت شمردن دم زد؟ کدام دم را غنیمت بشماریم ؟ دمی را که آلوده به نفس مرگ  و نیستی است ؟! با کدام سبو و پیاله به شادخواری بنشینیم؟ سبویی که از خاک مردگان برآمده و " آن دسته که در گردن او می بینی/ دستی ست که در گردن یاری بوده ست "!؟ جالب اینجاست که گاه این دو مضمون متضاد در یک رباعی جمع شده اند :

وقت سحر است  خیز ای مایهّ ناز
نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز

کانها که بجایند نپایند بسی
وانها که شدند ، کس نمی آید باز!!

چگونه می توانی از کسی که  حکایت مرگ را  کله سحر از تو می شنود انتظار داشته باشی نرمک نرمک باده بپیماید و زخمه بر چنگ بنوازد؟!
من کاری به کار شاعران معمولی یا مقلدان خیام که شاید حرف دهانشان را نفهمیده چیزی گفته اند ندارم. ما اگر در هر چیز خیام شک کنیم در حکمت و ذهن ریاضی و دقیق او نمی توانیم شک کنیم . آیا این دو مضمون با هم سازگارند ؟ به راستی چگونه می توان این دو فضای ناسازگار - و در عین حال مکرر - را در  رباعیات و ذهن حکیمی چون خیام  توجیه و تحلیل کرد؟ واگر خیام ، مثل فراوان شاعر دیگر  ، از سر ذوقیات چیزی پرانده - که من این سخن را باور ندارم - چگونه می توان او را حکیم خواند؟ 

 جمعه 19 خرداد1385    محمدرضا ترکی  | 

شعر سبک هندی و ادبیات دوران صفویه نه تنها به خوبی شناخته نشده و آثار آن ،چنان که باید ، مورد تتبع و تحقیق قرار نگرفته ، بلکه دیوار بلندی از پیشداوریها و قضاوتهای غرض آلود آن را احاطه کرده است . تامل در نازک اندیشی های شاعران این دوران شاید روزنه ای فراروی شاعران جوان ما بگشاید تا به جای روی آوردن به شعر "ترجمه ای" یا غرق شدن در بازیهای زبانی که به سرعت رنگ می بازند ، و به جای دست و پنجه نرم کردن بیهوده با قواعد دستور زبان و... فارغ از هر تقلیدی به درنگ در خویشتن و کشف قلمروهای نامکشوف خیال  و فضاهای ناشناختهّ احساس و اندیشه بپردازند. ابیاتی که در اینجا آورده ام از ابوطالب کلیم (متوفی ۱۰۶۱ ه ق) ، از مشهورترین سخنوران این شیوه است. تصور می کنم از  بازخوانی بیتهای او خسته نشوید.

 ما ز آغاز و ز انجام جهان بی خبریم 
 اول و آخر این کهنه کتاب افتاده ست

سبک پی قاصدی باید که چون غمنامهّ ما را
 به دست او دهد کاغذ هنوز از گریه تر باشد

پرپیچ و تاب و تیره و بی امتداد بود
 این زندگی که نسخه ای از گردباد بود

این همسفران پشت به مقصود روانند
 شاید که بمانم قدمی پیش تر افتم!

گرچه ز تمکین حسن کم سخن افتاده ای
 بوسه فغان می کند در لب خاموش تو!

صاحب آوازه در اقلیم گمنامی منم
 نام خود را از زبان هیچ کس نشنیده ام!

حدیث بحر فراموش شد که دور از تو
 ز بس گریسته ام ، آب برده دریا را!

نگذاشت آستانش در جبهه ام سجودی
 بی سجده می گزارم اکنون نماز خود را!

گر چه این ره را به سر طی می کنم همچون قلم
سرنوشت تازه ای هر گام در راه من است

 دانی عرق نقطه به روی سخن از چیست؟
 بسیار به دنبال سخن فهم دویده ست!

 پنجشنبه 18 خرداد1385    محمدرضا ترکی  | 

 

زیبایی سخن ، همان گونه که عبدالقاهر جرجانی (متوفی ۴۷۱ ه ق) به خوبی  و پیش از ناقدان این روزگار  ، نشان داده است، به " نظم " کلام باز می گردد. هر کلام بلیغ و زیبا در اندرون خویش دارای نظم و ساختاری دقیق است. به گونه ای که هر تغییر و جا به جایی در ارکان جمله و عبارت ، و بر هم زدن نظم مذکور ،  سخن را در جمال و گیرایی  دچار جزر و مد می سازد .
بر این اساس ، سخن بلیغ ، بویژه  شعر ، چیزی نیست جز " نظم ". البته این نظم جلوه های گوناگونی دارد . این نظم ، فارق از  نظم معمولی عروضی  ، و در سطحی گسترده تر ، معانی اضافی و متعددی را شامل شود ، که در چینش های مختلف کلام ، بر عبارات ساری و جاری می شوند.
در یک سخن منظوم - به معنای گفته شده - هیچ واژه و تصویر و نمادی بیهوده و تصادفی احضار نمی شود و همهّ اجزاء شعر بر اساس یک طرح سنجیده و موزون ، و نه البته متکلف و جبری ، به شکلی در هم تنیده و منسجم ظهور می کنند. در چهارچوب همین انسجام درونی است که لایه های معنایی و تاویلهای مختلف از متن شکل می گیرند و بر پایهّ همان است که  تاویلها و معانی قابل استنباط از متن نقد می شوند و از درست و نادرست بودن آنها می توان سخن گفت.

راز تقلید ناپذیر بودن شاهکارهای بزرگ ادبی و هنری ، همین نظم در هم تنیده و دور از نظر و ویژه ای است که در کلیت هر یک از این آثار وجود دارد و باعث تمایز ذاتی آنها از دیگران می شود.
هر اثری از این دست ، به واسطهّ درونمایهّ متمایز خویش و بر اساس قاعدهّ " لا تکرار فی التجلی " تنها یک بار می تواند آفریده شود . وهمین است راز ناکامی کسانی که  خیال تقلید از شاهکارها را در ذهن خود پرورده اند و سرانجام  " باطل در این خیال که اکسیر می کنند!" دست و کیسه تهی بازگشته اند :چرا که معمولا در مرحله تقلید از ظاهر و پوستهّ اثر در جا زده اند و ره به روابط درونی و باطنی آن نبرده اند.

بر اساس آنچه گذشت ، در هر شعر واقعی ، عناصر شعری به صورتی منظم و منظوم ، در کنار یکدیگر می نشینند و رشتهّ ناپیدایی از دلالات و قرائن حالیه و مقالیه ، این عناصر را  به شیوهّ دلنشینی به یکدیگر پیوند می دهند.نمونهّ خوب و نسبتا آشنای این ارتباطات در هم تنیده را می توان در سخن شاعرانی چون لسان الغیب شیرازی و دیگر سخنوران جدی نشان داد.

پس از این مقدمه می توانیم به یک آسیب جدی در شعر زمانهّ خودمان اشاره کنیم . در شمار فراوانی از این سروده ها واژه ها ، تصاویر و نمادها به صورتی از  هم گسیخته حضور یافته اند و تنها جریان آزاد تداعی خیال آنها را در کنار یکدیگر نشانده است. بی آنکه هیچ ضرورت و خویشاوندی و پیوندی آنها را به هم گره زده باشد. تعبیر سزاوار  در مورد سرایندگان این آثار  شاید این باشد که اینان ،شاعرانی هستند که وزن درونی شعر را باخته اند و از این روست که شعرشان وزن چندانی در میزان نقد ندارد.
شعر اینان ، به دلیل باختن وزن و نظم درونی و لغزیدن در ورطهّ تداعی آزاد و بی در و پیکر خیال ، به نوعی رویا و خواب آشفته می ماند. تفسیر هایی هم که از این قسم شعر  ، با عناوینی چون خوانش و امثال آن ، ارائّه می شود ، معمولا از این خواب زدگی برکنار نیستند . این تفاسیر که در لوای هرمنوتیک مطرح می شوند ، بیش از آنکه به تفسیر و تاویل جدی و منطقی مانند باشند ، به تعبیر خواب شبیه اند. فرق این قبیل سروده ها  با خواب ، در این است که خوابهای واقعی چون از ناخودآگاه انسانی می تراوند ، از گونه ای انسجام ، ولو بسیار پیچیده و درونی بهره مندند که آنها را در مجموع  تاویل پذیر می سازد ، اما شعر این جماعت اضغاث احلام -خوابهای پریشان - و گاه کابوسهایی است که آدمهای بیدار ، با ذهنیتی  چه بسا بیمارگونه و آشفته دیده اند و بر زبان آورده اند. این نژندی نکته ای است که صاحبان این قبیل سروده ها  برخی اوقات خود بدان اذعان می کنند!   

 سه شنبه 16 خرداد1385    محمدرضا ترکی  | 

  Image hosting by TinyPic

 بر شاخهّ مرگ چون کلاغ  قابیل              نوک می زنم وخسته ام از قال و قیل
ما را به ادامه های روشن برسان            دست  من  و دامان  تو  یا عزرائیل!                                            

 دوشنبه 15 خرداد1385    محمدرضا ترکی  | 

 

 از خط  نگاه  تازه ات  می ترسند
زین آتش  پرگدازه ات  می ترسند

دیری ست که رفته ای و این مرده دلان
همچون اجل از جنازه ات  می ترسند!

                 ***

نه  چون  دگران راه  گله می گیرم
نه  از  دگران  پول و پله می گیرم

من  شاعر غربت  شهیدان  توام
از  تربت  پاکشان  صله  می گیرم

               ***

یک  طایفه  نان می خورد از نام شما
یک  طایفه ّ دگر ز دشنام شما

بر سفره اتان نشسته از دشمن و دوست
در  حیرتم  از مائدهّ  عام  شما!
 

 جمعه 12 خرداد1385    محمدرضا ترکی  | 

 

کتاب  برگزیدهّ مقالات مجلهّ  معارف اسلامی با آثار  نویسندگان و  محققانی چون: آیت  الله  ابوالحسن شعرانی ، دکتر سید حسین نصر، استاد احمد آرام ، عبدالحسین سپنتا ، سید جلال الدین آشتیانی ، آنه ماری شیمل ،  دکتر مظفر بختیار ، هانری کربن ، لویی ماسینیون ، توشیهیکو ایزوتسو ، دکتر عنایت الله رضا ، محمد تقی دانش پژوه  ، آیت الله عصار  و ... جمع دیگری از سرآمدان عرصهّ علم و فرهنگ به تازگی  در ۲ جلد وبیش از ۱۱۵۰ صفحه منتشر شده است.

صاحبان نظر و آشنایان با قلمرو  فکر و  فرهنگ ،  نشریهّ معارف اسلامی را که درفاصلهّ سالهای ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۷ منتشر می شد، به خوبی می شناسند و از ارزش فرهنگی ، دینی و هنری آن باخبرند و می دانند که انتشار آن در  آن سالها نوعی  " خلاف آمد عادت " محسوب می شده  است.  معارف اسلامی حرکت متواضعانه و آرامی بود  برخلاف جریان تندی که در آن روزگار  جامعه را  به سمت  بی هویتی فرهنگی و فرو شدن درغرقابهای فکری پیش می برد.

 این نشریه به اشارهّ استاد دکتر سید حسین نصر که خدایش به سلامت دارد و حمایت آقای نصیر عصار، فرزند آیت الله عصار و مسئول وقت سازمان اوقاف، منتشر می شد و  توانسته بود جمعی از فرهیختگان را در داخل و خارج کشور در زیر چتر فرهنگی خویش فراهم آورد . مسئولیت سردبیری معارف اسلامی را از آغاز تا شمارهّّ ۱۲ (فروردین ۱۳۵۰)  استاد گرامی دکتر مظفر بختیار به عهده داشته اند و عملا دوران شکوفایی این نشریه نیز به همین دوره محدود می شود و پس از آن از دوران اوج خود فاصله می گیرد.

کتاب برگزیده مقالات معارف اسلامی با تلاش مثال زدنی جناب محمد علی خسروی ، از خادمان مخلص ، فاضل و کم شناختهّ مطبوعات فرهنگی و دینی ، و به سفارش سازمان اوقاف و امور خیریه توسط انتشارات صائن در سیمایی چشم نواز منتشر شده است. بنده نیز به عنوان ویراستار  کوشیده ام ، ضمن رعایت امانت و حفظ سبک و سیاق مولفان، مجموعه ای خواندنی تر و تقریبا یکدست ، از لحاظ رسم الخط و نگارش ، ارائه کنم . 

 پنجشنبه 11 خرداد1385    محمدرضا ترکی  | 

 

درتاریخ آمده است ، روزی سید محمد علی باب را در محضر علمای تبریز برای مناظره حاضر آوردند. یکی از حاضران  به او گفت : تو که ادعای امام زمان بودن داری، چند جمله به عربی برای ما حرف بزن. سید باب سینه ای صاف کرد و عباراتی بر زبان آورد که با  قواعد مسلم  زبان عربی ناسازگار بود.علما  نگاهی
 به هم  کردند و  زدند  زیر خنده ، حالا نخند کی بخند! سید که نمی خواست خودش را از تک و تا بیندازد ، خیلی جدی گفت : " روی آب بخندید...من ظهور کرده ام تا کلمات را  از قید و بند دستور زبان و صرف و نحو آزاد کنم، چی خیال کردید!!"
 در آن روزگار چون نظریات جدید در عرصهّ خوانش و فهم متن هنوز مطرح نشده بود ، علمای تبریز چیزی از سخن سید حالیشان نشد و... این چنین بود که جنازهّ باب به عنوان پرچم یک نظریهّ زبانی ناشناخته به بالای دار رفت!

                                                                 ***

این مملکت وبلاگستان برای ما که تازه وارد ، بلکه ناوارد مادرزاد هستیم ، عین نظریات باب برای علمای تبریز عجیب و غریب است. انگار همه دامن همت به کمر بسته اند که این کلمات مادر مردهّ بی زبان را از قید و بند  و اسارت  قواعد دست و پاگیر  دستور و زبان  آزاد کنند . از نشانه های این نهضت آزادی زبان، انبوه  به  اصطلاح غلطهای  املایی و  انشایی است که  کمابیش در بسیاری  وبلاگها  ، مثل نقل و نبات دیده می شود و مثل نمک طعام ملاحت خاصی به نوشته های حضرات بخشیده است!

                                                               ***

ما سابقا بی خودی و جاهلانه عادت کرده بودیم که مثلا کلماتی مثل همین مثلا و قبلا و بعدا و مستقیما و... را با  همین شکل  و شمایل  بنویسیم، اما  وقتی چشممان به این دنیا باز شد ، ملتفت شدیم  که خیلی ها ـ  از جمله  عده ای  از فحول و  فضلای محترم وبلاگستان - این کلمات را می نویسند : مثلن ، قبلن ، بعدن ، مستقیمن و...و بدین ترتیب حکما می خواهند منتی بر زبان فارسی بگذارند!

واقعیت قضیه این است که گذشتگان مرتجع و عقب افتادهّ ما  فکرمی کردندشیوهّ خط یک نوع عادت است و برای خودش ضابطه ای دارد و هرگز به ذهن ناقصشان خطور نکرده بود که این کلمات و نظایر آنها را یک جورهای دیگری هم می توان نوشت . قدما به شکل ساده لوحانه ای فکر می کردند که تنوین یک نون ساکن و زائد بر  اصل کلمه است و لذا آن را به شکلی می نوشتند که با نونی که جزو کلمه است قاطی نشود...و از این تخیلات باطل!

                                                                       ***

 عجالتا این جانب به نوبهّ خود از  اینکه با این  دنیای مجازی  آشنا شدم  در  پوست  خودم  نمی گنجم و  آرزو  می کنم  روزی  فرا برسد  که  همهّ  واژه ها  از  اسارت  همهّ  قواعد  - مخصوصا این تنوین عربی! -رها شوند ، بلکه در آن اوضاع بی در و پیکر بتوانیم خیر سرمان نویسنده ای بشویم !

 چهارشنبه 10 خرداد1385    محمدرضا ترکی  | 

 

ابیات  سرودهّ  مرا پس بدهید                   مضمون ربودهّ  مرا پس بدهید
هر واژهّ  آن پاره ای از جسم من است       لطفا دل و رودهّ  مرا پس بدهید!

***

دستی به تطاولی گشودیم که چه؟!            مضمونی از این وآن ربودیم که چه؟!
یک عمر بدون اینکه شاعر باشیم            بیش از همه شاعران سرودیم که چه؟!

***

بی سرقت از این و آن سرودن سخته!       هر واژهّ  ما ز شاعری بدبخته!
ای کاش پلیس ۱۱۰ می آمد                    می کرد دکان شعر ما را تخته!

***

استاد سخن نگشت تا دزد نشد                تا دزد نزد به دزد ، شادزد نشد
با قافلهّ شعر رفاقت ننمود                     آن کس که نهان شریک با دزد نشد!

***

از پیشهّ شعر چون نمی یابی مزد           پس آنچه میسر است بردار و بدزد
و آن گاه که دیگران خبردار شدند           فریاد بزن: بگیرش...ای دزد ای دزد!!

***

تنها نه نگین ز دست جم می دزدند          هر چه برسد ، ز بیش و کم می دزدند
یک مشت خیال خام و یک مشت دروغ     چیزی ست که شاعران  ز هم می دزدند!

 دوشنبه 8 خرداد1385    محمدرضا ترکی  | 

 

آن شب تن شب در آتش تب می سوخت 
 
چشمان ستاره در دل شب می سوخت

لبهای من و شب و ستاره، تا صبح 
در آتش بوسه ای از آن لب ...
                 

 چهارشنبه 3 خرداد1385    محمدرضا ترکی  |